Image  
 


Image
Link Dump
Image
Image   Image

Image
TAKE A LOOK!
Image
Image   Image

Image
Attention!
Image
كم و بيش چهارهزاركيلومتر آن‌ورتر - 3
من و تن و همچنان يار ِ مهربان
من و تن و يار مهربان
پارادوكس
چهاردهم غربي
اين تشت ِ آرزو
سلام خَشي!
هرپس - اپیدمی در پرده
من و من
1
جذابيت استقلال طلبي
فردا
اشکهایش
بينش و مايه داري
روابط - سوم
عشق و انحراف
دعوت عمومی برای کشف عشقولانه ها
چرا مي نويسم؟
HIV و 20 نكته ارتباطي
سال گرد
روابط - دوم
روابط - يكم
گناهِ سرخوشي
فرهنگ قطع رابطه -2
فرهنگ قطع رابطه - 1
از خیلی درون...
واقعيتي به نام ايدز - 3
واقعيتي به نام ايدز -2
واقعیتی به نام ایدز - 1
ارتباط و مسئولیت - بخش سوم
ارتباط و مسئولیت - بخش دوم
ارتباط و مسئولیت - بخش اول
افق عاشقانه
وفا
بچه ها و سککس - بخش اول
دخترک
تعهدات عاطفی – روابط موازی
من، خودم و آمیزش
اگر من معتاد بودم 2
عشقهای مثلثی 4
عشقهای مثلثی 3
بلوغ جنسي 2
بلوغ سکسی 1
تکرار عاشقی
Private
فرزندم
بلوغ
untitled
دخترک
Image   Image

Image
5 Recent posts
Image
Image   Image

Image
Archive
Image
June 2021
February 2021
April 2019
November 2014
May 2014
April 2014
March 2014
November 2013
September 2013
August 2013
July 2013
June 2013
May 2013
April 2013
February 2013
January 2013
December 2012
October 2012
September 2012
August 2012
July 2012
June 2012
May 2012
April 2012
March 2012
February 2012
January 2012
December 2011
November 2011
October 2011
September 2011
August 2011
July 2011
May 2011
April 2011
March 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
Image   Image

Image
Email Me!
Image
Image   Image

Image
Feed
Image
Image   Image

Image
:: عموجان

یک عمویی دارم پیوسته ناراضی. ناراضی نه از آن جنسی که الان به ذهن شما خطور کرد، بل‌که خیلی ناراضی. یک تصویری ازش دارم در نوجوانی‌ام، از این سفره‌های دراز انداخته بودیم خانه‌ی مادربزرگم و شاید ۱۵ نفری بودیم از بچه‌ها و نوه‌ها. سبزی خوردن تازه دو سه جای سفره گذاشته بودند و منتظر پلو جمع شده بودیم. عموی مذکور آمد نشست، مشت کرد وسط سبزی‌ها و یک مشت بزرگ سبزی گذاشت توی دهانش طوری که انگار ماکیانی از آخور یونجه برداشته باشد سبزی‌ها از اطراف دهانش زده بودند بیرون. توی همان شرایط هم چند فحش خواهر و مادر و جاکش و پفیوز پرتاب کرد برای سرتاپای نظام مقدس و مسئولین آن زمان که اصلن یادم نیست که بودند و چه بودند. من این پلان را هرگز از یاد نبردم.

این عمو به همین کیفیت ناراضی ماند. نه فقط از نظام و دولت (که خودش کارمندش بود) و کارکردهایش، که از هر اتفاق دیگری در زندگی‌اش. زن و بچه هم کم کم از اطرافش پراکنده شدند و تبدیل شد به انسانی تنها با پارانویا و یحتمل چندین بیماری اعصاب و روان. مادربزرگم گاهی می‌گفت فلانی این‌طور شد چون بچه که بود زیاد کله‌معلق می‌زد و روی سرش می‌ایستاد. بنده‌ی خدا دوست داشت هر طور شده دلیلی برای این وضعیت کشف کند وگرنه که الان باید تمام رفقای یوگا کار من مغزشان را از کف داده باشند. 

فرناز گفت که سر این انتخابات مطمئن شده که به کل از ایران بریده چون هیچ حسی به اتفاقاتی که افتاد و آنچه که شد ندارد. برایش نوشتم این یکی را معیار نکن چون به نظرم من و خیلی‌های دیگر هم داریم کم کم نسبت به وضع کشور بی‌حس می‌شویم. لااقل امروز ِ وطن یک خاصیتی دارد که مکانیزم دفاعی آدم هورمون بی‌حسی ترشح می‌کند. امشب داشتم فکر می‌کردم که اگر معیار، عمر رفیق جنتی باشد که این جمهوری را پایانی به این زودی‌ها متصور نیست. ما هم که پریدیم توی میان‌سالی و تا چشم به هم بزنی آغاز فصل بعدیست. بین دو پایان بندی که یکی‌ش بخواهد پایان عموی مظلوم باشد، من هر پایان دیگری را ترجیح می‌دهم. فلذا برای اولین بار در تاریخ سیاسی این مملکت از زمانی که چیزی از ساختار قدرت فهمیده‌ام، احساس کردم آمادگی دارم اندکی شل کنم، که همانا شل کنندگان درد کم‌تری احساس می‌کنند. 

حالا شاید زد و دوباره تنگ شدیم و پای صندوق یا در میدان تحریر هم‌دیگر یا آن دیگری را جر و واجر کردیم، اما الان دوست دارم راه بدهم هرچه می‌خواهد بیاید و برود، باشد که شاید جی‌اسپات ما میان‌سال‌گان جمهوری عزیز اسلامی هم این وسط پیدا شد. 


:: بخشی از یک نامه / انتقامِ نزائیدن


چند سال پیش آلمان بودم پیش یک دوست خیلی عزیز آلمانی که‌ از سال‌های نسبتن دور هم‌دیگر را می‌شناسیم. دختر بسیار پرشوری که خبرنگاری آزاد می‌کند و سرشار است از زندگی و یک محبت نرم و رفاقت عمیقی بین‌مان برقرار است. یک بار بعد از یک مهمانی‌ای در تهران هم را بوسیدیم و یک شب هم خانه من ماند ولی اتفاق دیگری نیفتاد. این بار آخر هم که دیدم‌ش بعد از ساعت‌ها گپ و گفت در خیابان و پارک و کافه و رستوران و بار، یکی از لذت‌بخش‌ترین لب‌بازی‌های خیابانی‌ام (یحتمل اخیرترین تجربه‌ی غیر منتظره از این نوع در زندگی) را با او داشتم که خیلی خوش گذشت و البته کماکان با هم نخوابیدیم که اتفاق عجیبی‌ست در نوع خود.

برایم تعریف می‌کرد که عاشق سکس است، عاشق تجربه است و عاشق سفر است (الان هم می‌بینم که هرروز یک جای دنیا دارد گزارش می‌گیرد و برای خبرگزاری‌ها می‌فرستد و در حاشیه‌اش لذت می‌برد) اما حالا خورده به همان خط قرمز مهم زنانه. پایان دوران باروری. البته که جوان‌تر از من و توست و هنوز چندسالی وقت دارد اما آن شبی که قبل از بار و ماچ‌بازی نشسته بودیم غذای شرقی می‌خوردیم در شرق برلین، برایم تعریف می‌کرد که چقدر متنفر است از این که زن باید تصمیم بگیرد جایی در زندگی که بنشیند یک‌جا و بچه‌اش را درست کند یا به سرکشی ادامه بدهد. می‌گفت که دغدغه‌ی اصلی زندگی‌اش همین شده (و یحتمل بسیار زنان دیگر که می‌خواهند مستقل و روی خط دل‌خواه خودشان بمانند) که یک جایی متوقف بشود یا نه. البته او می‌دانست و من هم می‌دانم که الزامن این بچه ساختن پایان دوران سرکشی نیست، اما بی‌شک غل و زنجیری که به پای آدم می‌بندد قابل توجه است و فکر می‌خواهد و تامل اساسی.

:: از چهل سالگی‌ها

تقریبن تمام رابطه‌های اطرافم دچار بحران میان ازدواج سالی‌اند. آمدم بنویسم میان‌سالی، دیدم آن یک اتفاق یک‌نفره است، اما میان-ازدواج-سالی یک اتفاق دونفره برای میان‌سالگی ازدواج است. تقریبن بی‌شک و تردید (چه غلط‌ها) اطمینان دارم که آن‌هایی هم که من نمی‌شناسم یا آن‌قدر نزدیک نیستم که از بحران‌شان بدانم یا بفهمم هم همین بحران را دارند. بازتر که بخواهم بکنم، منظورم رابطه‌هاییست که از دهه‌ی بیست و سی سالگی آدم‌ها گذشته، هیجانات فرو نشسته و به زعم من تحمل‌ها و امیدواری‌ها و ایده‌آلیسم‌های سراب‌طور هم به انتها رسیده و ناگهان واقعی بودن ملالت‌آوری زندگی نه تنها یک‌نفره‌اش، که خصوصن دو نفره اش خورده توی صورت آدم‌ها. این طور می‌فهمم که همین حدود ۴۰ سالگیست که این سیلی برای آن‌هایی که کم و بیش چشمِ بازتر یا منعطف‌تری در نگاه به زندگی دارند به صورت‌شان اصابت می‌کند. حواسم هست که چه قلدرانه (شما بخوان حتا دگمانه) دارم دسته بندی می‌کنم، اما اجازه بدهید یکی از عوارض این دهه‌ی چهل هم پر رو شدن در بعضی قضاوت ها باشد. 

رابطه‌هایی که ازشان خبر دارم همه توی دست‌اندازند. بعضی در حد چاله‌چوله بعضی هم چاه و برخی سرعت‌گیر را ندیده‌اند و الان ماشین‌شان توی هوای معلق است تا ببینیم که چطور به زمین بر می‌گردد. روی چهار چرخ یا شاید سقف. خیلی‌ها البته دارند امیدواری بیست و سی سالگی‌شان را هنوز حمل می‌کنند و تحمل می‌کنند و مدیریت می‌کنند و به فکر/جرات اقدام هم نیستند و یحتمل این‌ها می‌توانند کاندیداهایی باشند برای هیچ کار نکردن تا آخر تا برسند به لَختی اواخر میان‌سالی و شاید بشوند مدلی از رابطه‌های قدیمی‌ترِ عادت‌مدار. اما ذهنم را بیشتر آن‌هایی مشغول کرده‌اند که دارند پیله پاره می‌کنند. من از آن‌جایی که هیچ‌وقت توی پیله به آن مفهوم کلاسیک‌ش جا نشدم (افتخار است؟ هنوز نمی دانم)، جای قبلی این آدم‌ها را دقیق نمی‌فهمم. تجربه کرده‌ام اما نمی‌دانم این که ۱۵ سال در یک رابطه باشی و دست از پا خطا نکرده باشی و حالا احساس خفگی کنی و ببینی که هوا برای تنفس کافی نیست دقیقن چه حالی ممکن است داشته باشد. چطور ممکن است آدم بخواهد همه چیز را بدرد و بدرد و بدرد. در عین حال شهامت به‌هم زدن این چهار دیواری‌ای که هزاران روز و شب را در آن با یکی سپری کرده‌ای خیلی شهامت بزرگیست. خیلی کار بزرگیست. 

طبعن خیلی‌ها که همین کار را هم می‌کنند و کرده‌اند و به هم زده‌اند (جدا شده‌اند) و دردش را کشیده‌اند، اما باز نگاهم الان به آن‌هاییست که دنبال راه حل‌های میانه‌اند و بازسازی دلشان می‌خواهد و ترمیم. باز کردن پنجره در دیواری که هزار سال است کاغذ دیواری بوده یا پارکت کردن کفی که از ازل سنگ‌فرش بوده. روان‌شناس‌هایی گاهی به من توصیه می‌کردند که پدر و مادرها را از جایی به بعد وادار به اساس‌کشی یا تغییر خانه نکنید چون تحملش را ندارند و ممکن است افسردگی‌های حاد یا تنش‌های جدی عصبی ببینند. حس می‌کنم این هم شبیه همان است. روتینی آن‌چنان محکم را به هم زدن. اوه. 

بعد بر می‌گردم نگاه می‌کنم که خب بعضی‌ها هم کردند و شد. صادق که باشم مثال موفق زیاد ندارم جلوی چشمم چون این کار شبیه کوبیدن یک نفر در مثلن ۴۰ سالگی و از اول ساختنش است اما می‌بینم که کردند و شد. ورژن سخت‌ترش وقتی‌ست که یکی از دو نفر قائل به تحمل و ادامه و همان رفتار محکم مدارِ خشکِ جوانی‌ست ولی نفر مقابل می‌خواهد بزند بیرون. این احتمالن همان ورژنی‌ست که گاهی منجر به از هم پاشیدن می‌شود.  اما خلاصه کنم. امامان من (خدا به دور) همان‌هایی هستند که کردند و شد. دوباره چیدند (حالا هر طور چیدمانی که به واقع راه های رسیدن به خدای محتمل هزاران است) ولی توانستند که بچینند و شد. حتا اگر برای چند سالی شد، باز هم شد. الان که بزرگ شده‌ام، این یکی از الگوهای موفق رابطه است برایم، چون شخصن همان آدمی هستم که بدون رابطه می‌میرد. چه کسی نمی‌میرد؟

:: ۵ سال بعد

۱- عین رنگ‌های تندی که زیر نور خورشید به تونالیته‌ی آرام‌تر رفرم کرده باشند، قدرت باز‌ی‌های عاشقی به مرور به فرم آرام‌تری فروکش می‌کند. گرچه این حال جدید هم قشنگ و هیجان انگیز است، اما آدم (من)‌ در اواخر دهه‌ی ۳۰ دلش برای آن جنس از تپش تکان دهنده تنگ می‌شود. دل من هم شده بود. توی یکی از این سریال‌ها می گفت عاشق شدن وقتی که بار زندگی و فشار تجربه‌های مکرر روی شانه‌ی آدم نیست خیلی راحت‌تر است، نه این که در ۴۰ سالگی یا ۵۰ سالگی عاشق نشوی، اما یک طور دیگری می‌شوی که آن طور اول نیست. من هم الان آن جای آرام‌ترم.

۲- دخترکم که آمد هیچ انتظار این اتفاق را نداشتم. طبعن بچه داشتن پر است از فرازهای جدید و مواجهه‌های تازه، ولی این‌ها همه هیچ نیست در قیاس با قلبی که عین ۱۸ سالگی دوباره به تپش می‌افتد. شاید از دو سه ماهگی‌اش شروع شد. بعد اوج گرفت، من هر روز بدبخت‌تر عشقش شدم و تا به امروز هی بیشتر غرق شده‌ام. بارها از اتفاقی که برایم دارد می‌افتد وحشت‌زده شده‌ام و هیچ راهی برای کنترلش ندارم. لذت‌بخش و هیجان‌انگیز است و همان‌قدر هم ترس‌ناک. یک روز که روی صندلی‌اش عقب ماشین آرام نشسته بود، دوتایی تنها بودیم و پل صدر را به سمت شرق می‌رفتیم، برای دقایق طولانی توی آینه به چشمانش خیره شدم و نمی‌خواستم که آن لحظه تمام بشود. می‌خواستم می‌شد که سیال بشوم و به درون چشمانش نفوذ کنم، در آغوشش غرق شوم و با وجودش یکی باشم. این اتفاق بعدها هم تکرار شد.

۳- بعد از یک حادثه در نوجوانی‌ام،‌ من دیگر از مرگ کسی نگران نشدم. واقعیت این است که مرگ هیچ کدام از پیر و جوان‌های محبوبم تکانم نداد. اعتراف می‌کنم که حتا آنچنان نگران مرگ پدر و مادرم هم نبودم، نیستم. دوستشان دارم اما نسبت به پدیده‌ی مرگ بی‌تفاوت و سنگ‌دل شده‌ام. یحتمل این حال من یک تحلیل مشخص روان‌شناختی دارد ولی اگر نداشته باشد هم وضع من همین است. حتا امتحان شده ام و برایم واضح شده که همین هم خواهد بود. شگفتی دوم این تولد این‌جا و با یک استثنا ظهور کرد. از دست دادن دخترکم شده کابوس تمام زندگی‌ام. شده بیماری و مازوخیسم فعال درونم. شده یک دسته زالو که نفوذ کرده زیر پوست سرم و رهایم نمی‌کند. با تراپیست‌ در موردش حرف زده‌ام، هسته‌ها برایش شکافته‌ام، کودکی‌ها شخم زده‌ام، اما تکان نخورده. رها نمی‌کند. کم کم وا داده‌ام. انتظار هم ندارم رها کند. با من است و برای من‌ است شاید تا روز آخر. هیچ وحشتی بزرگ‌تر از این در زندگی ندارم و هیچ عشقی اینچنین تمامیت‌خواه، فراگیر و مطلق تجربه نکرده‌ام. آمیخته‌ی غریبی از لذت دیوانه‌وار و فوبیای هولناک.

:: برای آرامش

خانه‌اش ۲۰ متری بود. اتفاقی که برای دانش‌جوهای اروپا نشین هیچ عجیب یا نامعقول نیست. وضعیت عاشقانه بود. عاشقانه‌ای که در سفر قبلی شکل گرفته بود و راه دور ادامه پیدا کرده بود. هوا خاکستری و سرد بود. خاکستری غالب اروپا. شاید دسامبر بود. تصورم این بود که نهایتن آن ده روز را می‌مانیم در خانه و می خوریم و می‌نوشیم و می‌آمیزیم و عاشقی می‌کنیم. بعد می نشینم توی هواپیما و بر می‌گردم و برای ماه‌ها حال خوش‌اش را دنبال خودم می‌کشم. نقشه‌ها کشیده بودم. چیزی شبیه اتفاقی که بار قبلی افتاده بود. اما خانه ماندن یک اشتباه بزرگ و تاریخی بود. سقوط روحیه‌‌ام از روز سوم یا چهارم شروع شد. چراغ‌های رابطه یکی یکی خاموش شدند. دو روز آخر همه چیز از کار افتاده بود. تمام نیروگاه‌ها کلپس کرده بودند و همه‌ی مسیرهای ارتباطی قطع شده بود. ناگهان خودم را (و احتمالن او را)‌ در گوانتانامو یافتم. شب آخر تلاش کردیم که با هم بخوابیم ولی نشد. این اتفاق ضربه‌ی نهایی بود. ما در آن خانه عاشقی‌ها کرده بودیم، ولی نشد. باورمان نمی‌شد. اصلن نمی‌شد بفهمی چی شده. اگر پروازم بین قاره‌ای نبود باید همان شب بر می‌گشتم. اتفاق ویران کننده بود. لااقل برای من، چون بار اولی بود که در زندگی‌ام با این‌چنین چیزی مواجه می‌شدم. در تاریکیِ گوانتانامو شب آخر را سپری کردیم. صبح با من تا ایستگاه آمد. بغلش کردم،‌ بعد جدا شدم و به صندلی‌ام خزیدم. جرات نمی‌کردم به چشمانش نگاه کنم. جزییات آن حس‌ها را نمی‌توانم دقیق در ذهنم مرور کنم اما خوب یادم هست که آن ایستگاهِ غم‌گین بهترین اتفاق سفرم بود. قطار که حرکت کرد شیشه‌ی واگن بخار کرده بود. از پشت شیشه‌ی تار به هم نگاه می‌کردیم و کسی حرکت نمی‌کرد. مبهوت، پایان دنیا را تجربه می‌کردیم. خوش‌حال از پایان حبس و غم‌زده از شکست بزرگ، ناکامی تاریخی در اوجِ همه چیز.

چندسال طولانی را این وسط حذف می‌کنم. الان شده یکی از بهترین‌های زندگی‌ام. رفقایی که به بودن‌شان "برایت" لحظه‌ای تردید نمی‌کنی. حتا اگر بی خبری‌تان از هم به ماه و سال بکشد. رفقایی که برای تمدید دوستی‌تان هیچ نیازی به کارت زدن و حضور و غیاب دوره‌‌ای نیست. اصلن نیست. به زعم من بالغ‌ترین سطح از نوعی صمیمیت که فارغ شده، عبور کرده از کارکرد احساسات عاشقانه و حتا رختخواب. نه هیچ کدام‌شان باید باشد و نه هیچ‌ کدام‌شان نباید باشد. من با او یکی از وحشت‌های بزرگ زندگی‌ام را شناختم و تجربه کردم. بعدها خیلی به‌تر فهمیدم که در این‌چنین شرایطی باید با خودم چه کنم. برای دوباره داشتن‌ش طولانی‌ترین صبوری و پافشاری زندگی‌ام را به خرج دادم و نهایتن کسی را در گوشه‌ای از دنیا دارم که جز آرامش مفهومی را برایم تداعی نمی‌کند. یک حامی.


-----------------------
این نوشته را تقدیم می‌کنم به "ف" که این روزها پایان دنیا را تجربه می‌کند، هرچند جور دیگر.

:: شش سال دوم، یا طرف اعدام شد رفت

آمدم بنویسم سال‌ها گذشت. بعد فکر کردم که کدام سال‌ها؟ زمانی می‌نوشتم سال‌ها و این "سال‌ها" فقط یک مفهوم داشت. الان خاطرات معنی دارم ده، دوازده، گاهی پانزده سال عمر دارند. الان اگر بگویم سال‌ها از آن آغوشِ به شدت سرگیجه‌آورِ آنتالیا، رو به دریا، با ساحل صخره‌ای و استخر متوسط گذشته، باید فکر کنم که: در شش سال اول بود یا پنج سال آخر؟ گذشته‌ام با این آدم دو رقمی شده و من هنوز بلد نیستم/تصمیم ندارم هیچ جایی در گذشته‌ام را بگذارم توی تابوت و زیر خاک مخفی کنم تا بپوسد. اگر خودش در هوای آزاد پوسید که پوسیده، مثل همین یکی،‌ ولی من خاطره‌ی دورقمی نپوسیده هم دارم. الان هم که نشسته‌ام به نوشتن به خاطر این است که یک مدل درد معده‌ای دارم در این نزدیکی‌های صبح که فقط در حالت -سیخ- نشسته کمی کنترل می‌شود. سه‌تا رانیتیدین خورده‌ام، یک پنتوپرازول و یک نصفه تلفست برای کنترل حواشی احتمالی. اثر نکرده‌اند. اراده‌ی بیمارستان رفتم هم ندارم این ساعت. از هشت ماه پیش که این نیاز به سیخ‌نشینی در نیمه‌ شب را در چین و واچین، با کامیار برای اولین بار تجربه کردم، دردی به این لج‌بازی‌‌‌ای برایم اتفاق نیفتاده بود.
بی‌شک ماجرای هتل توی شش سال اول رخ داده بود. از کالکان که برگشتیم، بردم‌ش کِمِر به یک هتلی. هتل داغان بود کم و بیش. از سقف حمام که می‌شد کف حمام بالایی،‌ آب می‌چکید. بعد از مدت طولانی‌ای داشتم می‌بردمش یک ماه عسل‌طوری. همه‌ی قلک‌هایم را برای آن سفر شکسته بودم. بماند که در بدو ورود، شب استقبال، درِ کشویی ون را که باز کردم، همان شبی که از لندن رسیده بود ترکیه و من تمام ساحل مدیترانه را تکه تکه برای رسیدن به‌ش گز کرده بودم، گفت سلام، ببین، من پریود شده‌م! توی دلم گفتم زرشک، به خودش با لب‌خند گفتم فدای سرت، البته که هدف والاتر از این حرف‌ها بود واقعن، ولی به هر حال زرشک واقعی محقق شده بود. آن روزها اوجِ منحنیِ تاریخ‌ش بود. به پنج سال دوم هم وارد شدیم و دوباره سال‌ها گذشت. در پنج سال دوم تفاوت عمده برای زندگی من این بود که آن آدم هدف زندگی‌ام نبود -که این خودش یک رستگاری بزرگی محسوب می‌شد- ولی در قبالش خلاء‌ای برای همیشه جای آن آرزوی دست‌یابی به عشق ابدی‌اش را گرفت، که گرفت که گرفت (عشق ابدی‌اش همان عشق ابدی در مفهوم عام بود، آن زمان مفهوم عام و خاص‌ش هر دو در او خلاصه می‌شد، فرقی نمی‌کرد). یکی از -که چی-های مهم زندگی‌ام همان پایان شش سال اول بود که کم کم شکل گرفت. آدم، بدبختِ یک عشق دست نیافتنی نباشد،‌ بدبخت چه باشد در زندگانی پس؟ عشق ابدی هم که خب، ظاهرن فقط در تاریخ مصداق دارد. سازمان مستقلی هم که تاریخ را ممیزی نکرده.
هتل آن‌قدر داغان بود که زنگ زدم تهران از ذخیره‌ی آخر هم گذشتم و آن اتاق طبقه‌ی چهارم چهار ستاره رو به دریا را گرفتم و اساس کشیدیم به آخرین سه روزِ سفر و تجربه‌ی تنها هم‌آغوشی باقی‌مانده از شش سال اول. پنج سال دوم هم البته سکس نداشت، کلن هیچ چیز نداشت. این اواخر بعد از این که با علف آشنا شده بود و دورِ تازه‌ای از اکتشافات دوره‌ای زندگی‌اش را شروع کرده بود، چندباری مصرانه از من خواست که بیا علف بکشیم حرف بزنیم. خیلی فلسفی می‌شد روی علف. من خوشم نمی‌آمد. داستان به من نمی‌ساخت، کلن خود او هم در پنج سال دوم به من نمی‌ساخت، در حدی که حس می‌کردم یک شبم را دارم حرام می‌کنم اگر بروم. دقیق‌تر بخواهم بگویم همان بود آخرین سکس‌مان در کل.
معده‌ام خوب نشده وگرنه الان خواب را به نوشتن ترجیح می‌دادم. کلن در این پنج سال دوم (اگر پایان شش سال اول را مبداء تاریخ دور دوم تلقی کنم)، خیلی واقف شده‌ام به این که ضعف‌های فیزیکی می‌تواند در دو سوت آدم را کله‌پا کند. این که آدم چقدر برای تنش‌های احساسی/عصبی کم‌تر ظرفیت دارد. این که کف‌گیر ظرفیت، مکرر به ته دیگ می‌خورد و دیگر باید کم کم یا ایده‌آل‌طلبی را شل کرد یا یک دوپینگی چیزی کرد و سر و ته زندگی را هم آورد. حالا یا با پول یا قدرت یا دارو درمان یا نهایتن بهشت زهرا (تعمیم بدهید به بهشت معصومه‌ی قم یا بهشت رضای مشهد یا یکی از این بهشت‌های متعدد قلابی که برای دل‌خوش کردن‌مان پیش‌وند بهشت می‌چسبانند سرش)‌. نفهمیدم چرا درد معده کشید به بهشت زهرا ولی به هر حال، همین را خواستم بگویم که بدن دیگر نمی‌کشد فشارهای آن‌چنانی را. همین می‌شود که گاهی از بعضی ایده‌آل‌هایت می‌نشینی عقب و شل می‌کنی، چرا که اولن معلوم نیست ایده‌آل کذایی وجود خارجی داشته باشد، دومن معلوم نیست که تو درست بفهمی ایده‌آل چیست و سومن اگر هم بفهمی و هم باشد، به قیمت جان نمی‌ارزد.




باد بر آب، کم و بیش.


:: ۱۹:۰۰-۲۱:۳۰

۱- صدای بال بال پرنده آمد. لای در بالکن باز بود. گفتم پرنده گیر کرده، س گفت نه بابا پرنده نیست. رفتم دیدم کبوتر آمده توی بالکن و طبق معمول راه برگشت را گم کرده. گرفتم‌ش. جوان بود. سالم و زیبا. پرنده‌ها همه زیبا هستند. دارم روی ن کار می‌کنم که زیبایی‌های کلاغ را هم ببیند. نصف راه را آمده. واقعن در جزییات بدن و سر و شکل‌شان که دقت می‌کنی جز لطافت و زیبایی چیزی نمی‌بینی. آوردم‌ش تو. خیلی ترسیده بود ولی دلم نیامد چند دقیقه را برای لاسیدن نگذارم. داشتم با کبوتر صحبت می‌کردم که الف از دست‌شویی برگشت. کبوتر را دید. گفت "اِ! این خوش‌شانسیه". نگاهش کردم. گفت من تا به حال از این نزدیکی ندیده بودم این‌ها را. زیر گردن‌ش چه رنگ‌های قشنگی دارد. ببین از هر طرف که نگاه می‌کنی یک رنگ دیگری می‌شود. کبوتر را از درز پنجره رها کردم رفت. از صبح که آن هوای خوش‌بو را دیدم می شد حدس زد که کبوترها باید دنبال تشکیل خانواده باشند.

۲- بحث با الف به جاهای سختی کشید. آخرین جلسه‌ی روزم بود و هوا کم کم تاریک می‌شد. جان نداشتم واقعن. گفتم س، کمک کن که کارمان به طلاق در کار نکشد. ادامه دادیم. آخرین زورمان را زدیم، موفق شدیم توافق کنیم. الف آژانس درخواست کرد، گفتم مسیرمان یکی‌ست،‌ می‌رسانم‌ت.

۳- در کوچه‌های نزدیک خانه‌‌ی دوست پسر الف، یک موتورسیکلت کوچه‌ی یک طرفه را برعکس آمده بود و گیر افتاده بود بین یک ماشین پارک کرده و ماشینی که داشت رد می‌شد. احتمالن لج‌بازی کرده بود و صبر نکرده بود که ماشین رد شود اول. یک چیزی هم گویا پرانده بود. من ماشین پشتی بودم. راننده‌ی لکسوس سیاه پیاده شد. موتور که جعبه‌ی حمل غذا پشت‌ش بود نمی‌توانست رد شود. راننده‌ی لکسوس خیلی عصبانی به نظر می‌رسید. احتمالن حق هم داشت. رفت سراغ پسرک و بدون مکث خواباند زیر گوش‌ش. خیلی محکم زد. پسرک که به زور هجده سال‌ش می‌شد هیچ واکنشی نشان نداد. مرد شاید انتظار واکنش داشت. ضربه‌ی دوم را زد زیر گوش آن‌وری. واقعن چرا همیشه در سیلی زدن توازن چپ و راست را رعایت می‌کنند؟ مرد شروع کرد به زدن پسرک همان‌طور که روی موتور نشسته بود. پسر هم تسلیم مطلق. پیاده شدم داد زدم آقاجان بی‌خیال شو حالا. ول کرد برگشت که سوار ماشین شود. موقع سوار شدن همان‌طور که زیر چشمی مرا می‌پایید زمزمه کرد: "بی ادب!"

۴- گفتم حال مادرت چطور است راستی؟‌ گفت بهتر شده، ولی عوارض داشته این پروسه‌ی درمانی. حافظه‌ی کوتاه مدت‌ش آسیب دیده. یک روز صبح بلند شدیم با هم صبحانه خوردیم. جمع کردم و بعد رفتم در اتاق کاری انجام دادم. بعد برگشتم بیرون دیدم دارد بساط صبحانه می‌چیند. به کل یادش رفته بود صبحانه خورده‌ایم نیم ساعت پیش. حالم خیلی بد شد. گفتم می‌فهمم. این اتفاق اولین بار زمانی برای من افتاد که دیدم دست پدرم دارد خارج از کنترل می‌لرزد. خیلی غیر منتظره بود. فکر نمی‌کردم هیچ وقت دست پدرم بلرزد.

۵- پیاده که شد سر راه خانه رفتم بیمارستان ایران‌مهر ویزیت دکتر عمومی. وارد اورژانس که شدم صدای مردی می‌آمد که داشت ضجه می‌زد. سال‌هاست که آن‌جا می‌روم برای درمان‌های سرپایی. سال‌هاست که منتظرم یک مرده یا لت و پار شده را آن‌جا ببینم. ندیده‌ام. فکر کردم بالاخره اتفاق افتاد. صدا از پشت درِ اتاقی می‌آمد که روی تابلوی‌ش نوشته بود "سی پی آر". می‌شد حدس زد که آن پشت چه خبر ممکن است باشد. مرد گریه می‌کرد، ناله می‌کرد،‌ خدا خدا می‌کرد. اپراتورهای آن‌جا را کم و بیش می‌شناسم. یک دختر ظریف و دل‌نشینی هست که همه‌ی این سال‌ها می‌بینم‌ش پشت باجه. قدیمی‌تر از همه‌ی کارمندان دیگر آن‌جا. این گریه‌ها و فریادها برای من عادی نبود ولی حدس می‌زدم باید برای آن‌ها عادی باشد. شروع کردم دقت کردن در چهره‌ی تک تک‌شان. ببینم این ضجه چه تاثیری می‌کند. یک آرامش عامدانه‌ای داشتند انگار. تعمد داشتند به سمت صدا نگاه نکنند. انتظار داشتم مثل من چشم‌شان خیره به در آن اتاق بماند. فقط آن دختر بود که از جای‌ش بلند شده بود و نگران به آن سمت نگاه می‌کرد. فرم گرفتم،‌ صدای فریاد می‌آمد، پول را به صندوق دادم، صدای فریاد می‌آمد، منتظر شدم. به نظرم دکتری که روی مریض، مُرده، کار می‌کرد اعلام کرد تمام شده. ناگهان سالن منفجر شد. صدای فغان. حالم بد شده بود. هنوز توی چشم‌های حاضرین دنبال اثر می‌گشتم. دیدم حال یکی از نگهبان‌های گردن کلفت بیمارستان از همه بدتر است. از سمت آن اتاق می‌آمد. رفتم سراغ‌ش. گفتم مرده؟ گفت آره. گفتم جوان بوده؟ گفت شصت و خرده‌ای. گفتم چرا؟ گفت ایست قلبی. پسر بزرگ، پسر کوچک، هم‌سر مرده اولین لحظات باور مرگ را ضجه می‌زدند. با تمام وجود. کارم که تمام شد، موقع بیرون آمدن از سالن اورژانس، دیدم وسایل مرحوم را در یک کیسه‌ی بزرگ زرد کش‌دار داده‌اند دست پسر کوچک‌ش. هم سن و سال من بود. کیسه را محکم بغل کرده بود و گوشه‌ی اتاق انتظار های های گریه می‌کرد. هوای توی کیسه محبوس مانده بود. نگران بودم بترکد توی بغلش.


:: House of Cards*

"هاوس آو کاردز" می‌بینیم و من ناخودآگاه و دائم دنبال مصادیق بی‌رحمی‌ها، بی اخلاقی‌ها و گاهی پلیدی‌های دنیای سیاست می‌گردم در دنیای اطرافم و حتا در خودم. توی سال‌هایی که به نوعی رهبری یه سازمان به سرعت بزرگ شونده رو کم کم بر عهده گرفته‌م خیلی ملموس درک کرد‌ه‌م که آدم مکرر و پیوسته در معرض دوراهی‌هایی قرار می‌گیره که ناچاره چیزی رو فدای چیز دیگه کنه و گاهی هر دو طرف فدا شونده و فدایی گیرنده وزنه‌های موجه خودشون رو دارن. این‌طور جاها آدمی که قدرت در اختیارشه خیلی خیلی سخت می‌تونه تصمیمی بگیره که همه‌جانبه اخلاقی محسوب بشه،‌ چه با معیارای خارجی و چه حتا با معیارای خود اون آدم. شاید یکی از اولین آموزه‌های غیر مستقیم رهبری (ترجمه‌ی لیدرشیپ)‌ بی‌رحمیه. بی‌رحمی هم شکی نیست که از کشتن پشه یا ناراحت کردن یه آدم تا مثلن آدم‌کشی درجات داره ولی می‌خوام بگم نمی‌شه بز گله بود و هوای همه‌ی پشت سری‌ها رو هم داشت. بخوای دائم متوجه همه باشی شانس کشوندن کل جماعت به دره و سقوط دسته جمعی زیاد می‌شه. واقعن چقدر می‌شه آدم بودن و قدرت داشتن رو بالانس کرد؟ قدرت منظورم دیکتاتوری نیست، قلدر محله بودن نیست، رهبریه در دموکراتیک‌ترین تعریفش حتا. گرچه اون حجم پلیدی ِ احتمالن اغراق شده‌ای که اینا برای سطوح بالای سیاست توی این سریالا نشون می‌دن خیلی شدیده، ولی واقعن آدما توی جاهای خیلی عادی‌تر و دم دستی‌تری مستعد زورگویی‌ یا بی‌اخلاقی‌ان. مثال ساده‌ش یه راننده‌ی دیوانه‌ی مسافرکش که جنون آمیز می‌رونه و کسی جرات نمی‌کنه بهش انتقاد کنه چرا که کاپیتان در اون لحظه اونه و اون هم از این اتوریته باخبره. همین آدم پشت پیش‌خون یه اداره‌ی دولتی ممکنه موش‌ترین موجود دنیا باشه. موازنه‌ی قوا. خیلی دارم سعی می‌کنم حواسم باشه این‌ور میز و اون‌ور میز چه فرقی می‌کنم و خودمو نگاه می‌کنم، ولی گاهی هم می‌‌ترسم که حکایت بزه بشه و کل فلسفه‌ی وجودی این تشکیلات و زحمتی که براش کشیده شده و چند صد نفری که کنارش مشغول شده‌ن به خطر بیفته. یه یاس فلسفی‌ای به آدم حاکم می‌شه.


* House of Cards

:: متهم اول: پلیس

یکی از دوستان‌مان را اتوبوس در خط بی آر تی و ظاهرن محل خط عابر پیاده زده له و لورده کرده. دختر جوان چند روز است که در کماست و امید داریم و منتظریم که این مقطع را رد کند و به هوش بیاید. فیلم غم انگیز دیر رسیدن اورژانس به محل هم در سایت‌ها می‌چرخد. همسرش و دوستان دیگر به تکاپوی شدیدی افتاده‌اند که بلکه به این بهانه چیزی را عوض کنند، به‌تر کنند. پیشنهادات در فیسبوکی که من می‌بینم فراوان می‌آید، از پیشنهاد غیر منطقی‌ای مانند حذف خط بی آر تی تا خیلی حرف‌های منطقی مانند کنترل سرعت این اتوبوس‌ها، نظارت بر رفتار راننده‌ها، تامین روشنایی خطوط، رسمیت دادن به خطوط عابر پیاده در این مسیرها و غیره.

اما من احساس می‌کنم این وسط به چیزی توجه نمی‌شود که شاه کلید ماجراست و نه فقط در مورد خطوط بی آر تی، بلکه در تمام ابعاد زندگی همه‌ی ما ایرانی ها تاثیر دارد و آن "غیبت و بی‌مسئولیتی/کج مسئولیتی فاحش پلیس" است. از تمام فاکتورهای موثر در این حادثه‌ی خاص، راستش من فقط می‌توانم اجزای کوچک‌تر حادثه مانند "تاریکی مسیر" یا نهایتن "ضعف آموزش رانندگان" را به طور مستقیم گردن ارگانی بجز پلیس (مثل شهرداری یا شرکت اتوبوس‌رانی تهران) بیندازم. من مقصر اصلی را پلیس می‌دانم. دلایلم را توضیح می‌دهم.

یک بار نوشته بودم در مورد انتقادهایی که بچه‌های غرب نشین به خیلی ایرانی‌ها می‌کنند که چرا الکل می‌خورند و رانندگی می‌کنند. الان بسیار بیش‌تر از قبل اعتقاد دارم که اصلی‌ترین انگیزه برای این رفتار از جانب پلیس بی‌مسولیت و بعضن رشوه‌گیر تزریق می‌شود. یادم هست در شانگهای، شنبه شبی، یک ایستگاه خیلی جدی الکل سنجی در خروجی یکی از بزرگ‌راه‌ها برقرار کرده بودند و راننده‌های الکل خورده را یک‌ضرب بازداشت می‌کردند. همین می‌شود که در کشوری که الکل بی‌ رویه مصرف می‌شود و کمونیست‌ها آزادی اجتماعی را به جای آزادی سیاسی باج داده‌اند، رئیس شرکت میزبان من جرات نمی‌کند از رستوران تا خانه پشت رل بنشیند، آن‌هم در چین، که خودش مهد رشوه است. اما چه کسی به خاطر دارد که پلیس ایران (و نه لباس شخصی‌های نامحبوب) با تجهیزات و امکانات حرفه‌ای پست ثابتی راه انداخته باشد و تست الکل از راننده‌ها بگیرد؟ چند درصد از دوردورهای شب‌های تهران در مملکت اسلامی ما بوی الکل شدید نمی‌دهد؟ گیر کار کجاست و پلیس کجا سرگرم است؟

همین را تعمیم بدهید به بدیهی‌ترین و ساده‌ترین وظایف پلیس (فعلن در حیطه‌ی ترافیک)، که انگار به کل وجود ندارند. برای این که دوستان نگرانم هم ایده‌ای داشته باشند چیزهایی را که به ذهنم می‌رسد لیست می‌کنم. بیایید ببینیم پلیس چه کارهایی باید بکند که نمی‌کند:

1- قانون حق تقدم عابر پیاده روی خطوط عابر، عملن برای ایران صادق نیست. عبور از خط عابر با عبور از هرجای دیگر هیچ تفاوتی نمی‌کند. باید حواس‌تان شش دانگ باشد و حق همیشه با دوچرخه تا هجده چرخه‌ی گنده‌تر است. موضوع اصلن جزو دغدغه‌های تئوریک پلیس هم نیست.

2- سرعت در معابر شهری هرگز کنترل نمی‌شود. پلیس با تمام قوا روی معابر جاده‌ای و اتوبان‌ها کار می‌کند، اما مثلن اگر نیمه شب در همین خیابان ولیعصر یا خیابان کریم‌خان با صد کیلومتر سرعت پرواز کنید، هرگز -تکرار می کنم هرگز- شانس مواجه شدن با دوربین یا رادار پلیس را ندارید. کنترل سرعت در محله‌های مسکونی هم پیش‌کش، اگر پلیس راهنمایی و رانندگی در محله‌ی مسکونی دیدید سلام ما را هم برسانید. تابلوی محدودیت سرعت هم اگر در معابر فرعی دیدید مجدد سلام برسانید.

3- قانون حرکت با چراغ روشن در شب هیچ جنبه‌ی اجرایی‌ای ندارد. مسافرکش‌های ایرانی هنوز تصور می‌کنند رانندگی با چراغ خاموش حرفه‌ای گری و تردستی‌ست. شاید می‌دانید که در اروپا و مخصوصن امریکای شمالی اکثر ماشین‌ها حتا روزها با چراغ روشن حرکت می‌کنند چرا که لااقل بهتر دیده می‌شوند و ریسک تصادف کم می‌شود. گاهی می‌بینم که در بارندگی‌های سنگین در همین تهران با وجود روز بودن، دید به شدت کم شده ولی کسی چراغی روشن نمی‌کند بجز شاید چند ماشین مدل بالایی که اتوماتیک چراغ‌شان روشن می‌شود. حتا گاهی بقیه به تو علامت می‌دهند که حواست نیست چراغت روشن مانده. این‌جا پلیس که عین خیالش نیست، آموزشی هم وجود ندارد، قانونی هم تا جایی که من می‌دانم در این یک مورد (برای روز یا هوای بارانی)‌ وجود ندارد.

4- کلاه کاسکت به کل فراموش شده. همانند یک بند ِ زنگ زده در کتاب قانون. این طرح‌های موتور بگیری دوزاری مقطعی هم هرگز موثر نخواهد افتاد مگر تک تک ماموران پلیس در تک تک روزهای کارشان این داستان را کنترل کنند. کسی هست که در فامیل درجه یک یا نهایتن درجه دو یا سه‌اش موتورسواری کشته نشده باشد؟ علت مرگ: ضربه‎ی مغزی.

5- اتوبوس شرکت واحد، بی آر تی و غیر بی آر تی، شامل قانون نیست. تا به حال دیده‌اید اتوبوس شرکت واحد را برای سرعت یا حتا عبور از چراغ قرمز جریمه کنند؟ اتوبوس شرکت واحد تا تصادف نکند از نظر پلیس رویین‌ تن است. چرایی‌اش واقعن برای من خیلی سوال بزرگی‌ست. چرا پلیس به این‌ها سهل می‌گیرد (بهتر است بگویم کلن نمی‌گیرد) در حالی که جان متوسط سی، چهل، پنجاه نفر در هرکدام از این جعبه‌ها در حال جابجایی‌ست. انگار راننده‌ی اتوبوس چون زحمت می‌کشد و ماشین هم مال خودش نیست جزو معصومین باشد. این قاعده تا حد کم‌تری شامل تاکسی‌ها و مسافرکش‌ها هم می‌شود.

6- عبور ممنوع (ورود ممنوع) از نظر پلیس تقریبن در حد یک تابلوی تزئینی بیشتر نیست. مردم (علی‌الخصوص رانندگان خودروهای عمومی) این تابلو را به هیچ کجای‌شان حساب نمی‌کنند مگر این که مطمئن باشند ماموری برای همین کار سر دیگر کوچه یا خیابان ایستاده. ریسکی کم تر از یک در هزار. بنا بر این بسیار و فراوان دیده‌اید و خواهید دید که مسافرکش‌ها در خیابان‌ها و کوچه‌ها، برعکس مسیر جولان می‌دهند و واهمه‌ای هم ندارند. عملن قانون خیابان یک طرفه توسط خود مردم اعمال می‌شود، گاهی هم درگیری در حد چاقوکشی جزو نتایج این اعمال قانون به روش غیر انتظامی ست.

7- چراغ زرد و چند ثانیه‌ی اول ِ چراغ قرمز همان چراغ سبز محسوب می‌شود. قانونی که در اکثر کشورهای جهان بسیار جدی و شدید اعمال می‌شود، در کشور ما عملن توسط خود مردم و با حرکت ترافیک و "گرفتن حق با زور" پیاده می‌شود. جریمه برای عبور از چراغ قرمز؟ واقعن نادر رخ می‌دهد.

8- حرکت بین خطوط در معابر شلوغ به کل فراموش شده. بارها دیده‌ام جلوی پای افسر پلیس در یک خروجی پر ترافیک یک ماشین از ته صف می‌آید جلو و از مسیر کناری خودش را به زور جا می‌کند در خروجی و کم‌ترین واکنشی در مامور حاضر در صحنه نمی‌توان دید. به مثابه سیب زمینی.

9 - پارک دوبل (گاهی سوبل) هم که جزو حقوق شهروندان شده. به عنوان بدیهی‌ترین روش خرید از سوپرمارکتی که می‌خواهیم از آن خرید کنیم، تصمیم می‌گیریم دقیقن جلوی درش پیاده شویم و می‌شویم، حتا نه ده متر جلوتر که جای پارک هست.

10- و بالاخره به عنوان یک مفهوم و ضعف فراگیر و کلی، گشت خیابانی و چند منظوره‌ی راهنمایی و رانندگی عملن وجود ندارد. ماموران سواره حتمن با هدف خاصی و در مسیر خاصی و به صورت مقطعی کار می کنند. ماموریت: جریمه پارک دوبل (یکی سر همان چهار راه روی خط عابر بیاید جزو وظایف آن پلیس محسوب نمی شود که جریمه کند)، ماموریت: سرعت در بزرگ راه، ماموریت: یک چراغ قرمز خاص (البته به ندرت)، ماموریت: طرح ترافیک، ماموریت: کمربند، ماموریت: ...
منظورم را می گیرید؟ پلیس گشتی‌ای نداریم که مسولیتش پلیس بودن در همه‌ی ابعاد باشد، یکی یا دوتا یا سه تا کار هر روز صبح برای هر افسری تعریف می‌شود و چشم آن افسر نسبت به تمام تخلفات بعدی کور است.

پلیس تخصصی، محترم، اما من تا به حال نه شنیده و نه دیده‌ام که گشتی‌های پلیسی باشند که کارشان دور زدن و شناسایی و برخورد با "هر نوع" تخلفی باشد که در داخل شهرها رخ می‌دهد. بارها و بارها ماشین راهنمایی و رانندگی دیده‌ایم که کاملن بی خیال به همه‌ی تخلفات یک خیابان اعم از پارک دوبل و توقف غیر مجاز و حتا ورود به خیابان ورود ممنوع سوت زنان عبور می‌کند چون احتمالن ماموریتش رفتن به دو تا خیابان پایین‌تر و انجام یک کارشنانی تصادف خسارتی منجر به شکستن لامپ یک ماشین است.

پلیس در بخش بزرگی از وظایفش مُرده. من مقصر اصلی را در بخش قابل توجهی از زجری که ما شهرنشین‌ها (مخصوصن در تهران) می‌کشیم،‌ پلیس می‌دانم و بس. اگر اهل کمپین هستید، بیایید اول "شرح وظایف" اولیه‌ی پلیس را به پلیس یادآوری کنیم.


-----------------------------------------------------------------

پ.ن۱:‌ من نمی‌دانم که این الگوی تفکیک پلیس انتظامی از پلیس ترافیک در چند درصد کشورهای "متمدن" جهان پیاده شده. اما برداشت شخصی‌ام این است که لااقل در کشوری که از کم‌بود منابع و بودجه و کم‌بود توجه قانون‌گذار به اهمیت پلیس در امنیت "واقعی و روانی" شهروندانش رنج می‌برد، شاید یکی شدن این دو نوع پلیس دوباره قابل بررسی باشد.

پ.ن۲: دست و پا زدن سیستم‌های نظارتی پلیس برای کنترل رشوه‌گیری و تخلفات ماموران مشهود است. ولی خودروهای پلیس نه دوربین‌های فیلم‌برداری برای کنترل رفتار ماموران دارند و نه معمولن سیستم‌ ابتدایی جی‌پی‌‌اس. فرماندهان نیرو ظاهرن بیش‌تر درگیر استخراج استانداردهای نوع لباس پوشیدن مردمند تا تامین آرامش آن‌ها.

پ.ن۳: تردید ندارم که از نظر اقتصادی تامین کمبود نیرو و منابع پلیس از محل جریمه‌های تخلفات بسیار گسترده‌ای که الان اعمال نمی‌شود ممکن است. لااقل می‌توان در یک دوره‌ی گذار تا زمان ایجاد توازن و تثبیت حداقل‌های فرهنگی، یک مکانیزم اقتصادی-درآمدی برای این کار تعریف کرد. قانون‌گذار به دردخور می‌خواهد و مدیریت باسواد. داریم؟‌ گویا نه.

:: گم شده، پیدا شده

لپ‌تاپ دوباره خورد زمین. رفتم لاست‌اند‌فاوند سالن ترانزیت دنبال دفترچه. هفته‌ی پیش موقع پیاده شدن از هواپیما جامانده بود آن تو و وقتی فهمیدم نیست که خیلی دیر شده بود. دفترچه ارزش خاصی نداشت اما محتوایش این بار استثنا‌ئن خیلی مهم بود. توی پروازی مدتی قبلش برایش نوشته بودم. سعی کرده بودم صادقانه بنویسم. سعی کرده بودم اول با خودم روراست باشم بعد با او. جزو معدود بارهایی بود که گفتم فرض کنیم نمی‌خواهم بدهم بخواند، سعی کردم کامل بنویسم. حالا دفترچه رفته و واقعن یادم نیست که دقیقن چه نوشته بودم. حال هذیانی‌ای داشتم که برای خودم هم جالب بود. این مدت دیوانه‌وار سفر کرده‌ام و تبدیل به یک موجود گم‌شده در مکان‌ها و زمان‌های مختلف شده‌ام. لپ‌تاپ خورد زمین. بار اولم نبود. برای این که برسم به لاست‌اند‌فاند باید از کنترل پاسپورت رد می‌شدم. لااقل ترکیه هنوز ویزا به ماتحت‌مان فرو نکرده. پاسپورتم مهر خورد. رفتم گفتم آقاجان نوت‌بوکم را هفته‌ی پیش در فلان پرواز جاگذاشته‌ام. گفت لپ‌تاپ؟ گفتم نه، نوت بوک کاغذی. زبان سرش نمی‌شد. رییسش را صدا زد. گفتم نوت بوکم را فلان. گفت تبلت؟ گفتم نه، کاغذی، واقعی، سنتی. گفت باید بروی سالن "دومستیک ارایول". آمدم کوله را بردارم یادم رفته بود زیپش را باز کرده‌ام لپ‌تاپ پرواز کرد وسط سالن. شاید اصلن دارم این را می‌نویسم که مطمئن شوم کار می‌کند. رفتم آن‌جا. باید سالن را معکوس می‌رفتم تو چون طبعن من با پرواز نرسیده بودم به آن‌جا. کارت پروازم را نشان مامور سالن دادم و داستان را گفتم. گیج نگاهم کرد که چه می‌گویی ببم جان؟ این‌جا چه می‌کنی؟‌ کلافه گفتم آقا ول کن کار دارم حتمن. فارسی احتمالن به گوشش بهتر آشنا بود گذاشت بروم. رفتم گفتم نوت‌بوکم را جا گذاشته‌ام فلان روز فلان پرواز فلان کشور. گفت کامپیوتر؟ گفتم نه آقا کاغذی، قدیمی. گفت باید همان فرودگاه می‌رفتی. گفتم نرفتم ولی حتمن شانسی بوده که وقتی پرواز برگشته این‌جا پیدایش کرده باشند. رفت یک دفتر صدبرگ را شروع کرد ورق ورق کردن. فکر کردم چطور این‌ها کامپیوتر ندارند. گفت چی داخلش نوشته بودی؟ نمی‌دانم انتظار داشت چه جوابی بگیرد. خوب بود می‌گفتم "عاشقانه، اگر از نظر شما مشکلی نیست". گفتم فارسی، به زبان خودم. گفت آها، گفتم یس. گفت متاسفم آقا، هم‌چین چیزی این‌جا ثبت نشده. تشکر کردم. برگشتم. الان روبروی گیت ۳۰۳ کفش‌هایم را درآورده‌ام چهارزانو نشسته‌ام تایپ می‌کنم. کفش‌هایم خیلی شبیه گالش است و جلب توجه می‌کند. از میزان متوسط جلب توجهی که می‌کند خوشم می‌آید. یک دختری نشسته توی صندلی روبرویی. نمی‌دانم ایرانی است یا نه، دولا شده روی صندلی و مثل درویش‌های موبلند موهایش را ریخته دورش و کمرش را به حالت ذکر برای خودش بالا پایین می‌کند. خیلی ریز یک شعاع دوسه درجه‌ای را حرکت می‌کند و در عین حال یک دسته از موهایش را کنار گوشش بدون نگاه کردن می‌بافد. خیره شده به زمین. حالش خیلی برای خودش است. از آن خلسه‌هايی‌ست که حتا تماشایش لذت دارد. سر یک دسته غنچه‌ی رز از کیفش بیرون است که به سمت جاذبه آویزان شده‌اند. برای مرگ آماده می‌شوند. شاید هم همین حالا جنازه‌اند. سر یک بطری آب هم از کیفش بیرون است. می‌شود شرط بست که از یک ماجرای عاشقانه می‌آید. استانبول ساخته شده برای همین اتفاق، نه؟ فکرم رفت آنتالیا، یازده سال پیش، جدایی عاشقانه‌ای که دیده بودم و تکانم داده بود. یکی از همین تبعیدی‌های هم‌وطن بود با دل‌داده‌اش که از ایران آمده بود. همین شد که لپ‌تاپ را کشیدم بیرون. دروغ گفتم، خیلی مهم نبود که کار می‌کند یا نه، دخترک باعث شد.

:: برزخ

دوستم می‌گوید تراپی (روان‌کاوی/درمانی) می‌تواند شمشیر دولبه شود. آدم یک خواصی دارد که ممکن است به آن‌ها عادت داشته باشد، طبیعی بپنداردشان، بی‌ضرر بداندشان و حتا اعتماد به نفس نسبت به‌شان داشته باشد یا ازشان بگیرد. این خواص ممکن است نهان باشند، در حدی که آدم اصلن حواس‌ش به انجام‌ دادن یا داشتن‌شان نباشد، یا این که به وجودشان آگاه باشد اما الزامن فکر آور، تعمق آور یا مکث آور نباشند. یعنی من می‌دانم فلان رفتار را در زندگی‌ام دارم و می‌دانم این رفتار آزاری برای کسی ندارد و خودم را خوش‌حال نگه می‌دارد، پس به داشتن‌ش ادامه می‌دهم و دلیلی هم برای متوقف شدن و بازبینی ندارم. تی‌دو یک عمر شاشیده به درخت. پای راست‌ش را گرفته بالا و در کمال آسودگی شاشیده. حالا برود یک شهر دیگر و آن‌جا به زبان سگ‌ها در ورودی تابلو زده باشند که شاشیدن با پای بالا ممنوع است. شاشیدن به درخت هم ممنوع است. دار هم نزنند حیوان را، فقط زیرش اضافه کرده باشند با اخلاق سگی منافات دارد این کار، خودتان نکنید. تی‌دو که خودش را سگ با اخلاقی می‌پندارد از آن لحظه به بعد موقع شاشیدن زجر خواهد کشید و برای بلند نکردن یک پایش تمام توان‌ش را به کار خواهد بست. حتا اگر پای‌ش را بلند کند و به درخت بشاشد باز هم گرفتاری ذهنی خواهد داشت. از آن به بعد شاشیدن هیچ جنبه‌ی بدیهی‌ای برای حیوان نخواهد داشت، بدیهی‌ترین کار حیوان تبدیل به زجر می‌شود.

خیلی مقطع غم‌انگیزی‌ست وقتی که رفتار بدیهی زندگی تو ناگهان تبدیل می‌شود به رفتار غلط، یا غیر اخلاقی، یا درد آور برای خودت، یا درد آور برای دیگری، یا دوگانه. وقتی طبیعی می‌شود غیر طبیعی، وقتی عادی می‌شود غیر عادی، وقتی مسبب آرامش می‌شود سبب نا آرامی.

یک پله قبل‌تر، "دانستن" به خودی خود شمشیر دولبه است. بدی کار این‌جاست که اغلب نه وقتی که "می‌دانیم" می‌فهمیم که آیا بهتر بود بدانیم و نه وقتی که "نمی‌دانیم" خبر داریم که نمی‌دانیم. الان واقعن تردید دارم که زندگی در جهل مرکب "به‌تر" است یا دانستن و درد کشیدن. "‌به‌تر" چیست؟ چه‌می‌دانم، بروید از فلاسفه بپرسید.


میعادگاه معمولن خانه‌ی خواهرش بود. گاهی اگر تعدادی آدم دور هم جمع بودند قضیه موجه‌تر جلوه می‌کرد. ما هم بودیم و بعد شب اتاق مهمان را اشغال می‌کردیم و به هم پیچیدن برقرار بود. اگر هم کسی نبود باز هم با جلوه‌ای کم‌تر موجه، پر رو تر، می‌ماندیم و باز هم به هم پیچیدن برقرار بود. بعد از آن، هربار، من دستور داشتم بغلش کنم تا بخوابد. نه این که نخواهم بغلش کنم، اما بیش‌تر مواقع قضیه کشیده می‌شد به دو، سه یا چهار صبح و بیش‌تر مواقع من فردا صبحش باید می‌رفتم سر کار برای همین لااقل بعد از هم‌آغوشی و بغل‌بازی ترجیح می‌دادم که زودتر بساطم را جمع کنم و بروم خانه. به ماندن هم علاقه‌ای نداشتم چون نه تنها من مایل به مواجه شدن با آشفتگی صبح‌گاهی خواهرش و شوهرش نبودم، طبعن آن‌ها هم مهمان نسبتن ناخوانده را نمی‌خواستند در آن شرایط. اگر هم به صرف چند دقیقه‌ای بغل بود، کار آن‌قدر سخت نمی‌شد. اما ماجرا این بود که هر بار بغلش می‌کردم و قبل از این که خوابش ببرد اجازه نداشتم بروم. خودم هم در آن ساعت‌ها، با خستگی مفرط، با لباس بیرون، کنارش می‌ماندم و خوابم می‌برد و باز بیدار می‌شدم و باز خوابم می‌برد و همین‌طور می‌جنگیدم تا مثل یک کودک، آرام و رضایت‌مند بخوابد. بعد می‌خزیدم بیرون و با چشمان پف کرده در ساعت‌های مرگ تهران تا خانه رانندگی می‌کردم. بارهای اول و دوم کمی عصبانی می‌شدم اما بعد عادت کردم به این ماراتن از عشق و بغل تا رانندگی سحرگاهی و کار فردا. آن شب‌ها خیابان چهاردهم را در سکوت محض آن ساعت پشت سر می‌گذاشتم، بعد با موزیک ملایم و نسیم نیمه‌های شب مسیر را تا خانه می‌رفتم. کل آن بخش از ماجرا بیش‌تر از چند ماه طول نکشید، اما خیابان چهاردهم و آن خانه طوری در من ادامه پیدا کردند که سال‌ها زمان لازم شد برای هضم‌شان.


باد بر آب



 
  ImageImage Image