شعر کوتاه معاصر ایران . آیکه و نوخسروانی

 

نخستین کارگاه شعر سه سطری ایران

آیکه و نوخسروانی

تاریخ ادبیات به ما آموخته است که راز ماندگاری هر جریان نو و تازه ی ادبی پیوند شگفتی با ریشه مندی و همسویی با بستر فرهنگی دارد .به سخنی دیگر اگر نو آوری و خلاقیت ادبی درپیوند با ریشه های ذهنی و زبانی خویش نباشد پس از کوتاه زمانی پس زده خواهد شد . اینک ما ؛هم میراث داریم و هم وامدار . از یکسو میراث دار سنت ریشه دار شعر کوتاهی هستیم که ریشه هایش در ژرفای جان فرهنگی ماست و از سوی دیگر وامدار نگاه و باورهای نو و تازه ی شعر معاصر سرزمین خویش . از دیرباز ؛ شعر کوتاه سه سطری با نام های شگفت و زیبایی در سرزمین ما زنده بوده است و ما اینک بر خویش می بالیم که توانسته ایم بستری تازه را برای بالندگی و شکوفایی این قالب کوتاه فراهم کنیم و جانی تازه و شخصیتی نو به او ببخشیم . مهم نیست که در ادبیات کردستان آن را سه خشتی ؛ در فارسی میانه آن را خسروانی ؛ در سیستان آن را سه کایی و آیکه می نامند . مهم این است که ما توانسته ایم ؛ الگو و مدلی تازه از این شعر کوتاه سه سطری را به ادبیات معاصر ایران و جهان بشناسانیم . الگو و مدلی که ؛ هم زاینده ؛ نو و پیشروست و هم با جان فرهنگی ما سازگار .

اینک پس از سال ها تلاش دور هم گرد آمده ایم تا بی هیاهو و جنجال در کنار همدیگر ؛ گام های تازه ای را برداریم و بی تردید کارگاه شعر کوتاه سه سطری یکی از این گام هاست . گام مهم و ارزشمندی که می تواند شخصیتی تازه را به این قالب کوتاه اما مهم شعر امروز ما ببخشد و به همه گیری اش یاری رساند . این کارگاه ضرورت مهمی برای شعر کوتاه ماست و نیز انگیزه ای تازه برای با هم بودن . با هم بودن به معنای همشکل شدن و همرنگ شدن نیست بلکه از دید ما سهیم شدن در شور و شعور همدیگر است . هر کدام از ما صدایی داریم و دریچه ای و در این کارگاه برآنیم تا با صداها و دریچه های هم آشنا شویم و صداها و دریچه های تازه را نیز بشنویم و تماشا کنیم .

کارگاه شعر کوتاه سه سطری با دو دریچه ؛ دو مدل و دو صدا ؛ یعنی نوخسروانی و آیکه آغاز خواهد شد و با آغوش باز پذیرای تمامی صداها و دریچه های تازه است . شاید این کارگاه آغازی باشد برای گام های دیگری در گستره شعر کوتاه معاصر ما .

نخستین کارگاه شعر سه سطری
(نوخسروانی، آیکه و دیگران) .
هر هفته، شنبه ها، از ساعت 17 تا 19
خانه فرهنگ نصر
کوی گیشا، خیابان چهارم
با حضور: 
علی عباس نژاد
و همدلی و همراهی:
محمدجلیل مظفری
الهه تاجیک زاده
.....

این کارگاه به صورت مجازی نیز در نشریات رایانه ای با حضور پیام سیستانی ؛ علیرضا قاضی مقدم و بسیاری دیگر از شاعران و اساتید پی گرفته خواهد شد . امیدواریم که با یاری دوستان بتوانیم کارگاه آیکه و نوخسروانی را در استان ها و کشورهای دیگر هم راه اندازی کنیم .

 

 
 


ماه



گيسوان ماه خوشگل است
گيسوان ماه مثل حرف های سر به راه ، خوشگل است
خالِ روی کهکشان راه شيری است
روی ماه.

ماه "هم کلاسی" قديمی من است
حرف های تازه ای به من زده ست

من به ماه رای می دهم .


پیام سیستانی

سه کايی / آیکه و نوخسروانی شعر کوتاه معاصر ایران

درود بر دوستان

پس از دير زمانی دوباره با خبر ها و شعر هايی تازه باز گشتم . در اين زمان دراز همواره دلتنگ شما خوبان بودم . شايد مهربانی بسياری از دوستان خوب دوباره مرا به وبلاگ شهر کشاند .

نخست اين که ويراستاری هفت مجموعه شعر سيستانی به پايان رسيد که به زودی به همراه سی دی ـ البته اگر اين بار هم چونان اين پنج سالی که با نامهربانی دوستان اهل موسيقی ام گذشت ، به سردرگمی نگذردـ نشر خواهند شد .

دوم اين که چند مجموعه شعر کوتاه پارسی و سيستانی به نام " سه کايی ها " که از چند سال پيش سرگرم سرايش آن ها بودم ، نيز  در در دست ویرایش و  باز سرايی ست . تلاش کرده ام تا چند نمونه از سه کايی های سيستانی را باز سرايی کنم که دوستان می توانند نوشته  و نمونه هايی را در مجله ی الکترونيکی آنات به  نشانی  http://www.aanaat.com/content.asp?id=62875بخوانند. سه کایی قالبی سه سطری ست  که  البته قالب کهنی ست و در  شعر به زبان پهلوی به آن خسروانی /در زبان  مردم سیستان آیکه و سه کایی و  در زبان کردی سه خشتی می گویند . شعر های سه سطری ریشه های کهنی در برخی از زبان های جهان دارد . 
دوستان ديگری نيز  در اين قالب و پيکره شعر هایی سروده اند که البته آنان اين پيکره را  سه گاهی / " سه گانی "  / سه گویه و.. می نامند اما بنده از همان  نام " سه کایی" هم برای شعر های پارسی و هم سه کایی استفاده می کنم  ـ 

 

گزيده ای از غزل های دهه ی هفتاد و هشتاد نيز آماده ی نشر است که اگر دل و دماغش بود به آن ها نيز سر و سامانی می دهم . 

افزون بر اين ها مجموعه ی شعر آزادی به نام " عصر ها " را نيز به زودی نشر خواهم کرد .

پيام سيستانی

........................................................

شعر کوتاه معاصر ایران 

 

شعر کوتاه معاصر ایران

آیکه

آیکه یکی از کهن ترین قالب های شعری و لحن های موسیقیایی سیستانیان است . قالبی کوتاه و سه سطری که شباهت بسیار زیادی به خسروانی ؛ سه خشتی ؛ سه کایی و هایکو دارد .

.......


۱ـ


دره خسته است
دره  سر به زير و سر شکسته است
دره باعث جدایی ِ دو کوه دل شکسته است


۲ـ

رود خسته اي به خواب رفته است
دشت ِ تشنه تا سراب رفته است
آبروي آب رفته است .




۳ـ

شاخه ای شکسته گفت :

"کاش باد هرزه اي به من ستم نکرده بود
گردن مرا دوباره خم نکرده بود".



۴ـ

موج ها را کسی به صف کرده ست
موج ها یاغیان دریایند
باز دریا دوباره کف کرده ست


۵ـ


سایه اي روي شانه ی خار است
سايه ها تا ابد نمي مانند
سایه ناگفته هاي دیوار است


........

 

پیام سیستانی / نروژ




 

با درود

نخست آن که  سياوش پرواز شاعر و پژوهش گر سيستانی ، چندی پيش به ناگهان پرواز کرد و دريغی بزرگ بر جانمان به جای نهاد . با تنی چند از دوستان بر آن سريم تا به ياری شما عزيزان  يادنامه ای گردآوريم و به چاپ برسانيم . چشم به راه يادمان ها ، عکس ها ، دستنوشته ها و سروده های همه بزرگواران هستيم .

دوم اين که يافتن دوستان عزيزی ـ آن هم پس از هفده سال ـ چنان است که از خوابی هفده ساله برخيزی و باورت نشود که هيچ کدامتان به مرز ميان سالی رسيده ايد . دوستانی که زمانی هر کدامشان ياغيانی بودند سرشار از شوری لجام گسيخته . براستی گاه چه شيرين است پرتاب شدن به گذشته ، به تهران ، به سعادت آباد ، به دانشکده ی زبان های علامه ی طباطبايی و نيز به شاهنامه خوانی  در کوی دانشگاه و... امروز اما هر کدام خواسته و ناخواسته به گوشه ای از جهان پرتاب شده ايم .

سوم آن که پيشاپيش از همه ی بزرگوارانی که پيغام هايشان بی پاسخ مانده است پوزش می خواهم و دوباره با دو غزل به ديدارشان می آيم . دو غزل از دو دهه . غزلی از دهه ی هفتاد و غزلی از دهه ی هشتاد .



نخست غزلی از دهه ی هفتاد :

ناودان

تا بگويم با شما  : ای خفتگان بيدارم امشب
از دهان ِ بی زبان ِ ناودان می بارم امشب

وعده ی ديدارمان در ناودان ها ـ د ر دهان ها ـ
تا بگويم خلق ِ باران ْ مرده باران دارم امشب

تا بماند " می " به " خم " در قاب مردم عکس گندم
عطر ِ مست ِ می پرست ِ زلف ِ گندمزارم امشب

تا برقصد همچنان " نی " در نماز مولوی ها
مرتد بن مرتدی در مذهب ِ نيزارم امشب

تا درفش ِ حرمت ِ گل نشکند ،خواهی نخواهی
کاوه ای جا مانده در زير ِ سم ِ تاتارم امشب

باز آرش با من و سوگ سياوش با من آمد
تا نگويندم کلاغی مرده بر ديوارم امشب

هرچه بادا باد ، در قاب جهان با رمز باران
هر وجب در هر وجب صد ها کمان می کارم امشب


تشنه ی باريدنم ، گو ناودان باشد نباشد
همچنان درهمچنان در همچنان می بارم امشب


....................

وغزلی از دهه ی هشتاد :


حرف ابروی تو اينست : کمی غم داری
خدمتت عرض نکردم که مرا کم داری

عاقبت اين دل بد سابقه ام می فهمد
گاه و بی گاه چرا آه دمادم داری

طبق اسناد فلان باغچه ، گل، پی برده ست
غم چرا غصه ندارد تو چرا غم داری

عشق ، هم صحبت خوبی ست ولی می داند
هم نداری دل همراه شدن ، هم داری

گفته ام با خط خوش روی لبت بنويسم :
باطنن باده ای و ظاهر آدم داری

نقشه ات چيست که بی شاهد ومدرک خود را
باز هم مرکز زيبايی ی عالم داری



پيام سيستانی

 


 



 

غزل : ....


فرض ِ اول که نامه بنويسم ، نامه ای عاشقانه بنويسم
نامه را با زغال ِ کم رنگی روی ديوار ِ خانه بنويسم

فرض دوم : ته ِ دلت با غم ، طبق ِ برنامه غمبرک بزنم
از همانجا برای گيسويت ، نامه  در رد ِ  شانه بنويسم

فرض سوم : که اخم ِ شيرين را لااقل سرخوشانه برچينی
تا مبادا به تيشه ی سرخور ، نامه ای خودسرانه بنويسم

فرض چارم : عجالتا دل را پشت ديوار چين نگه دارم
تا اگر سرکشی کند مويی ، نسخه ای تازيانه بنويسم

فرض پنجم : علاوه بر اينها روی قانون ِ بوسه خط بکشم
در عوض روی خط ِ لب هايت  محرمانه  ترانه بنويسم

فرض آخر : که نامه ننويسم ، نامه ای عاشقانه ننويسم
" مرگ بر ديده ، مرگ بر دل را " روی ديوار خانه بنويسم


 

 

 به مَصوک عزيز....

غزل : قصر




من قصد ِ سويی ندارم ، دل سوء پيشينه دارد
لعنت به اين جرم ِ کوچک ، با من چرا کينه دارد

اين خودخور ِ ناشکيبا  يکدم تفاهم ندارد
او کينه از صبح ِ شنبه تا عصر ِ آدينه دارد

پشت ِ سرم گفته با غم ـ با دشمن ِ خونی ام ـ دل
 "من سوء قصدی ندارم ، او سوء پيشينه دارد "

حس می کنم اعتمادی ديگر به من دل ندارد
بو برده ام سوء چشمی شايد به آيينه دارد

بايد به " رستم " بگويم بی" شيله پيله " نباشد
تف بر دل ِ پيله ی  من ! چشمی به تهمينه دارد

دل تازگی ها برای اثبات ِ جرمی نکرده
بر اعترافات ِ جعلی تأکيد ِ ديرينه دارد

 نق  می زنم تا نگويد ديگر به" ابن السلامی"
"مجنون " گناهی ندارد ، آقای " پودينه " دارد "

"قصری" ته ِ سينه دارم ، "قصری " که بامی ندارد
بايد بپرسم " اوين " هم  آيا  ته ِ سينه دارد ؟

 
 درود بر عزيزان دلم

شادمانی بودن با شما رهايم نکرد و در اين تنهايی ناخواسته دريافتم که شور زندگی تنها با حضور شمايان شعله ور می شود . ديرزمانی هم از خويشتن دور بودم و هم از شمايان و گزافه نيست اگر بگويم تبعيد در تبعيدی ديگر را تجربه کردم . هرگز مهربانی های شما بزرگواران را از ياد نخواهم برد .  آرزومندم دوستان ، بی پاسخ ماندن بسياری از پيغام ها را به پای نامهربانی بنده ننويسند . در هر روی به رسم سنت نيک نياکان از يکايک شما بزرگواران پوزش می خواهم واز بن جان به ديدار شما عزيزان خواهم آمد .

خاک پای شما : پيام سيستانی


...............................................................................


به دوست اراکی ام .....

مجنون ِ اراکی


دل تهرانی ات شايد نمی بيند اراکی را
که می ريزد کماکان روی دستش آب پاکی را

چه گيسو های " خودمختار " درهم برهمی داری
که بر هم می زند نظم خيابان های خاکی را

تو در جريان نبودی سال ها جريان مشکوکی
که در طول ِ تنت می گفت عرض ِ سينه چاکی را

 "اولوالعزم " خيابان های عالم می شوی روزی
مده فتوا " پيمبر زاده "! قتل ِ کرم ِ خاکی را

مگرگيسوی " هردم بيل ِِ " خود ْرنگت " نمی داند
که می پيچد سر طومار مجنون های شاکی را ؟




به سمت ِ پايتخت ِ عشوه ها آهوی تهرانی
کماکان می برد با غمزه مجنون ِ اراکی را ....




 


 

 

 با احترام به دوستم برزو عليپور و نيز دوستان  بزرگواری که ناخواسته گرفتار ديودمی های نابخردان شده اند . به پيشنهاد دوستمان حامد رحمتی .


درود بر حامد رحمتی عزيزم

دست مريزاد بزرگوار. کار نيکو و پسنديده ای است . بنده از بن جان وبا تمام توان همدوش شما هستم . بنده از آن جايی که با تمام وجود به آزادی بيان باور دارم ـ نه تنها به خاطر دوستی و همنفسی با برزو بلکه به خاطر ايمان دورنی ام به آزادی بيان و مبارزه با هرگونه سانسور ، هوچی گری ، شخصيت شکنی و ويرانی فرهنگی از اين حرکت ارزنده ی شما حمايت می کنم و از همه ی عزيزان نيز خواهش می کنم که برای ريشه کن کردن اينگونه حرکت های ناپسند و ضد فرهنگی دست به حمايت گروهی از خودکار کمرنگ بزنند تا مبادا فردا ديگر ناتوانانی به ويرانی ما کمر ببندند . به گمانم امروز روزيست که ما بايستی با تشکيل اتحاديه ای از شاعران حرفه ای حتی برای مبارزه با هرگونه سانسور و نيز هوچيگری و توهين ، دگرويرانی و... بيانيه صادر کنيم و به صورتی گروهی به مبارزه برخيزيم . اگر قرار باشد روزی سانسور و روزی هوچيگری ما را ويران کند شايد ديگر توانی برای آفرينش برای ما نماند . پيشنهاد می دهم متنی را بنويس تا با امضای همگانی آنرا در پيشانی تارنما های خود حک کنيم .به ياد دارم که چندی پيش ناشناسانی گفتگوی دوستان بزرگواری چونان دکتر بهراميان و دکتر مهدی موسوی را به کارزاری ناپسند مبدل کردند و پس از آن نيز با نام هاي گوناگونی زشت ترين ناسزا ها را از قول دوستانمان : مونازنده دل ، فاطمه اختصاری ، مريم حقيقت ، تورج بخشايشی ، بهادری و حتی خود بنده در اينسو و آنسو نوشتند تا فضای ادبيات ما را آلوده سازند و توان زايش را از ما بگيرند .  بياييد نگذاريم امروز کسی با آبروی دوستان بزرگوارمان چونان : رجب بذرافشان ،مهدی موسوی ، فدروس ساروی ، حسین دیلم کتولی ،جليل قيصری ، مهرداد فلاح ، مريم حقيقت و....بازی کند که بی گمان فردا نوبت به ما نيز خواهد رسيد .

با اجازه ی شما و برای احترام به خودکار کمرنگ اين تارنما را به صورت سمبليک بر پيشانی تارنمايم حک می کنم .

http://www.1385118.blogfa.com/

ارادتمند شما : پيام سيستانی



آزمونی در موسيقی و قافيه


اين پنجره سال هاست بسته ست ، آهسته بيا جلو فلانی
صد بار قسم به باد گفتم با توپ و تَشر نمی توانی

ديوانه تر از پياده روها ، جا پای تو را "عزيز" گفتم
گل زاده ! چرا پياده رو را تا قطب شمال می دوانی ؟

گفتی که نداشت سوء قصدی  چشم ِ تو ولی تفنگ زاده
بی عرض ِ لبی چرا کماکان ما را پس ِ کوچه می کشانی ؟

"بم" نيست دلم خدا وکيلی در لرزه ی چشم ِ هرزه بازت
تا در پی ِ انتقام باشی با زلزله های ناگهانی

اصلا ً تو بگير خشت هستم ديوار ِ سياه ِ زشت هستم
اما تو چرا گليم ِ خود را بر شانه ی بنده می تکانی ؟

جا پای تو را که قرض کردم خود را کف ِ کوچه فرض کردم
با کوچه دوباره عرض کردم بنويس : که خاک شد فلانی


ديگرگله ای ندارم از تو ـ گفتم که دمی پَکر نباشی ـ
پا بر سر کوچه ام بفرما تا از رقبا عقب نمانی




 

 

دوستان با خبر شديم که رازق فانی شاعر بلند آوازه ی افغان در غربت چشم بر جهان بست . از فانی کتاب های زيادی به يادگار مانده است از جمله : بارانه ، ابر و آفتاب ، ارمغان جوانی ، پيامبر باران ، شکست شب ، دشت آينه ، پرتو خورشيد بر ديوار ، دشت آينه و تصوير و.... يادش گرامی باد .

 

 

چشم های تو ...


چشم های تو " شهر ِ نو " بودند پيش از آغاز ِ شهربانی ها
گيسوان : مست های ژوليده ، ابروان : مخلص ِ فلانی ها

پيش از آغاز ِ" شهر نو" شايد  چشم هايت پياده رو بودند
زنده در مرده ی خيابان ها ، مرده در زنده ی تبانی ها

بعد از آن خلط  ِ مبحثی بودند نبش ِ جمهوری خيابان ها
ابروان : مردگان ِ سر بالا ، گيسوان : مجمع ِ روانی ها

چشم هايت سياست ِ روزند ، چپ : هوادار ِ غمزه گردی ها
راست هم عشوه می شود گاهی در ملاقات ِ بی نشانی ها

دور چشمت حصار می رويد تا خدای نکرده گم نشود
در بهشت ِ عزيز ِ آزادی ، در خيابان ِ ناگهانی ها



* * *

در خبر ها دوباره می خوانم : چشم های تو خودکشی کردند
چشم های تو را کفن کردند " بی بلانسبتی " فلانی ها


 

 

دوستان باخبر شدم  استاد " خائف زاده " شاعر سيستانی دل ازخاک بريد و از ميان ما رفت . يادش گرامی باد .


سازمان ملل  کجايی تو  ؟




شايعاتی رسيده از جبهه ـ از دهان ِ لب ِ سخن چينت ـ
نقشه ی ضد ِ حمله ای دارد ، مثل اينکه لب ِ دهن ْ بينت

پيش از اين هم صراحتاً گفتم ـ محض آگاهی ات ـ کمين نزنی
عاقبت در کمينت افتادم پشت ِ پرچين ِ چين و ماچينت
 
عرض کردم دوباره طرحی را  بر اساس ِتفاهم ِ بين ِ
عرض ِ اندام و طول ِ دستانم ، طول ِ اندام و عرض ِ پاچينت

امر ِ پيراهنت اگر باشد ، دست بر سينه  خدمتت برسم
جان ِ چشم ِ تفنگ بر دوشت ، جان ِ  
رقاصه های سيمينت

مخلصت گفته  کتباً و رسما ً خدمتت " توبه نامه "هايش را
از طريق اشاره ، تلويحا ً  بعد از آن حمله های سنگينت

از تک و پاتکت نمی ترسم ، بارها گفته ام که می ترسم :
از لب ِ حقه باز ِ دل گيرت ، از دل ِ ناکس ِ دهن بينت*

سازمان ملل کجايی تو  تا بدانی که بی اثر مانده
الغرض : خطبه های منشورت ، فی المثل : نامه های رنگينت



راستی ! رسما ً و شفاهاً هم ، گفته ام بارها وُ می گويم :
از گلوله خوشم نمی آيد ، بوسه می خواهم از تبرزينت



 

 

                                                    به رازچشم های رازدارگلْ آهو
                                                     که رازش را من می دانم و او

                                                                              

                                                                                                                               

بی بی سی گفت ...

 

"بی بی سی" گفت:ديشب رفته چشمت تا سحربالا
سر ِ جاسوس ِ گيسوی تو قدری از کمر بالا

گزارش داده رفته ( مخبری : چشم خبرچينت )
شبی از چين و ماچين ِ لبانت ، يکنفر بالا

گريبان ِ تو " لو" داده ست مخفيگاه ِ چشمم را
که ياغی می خزد  ازسينه ی کوه و کمر بالا

نپرسيدی چرا از دکمه ی باز ِ دهنْ لَقّت
که عمری برده او را سينه خيزاز قله ، سر بالا؟

لب ِ پيراهنت ننويس " ممنوع الورودی" را
که قطعاً می رود ـ ناخوانده ـ شاکی از خطر بالا

مکش ديوار ِ چين دور ِ گريبان ِ زبانْ بازت
که عمری رفته اين تبعيدی از ديوار و در بالا

بگو چشم ِ گروگانگير ِ خود را ، ديشب آهسته
چرا می رفته با نارنجک از دل ، بی خبر بالا


  * * *

گزارش های جعلی می برد يکبار ِ ديگر هم
هزاران تيشه را آهسته از تاريخ ِ سر بالا

  

                          

                          غزلی از دهه ی هفتاد                              
          
 

  سر ساعت    

          

وقتی که نيامد گل گندم ، سرساعت
بر سنگ زدم سر ، چو سر ِخُم ، سرساعت

ای "خيل ِ" تماشاگر ِ بر دارْ زدن ها
برخويش زدم نيش ، چو کژدم ، سرساعت

"خيلی " همه بر فرش خيابان: گل مجنون
گويی همه در باور ِهم ، گم ، سرساعت

دردا ! همه بودند بجز " غائله سر کن "
در همهمه ی جنگ وتفاهم ـ سرساعت ـ

ديدم ـ به سر عشق قسم ـ دستِ خدا را
در پستوی زلف گل گندم ، سرساعت

گفتم بنويسيد : اگر عشق خطا بود
بهر چه خدا آمده مردم 
! سرساعت

 


اسماعيل...


تصميم دارم با خدا فاميل باشم
زير قدم های تو اسماعيل باشم

با آنکه بايد تيشه بر فرقم بکوبم
بگذار فرهادی برای ايل باشم

گفتم که از امروز بايد تا هميشه
شأن نزول ِ حضرت ِجبريل باشم

ای عشق با وِردی که خواندی می توانم
پايان ِکارِ صور ِاسرافيل باشم

ديگر نمی خواهم به گوش ناودان ها
حتی وصيتنامه ی قنديل باشم

اما اگر امر تو باشد می توانم
سنگ ِ غريبِ گورِ عزرائيل باشم

يا در شبی بر شانه ی آدم ترين گل
تابوت ِباران خورده ی هابيل باشم

ای حضرت ِاسطوره ، آيا می توانی
کاری کنی تا سهمی از انجيل باشم ؟

                  * * *
" قتام ِويرانگر " به نام عشق، بگذار
پيغمبری در سال ِعام الفيل باشم.




آهوی من


ديريست دوری از علفچر آهوی من
جان ِ علف ، جامی بياور آهوی من

هر لحظه نامت را نسيمی می نوازد
ای قاصد ِ از نامه بهتر، آهوی من

بازآ کتاب ِ خاطراتت را گوزنی
در گوش ِمن می خواند از برآهوی من

ای آهوی زيباتر از آهوی باران
پا بر دلم بگذار و بگذر آهوی من

مثل ِ دو رود ِ جاری ِ شب ، چشمهايت
جاريست در دشت ِ کبوتر ، آهوی من

يادت نمی آيد تووُ همبازی ِ گل
دربازی ِ گنجشک و دل پَر، آهوی من ؟

کندم ، ولی تصويرمان بر کُنده گم شد
مثل ِ تنی مفقود و بی سر ،آهوی من

حرفی ندارم يا وصیّت نامه ای ، جز
اندوه چشمی مانده بر در آهوی من

***
ياد ِ مرا ـ جان ِ علف ـ بو کن شبانه
هر لحظه در عطر  علفچر ، آهوی من