میگه یه صفحهی go find me بزنیم… شوخی نمیکنهها… تعدادمون باید خیلی بشه. خیلی. بعد دوباره سرشو میندازه روی لپتاپ. ملت بیپناهی که ماییم.
مامان و بابا جمعه زنگ زدن. مامان گفت: گریه نکن. برمیگردین. بلندتر هقهق زدم…
سخ زنگ زد. گفت: سلام. جواب دادم: سلام سخ!
-خیلی بیشرفی. چند ساله صدای منو نشنیدی؟
-ای بابا!!!
نپرسیدم شمارهم رو از کی گرفتی. ونکووره. «ببینیم همو؟» اون سوال بدی شده کمپرس.
ر خودشو رسونده استانبول که ۲۲ ام برگرده. گفت: خیابون برج پر خون بود لیم! یاد خیابون برج افتادم. یاد آپادانا. «لیم! چهار باغ پر مردم بود… پر! بستن به گلوله. جلوی چشمام آدما میافتادن رو زمین. من اونجا بودم…» دیگه هر دوتایی گریه کردیم.
هیچ نتونستم کار کنم. پنجشنبه دو ساعت و جمعه هیچ. جز تایید کردن فاکتورها و زدن لیست پرداخت هفتگی و تایید لیست میانماه، کار مفید دوشنبه و سهشنبه و چهارشنبه نشستن توی جلسهها و کنسل کردن یه تعداد جلسهی دیگه بود. هیچوقت تا این حد مقهور نشده بودم.
امروز آفتابی بود و به محض پایین رفتن آفتاب، مه غلیظی از اقیانوس پخش شد توی دهکده و خونههامون رو تسخیر کرد. غروب رو ندیدم. همونجور توی مه، هی تاریک و تاریکتر شد. حالا کشتیها مداااام بوق میزنن. این بلوای بندر منو هیچ آزار نمیده. سازگاره با تشنج درونم. به میم میگم چراغا رو خاموش کن. توی راه آشپزخونه با صدای بلند میپرسه: چایی بریزم؟
Go Find Us
17 ژانویه 2026صدسال پلاس تنهایی
11 ژانویه 2026هفت و دوازده دقیقهی صبحه. واتساپ، بابا و مامان، آخرینباری که آنلاین بودهن: ۲:۱۷ بامداد پنجشنبه به وقت ونکوور. بیش از سه روز گذشته.
تمام تنم از انقباض و بغض درد میکنه.
حرفی برای کفتن ندارم. تحلیلهام هم به نظرم هیچ کمکی نمیکنن لاجرم خفه باشم و همینحور تماشاگر بهتره. صبح فردا باید ماسک خنده رو بذارم روی صورتم و از پشت دوربین احساس چندش همدلی بقیه رو با نوک ناخن از روی سطح مونیتور بخراشم. شعور سیاسی کانادایی توی جیبهای چند یا چندین سنتیشون خلاصه میشه. نقدی بهش ندارم. نسخهی کلانی ندارم چون. اما نگاه ارباب-رعیتی، جهان اول-جهان سومی رو برنمیتابم. اکتشون هم به قدرت و قوت ما پیچیدگان هزارلایهی خاورمیانهای نیست. باورناپذیرن. با خلق جهان هم نمیشه مجادله کرد دائم. ملت سبد نیازمندیهاشون رو دارن و من بعد ۲۰ روز باید در اختیارشون باشم و به ادبشون با ادب جواب بدم. اونجاهایی که میپرسن از خونواده و دوستات خبر داری؟ اونجاهاش خیلی نادخه. توی جنگ دوازده روزه، نگاههای سرد، حضور فیزیکیم در تورنتو، گم شدنام توی پلههای فرار طبقهی دوازده ساختنون ۴۱۵ و یحتمل تلخی و سنگینی تصویر سهبعدیم به جای تصویر ویدئوییم، راهشون رو کمی مسدود کرده بود. فردا اما…
بالاخره دیروز با خ حرف زدم. تعصب متعفنه. چپ متعصب متعفنتره چرا که تمام تلاشش رو میکنه از تو عدالتخواهتر، وطنپرستتر، غربشناستر، دردمندتر و خرمندتر بهنظر برسه و اونجاست که میگه: اون فرخ نبود! ویدئو ساختگیه. اونجاست که میخوای گوشی رو فرو کنی توی حلقت و بری گم بشی. اما یادت میاد که خ با تاکسی نارنجی میومد دنبالت و میبردت کانون و یادت میاد که دوسش داری و یادت میاد که باید مشق کرد… بسیار مشق کرد. میذاری که حرفاشو یزنه و بعد میگی میبوسمت عزیزم و تمام.
باز دارم گریه میکنم کنج این کاناپه… آفتاب داره میزنه. خالی و پوچم. امید مثل دیگیه که برای من به سیاق ماضی و جاری نمیجوشه اما که کاش برای بچههام بجوشه. من هرچی به سمتش دوانتر اون حاشا و کلا، مدام و مداوم دورتر و دست من که کوتاهتر. صبحها با پیام قبل تمرین دختر بیدار میشم. تقریبا صلات صبح… امروز یه خط بود: مامان خبری نیست هنوز! نوشتم براش: اینجوری نمیمونه. جواب داد: بچه نیستم قشنگم. لاو یو. بوس بوس.
خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنم…خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
5 ژانویه 2026«به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید… اگر در این گوشه از خاک فراموششدهی خدا به دنیا نمیآمدید..»
این شبها عجیب یادشونم…
#نوید_افکاری
#فرزاد_کمانگر
خواص
2 ژانویه 2026۶ نفر هستن که ف هم از استرالیا روی واتساپ بهشون میپیونده و میشن ۷ خبیث. دیشب از بار زنگ زدن که بیان اینجا به صرف هر چی توی یخچاله. شنگول بودن. من کنار جاآتیشی داشتم چیزکی میخوندم. از این نرمالو زمستونی نیویورکیها. دختر روی گوشیش بود و گاهی بلندبلند میخندید. حالشون خوب بود و یخچال پر بود از مواد ساندویچی. های و مست با دو تا اوبر رسیدن دم در. از توی کوچه صدای خندههاشون ریخت توی خونه. صداهای دورگهی مردونهی مستشون سرخوشم کرد. فارغالتحصیلای ۷۴ اون مکان مربوطه که بعد هم سندرمشون رو با خودشون بردن به دانشگاههای مربوطه. جماعت مغرور و نرد مخفی و به هرحال خود عنخاصپندار.
دختر نشست کف آشپزخونه پیش واو و با هم درمورد خاورمیانه حرف زدن. واو وسطاش گفت: لیم! این تخم سگ چیه بزرگ کردی؟! دختر بهش کفت: Bro منو میگی؟ و با هم زدن زیر خنده. نگاهشون میکردم. انگار از یک ارتفاعی بالاتر از سطح زمین. زنگ زدن به ف. با فحش شروع شد و بعد خنده و بعد هجو و بعد غم پخش شد. ع کوچیکه پرسید: لیم! اون سوال معروفت رو بپرس. و من با بغض گفتم: مگه ما از زندگی چی میخواستیم؟ ع کوچیکه ساز رو برداشت و نمنم نواخت. دختر ناباورانه نشست پشت سازش و باهاش زد. ساعت از یک بامداد گذشته بود و صدای سوت کشتیها توی صدای سازهاشون گم شد. خماری بود که تسخیرشون میکرد. اوبر دوم چیزی نمونده به ۶ صبح کوچه رو ترک کرد. دیگه برای خوابیدن خیلی دیر بود.
زخم بیبستری
22 دسامبر 2025رسما زخم شدم و خودم اسمش رو گذاشتم زخم بیبستری. یعنی اگر به بستر میرفتم به قدر مکفی، این زخم حاصل نه.
نتیجتا باید به شکم بخوابم و به جای نشستن، بایستم.
خلقم تنگ شد و گفتم: هیچی! گفت سر پا بشاش!
در جواب گفت: بداخلاق بیادب! و چنین شد که تا همین نیم ساعت پیش با هم حرف نزدیم.
بچه نباش اسماعیل اگر فکر کردی من ابراز ندامت کردم!
به استقبال مراسم نکوداشت کریسمس میریم به شکل ایستاده پرشاش. اسم جدید سرخپوستیمه: ایستاده پرشاش!
یا ایستاده بازخم یا حتی ایستاده بیبستر. همهشون صدق میکنن.
انقدر بیناموسیه که حتی نمیشه ابرازش کرد.
نوبت
18 دسامبر 2025خستگی چیز کوفتی ست. یک نقطهی خشم و توحشی دارد که نباید نیلش کنی. یعنی میل که میکنی به سرحداتش هم تا این حد نادخ نیست ها؛ اما نباید نیلش کنی. من سالی چندبار، انگشتشمار، نیلش میکنم. بعد اینجوری ست که بدبختانه خواب چارهاش نیست. آب چارهاش نیست. همآغوشی چارهاش نیست. اینها میگویند ربیت هول. خودمان میگوییم چاه ویل. من میگویم سرگشتگی. بالبال میزنی بیکه بپری. در حوالی همان نقطه، در مختصات تقریبی نیل کردن خستگی، تلخی و تیزی و بیرحم و کمتابوتوان و نالوطی. بعد به بُوَد که زبان در قفا کشی.
خوبی نوشتن، آنهم این جنس مالیخولیایی و گنگ و بیسر و ته من این است که نهایتا یک اسماعیل خیالی مخاطب «جاندو»وار ماجراست. آن بیرون باید دوزاری به حد مقبولی افتاده باشد که مخاطب خاصات در گور خفته که چه عرض کنم، در مسیر تجزیه باشد. در همین حوالی تقریبی، چشمم خورد به رخت وصل فلانی. همینجوری به انگشتهای پایم روی این اتامن بژ خیره شدم. دقیقترش به ناخنهای انگشتان پایم و یادم افتاد برای جمعه به ریچل زنگ بزنم که رنگ و سوهان نو کنم با صافکاری و بتونه. همینجور بیخایهطور.
گربه پلهها را یورتمه رفت بالا و پرید روی پیانو. شکم و مثانه اش که خالی میشوند، ذوق میکند. شاید اگر تا این حد خسته نبودم نمیگفتم که زندگی همین است.
پدر دِوِن در فلوریدا روی تخت آیسییو خوابیده. فردا از لولهها جدایش میکنند تا شاید بیدار شود. من فکر میکنم خواهد مرد. بین الان تا فردا و آن ساعت موعود برای پدر دِوِن، احتمالات… آخ اسماعیل جان بهدر برده از ساطور من! آخ!
لیم! سیخهای جگر کجان؟
طبقه ی پایین فر توی قاب چوبی.
تمایلی ندارم بدانم ساعت ۱۰ دقیقهی بامداد پنجشنبه، هجدهم دسامبر سیخ جگر به چه کار آید؟ شما تصور کن نیل نکردهبودم به این نقطه. مایهی مزاح خوبی نبود؟ بود ها. زندگی همین است.
یک عکسی دارم از زمستان ۲۰۱۷. عکسهای بیمارستان را پاک کردهام و به خوبی سالیانی ست حالا که هیچ ثبت چرکی به دست خودم از بحران بدنم ندارم. ابن عکس مزبور در کنج اتاق خواب است. یک سرهمی سرمهای تنم است، با لولههای اکسیژن چسب زده شده به لپهام و زیر چشمهام سیاه و موهام گوجهطور و یکوری نشستهام گوشهی تخت. خ عکس را گرفته. حوالی همان روزهاست که سین گفته بود یا پرسیده بود: یعنی شما و دخترکتان نشستهاید که شما بمیرید؟ در این عکس هم خستگی را نیل کردهام. اما لامذهب ابروهای ناخوش، خوشحالت و قشنگ افتادهاند در عکس. زندگی همان بوده. این عکس، لولههای اکسیژن، چسبهای روی لپهای من، آن یکوری نشستنم روی تخت؛ اینها زندگی بودهاند. خ هم لابد فکر میکرده بوی الرحمانم بلند است.
به دِوِن گفتم یک پرواز کوتاه داری تا بابا. همین امشب برو. از فرودگاه زنگ زد. سادبری را گولّه کرده بود تا تورنتو و بلیط را زده بود توی رگ. زندگی همین است.
موش بازیچه را پرت کردم کنجی و گربه از روی پیانو پرید و مشغول شد. موش الکی، نامجوی الکی و زندگی همین است.
الکی؟ شیب؟ بام؟ من هنوز سیدیهای قدیمیام را دارم. جز عشق نوستالژی یا بقایای خجالتبار عشق نوستالژی، خیر و برکت اخیرشان این بود که نشستم کف زمین دفترم، کشوی سنگین پایین کتابخانه را کشیدم بیرون و سیدی ترنج را درآوردم و در سکوت و تنهایی خانه گوش دادم. وجدانم هم لابد آرام بود که عامو این حمایت مردک ملعون محسوب نمیشود و من وه که چه «میتو».
حالا چطور میشد اسپاتیفای نامجو؟ یعنی آن چسدلار چقدر شرف من را و فلان؟ سوال است دیگر. اما اینجاست که اگر زنگ زده هم باشم، بدی نیست. فعلا لااقل بدی نیست.
همسایه وسط روز آمده بود که اجازهی قطع درخت بگیرد. که بتوانند راحتتر اقیانوس را ببینند. خستگی را که دارید؟ گربهی خوشحال را هم که گفتم؟ کمی هم صبح یبوست مزاج داشتم از برای این قرصهای آبی(چشمک). شبیه سازی اندکی کردم و همسایه رفت. یبوست دماغیام کمی مرتفع شد و با ذوق اندکی برگشتم به جلسهام با آلیسیا و تصور بفرمایید سوال بعدیاش چه بود؟
به نظرت چه چیز باعث میشود که مشتری شما را انتخاب میکند؟ مزاح مبرز بود. گفتم: اوه آلیسیا، مورد امرجنسی پیش آمده، باید بروم. برای هفتهی یازدهم ژانویه هماهنگ کن ادامه بدهیم و دکمهی خروج را زدم. دروغ گفتم. ترسیدم از اجابت دماغ برسم به اجابت مزاج در کسری از ساعت. زندگی همین است دیگر. خستگی من، ناموجودی اسماعیل، پوسیدگی مخاطب خاص، مردک ملعون پرخاطره و آلبوم ترنج، درخت من و تعلق همسایه به دسترسی بهتر به اقیانوس، سیخ جگر، عشق سینهسوز سین(طفلی هیچوقت هم عاشق سینه سوخته نبود)، مدرک کارنکردهی آلیسیا، تصویر من از لنز خ و البته رخت وصل مجدد فلانی. حتی خیال هم به سرابم نمیبرد اسی جان. کاش دو پیک عرق سگی میزدیم در کنج بهارخواب. نوبت ما؟ چه بغداد و چه بلخ؟
دیدی چه قشنگم؟ به کسی هم برنخورد. نهایت انصاف در چهل و هشت سالگی. من یقرا…
چین پای چشم
13 دسامبر 2025شبش بالاخره بعد از حرف زدن طولانی با مرجان، خزیده بودم زیر پتو و خوابیده بودم. البته بعد از مسواک و پاک کردن صورت و به شارژ زدن گوشیها و بستن چمدان. خوابیده بودم و کابوسها مثل لابیرنتی بیانتها تا صبح مرا بلعیده بودند. میم! تو مانده بودی دستنخورده از پس این سالها. قطار زمان انگار از رویت نگذشته بود. مانده بودی همانجایی که اعتماد کرده بودی. به تصویرت در همان ۲۰۰۷ خندیده بودم و بعد در سرمای منهای هجده درجهی تورنتو، از همه ی آن خاطرهها کنده بودم.
حالا کنج خانهام رو به اقیانوس و کشتیها نشستهام. شب سیزدهم دسامبر است. چشمهام با مستی اندکی به صفحه دوخته شدهاند و پلکهام خستهاند.
به آقای فونتاسلیا گفته بودم اینجا یک دهکدهی بزرگ آرام است. آقای فونتاسلیا در یک شبانگاه آرام، در کنج بازاری در مراکش، مرا به خدا سپرده بود. و البته که من خندیده بودم.
الله یخلّیک بادی!
GTA و ملحقاتش
8 دسامبر 2025خب! پرواز یکساعت و نیم تاخیر داشت و علتی که مسئول گیت وستجت در میکروفن عربده زد این بود: فرودگاه تورنتو خیلی شلوغه! این به این معنا بود که باند نداده بودند به پرواز ۷۱۲. من همونجا چرت زدم تا گیت باز شد. پیرسن همون کابوس همیشگی بود. دستشوییهای کثافت، پلهبرقیهای خراب و تاخیر. عبوس شدم به سرعت آمّا که جهیدم داخل تاکسی بیمعطلی. رانندهی جوان هندی، مهربان و خوشمشرب بود. ته کلهم هی به خودم میگفتم: منتلیتی لیم! و خب تا جلوی هتل که جهیدم بیرون، دیگه منطقا مهربان دختری بودم از ساحل غربی!
امروز صبح سردی و آفتاب برای همون پنج دقیقه خیلی چسبید. بعد هم آدمها خیلی چسبیدن که ثابت شد/کرد: منتلیتی لیم!
الان اومدم یخ بگیرم از دستگاه و جف و برونو و مر و جیکی افترپارتی رو در اتاقم شروع کردن. آخرین بار دقیقا قبل از شاتدان کووید جف رو دیده بودم و آخ که دیدنش، که پرواز کردنش از هلیفکس برای این دیدار خیلی چسبیده بهم. منتظر سقوط در کام جتلگم و اینباکسم در حال انفجاره. اما به سلامتی امشب و بره اونجایی که غم نباشه. بحث داغ؟ لیبل کردن جیتیای! به قول جیکی صاحبنظری شدم در انتاریو شناسی دیگه دیگه!
Next Full Moon: 5 DAYS
29 نوامبر 2025ماشین را پارک کردم در پارکینگ هولفودز و کارها را زدم زیر بغل و کشیدم بالا تا قابسازی سر نبش. آنور خیابان از روبهرو دیدمش که در حال پایین رفتن بود. دیدهبودیم دیگر هم را و باید میایستادم. از آن روزهای ۲۰۱۹ انگار قرنی گذشته باشد. سرم میان سینهاش نشست و حواسم بود که موهایم را نفس کشیده. توی چشمهای هم خندیده بودیم. با من آمد به قابسازی. خجالتم شده بود و همینجور از گوشهی چشم حواسم بود که ساکت و بیبازخورد نگاه میکند. یک جایی انگشت کشید روی یکی از نوشتههای کوچک و پرسید: این هم فارسی ست؟ خندیدم که بله.
با هم زدیم بیرون. منتظر بودم که خداحافظی کند و برود. خودم؟ الکن، کرخت و درد برگشته بود و انگار عصبانی بودم از دیدارش که یادآور ترک بود و آنهمه درد. به جای خداحافظی پرسیده بود که برویم تا اسکله قدمزنان؟ نگفته بودم نه. در خیابان معذب بودم از کنارش راه رفتن. یک جایی پا شل کردم و به سرعت جلو افتاد با آن گامهای بلندش. به دقیقه نکشید که از پشت نگاهش کردم تا پا شل کرد و به تعجب برگشت به سمتم. در همان کسر کوتاهی از دقیقه، نفسم را حبس کرده بودم، خطوط حجمش را دیده بودم و دلم لرزیده بود. سر خیابان سوم بودیم. کنج دلخواه من از خیابان نادخ. ایستادم. فهمید که تمام است. فهمید که برمیگردم بالا. بین لبهایش چرا بود که پخش شد توی هوا. خندیدم توی چشمهای آبیاش: Then what… نپرسیده بودم که سوالی نیست وقتی اینجای زمان و مکان باشی. کشیده بودم باز توی بغلش. اینبار من نفسش کشیده بودم و همان. فکر کنم رفت پیاده تا اسکله. من هم رسیدم به ماشینم در پارکینگ هولفودز و رفتم از تیئغی کیک گرفتم و برگشتم خانه. عصر جمعهی آرامی بود با طعم دودی مزکل و نوای شهیدی رو به اقیانوس.
آن جمع کنج زمین تنیس کپیلانو، آنسولهی سرد و آن غروبهای تلخ ۲۰۱۹ حالا خیلی از من دور به نظر میرسند. او کمکم کرده بود که در ناامیدی غرق نشوم و تسلیم داروها نشوم و بیرون بزنم از آن گودال لعنتی و Then what… هیچ. همانجا باید که بماند.
The GOOD, The BAD, The UGLY
27 نوامبر 2025نوجوان بودم که دلباخته ی کلینت ایستوود شدم با همین قشنگ قدیمی. از آنوقت تاابد. حالا شاید کمی هم خندهدار به نظر برسد که سال اول و دوم راهنمایی در کشاکش کشتارها و خاتمهی جنگ، وسترن دیدن آن روزنهی ممکن موجود بود یا یکی از آنها به همراه کتابهای جیبی سری مایک همر. اسماعیل کهنه شدیم، رفت! قرار نبود در چهل و هشت سالگی تا این حد انشنت به نظر برسیم که!
حالا گاهی با دختر وسترن میبینیم. انقدر مسخرهبازی درمیآورد که انگار جری لوئیس دیده باشیم. اما میچسبد.
عطر خریدنهایش برای من هم میچسبد. در میان ظاهر ساده و پرهیز درونیاش از میکاپ، ابروهای مرتب همیشگیاش، بوی خوش موهایش، جورابهای قشنگش و ساعتبازیهایش هم میچسبند. مادرها لابد هی عاشقتر خودشان میشوند از تشابهات دلخواهشان.
جدل هم زیاد میکند کرهخر! حالا در این صبح خیس و خنک آخر نوامبر تکست زده و از خاطره ی دورانی که من ژدوغ میزدم گفته. باید ۴ ساله بوده باشد. از نرسیدن دستش به آن طبقهی عطرها، از بالا رفتن از دراور، از توی کمد من رفتن و خوابیدن زیر پیراهن گلبهیام که حتی حالا هم در کمد لباسهایش اینجا جاخوش کرده، نوشته. به آن یکی زبان که خب گویی زبان اول اوست لااقل در نوشتار. من هم همینجور نگاه کردهام به کلماتش و همین دیگر. بروم آماده شوم برای هادل پنجشنبه.