تازگی ها یک جوری شده ام. فکر کنم باید بروم خودم را به روانپزشک نشان بدهم. معمولاً شب ها اتفاق می افتد؛ یک جورهایی می شوم؛ احساس می کنم ذهنم سرحال و آماده است. روزنه های ذهن ام کاملن باز هستند و آماده ی جذب. بدنم هوشیار است. برای یادگیری کاملن آماده ام. به قول اینها حسابی «شارپ» هستم. خب اینها علائم عجیبی است برای من که هنوز هم نمی دانم چه بر سر توان ذهنی ام در سالهای اخیر آمده: در یک سری جنبه ها پیشرفت کرده (مثلن پیچیدگی و پرداختن به جزئیات مسائل ذهنی. به قول اینها elaborate شده) ؛ در یک سری جنبه ها بدتر و بدتر شده (مثلاً یک انواعی از حافظه. همه اش نه ولی یک سری از انواع حافظه. که فکر کنم متاثر از مورد بعدی باشد: تمرکز!) و در یک سری از جنبه ها گاهی خوبتر شده گاهی بدتر (سینوسی!) مثل تمرکز و توجه که گفتم. و به نظرم این یعنی مثلن توان انجام محاسبات کمّی ام هم با همین بالا پایین رفتن ها، زیاد و کم شده!
می دانم «سوسول بازی» به نظر می آید ولی گفتم بروم پیش روانپزشک ببینم آقا چه بر سر این حافظه و تمرکز ما آمده و چکارش می شود کرد؟ از بخت بد تا همین چند ماه پیش بیمه ی خصوصی داشتیم و پول لازم نبود بدهیم برای این «سوسول بازی ها». از ابتدای امسال دولتِ در تقلای اسپانیا برای کاهش مخارج گفت دانشگاهها بورسیه هایشان را بیمه خصوصی نکنند، همان دولتی را بدهید بروند ته صف! خلاصه چند هفته پیش که رفته بودم مرکز بهداشت با بیمه دولتی و درخواست مشاوره برای این «سوسول بازی»ها دادم، خانم دکتر یک نگاهی بهم کرد؛ گفت متاسفم ما فقط برای مسائل حاد شما را می فرستیم پیش روانپزشک. (و این یعنی اگر می خواهی خودت برو پیش روانپزشک خصوصی یک شصت هفتاد یورویی برای هر جلسه پیاده شو). خلاصه ما هم گفتیم این سوسول بازی ها از اولش هم به ما نیامده بود. برویم بیل مان را برداریم باغچه را بیل بزنیم، که کار درمان همه ی بیماری های روانی/ فکری ست!
حالا که بحث به اینجا رسید بی انصافی است جمله ولتر را کامل ننویسم: هر زمان احساس می كنم كه درد و رنج و بیماری می خواهد مرا رنجه كند و آزار دهد، به كار پناه می برم. كار، بهترین درمان دردهای من است. -فرانسوا ولتر