ظهر پنجشنبهای عجیب است. بارانی که از دیشب میآید، حالا توی این هوای نقرهای، شبیه برف میبارد و برف نیست. با خودم غریبهام. دلم میخواهد این خودی را که نمیشناسم از پنجره بیندازم بیرون، زیر باران، و بعد دوباره برگردم بنشینم اینجا روی تخت، و داستانم را ترجمه کنم. خالی و بیحس. به آن دو کلاغی که همین حالا آمدند و نشستند بالای یکی از پنجرههای ساختمان روبهرویی، حسودیام میشود. چه سرخوشاند و بیخیال، و رها. و هر وقت که دلشان بخواهد، میتوانند دنیا را بگذارند زیر پایشان. امروز آفتاب نیست، و نوری که اتاق را گرفته، نرم است و سرد و سپید، و روی بازوها و قفسهی سینهام که مینشیند، تمرکزم را به هم میزند. شاید باید این پیراهن را با لباسی آستینبلند عوض کنم. شاید باید خودم را بپوشانم. خودم را از دید این روز پنهان کنم. خودم را از خودم، و آشوب، و بیآرامیهای انباشتهاش بگیرم. زمستان دارد به نیمه میرسد، و انگار که هنوز برایم سخت است. میترسم این سال به پایان برسد. اصلاً دیگر هر سالی که میگذرد، تکهای از مرا میکَند و با خود میبَرد، و من، هر بار، دورتر از کمال، مثل پیراهنی پاره که آویخته بر شاخهی دستبهآسمانکشیدهای در باد تازیانه میخورد و میرقصد، و شاخه را رها نمیکند که تنها نقطهی اتصالش با دنیاست، به زندگی چنگ میزنم، و خودم را میسپارم به ضربآهنگ نامرتبش. میرقصم. میرقصم و این تصویر را قراری نیست. نه، نمیتوانم. پیراهنم را در میآورم. میخواهم تمامقد به اسارت این نور درآیم. شاید به مرور، با هوا یکی شوم. شاید به آهستگی رنگ ببازم، لابهلای ذرات معلق زمستان از دید پنهان شوم، و نامرئی، و آزاد، از فرای تمام ساختمانهای این شهر مرطوب بگذرم، و در گوشهای از افق، آرام بگیرم.
چرا هیچ وقت برایت عاشقانه ننوشتهام؟ چرا آن روزهایی که آنقدر دور بودیم و دلم هر شب میان دیوارهای اتاق له میشد، برایت ننوشتم؟ چرا هیچ وقت ننوشتم از چشمهایت، که عمقشان آن روز، خیلی سال پیش، وقتی که هیچ چیز نمیدانستم، دلم را لرزانده بود؟ چرا برایت ننوشتم که وقتهایی که بعد از دو سه روز دیدار، میرفتی، تیشرتت را روی تخت در آغوش میگرفتم و رفتنت را انکار میکردم؟ که پیشانیام را میچسباندم به شیشه و زمستان بود، و از سر کوچه که محو میشدی، خانه را برف میپوشاند؟ چرا برایت نگفتم که آن بار اول که دستم را گرفتی، چطور جلوی اشکهایم را گرفتم، آنجا میان تاریکی تالار رودکی، به خاطر گرمایی که ناگهان یخبندان روزهایم را ترک انداخته بود. که چند روز بعدش که دوباره رفتی، تمام وجودم را با خودت بردی، و من مانده بودم و حیرت، و جای خالیات، و قلبی که داشت طور دیگری میتپید. چرا از نگاه عاشقت ننوشتم، آن روز که قبل از اینکه دوباره در آغوشم بگیری، چند لحظه ماندی، و چشمهایت، چشمهایت، نفسم را گرفت، که حرفی که در سکوت میزدی، روی قلبم سنگینی میکرد، و بعد که انگار غرق بودنم شدی، انگار که از ته رویاهایت آمده باشم، دلم میخواست دنیا بایستد. بایستد و بیرون آمدنم از قعر روزهای تاریک را تماشا کند. چرا ننوشتم از آن شبی که تا صبح، پای اسکایپ، اشک ریختم و نمیدانستم چرا گریه میکنم؟ چرا ننوشتم؟ چرا ننوشتم از تمام روزهایی که بودنت، حتی از راه دور، زندگی را به رگهایم برگرداند؟ یعنی آنقدر حقیقت داشتهای که نخواستهام بنویسم؟ یا جرات نکردهام بنویسم؟ خیال کردهام که به کلمه نمیآید کاری که برایم کردهای؟ چرا ننوشتم که چطور میشود کسی را هر روز به اندازهی تمام گنجایش آدم دوست داشت و حتی بیشتر؟ از دستهایت ننوشتم، از دستهایت، همان دستهایی که گرد هرچه گذشته بود را از تنم پاک کرد، و برای دستهای سردم، گرمترین مأمن بود. تو حقت بود که من عشقت را روی بام شهر فریاد بزنم، آن عشقی را که تو استادش بودی و بی که بفهمم، آرام آرام، در دل و ذهن و نگاهم کاشته بودی. ننوشتم. از تو هیچوقت برای خودم ننوشتم. نتوانستم؟ حالا که هیچ فاصلهای نیست، حالا که هروقت بخواهم، ضربان قلبت درست زیر گوشم میتپد، حالا که تمام دردهای دنیا روی سینهات برایم تمام میشود، حالا که عشق را هر لحظه در نگاهت، صدایت، عطرت، نفست، و گرمای تنت احساس میکنم، حالا که با هم از خیلی فصلها گذشتهایم، و حالا که باید تمام این راه ناپیدای زندگی را طی کنیم، و هستیم، همینجا کنار هم، گاهی خسته و سرگردان، و آره، گاهی ناامید، و همیشه عاشق، مینویسم. حالا مینویسم.
صبح مثل همیشه، بیدار که شدم، اضطرابی توی قلبم تکان خورد. عرق کرده بودم و سردم بود. حریصانه پتو را گرفتم میان بازوهام، به پهلوی راست چرخیدم و پاهایم را به جنینیترین شکل جمع کردم، انگار ویرگولی باشم روی تخت، که بین دیروز و امروز فاصله میاندازد. آلارم گوشیم دوباره زنگ زد. کش آمدم، و با پتو غلت زدم و از آن طرف تخت سُر خوردم پایین. اضطرابم ماند توی پیچ پتو، و چند دقیقه بعد، کتری را که آب میکردم، پرده را که میکشیدم، چای که میگذاشتم، سرمای سرامیک را که کف پاهایم احساس میکردم، هیچ وزنی روی سینهام نبود.
لباس پوشیدم. چند بار چتریهایم را شانه زدم. طرح لبهایم را با مداد مات همیشگی پررنگ کردم. موهایم را گذاشتم باز بماند، تا وقتی از کنارههای صورتم و از زیر شال میریزند بیرون، یک جور توهم آزادی توی سرم بچرخد. چای را که جلوی آینه میخوردم، به چشمهای خودم خیره ماندم که آن رو به روم برق میزدند.
کف خیابان صیقل خورده بود. باد به آرامی همراهم میآمد، و دنبالههای شال سیاه سبکم را از روی شانه و کت چرم مصنوعی زرشکیام میانداخت پایین. هوا آمیختهای از سفید و خاکستری و طلایی بود، و چشمهایم لابهلای رنگهاش میدوید. یک ساعت راه برای گوش دادن به موسیقی و تماشای زندگی در شهر ایدهآل بود. گامهای بلند برمیداشتم، و سرم را بالا گرفته بودم، جوری که کشیده شدن پوست گردنم را زیر فکم احساس میکردم. توی تاکسی، نمیتوانستم تصمیم بگیرم که کدام اجرای آهنگ Autumn Leaves را بیشتر دوست دارم. نسخهی پر احساس و ملایم و با طمأنینهی Eva Cassidy، یا بلوزِ بیخیال و ریتمیک و سرشار از فضاسازی Eric Clapton. پیاده شدم، و شلوغی ایستگاه مترو تا چند کوچه آن طرفتر رسیده بود.
ایستگاه صادقیه خلوتی ندارد. لب خط جایگاه قطار، چند لایه آدم ایستاده بود. همیشه آنجا که میایستم، کسانی هستند که سرتاپای آدم را نگاه میکنند، انگار که بخواهند برای چیزی انتخابت کنند، یا ببیند میتوانند در نبرد صندلی کنارت بزنند؟ قطار رسید، و با آرامش، از میان هولشدگی آدمها، سوار شدم و گوشهای ایستادم. فروشندهها بدون اتلاف وقت کارشان را شروع کردند. و صدای لئونارد کوهن که بلند شده بود توی گوشم، از همهمهشان جدایم میکرد.
میدان انقلاب، زنده و پرجنبوجوش، غرق تصویر و صدا و حرکت بود. مثل رودخانهی بزرگی با جریان تند آب، که انگار که از نهر کوچکی افتاده باشی تویش، وقتی واردش میشوی، بی که بفهمی، گامهایت سرعت میگیرد. دستم را حایل کردم بین تابش مستقیم آفتاب و پیشانیم، و از میدان گذشتم. ساعتم را نگاه کردم. درست سروقت میرسیدم به قرار... . آرامش عجیبی داشتم. خودم را سپرده بودم به جریان روز، و جزئی شده بودم از هیاهوی شهر.
*
از پلههای ساختمان شمارهی هشت که میآمدم پایین، از کوچهی درخشان که میگذشتم، زیر سایهبان بازار پیادهروی خیابان کارگر که ایستاده بودم، لبخند عمیقی داشتم. مثل کسی که بعد از مدتها سرگشتگی، آوارگی، گمشدگی، نشانههای آشنایی از دور میبیند، و برای دویدن راه باقیمانده جان دوباره میگیرد. دلم میخواست تا خود خانه پیاده برگردم. دلم میخواست پیش رویم افقی باشد، که به آینده امیدوارم میکند.
راهروهای طولانی ایستگاه متروی انقلاب، حالا رنگ تازهای گرفته بودند. باد خلاف جهت من میوزید، و مرا یاد رؤیاهای محوشدهی نوجوانیام میانداخت. میان تمام حسهایی که توی تنم میپیچید، فکر کردم که زندگی آدمی مثل من، چقدر، میتوانست ساده باشد، و نبود.
دست میکشم به پشت گردنم. درد میکند. دیروز چهار ساعت سرم خم بود روی برگهی آزمون. برای اولین بار در زندگیم برای امتحانی وقت کم آوردم. برگه را که ازم گرفت، جملهی اول بند آخر را نوشته بودم. ناتمام ماندنش شاید بد نباشد. شاید تمرینی باشد برای چیرگی بر کمالگرایی آزارندهی مدامم. کلاه اورکت سبزم را کشیدم روی سرم، و آرام از پیادهروی سراشیبی دانشگاه بهشتی به راه افتادم. به کتابهای بزرگی که روی دست اکثر شرکتکنندههای آزمون بود نگاه میکردم که چطور آب از جلدشان میچکید. به باران خندهام گرفته بود. سرد بود. برای راه برگشت اتوبوس و مینیبوس نگذاشته بودند. برگشت مهم نبود. صبح برای رسیدن به آزمون ماجرا داشتیم. باران و سرما و شلوغی و بینظمی مفرط، حرف، حرف، حرف... صف بینظم تحویل کیف، اتوبوس دانشکدهی مهندسی، رطوبت زمین و هوا، همهمه، همهمه، همهمه. کلاس دو صفر چهار. صندلیام کنار دیوار بود، ولی از حرف در امان نبودم. هیچوقت نفهمیدم آدمها چرا قبل از امتحان اینقدر حرف میزنند. تا لحظهی آخر. به کسی که نمیشناسی چرا باید توضیح بدهی که چیزی خواندهای یا نه؟ که بار اولت است یا نه؟ که سیستم درست کار میکند یا نه؟ که پارتیبازی است یا نه...؟ یک ساعت باید مینشستم توی آن همه شلوغی؟ مشکل از من است یعنی؟ چرا فقط من حرف نمیزدم؟ رفتم توی سالن، تا شاید کمی سکوت آرامم کند. بالاخره شروع شد. و وقتی تمام شد، مهرههای گردنم درد گرفته بود. ده دقیقه وقت کم آورده بودم و مهم بود و نبود. کیف پارچهایام را معلوم نیست کجا گذاشته بودند که گلی و خیس شده بود. همه گروه گروه برمیگشتند و من تنها بودم. کتاب من کوچک بود و از باران در امان. یکی بود که صورتش زیر طبقهی چهارم کتابهای قطور روی دستش پنهان شده بود و نمیدانم چطور راه میرفت. شبیه آبنمایی شده بود وسط میدانی که میتوانست نامش دانشجو باشد. آرام از سراشیبی پیادهرو میرفتم پایین، و به گرسنگی محل نمیدادم. گردنم درد میکند. امروز آفتاب شده است. برای سومین بار به معاون بانک نزدیک خانه توضیح دادم که برای این وام گفته بودید که یک ضامن کافیست. حرفهایش را حفظم و خندهام میگیرد. بیرون بانک، میمانم توی آفتاب، و احساس میکنم امروز بار روی سینهام سبکتر است. شاید به خاطر این باشد که دیشب المیرا را دیدم. دوستی که با تمام سختیهایی که کشیده و میکشد، هر روز حجم بیشتری از سرزندگی وجودش و پیرامونش را میگیرد. هربار میبینمش چند پله بالا میآیم، و هر بار به خودم قول میدهم که بیشتر ببینمش و نمیشود. پستچی آمد و پاکت بیمهی ماشین را که به دستم میداد، نگاهم نمیکرد. امضا که میگرفت نگاهم نمیکرد. رفت و حتی ندید صورت دارم یا نه. چه آدمهای غریبیاند اینهایی که به آدم نگاه نمیکنند. من هرقدر که حرف نمیزنم، نگاه میکنم. توی چشمهای آدمها. به جزئیات صورت و دستهای آدمها. شاید تصاویر برای همه مهم نباشد. برای من ولی، تصویر، زندگیست. من آن دختر ساکتی هستم که میبینید توی خیابان، اتوبوس، مترو، مهمانی، که درست توی چشمهایتان نگاه میکند، گاهی لبخند میزند، و میگذرد.
این باران بند نمیآید! دو روز است آسمان آمده است به زمین، و زمین چسبیده است به آسمان. من این وسط آوارهام. آوارهی خانه، پشت پنجره، و گریزان از پنجره. خانه نیمهتاریک است و چراغ روشن نمیکنم. نمیخواهم بهزور نور کمی که از روز هست را نابود کنم. همین نور برای حال آشوب من خوب است، که روی قلبم راه برود با چکمههای خیس، و بیندازدم آنقدر پایین، تا مجبور شوم خودم را جمع کنم و بلند شوم. آن پایین سرد و نمور است، و نخواهم توانست مدت طولانی دوام بیاورم. باران میبارد و اشک میریزم. باران میبارد و اشک میریزم. باران میبارد و اشک...میریزم. بیصدا، و آرام، انگار که خطوط اشک بخشی باشد از صورتم، انگار که چشمهایم همیشه سرخ بوده است. این باران بند نمیآید! از دیروز قرصهای تپش قلب کار چندانی نکردهاند. چه چیزی آرامم میکند؟ چه چیزی درد سینهام را ساکت میکند؟ یاد آن تصویر؟ یاد آن شکوه؟... ماشین میپیچید روی کوه، و با هر پیچ از دنیا فاصله میگرفت. تا چشم کار میکرد، ارتفاع بود و درخت، و سبزی نرم و آرامی که همهجا را گرفته بود، و آدمهای کمطاقت را به مرز پریدن میکشاند. ماشین میپیچید روی کوه، و زمین هویتش را میداد به درهای که هیچ ترس نداشت، برای منی که هم بلندی میخواهم و هم از ارتفاع میترسم. منِ لبریز از تناقض. مثل بادکنکی که از دستی رها شده است، بالا میرفتیم، و در آسمان پیچ میخوردیم. بادکنک سفیدی بودیم که از دور دیده میشد، و با هر وزش باد کوچک و کوچکتر. مثل بچهها پیشانی و کف دستهایم را چسبانده بودم به پنجره، روی صندلی عقب، و بخار نفسم روی شیشه منظره را تار میکرد. آن بالا، آن بالای بالا، روستای آرامی بود که صدا ازش نمیآمد. روی قله بودیم، و قله جایی بود که شبیه تصورات هیچکس نیست. ساعتی تا غروب مانده بود، و آسمان را ابر ملایمی پوشانده بود، و سکوت کرکننده بود. سکوت نفست را میگرفت. پنج نفر بودیم، و هیچکس هیچچیز نمیگفت. همه خفه شده بودیم، و صدای نفس کسی نمیآمد. چرا باید حرف میزدیم؟ مثل پروانهای که جذب شعلهی شمع میشود، کشیده شدیم لب کوه، رو به عظمت درهی وسیعی که در آغوش کوههای سبز آرام گرفته بود. تنها کوه بود و جنگل و آسمان، و فضایی که تو را در خود فرو میبرد. ابری که روی دره سایه انداخته بود، دهان باز کرده بود، و دایرهای از حجمش را داده بود به سرازیری نور طلایی قبل از غروب، تا بریزد و مسیری که آمده بودیم را روشن کند، که خطی سفید و پیچخورده بود آن پایین، میان منتهای سبزی پیرامونش. آن نوری که آنقدر صاف از دل ابر به پایین میتابید و ذراتش مثل قطرههای الماس برق میزدند، دیوانهام کرده بود. پاهایم میلرزید، و دلم میخواست همانجا، لب همان قله، رو به همان تصویر، تمام شوم. وقتمان کم بود. باید برمیگشتیم، و من بخشی از قلبم را آنجا گذاشته بودم. من دلم میخواست بنشینم رو به آن شکوه، و گریه کنم. و نشد. تمام تنم را احساس میکردم. جریان خون، مثل نوع نادری از کلایمکس، صورت و دستها و سینهام را به لرزش انداخته بود، که باید پنهانش میکردم. نشستیم توی ماشین. گلویم بغضی داشت، که هیچ ارتباطی با غم نداشت. دست گرم علی را گرفتم، که چشمهاش عمق عجیبی گرفته بود، و ماشین راهی که آمده بود را برگشت. یادم نیست تا چقدر دستش را فشردم، شاید تا جایی که لرزش دستم آرام گرفت. آمدیم پایین، آمدیم پایین، از دل آن نور رد شدیم، نامجو مرغ سخندان میخواند، و همچنان کسی چیزی نمیگفت... .
یک ساعت است که دارم مینویسم. قلبم هنوز توی قفسهی سینهام نمیگنجد، باران هنوز میبارد، و تصویر آن روز ولی، فوران ذهنم را فرو نشانده است.
هفت صبح هوا شبیه روزهای پاییزی دوران مدرسه بود. اضطرابی پشت پرده بود انگار که قاطی نور کمِ هوای ابری خودش را انداخت روی پتو، و بیدارم کرد. از دیشب حواسم پیش نوشتن بود، ولی خستگی سفر بود و آرامشی که در تخت انتظارم را میکشید، و من که خزیدم توی فراموشی. سرد است. میایستم کنار گرمای کتری، و به وسایل پراکندهای که خانه را گرفته نگاه میکنم. کارتن میوه و مربا و ترشی که مامان علی داده است، کیسههای پلاستیکی وسایل توی راه، جعبهی بزرگ مخمل آلبوم عکسهای عروسی، فرشِ تاشدهای که با زحمت آوردیمش بالا، چمدان صورتی، کولهپشتی، بقچهی لباسهای گرم، فلاسک چای مامان که از اردیبهشت که آمدیم تهران برداشتهام برای خودم، همه پخشاند جا به جای خانه. صبحانه میخورم. لانا دِل رِی میخواند که «ما آدمهای زیبایی هستیم با مشکلاتی زیبا». تصویرها لحظهای توی ذهنم ساکت نمیشوند. بیرون هیچ صدایی نیست. خیابان شبیه صبحی تعطیل است. چای به مغزم میرسد، و یاد حرفهایمان با دوستی میافتم، که بهم یادآوری کرده بود ممکن است خیلی دیر شود. بلند میشوم. باید لباسها را جمع کنم. مدام به ساعت نگاه میکنم. نگرانم روز تمام شود. دلم میخواهد امروز کش بیاید، و غروب که شد احساس کسی را نداشته باشم که چیزیش را دزیدهاند. حالا سکوت کوچه شکست یا اشتباه میکنم؟ صدای لا اله الا الله میآید؟ میروم پای پنجره. صدای لا اله الا الله میآید. آن طرف کوچه، آمبولانس خاکگرفتهی تشییع جنازه ایستاده است، و ده دوازده نفر با پیکری به سمتش میآیند، و کسی گریه نمیکند. خشک میشوم چرا پشت پنجره، و هیچ احساسی ندارم؟ سبد بزرگی از گل روی دستهای مردی وسط خیابان چپ و راست میشود، و میآیم کنار. نگاه دیگری به ساعت میاندازم، نفس عمیقی میکشم، و میدانم که این تصویر، وسط تمام شلوغی خانه، مرا به نوشتن میکشاند. حالا لپتاپ روی پایم است و موسیقی کلام ندارد و خیابان دوباره در سکوت فرو رفته است. سرمای نفوذکرده در ساقهای برهنهام میآید تا بالای زانوهام، به داغی لپتاپ میرسد و برمیگردد. خیره میمانم به گرهی کشهای سفید و سیاهی که فرش را بستهاند، و احساس میکنم که اندازهی چند سال طولانی حرف برای نوشتن دارم.
حالا ببین چه بارانی میآید. چه تلاشی میکنم برای کنترل اینهمه فروخفتگی. گاهی دلم میخواهد بیشتر از اینها روی سطح، شناور بودم. سطحی که با این باران شسته میشد، و مثل روز اول، براق، نو، و لطیف، زندگیاش را میکرد. مدام برمیگردم به عقب، تا ببینم از کجا توی این آشفتگی گم شدم. از کجا گم شدم؟ راهی که بهنظر ساده میرسید، راهی که همه میرفتند، راهی که کسی فکر نمیکرد برای من اینقدر پیچیده باشد. چرا اینقدر پیچیده شد؟ چرا پیدایش نمیکنم؟ چون که باید خودم را بیندازم پایین پایین و از صفر شروع کنم؟ کاری که خیلیها کردهاند و میکنند لابد، و اینهمه پیچوتاب هم نمیخورند؟ چند بار اشتباه کردهام؟ چند بار بی که بدانم همان اشتباه را تکرار کردهام؟ چرا حتی یک مکالمهی تلفنی ساده باید به وحشتم بیندازد؟ چرا باید به خاطر خودخواهی یک احوالپرسی ساده را از کسی دریغ کنم؟ پنهان میشوم زیر چند تا دروغ کوچک که زیرشان چند وجب خاک نشسته، به خیال اینکه راهکار بلندمدتی در راه است. و باید باشد. چند روز در میان فرو میریزم، بعد دوباره خودم را میسپارم به خوشیها، به آغوش و حضور کسی که بودنش تمام دستاورد این سالهای زندگیم است، و بارم را میگذارم پایین. بعد، باز، یک تلنگر کوچک میخواهد تا تمام وجودم خالی شود، و گم شدگیم توی این دنیا پیش چشمم به رقص درآید؛ رقصی تاریک، و وهمانگیز. شاید تنها راه همین باشد، که بلند شوم، با آن تیرگی برقصم، خودم را بیندازم زیر دست و پایش، از یک جایی جزئیات کوریاگرفی ترسناکش را دریابم، همراهش شوم، تا شاید در پایان هر راند، چیزی پیدا کنم که قطعهای از این پازل هزارتو باشد. دارد آفتاب میشود. نورش کمجان است، درست شبیه چیزی در وجود من، که دارد از پشت ابر میآید بیرون، دارد تلاش میکند حضورش را فریاد بزند، ولی ابر، ابر، ابر، درهمتنیده و گسترده، همهجا را احاطه کرده است. گاهی پرتوی ملایمی از دلش میزند بیرون، کشیده میشود تا چشمهام، و بعد، با گذر چند ثانیه، در نقرهایِ آسمان محو میشود... .
بیقراریام پخش میشود توی بعدازظهرهای این پاییزِ آرام، درست مثل ذرات نوری که هرروز، این خانه را مال خود میکنند. اینجا خانهی من است. تازه دارم به این ترکیب عادت میکنم. «خانهی من». چیزی که سالها فقط تصویری دوستداشتنی لابهلای خیالهای پراکنده بود. حالا هست، وجود خارجی دارد، و پناهم داده است. «خانهی ما»، وقتی که «ما» با همیشه فرق میکند. ما که، تا جایی که دلمان خواسته است، رنگ سبز را چیدهایم همهجا، که شب و روزمان را در آغوش بگیرد، و احساس خوب تعلق را به وجودمان تزریق کند.
بیقراریام شرابیست کهنه، سرخ، با طعم ملایمی که آخرش گس است. جرعهجرعه مستم میکند، و بندبند وجودم را به بازی میگیرد. رنگینکمان سبز و آبی و سفیدِ پردهی اتاق را کنار میکشم. سایهی درخت چنار جلوی ساختمان که خیلی آرام روی پرده میرقصید، جمع میشود، کش میآید، و محو میشود. دراز میکشم زیر آفتاب، و دغدغههایم زیر پوست تنم داغ میشوند، داغ میشوند، و مثل بخاری نامرئی، بهسمت سقف حرکت میکنند، و در سقف میمیرند.
جریان زندگی مثل باد پریشانی که لابهلای شاخههای درخت و کوچههایِ باریکِ بین ساختمانهای بلند غوغا میکند، میپیچد توی تمام وجودم، از سرم آغاز میشود، به سینهام میکوبد، و تا نوک انگشتهایم میتازد. انگشتهایم که به کندی مینویسند، همراه با لذت و تحیر. چطور این همهوقت ننوشته بودم؟ چقدر سخت است ننوشتن.
همانطور که نشسته بودم دیروز، روی لبهی باغچهای زیر پل عابر پیاده، تقاطع حافظ، و دست میکشیدم روی زانوی راستم که یکهو گرفته بود، و مردم عبور میکردند و تاکسیها بوق میزدند و کلاغی قار میکرد و گربهای خودش را میکشید توی چمن، احساس کردم که میتوانم بنویسم. که دلم میخواهد بنویسم. که اگر ننویسم، این حال پیچیدهی سردرگم، این غبار، این سکوت، این فضای خالیِ از من تا من، به آرامی، اما سِیلگون، همهجای باقی هستیام را خواهد گرفت، و جایی برای کشف و شهود بیپایان زندگی نخواهد گذاشت. کشف و شهودی که تو را مثل سیپیآر، هربار که از دست میروی، به زندگی برگردانَد.
احساسی شبیه تصویر لرزش ریز آب دریا، وقتی باد، آرام به سطحش ضربه میزند و آسمان را لایهی نازکی از ابر گرفته است، و در فاصلهای دور، کسی زانوهایش را بغل کرده است کنار آب، تمام صبحم را گرفته بود. چند دقیقه قبل از زنگ زدن ِ ساعت، چشمهایم را باز کرده بودم، و بادی که از پنجره میآمد و کرکره را تکان میداد و از بازوهایم که مثل علامت کوچکتر و بزرگتر، سرم را احاطه کرده بودند میگذشت و به چشمهای پف کردهام میزد، به همراه ِ صدای نوستالژیک خروس ِ نمیدانم کدام همسایه، که مهم نیست چند سال بگذرد -همیشه مرغ و خروس خواهد داشت-، "صبح" را به صورتی کلاسیک و ملموس، در وجودم انداخته بود. تصویرهای درهم ِ خوابی را که دیده بودم، کنار زدم و یادم آمد خالهی بزرگم دیروز آمده است، و مامان نیست که پیشش سر میز صبحانه باشد. تخت را با ملافهی پیچ خوردهاش رها کردم، لباسی را که چهار-پنج رنگ زنده را توی نور صبح به چشمهای آدم میکشد، پوشیدم.
از پلهها که رفتم پایین، بابا ایستاده بود کنار میز ِ جلوی پنجرهی هال. تمام هال و بابا و میز و پرده، ضدِنور شده بود مقابل نور ِ ملایمی که انگار در جریانی بیتوقف، هجوم میآورد از پنجره. ورقهای روزنامه پخش بودند روی میز. بابا گفت بیا آگهی ِ مامان را ببین. آدم خیلی وقتها صفحهی تسلیتها را میبیند. آدم خیلی وقتها به عکسهای مرتبی که زل زدهاند توی چشم آدم، بالای جملههای خسته و غمگین ِ چاپ شده با فونتهای درشت، نگاه میکند. اما وقتی، یک روز، عکس مادرش را، توی همان قاب ِ غمانگیز ِ روزنامه میبیند، زیبا و آرام، درست شبیه همان ترکیبهای "مادری فداکار، همسری مهربان، معلمی دلسوز"، قلبش برای لحظهای میایستد. انگار که کسی، با تمام قدرت، سیلی زد توی صورتم. انگار که ناگهان، زیر پایم خالی شد، و افتادم پایین. انگار که یکهو، جریانی از برق، رعشه انداخت به تنم. انگار که تازه فهمیدم، انگار که همین حالا، پیش چشمم، مامان، از دستهایم رفت... .
صبح، به معنای واقعی کلمه، صبح بود. بابا یک جور پریشانی داشت. خانه آرام و مرتب بود. صدای قمریها و گنجشکها، حیاط را گرفته بود. خاله نشسته بود توی آشپزخانه. مامان کنارش نبود. مامان توی روزنامه بود. مامان، توی صفحهی آگهیهای تسلیت، نشسته بود بالای ترکیب ِ انگار غیر واقعی ِ "اولین سالگرد". و من، تنی بودم، که پوشیده از رنگ، روی ضربات ِ کوبندهی "ضربان"، روی بیقراری، روی خروش، روی طوفان، کشیده شده بود.
از آن غروبهای خلوتیست، که بیقرارم. از آن بیقراریهای پیچیدهای، که زادهی روزهای نه چندان شلوغ است، که آدم، به ذرههای زندگیش فکر میکند، که فرصت دارد خودش را بکَند از همه چیز، و با خودش تنها باشد، آنقدر تنها، که بیواسطه، تمام ذهنش را بکاود. که خودش را توی پیراهن ِ زرشکی ِ نخی ِ راحتی که دوست دارد، وسط هال ِ خانهای که تمام بودنش را در برگرفته است، بسپارد به دست ِ لحظههای اصیل ِ تجربهی هوا، محیط، زمان، خاطره، ترس، امید، غم، شیدایی، و آرامش، از آن جنسی که زاییدهی زن بودن، و در آغوش کشیدن ِ آن است. چه راهی آدم طی میکند از نوزده سالگی ِ گریزان از احساسی که محیط، از زن بودن، در وجودش کاشته است - که سوقش میدهد به بیگانگی از خود، دنیا، و عذاب در شخصیترین حالت ممکن - تا حالایی که با نگاهی به آن روزها، لبخند میزند، و نفس عمیقی میکشد از عبورش، از نماندن در تنگنایی که میتوانست زندگیاش را از دستهایش برباید... تا حالایی که زنانگی را، در مفهومی که باید، مفهومی که با ذره ذرههای وجودش کشف کرده است، زندگی کرده است، به دور از تمام کلیشههای عام و خاص/درست یا نادرستی که مایهی تفریح گفتگوهای آدمهاست- هنوز-، توی هر دم و بازدم، تجربه میکند. اما بیقرارم. بیقراریام از درهم تنیدگی ِ حسهای کوچک و بزرگیست که احاطهام کردهاند. دوران ِ آرامی نیست. مدتهاست که نبودهاست. کنار ستونِ وسطِ هالِ خانهی خلوت، کالبدی هستم که روی هزاران احساس ِ گم شدهی در همِ بدون مرز، کشیده شده است. و غروب، رو به تاریکیست.
یکی از بزرگترین چیزهایی که با تمام وجودت، به دنبال تجربهی سنگین ِ از دست دادن، یاد میگیری، ابراز محبت است. یاد میگیری که آن همه محبتی را که سالها تلنبار کردهای توی قلبت، و توان بروزش را نداشتهای یا احساس کردهای نگه داشتنش خیلی کار بزرگیست، خیلی نرم و آرام، هرجا که وقتش بود، و حتا گاهی که وقتش نبود هم، به آنهایی که دوستشان داری نشان بدهی. آدمها از کجا بدانند دوستشان داریم؟ حدس بزنند؟ خودشان بفهمند؟ باید مثل رمزگشایی از یک مسئلهی معماگونه پیدایش کنند؟ که چی؟ آدم از پی از دست دادنهایش، متوجه ارزش تمام کلمهها و آغوشها و بوسهها و نوازشها و حضورها میشود. یاد میگیرد رهاتر زندگی کند. یاد میگیرد که حرفها را باید گفت. بی ترس تکرار. که این کسی که هست برایت، اکستاسی ِ بودنش را باید توی هر لحظهی بودنش، توی جریان خونت حس کنی و یادش بیندازی که دوستش داری. کاش بدون تجربهی تحمل این بار، بار ِ هولناک ِ رفتن آدمها، این سادگی را یاد میگرفتیم. کاش این پیچیدگیهای ارزش شدهی بیهوده و حتا بیمارگونه، رهایمان میکردند، و میتوانستیم از زندگی، آنطوری که طبیعتمان ازمان میخواهد، لذت ببریم، و خودمان را زیر هزار لایه پنهان نکنیم.
مهسا خوابیدهاست پایین تخت. مثل بچهها خوابیدهاست، بچههایی که توی ماشین خوابشان میبرد، و روی دوش پدرشان به تختشان برده میشوند، و لبهایشان را غنچه کردهاند، و اخم دارند. سر میز شام، خندیده بودیم، به یاد خاطرات ِ مامان. نوبت هرکداممان میشد، خاطرهای را، با هیجان، همان طوری که مامان میگفت، تعریف میکردیم، و میخندیدیم، و به چشمهای هم نگاه نمیکردیم. پتو را بغل کردم، پلکهایم را روی هم فشردم، صدای موسیقی توی هدفون را بلند کردم، آرام نمیگرفت. نبضی که وجودم میزد، نمیخوابید. روحم شاید از تنم جدا شده بود، رفته بود نزدیکهای سقف، فضای تاریک سنگین ِ اتاق را، نفس میکشید، و به لبهای غنچهی مهسا، و تن پیچ خوردهی من روی تخت، نگاه میکرد. به تلاشم برای آرام بودن. آرام گرفتن. نتوانستم. هوای اتاق کم بود. هوای دنیا کم است. با نور کم موبایل، پاورچین، از اتاق آمدم بیرون. آن همه چمدان توی اتاق، جا برای راه رفتن نمیگذارد. لپ تاپ را در آغوش گرفتم اینجا روی این مبل، برای چند دقیقه. نمیدانم چرا. تمام زندگی آدم که بگنجد توی مَجاز، آرامش را لابد، توی این فایلهای ردیف شدهی درهم میجوید. یک جایی لابد، این بار را زمین خواهم گذاشت. یک روزی شاید، قرار بیشتری داشته باشم در دنیا. دلم میخواهد اشتباه کنم. دلم میخواهد زندگی کنم. اعتراف صادقانهی این روزهایم این است. پیش خودم. پیش تنهاییهای بیقرار ِ دشوارم. واکنشِ کودکانهایست. کودکانه قیدِ گم شدهی زندگی من بوده است. مثل بخشهای بزرگ ِ گمشدهی دیگرم. یاد آن سالهایی میافتم، که حوالی ِ تولدم، پریشان میشدم، و انگار که میخواستم از "تنگنای تولد" چندینباره بگذرم، گریه کنم تا نفسم بالا بیاید. امسال نمیدانم، با چه جراتی، عبور خواهم کرد. اولین بار است که مامان نیست، تا ساعت دو بعدازظهر شش بهمن، سرش را کج کند و با خنده بگوید: دااالی! تازه اومدی دنیا... . ای وای. ای وای بر لحظههای مواجهه. ای وای بر سنگینی ِ دنیا روی تاریکی ِ امشب. حرارت از دستهایم میزند بیرون. از دستهای همیشه سرد ِ من. دلم میخواهد تبخیر شوم، و بنشینم روی شیشهها. دلم میخواهد بروم به خواب ِ دیروز صبح، و توی بغلِ مامان بمانم. بیست و پنج سالگی، با خالی ِ بزرگ ِ سهمگینش، این جمعه تمام میشود. آن ورش، باید دویدن باشد. باید دویدن باشد، با سرعت. دلم نمیخواهد برگردم. به هیچ زمانی. دلم نمیخواهد برگردم. عادت کردهام به بیگانگی، تجربه، به مسیر. به این شبها ولی نه. به این شبهایی که جزء جزء وجودت، از هم جدا میشوند، پخش میشوند توی خانهی ِ بیصدا، پیش چشمهای به تاریکی عادت کردهات در هم میپیچند، شبیه رقص ِ مضطرب کنندهای، و خیلی دیر، خسته میشوند، همانطور درهم آمیخته و پریشان، میافتند روی تنت، و به صبح میسپارندت.
Watching him die, was like watching somebody get washed out to sea, only they're sitting right there in bed. A wave comes, takes them a little away, another wave comes, takes them a little away. Every wave is a day. Little by little, off they… off they go.
(Brenda to Nate, after her father died, Six Feet Under, Season 3, Episode 7)
خواب میدیدم سوار ماشینی هستم، که با سرعت از میان کوه و جنگل حرکت میکند. صندلی جلو نشستهام، و یکهو میبینم راننده سر جایش نیست. نمیدانم، انگار از پنجره پریده باشد بیرون، پرت شده باشد بیرون، غیب شده باشد. نمیدانم راننده چه کسی بود. ماشین با سرعت میرفت، به پیچ نزدیک میشد. خودم را انداختم سمت صندلی راننده، فرمان را گرفتم و هر کاری میکردم ترمز نمیگرفت. کلاج هرز شده بود، افتاده بود پایین. ترمز دستی را هر چه میکشیدم بالا اتفاقی نمیافتاد. با سرعت سرپایینی را میرفتم پایین، و ماشین از کنترل خارج شده بود. صدای قلبم از توی گلویم میآمد. عرق کرده بودم. توی همان حالت وحشت و تعلیق از خواب بیدار شدم. ده و نیم صبحِ جمعه، اولین روز از سه روز تنهایی ِ مطلقام توی این شهر ِ خالی ِ تعطیل، و وجودم که داشت از هم میپاشید. شب پیشش، بابابزرگ ِ منیره فوت کرد. هقهق میکرد، بغلش کرده بودم، گریه میکردم، و هیچ کس بعد از دو ماه، دوباره توان ِ تشییع جنازه رفتن ندارد. توان ِ رویارویی با عدم. سه صبح، حرکت کردند تا به مراسم ساعت نُه ِ شهر بابابزرگش برسند. بابابزرگش را سه یا چهار بار دیده بودم، آدم ِ لوتی ِ دوست داشتنیای بود، با چشمهای آبی، و کلاه لبهدار خاکستری و لهجهی مهربان ِ لری. صبح جمعه احساس خفگی داشتم. به لیست شمارههای گوشیم نگاهی انداختم، هیچ کس نبود که بتوانم ازش بخواهم هم را ببینیم، همه رفته بودند. جمعه، تاسوعا و عاشورا. تنها هم جایی نمیشد رفت. ذهنم آشفتهتر از آنی بود که بنشینم پای ترجمه. یا درس خواندن. یا هر کار ِ productive دیگری. رفتم سراغ ِ Six Feet Under. با تمام وجودم با آدمهای این سریال، ارتباط برقرار میکنم. با گم شدگی و فروخوردگیشان، با تنهاییشان، با عصبانیتهای چند سال ماندهشان، با تکاپوشان برای خوب زندگی کردن، میان ِ زمین و آسمان ِ درهم ریختهی متلاشی. همه چیز حول محور مرگ میگردد، و زندگی پررنگتر از هر داستان دیگریست اینجا. پدر ِ Brenda که چندروزه در اثر سرطان فوت میکند، Brenda در حالی که بعد از مدتها، Nate را میبیند، و نشستهاند روی سنگی رو به دریا، آن جملههای اول ِ این پُست را میگوید. و من پاز زدم، تا هضمش کنم. تا چهرهی مامان توی آن لباس صورتی ِ بیمارستان، در حالی که نشسته بود روی تخت و به من لبخند میزد، و صورتش گل انداخته بود، و دستهایش میلرزید، توی ذهنم واضح شود. و دردی که آن روزها کشیدم، وقتی مامان حواسش نبود، از بچگیهایش حرف میزد، سراغ برادرش را و مامانش را میگرفت، وقتی نگران ما بود با تمام آن احوال، که من بنشینم، که بابا غذا بخورد، که محراب برود خانه استراحت کند، که مهسا پسرش را ببرد پیتزا بخورد، دردی که آن روزها کشیدم، از توانم خارج بود. نمیتوانستم ببینم، مامان میلرزد، مامان درد دارد، مامان نمیخندد، مامان ...
Brenda میگفت مثل این است که ببینی کسی آرام آرام، با موجهای دریا دور میشود. هوم. مامان با هفت-هشت موج، ذره ذره فاصله گرفت. و رفت. و حالا تا چشم کار میکند، دریاست، و مامان نیست. و من توی این ساحل ِ سرد ِ طوفانی، تنهایم. همهمان تنهاییم. هر کداممان توی یک ساحل، دور از هم، سردمان است. بابا یک طرف. مهسا یک طرف، من اینجا، و محراب هم جای دیگر. هیچ کس، حقیقتن، توی غم هیچ کس دیگر شریک نیست. آدمیزاد مقابل درد، تنهاست. تنهایی ِ هولناکی، که مثل همان دریای مرگ، که مامان را گرفت، کران ندارد.
ساعت چهار بعدازظهر، از خانه زدم بیرون. پیاده رفتم تا یکی از پارکهای این اطراف. تا توانستم راه رفتم. تا توانستم دویدم. دویدم. دویدم. هوای سرد، پوست صورتم را تازه میکرد. گریهام را لای نفس نفسهایم ساکت کردم، و خودم را سپردم به دست جریان ِ روبه جلوی بیتفاوت ِ زمان. وقتی برگشتم، سبُکتر بودم، و چای که دم میکردم، قرار ِ عجیبی داشتم.
امروز هم، مثل روزهای پیش، ابریست. ابرِ پیگیر ِ گستردهایست. روشنایی ِ خانه کم است. تاسوعاست. محراب و بابا که به فاصلهی ده دقیقه زنگ زدند، صدایم گرفته بود. چیزی نفهمیدند ولی. دلم نمیخواهد کسی نگرانم باشد. هیچ وقت.
دو روز است که بیوقفه میبارد. دهِ صبح، دامنهی کوهِ توی پنجرهی کلاس را، مِه گرفته بود. تگرگ میآمد. رنگِ نوظهوری هوا را گرفته بود، که اسم نداشت. آمیختهای از کبودی و لاجوردیِ روشن، رنگی که توی ذهنِ من، تعبیر میشد به آستانهی دگرگونی. مرز پایان و آغاز. که احساس میکردی دلت میخواهد پوست بیندازی، یا پیلهات را بشکنی، و توی مِه، حل شوی. بیرون نمیشد رفت. هنوز هم نمیشود. توی ساختمانِ شمارهی یک، گیر کردهایم. و شباهت تمام این احوال، به این روزهای من، پریشانی ِ نفسگیریست. ترس نیست، معناییست پیچیدهتر، و ناخالصتر از وجد، از حیرت.
احساس میکنم... این را زیر پوستم، توی دستهایم احساس میکنم. چیزی شبیه تجزیه شدن، و پراکندگی در باد. سرماست، و یکبارگی، که زنده بودن را، به یاد آدم میآورد. دارم اینجا، مقابل ِ درِ شیشهایِ ورودی ِ دانشکده، آرام و نامحسوس و عمیق، میلرزم. از هجوم ِ "بودن"، از جریان ِ "وجود". از حضور سهمگینِ زندگی.
یکشنبه 21 آبان، اوایل شب
نشسته بودم توی ایستگاه اتوبوس، برای چهارمین بار در آن روز. باد خنکی میآمد، و پسر نوجوانی که نمینشست، سردش بود. نگاهش آزارم نمیداد. نگاهش پرسش داشت، یا هر حس دیگری، شبیه نگاههای آزارندهی معمول نبود. پرسید چند وقت است که منتظرم. گفتم خیلی وقت. و نشست. گمشدگی و سرگردانیِ نوجوانی توی چهرهاش موج میزد. حالتی که آدمها را توی این سن متمایز میکند. بعضیها را غیر قابل تحمل، و بعضیها را دوستداشتنی. اتوبوس نمیآمد. بلند شدم، و از وسط پیادهرو، به راه افتادم. کسی نمیتوانست تصور کند، تا چه حد، جدایم از همه چیز. جریان ِ تند ِ بیتعلقی را، زیر پوستم، مثل ردی که از نوشیدنی سرد توی مِریِ آدم میماند، حس میکردم. برای اولین بار، دلم خواست، سیگار را دوست میداشتم. شاید دود، میتوانست، این جریان را به هم بریزد. آمیختهی تلخی بسازد، برای بیتفاوتی. بنشینم روی یک نیمکت، و صورتم زیر مِه ِ سیگار، محو شود. پوزخندی که زدم رو به مغازهی گلفروشی، به خاطر ِ این بود که از سیگار بدم میآید. نه به خاطر تزئین ِ مضحک ِ ماشین ِ عروسی که جلوی مغازه بود. برگشتم و به عقب، به ایستگاه اتوبوس که دور میشد نگاه انداختم. اتوبوس نیامده بود. پسر نوجوان هم توی ایستگاه نبود.
به ایستگاه بعد که رسیدم، اتوبوس آمد. قدیمی و پر سر و صدا. انگار که موتورش توی تمام بدنه کار گذاشته شده بود. میتوانستم هیچ وقت پیاده نشوم. میتوانستم خودم را از پنجرهاش پرت کنم توی اتوبان. آدم خیلی کارها میتواند بکند. انگیزهاش را نداشتم. انگیزهی هیچ کاری را. این را شاید هر کسی، از چهرهام میتوانست بفهمد، وقتی داشتم توی آن اتاق پذیرش، دو ساعت پیشاش، application form پر میکردم. و با انگشتهایم میشمردم که سال ورودم به دانشگاه، به میلادی چه بوده است.
شیبِ خیابان ِ نزدیک خانه را، با قدمهای بلند، و تند، میرفتم بالا. کیفم سنگینی میکرد، کمی خم شده بودم به جلو، تا به عقب برنگردم. احساس میکردم آن پایین، هرچه داشتهام باقی ماندهاست، و من با زحمت، دارم فاصله میگیرم. فرار میکنم، به اجبار، و هیچ چیزی، برایم نمانده است. و یا باید آدم جدیدی را، شروع کنم به بودن، آدم ِ کاملن متفاوتی را، و یا خودم را رها کنم تا غلت بزنم رو به پایین، و در گذشتهها تمام شوم. این میانه بودن، درد ِ جبران ناپذیری دارد. مرحلهی عبور، مرحلهی بیاصالتیست. مثل نوجوانی. مثل برزخ. مثل نقاحت. تلخترین روزهای زندگیِ یک آدم، روزهای گم کردن " معنی" است. روزهایی که آدم توان آن را ندارد، که برای زندگیش، معنی بسازد. کاری که باید کرد. و معنی هیچ وقت، خود به خود وسط روزهای آدم نمیافتد.
امشب، خانه ماندم. تا تنها، شاید بتوانم آرامش را، مثل آن شب، که صدای آکاردئون از کوچه میآمد، یکهو، برای چند دقیقه پیدا کنم. حالا ولی، صدای تق تق ِ اسباب کشی همسایه میآید و صدای حرف زدنشان توی کوچه و راه پله. اسم بنگاه و پیدا کردن خانه و اجاره که میآید، حالم بد میشود. ترس ِ نامحسوسی وجودم را میگیرد، و امیدم را از دست میدهم. تمام دیوارهای خانه دهان باز میکنند که اینجا میمانی. مهمان. تا خیلی وقت. و چشمهایم را میبندم. و در تصورم، مامان را، محکم در آغوش میگیرم. حالا دیگر وجود خارجی ندارد، و کسی نمیتواند، خاطره را، تصور را، رویا را، از آدم بگیرد. هیچ وقت. تنها امنیت ِ این روزهام. تنها امنیت ِ وقتهای بیپناهیم مقابل ِ فروریختنهای حالا دیگر جزو ِ روتین ِ زندگی ِ معلقم، آویختن به "وجود"هاییست، که وجود ندارند. (این باید شبیه همان حسی باشد که آدمها را به پناه بردن به خدا میکشاند. - *منظورم از این جمله ربطی به اعتقادم به وجود یا عدم وجود چیزی ندارد-. )
دوشنبه 22 آبان، نزدیکهای صبح
حالا به وضوح میفهمم، چرا از کودکی، بازیگری را دوست داشتهام. اجرا را. آدمهایی که همیشه، در کنترل خودشان هستند، هیچ وقت نمیگذارند روهایِ نهفتهی وجودشان، قاطیِ احساسهای از هم گسیخته، بیرون بریزد. هر وجهی که از حدود منطق رفتاریشان تجاوز کند، خفه میشود، گاهی انباشته میشود، و یک جایی دیر یا زود، گلویشان را میگیرد. توی قالب نقش، امکان بروز چیزهایی هست، که خود واقعیِ آدم، اجازهی بروز بهشان نمیدهد. اینها حالا به ذهنم رسید، به خاطر این که، دلم میخواهد میتوانستم نمایش دختر سرکشی را بازی کنم، که همه چیز را میزند و میکوبد و خراب میکند، و برای رهایی، از گذشتن از هیچ خط قرمزی، دریغ نمیکند. یا یک آدمِ سختی کشیدهی خشمگین، که جان به لبش رسیدهاست، و برای بازگشتن آرامشش، دست به واکنشی افراطی میزند. دلم میخواهد میتوانستم بروم توی قالب نقشی، که من نباشد. که هرآنچه باشد که من نیستم. این ربطی به جسارت و جرات ندارد. زندگی واقعی، پیچیدهتر از این حرفهاست. آدم نمیتواند، یک چیزهایی را، نابود کند. چیزهایی را لااقل، که باارزشند برایش. آدم نمیتواند، منطق زندگیاش را، واژگون کند. و زندگیِ به ظاهر آرام و امنِ در پیِ انتخابهای هزار بار سنجیده شده، یک روز، به طرز دردآوری، آدم را خسته میکند. و این خستگی، میشود رازی، که سنگینیِ حملش، همواره روانِ آدم را، سخت، پایین میکشد.
توی آن نمایش پری و ساحل، هه... به همین خاطر بود؟ که برای نقش ملکهی دریا هیچ ذوقی نداشتم، و کارگردان، چیز بیشتری از من میخواست، و بعد، توی چند صحنهی بعدش، زیر آن ماسکِ مردِ بدجنسِ ظالمِ سوءاستفادهگر، بازیگر اول مسابقات شدم؟ یعنی این ماجرا برمیگردد به نُه سال پیش؟ کارگردان میگفت مرا به خاطر چهرهام ملکه کردهاست، و چیزی که خوب از پسش برآمده بودم، چیزی بود که به چهرهام نمیآمد. دارم در این وقت از سکوت و تنهاییِ شبانهروز، به آرامی، از این فکر، میترسم...
سهشنبه 25 مهر- بعدازظهر
این کتاب را، هیچ وقت دیگری نباید میخواندم. باید همین روزها، همینقدر گیج و سرگردان، همینقدر ساکت، میخواندم. شب، خواب ِ ساحل دریایش را میدیدم. ساحل دریای ناآرام ِ پاییزی ِ کتاب را. " پرندگان در پاییز" را، براد کسلر، برای این روزهای من نوشتهاست. برای روزهای کاهی ِ تمام کسانی که بازماندگی را زجر میکشند. رفتن آدمهای نزدیک را. خالی ِ وحشتناک ِ وجودشان را، در تنهایی. هیچ چیزی، توی این یک ماه، اینقدر، آرامم نکرده بود. آرام شدنی شبیه حرف زدن از نگفتههای طولانی مدت، برای کسی که میفهمد. آرام شدنی شبیه اتفاقی که همیشه نمیافتد. شبیه ِ پیدا کردن ِ غریبهای با درد مشترک،توی ازدحام ِ بیگانگی ِ مطلق.
زیر کتری را روشن میکنم. قوری ِ سرامیکی ِ قرمز را از رویش میگذارم کنار تا آب جوش بیاید. یک آینه، تکیهداده به دیوار، روی کابینت است، کنار ِ آویز ِ قاشق و چنگالها. موهایم آشفته است. مینشینم جلوی آینه. نمیتوانم چشم بردارم. میفهمم که چرا اینقدر خیره میشوم به چهرهام این روزها. دنبال مامان میگردم. دنبال ِ اثری از مامان. دنبال نگاهش، پیشانیش، زنخدان ِ چانهاش. موهایم را صاف میکنم. دارد بلند میشود. دلم میخواهد بلند ِ بلند شود، آن جوری که مامان دلش میخواست. شبیه موهای جوانیِ خودش ، آنوقت، دو تا گیس ببافم، این طرف و آن طرف ِ شانههایم، و خیال کنم که او برایم میبافد. آب جوش میآید. چای دم میکنم. خانه را، روزهایی که هستم، مرتب میکنم، ظرف نمیگذارم بماند توی سینک، و آخرش میفهمم، یک نیرویی جدا از من، این کارها را میکند، به خاطر این که، مامان اگر جایی مهمان بود، برای هرچند وقت، نمیگذاشت صاحبخانه که عصر از سر کار میآید، خستگی به تنش بماند. و من ِ بیحوصله حالا، با چه دقتی همه چیز را میگذارم سر جایش. چمدانهایم مرتب آن گوشهی اتاق، به ترتیب نشستهاند، انگار که باز نشده باشند. هوا زود تاریک میشود، و غروب اینجا، نفسگیر است. بیرون اگر باشی، درشتی ِ خورشید ِ سرخابی را میبینی تنها کمی بالاتر از افق ِ خیابان. تمامش دو دقیقه طول میکشد. رنگ ِ آسمان حال ِ آدم را خراب میکند. حال ِ آدم ِ " خراب" را.
باید وسایلم را آماده کنم. یک چمدان را خالی کنم، برای فردا شب. دلم تنگ شدهاست. برای مهسا. برای موسسه، رفقا. برای نور ِ صورتی ِ روزهای اتاقم. برای بوی مامان. اولین بازگشت به خانه بعد از ... . بابا نمیگذارد خوب بغلش کنم. فرار میکند انگار. انگار که نمیکِشد. زود خودش را جدا میکند. دلم میخواهد توی بغلش بمانم، طولانی. نمیشود. نخواهد شد. چای دم کشیدهاست. لذت چای خوردن، مثل تمام لذتهای دیگر، ترکم کردهاست. شدهاست عادت. از این بیلذتی میترسم. از بیتفاوتیام به پاییز. به باران. هرقدر هم دستت باشد که مرحلهها چه خواهند بود، مسیر، اصالتش را از دست نمیدهد. این که بدانی زمان، به زندگی برت خواهد گرداند، باعث نمیشود، رنگ ِ روزهات عوض شود. بشوی همان آدمی که تا کمر، از پنجرهی ماشین میرود بیرون تا توی تندی ِ باد، با چشمهای بسته و خطهای خیس روی گونههاش، یخ کند. دانستن خوب است، گاهی یک اطمینان ِ سطحی ِ تلطیف کننده به آدم میدهد، اما، چیز زیادی را عوض نمیکند. آدم غمش را میکشد، آدم میلرزد، آدم، گاهی از شدت ِ ضربانش، خفه میشود.
پیاده از دانشگاه تا اینجا، بیست دقیقه است. توی یک سرازیری میافتی، که تمام شهر را میبرد زیر پایت. نور ِ طلایی-قرمز ِ غروب میافتد روی خاکستری ِ روشن ِ شهر. باد میآید، و تعادلت را به هم میزند، سرعتت تند میشود، قدمهایت را محکمتر برمیداری و کُندتر، و بیشتر از همیشه احساس ِ عابر بودن میکنی. کسی که میگذرد. کسی که دارد میگذرد. همین. تمام ِ بار ِ وجودی آدمها توی شهر. کسانی که میگذرند. مثل چرخیدن ِ پیچ و مهرههای ساعت، که هستند تا بچرخند، گذشتن، هویت ِ کافی ِ آدمهای شهر است.
دلم نمیخواهد از آن ور ِ این روزها، که هیچ معلوم نیست چقدر طول خواهد کشید، آدم تلخی بیرون بیاید. دلم نمیخواهد، ولی، تلخی از پی ِ آوار میآید. آدم میشود گلدانی، که تکههایش به هم جوش خوردهاند، و نشسته لب ِ طاقچه، اما دیگر تحمل ِ حجم ِ قابل ِ توجهی از " رویش" را، ندارد... . عددها مسخرهاند. یادم میآید، که چیزی بیشتر از بیست و پنج سال، زندگی کردهام.
چهارشنبه 12 مهر
شاید کسی حواسش نباشد. ولی مبدا تاریخ زندگی آدم، هرچند وقت، تغییر میکند. آدم نمیتواند انگار خیلی به عقب نگاه کند. آدم میگوید از وقتی که... آدم میگوید بعد از... . یادم میآید میگفتم بعد از تصادف پریسا... بعدش میگفتم بعد از اولین جواب آزمایش مامان. بعدش، بعد از "هشتاد و هشت ". از اردیبهشت و خرداد هشتاد و نه. بعد، از اردیبهشت و خرداد نود. مهر نود. حالا تمام تاریخ زندگیام را باید بگذارم کنار. تمام زندگیام حالا، معطوف است به شهریور نود و یک. نفس که میکشم، راه که میروم، خندهام که گاهی میگیرد، زندگی که میکنم، توی ذهنم مدام میچرخد : " اولین بار... دومین بار... چندمین بار؟ بعد از نبودن مامان..." نبودن مامان؟ بعد از نبودن مامان، اولین بار است، که دلم خواستهاست بنویسم. بعد از نبودن مامان، اولین بار است که جرات میکنم. اولین روز دانشگاه بعد از نبودن مامان. اولین خرید بعد از نبودن مامان....اولین نان و پنیر بعد از نبودن مامان. من، بعد از نبودن مامان...
آخ. درست وسط گیجیهای از دست دادن، که نمیگذارند بفهمم کجایم، چرا، و چه چیزهایی خوب میتواند باشد این وسط جدای از حفرهی دردناک ِ وجودم از نبودن مامان، گره میخورم توی بالا و پایین شدنهام. یک چنگال فرو کرده باشند توی قلب آدم، آدم هیچ چیز نمیخواهد دیگر از زندگی. حتا ممکن است یادش برود بخواهد این چنگال را از قلبش جدا کنند...
پنجشنبه 13 مهر
آن چند روز اول، میان تمام مردن و زنده شدنهای هرروزه، تب و لرز، بغض بیوقفه، چیزی که سرم را به مرز انفجار میرساند، کنفرانسهای از روی محبتی بود که آدمهای دور و نزدیک، برایم میگذاشتند تا مرگ را راحتتر بپذیرم. بحثهای فلسفی-مذهبی-عقیدتی بالا میگرفت، هر کسی در پی آرام کردن خودش و دیگران، و گاهی من ِ گریخته به سکوت نسبی اتاقم را پیدا میکردند تا بگویند مامان جای خوبیست، مامان راحت است، مامان دلش نمیخواهد من آشفته باشم، مامان... هیچ کس نمیدانست انگار که اگر کسی قرار بود بداند مامان چه میخواست، آن من بودم. دلم میخواست بروم روی میز ناهار خوری وسط هال، همه را جمع کنم و بگویم من با " مرگ" مشکلی ندارم. من "مرگ" را خیلی زودتر از این حرفها برای خودم حل کردهام، گذاشتهام توی بدیهیات. من عربده زدم؟ من خودم را به خاک مالیدم وقتی صورت قشنگ مامان را برای آخرین بار نشانم دادند و وقتی گونههای هنوز صورتیاش را از روی آن پلاستیک ِ هولناک بوسیدم؟ مرگ را برای من تحلیل نکنید، از خدایی که گُل میچیند نگویید تا نفسم بند نیاید از این که نمیتوانم جوابی که دلم میخواهد را فریاد بزنم...
درد، آدم را تنهاتر میکند. تنهاییای آنقدر پنهان زیر لایههایی از وجودت، که توی تعریف عام تنهایی نمیگنجد. و این همان چیزیست که بغضت را توی مهمانی خداحافظی که دوستانت برایت گرفتهاند، میشکند، و وقتی توی آغوش دوستت، میخواهی از بودنش، از خوب بودنش تشکر کنی، جملههایت لای هقهقات بند میآیند. درد، دردی اینقدر عظیم، آدم را به ورطهی ناشناختهای میاندازد. و خلاف چیزی که همه فکر میکنند، برای بعضیها، لازم است مدتی، توی همان حاشیهی امن خانهی خود بمانند، حتا اگر آن خانه جایی باشد، که تجسم هرلحظهی مادریست، که به تازگی دیگر نیست، مادری که مثل زندگی، توی خون آدم جریان داشته باشد. دلم میخواست بمانم هنوز. آمادهی این تغییر نبودم. آمادهی رویارویی با تصمیمهای نیازمند نهایت تلاش. آمادهی مهمان بودن، توی این اتاق ِ پر خاطره، آمادهی دنبال خانه گشتن و بحث منطقی ِ سرنوشت ساز با پدری که عشق و زندگیاش را از دست دادهاست و دست و پایش برای حمایت از دختر کوچکش میلرزد. و بابا، که انگار عکس قلب مچاله شدهاش را، منعکس کردهاند توی چشمها و پیشانیش، نگران شود آن ور خط، و به هول بیفتد. دلم تسکین میخواهد، و تسکین چیز غیر ممکنیست، برای درونی از هم پاشیده که صورتش خم به ابرو نمیآورد و من خوبم. و تعریف خوب چیست؟ من، شبیه کسی که بیست روز از رفتن مادرش، عزیزترین آدم زندگیاش، میگذرد نیستم. من خودم را همیشه جوری جمع میکنم که کسی چیزی نفهمد. و من باید این کار را بکنم، تا زیر فشار باورناپذیر زندگی، له نشوم. کسی هیچ وقت نمیداند، چه دردهای بیتسکینی آدم را از پا در میآورد. فریاد زدنشان، درد مرا کم نمیکند. هیچ چیز، درد مرا، کم نمیکند. حالا دیگر هیچ چیز.
جمعه 14 مهر
من از زندگی، آرامش خواستهام، دوست داشتن، و رهایی. دردهای پشت سر همِ آوار شده روی زندگیم را اگر بزنی کنار، هرجا دست خودم بوده، هر جا توانستهام، بهشان رسیدهام. از آشوب گریختهام، وسط خطهای منتهی به extreme را چسبیدهام، تا تعادلم به هم نخورد. آدمهای توی زندگیام را دوست داشتهام، دوستم داشتهاند، حتا نتوانستهام با کسانی که حقشان بوده، با تنفر برخورد کنم – هرچند که این یک نارسایی است- ... توی تمام قیدهایی که نفسم را تنگ کردهاند، توی تمام دستوپابستگیها، آدم رهایی بودهام، آن جوری که دلم خواستهاست، و شاید هیچکس نفهمیده باشد. من از زندگی، چیز عجیبی نخواستهام، و آنقدر که تصورش حال آدم را خراب میکند، درد کشیدهام، که بدانم زندگی، چقدر، میتواند بیرحم باشد. کاش آدمها میتوانستند این چیزها را، از چهرهی همدیگر بخوانند، تا بدانند برای چه کسی، روی منبر میروند، نسخه میپیچند، بی پایه دل میسوزانند، و چه کسی را، با چهارچوبهای ذهن خودشان، تحلیل میکنند.
امشب، تا مرز انفجار، قلبم سنگین است. اینها یک مشت اعتراض تلنبار شدهی چندین وقته بود. امشب، مقابل تمام دنیا درد، تنهایم. مثل تمام آدمها. امشب، دلم میخواهد، بمیرم. به همین سادگی. و فردا صبح، بیدار خواهم شد، تا برای قرار ساعت ده آماده شوم. و بعد، خسته از بحث تکراری دختر بودن در ایران، خسته از جنگیدن، یا فرار از جنگیدن، خسته از نشدنها، خسته از خراب شدنها، خسته از فروریختنها، جایی توی پارکِ کوچک این نزدیکها، گم شوم.
پ.ن : من، خودم را، توی یک سبک-سنگین سادهی منطقی، آدم خوشبختی میدانم. زندگی، با تمام خوبیهای کوچک و بزرگش، یک تکاپوی بیمعنی ِ خسته کننده است.
زندگی خالیست. مثل ذهن من. مثل دستهای من. مثل من. لابهلای حرفهایمان میگفتم، حساسیتها نباید طبیعت ِ زندگی را از آدم بگیرند. مرزی هست بین ِ فهمیدن و زیستن، که نباید باشد. مرزی نیست بین ِ فهمیدن و زیستن، نبودنش را باید پیدا کرد و نمیشود. کوچههای سرد ِ ساکت ِ جمعه، خانههای رمزآلود ِ قدیمی ِ هیجانانگیز، درختهای آرام ِ خشک ِ رسیده به هم از این سر و آن سر، هوای ابری ِ اسفند، ساعتهای بعدازظهر ِ بی تب و تاب، بار ِ تلاطم ِ توی حرفهایمان از چیزهایی که هست، یا توی ذهنمان یا پیش چشممان. من خالی شدهم. آرامشم صاف ِ صاف میشود توی رهایی ِ دو ساعت آواز شنیدن و خواندن، شنبهها، وقتی دلم برای زندگی تنگ میشود. پنجره هست، کتاب هست، ساز هست، و نوری که برای نوازش چشمهایت کافیست. بغض ِ خوب ِ پنهانی که گلویم را میگیرد هنگام ِ آغاز ِ یک تصنیف، به چپ و راست که تاب میخورد بیاختیار بدنم به خاطر ِ آرامش ِ کلماتی که پرواز میکنند، ترسی که میریزد آرام آرام و صدایم که میتواند اوج بگیرد و دردی که نیست آنجا. من خالی شدهم. صبح به صبح که خوابهای آزارنده تمام میشوند، یاد گرفتهام که چطور از آشفتگیشان به یک لیوان ِ چای بگذرم. قفلی که هست توی وجودم که به روی خانه باز نمیشود، بزرگ میشود و سنگین، و خانواده را دور میکند و دستم به آرام کردنشان نمیرسد که هرچند مهرباناند، دنیایشان دور است. گمشدگی عادت میشود و بیگانگی، طبیعت. دوست داشتن آسان است. تناقضی نیست بین دوست داشتنهای زندگی و خستگیهای زودهنگام. رد که میشدیم از کنار آن خانهی سفید با چراغ ِ روشن ِ زیرزمینش و کتابخانهای که بود توی پنجره، پشت سر ِ مردی میانسال زیر ِ نور ِ چراغ ِ مطالعه، گفتم که از نگفتنیهایم که حرف میزنم، دلم میخواهد کسی که گوش میدهد دانسته باشد که نگاه ِ خوب به دنیا را گم نکردهام و دردم تیره بینی نیست. میخواهم بداند که میدانم کجای زندگی زیبایی ببینم و شادش باشم و باز هم این غم ِ ممتد ِ پسزمینه هست، تا کلافهام کند از بودن. میخواهم بداند که تنفر از آدمها برای من سخت است و بودن و چگونه بودن ِ کسی مشکل ِ من نیست، من آن جایی را که برای من باشد ندیدهام و من آرامم و شاید آرامتر از تمام آدمهایی که میشناسم حتا، ولی به آرامی هم سرگردان ِ زمانی که بگنجم به تمامی در زندگیم و آن زمان نیست و نمیآید و راهش گم است مثل من. گم است مثل من. تاریک میشود هوا، برف مینشیند و شنبهای رو به پایان است، سکوتی خانه را گرفته و چشمهایم خواب آلوده است و وقت خوبی برای خواب دیدن نیست.
پرواز بابا تاخیر دارد. مامان گفت. "ساعتها" را دیدم. بار اولی که دیده بودمش، چند سال پیش، پیش خودم گفته بودم باید این فیلم را دوباره ببینم. نمیدانم چرا "امشب" دیدمش دوباره. مدتیست خوب نمیتوانم بنویسم. درست همین امروز بود که فکر میکردم دیگر اینجا نخواهم نوشت. حالا که آمدم بنویسم، خندهام گرفت. هیچ وقت نمیشود همچین چیزی گفت انگار. نوشتن مثل اتفاقیست که میافتد. خوب نوشتن همیشه اتفاق نمیافتد، اما نوشتن، چرا. سرد است. خانهی ما گرم نمیشود با یک دانه بخاری آن گوشهی هال. مامان نشسته است جلوی تلویزیون. یک پتو روی پایش، یک پتو دور شانههایش. صورتش آرام است. چند بار رفتم پایین و برگشتم بالا. مهسا خواب است. یک بار چای آوردم. یک بار نارنگی. یک بار هیچ چیز. چند دقیقه پیش، دوباره رفتم پایین. نشستم روی صندلی کنار مامان. سرم را گذاشتم روی شانهاش، پیشانیام توی انحنای گردن و شانهاش. یک چیزی گفت و خندید. نمیدانم چه بود. نشنیدم اصلن. حواسم نبود. چشمهایم سوخت یکهو. همیشه همین طور میشود. مویرگهایش میزنند. مثل گازی که مورچه میگیرد. یک چیز دیگر گفت. سرم را بلند کرد. نتوانستم. دید خیسی چشمهایم را. وقتی دید خیسی چشمهایم را، گفت چرا اشک داره چشمات؟ وقتی گفت، درست روبه رویش، بغضم شکست. سرم را گذاشتم روی سینهاش. میدانستم تحملش برایش چقدر سخت است. خودخواه شده بودم. دلم میخواست توی آغوشش گریه کنم. کاری که هیچ وقت نمیکنم. که هیچ وقت نکردهام. نوازشم کرد. دلم میخواست هیچ چیز نگوید ولی نمیشد. مدام میپرسید چرا. من فقط اشک ریختم. بعدش هم، آمدم بالا. گفتم هیچ چیز نیست. هیچ چیز هم نیست. اتفاقی نیفتاده. چیزی برای گفتن نیست. خندید باز و گفت فردا ساعت دو بعدازظهر، میآیی دنیا. چشمهایت درشت و سیاه بود. موهایت سیاه بود. دکتر گفت " ای بابا، نگذاشتی ناهارم را بخورم! ". آمدم بالا، تا بنویسم، توی بغل مامان، گریه کردم. گذاشتم این یک بار را ببیند. فقط میخواستم همین را بنویسم...
چرا یکهو رفتم بغل مامان؟ بچهها کِی پناه میبرند به آغوش مادرشان؟ هوم. وقتی ترسیدهاند. وقتی ترسیدهاند. وقتی ترسیدهاند.