150

دنیای من گاهی وقتها انقدر کوچک می شه که همه ش اندازه ی یه نفر جا داره و هی خودم را فحش میدم سر این اخلاق گندم. نمیدونم چرا نمیتونم به آدم هایی که دوستم دارند اترکت بشم و صرفا دنبال آنهاییم که محلم نمیذارند یا وجودم هیچ فرق مثبت و منفی ای در زندگی شان ندارد. برایان فری اینجا میخونه، احتمالن کاور یکی از دو واپ های دهه ی 50. میزنم که بیاد از اول و غرق میشم تو لیریکس خیلی ساده ی ماجرا. همذات پنداری میکنم عین چی. دو هفته گذشت از آخرین باری که دیدمش و چه دیداری. 3 ساعت بودن در بغل سین و عشق بازی با لب ها و دست ها. پوزخند میزنم به واینیل "زاپا"یی که بر و بر اون روبهرو به من نگاه میکنه با کارتی که نوت توش هنوز نوشته نشده. نمی دونم که بهش کادوش رو بدم یا نه. فکر نمیکنم فرقی به حالش بکنه به جز یک خوشحالی لحظه ای. عمرا بفهمد حس من رو هنگام خریدنش که چقدر قیافه ی ذوق زده اش رو تصور کردم و برای خودم نیشم باز شد.

لحظه به لحظه ی اون سه ساعت در مغزم ثبت شده با یه عالمه تصویر که هنوز هم دلم رو هری سر میده پایین. کاش فقط یک کم دوستم داشت.

149

بعضی از آدم ها هستند که با آهنگ ها برایت تعریف میشوند و بعضی از آهنگ ها با آدم ها. دیروز داشتم "when the levee breaks" گوش میکردم و دیدم اصلن نمیشود حتی تصویرم رو عوض کنم. تصویرم سین بود با موهای بلند و لپهای کشیدنی و لبخندی که به ندرت میومد و پشت سیبیل قایم بود. جریان داشت، به کل اینکه من گفتم led zeppelin IV گوش بدیم و سین غرغر کرد که نه پلکان معروف خیلی طولانیست و منم battle of evermore میخواستم. آخر سر من بردم و آلبوم پلی شد و رسید به levee. الف خواست قبل شروع ترک رو عوض کنه و این صحنه است که یادم نمیره که سین یادش بود که من levee میخواستم و با همون لحن خاص خودش گفت اِوا تو که اونطوری leveeت رو گوش نمیدی و از همون لبخندها زد و به الف گفت که صبر کند تا آهنگ تمام شود. مسخره است که به این سادگی یک آهنگ مال یکی بشود ولی این آهنگ به همین راحتی مال سین شد و 1980 و خرده ای هم تو آیپادم پلی کانت خورد. اینجا بود که با خودم گفتم I'm screwed. آخر آدمی که برای من آهنگ شود یادم نمی رود. 2000 بار تصویر یک لبخند سیبیلوست که حک شده وسط مغزم و دلم هی برایش تنگ میشود و بعد هم که ببینمش به روی خودم مجبورم نیارم که دلتنگم و چقدر دلم از آن لبخندهای سیبیلو میخواد و اصلن چقدر جایش را در دلم باز کرده.

148

تکراری شده نوشتن درباره ی روابط. نه؟ آدم ها انقدر تک بعدی نیستند. ولی بلاگ شده جایی برای غر زدن به شخصه برای من. حرفهایی از سر ناراحتی که نمیشه برای دوستانی که از وجود اینجا هم حتی خبر ندارند گفت. بالاخره تموم شدیم "ما". اون شد "اون" منم شدم "من". انگاری که طلاق گرفتیم یهویی و دوست ها هم که بچه های فرضی قضیه باشند شدند مال اون. شاید ماهی یک بار آخر هفته ای مال من باشند. اون هم نه مال خود خودم. مجبورم باز با اون شیرشون کنم. متنفرم از این ایزوله بودن. قضاوت آدم ها اذیتم میکنه. من هم به همون اندازه ی "اون" ناراحتم. چرا فقط اون ساپورت میشه؟ چرا من باید بشینم یه گوشه و فقط نگاه کنم و ادای آدم های کول انتلکتوال رو دربیارم...؟ نه من خوب نیستم. تنهام من. کاش که یه کدوم از همون دوستها به من هم میگفتند همه چی درست میشه. همین هفته ی پیش یک جایی همه جمع بودیم، بساط عیش برقرار بود و همه غیرطبیعی خوشحال بودند. یه جور خوبی همه و "اون" گوگولی بودند و باز من یک گوشه. و اصلا کسی توجه نمیکرد که من یک ربع به یک ربع غیب میشدم توی اتاق و نفسم بالا نمیومد از استرس و به حالت مسخره ای یاد این پنیک اتک های توی فیلم ها میفتادم که تو یه پیپربگ فوت میکنند و بعد میومدم و یه ربع به همه لبخند میزدم تا باز تموم بشم و ... سیکلی که ادامه داشت تا آخر شب.

دوز خاله زنکی قضیه بالاس.. ولی از این میسوزی که یک زمانی اول این آدم ها دوست "تو" بودند و بعد شدند دوست "اون"...


147

خب بعد مدت ها بالاخره دیدمش. کسی که میگفتم احتمالا یکی از بهترین دوستهامه. دیدی وقتهایی که یک چیزی غلطه حس میکنی؟ همه چی درسته ها تصویر رو که نگاه کنی. 5 نفری دور میزیم سیگار میکشیم می خندیم. نیشمون بازه مثلن. اصلن یک تصویر قشنگ دوستانه با کلی حس خوبیم. ولی خودمون میدونیم که موقع حرف زدن چشم تو چشم نمیشیم. هم رو خطاب نمیکنیم. یاد شب های خاله زنکی می افتم که می رفتیم با یک عالمه سیگار تو بالکن و میشستیم دود کردن و خواهر و ننه ی زمین و زمان رو میکشیدیم جلوی چششون و هرهر میخندیدیم و میدونستیم که کار چیپیه ولی guilty pleasure بود. دلم تنگ شد برای اینکه زنگ میزدی و غر ذکور رو به من میزدی در حالی که الان هی اسمس بازی میکنی و با اینکه من می دونم جریان از چه قراره به من هیچی نمیگی. جای خالیها حس میشود. جو برای من یک خرده سنگینه. حال و حوصله ی تظاهر به خوشحالی ندارم ولی مجبورم. بقیه که نمیدونن چی شده. چرا عیش بقیه رو خراب کنم؟

146

باید به دوستی هایی که خیلی سریع شروع می شوند شک کرد.

145

Lying on bed partially high and definitely drunk, they're about to shag right next to my room. makes me wanna laugh since no images of the same nature with the same guy evokes any feelinsgs in me.

weird...


144

دیدی وقتهایی که گشادی غلبه میکند تو خودت رو میسپاری به دست گردش ها و دور همی ها و به کل همه چیز رو پاک میکنی و میگذاری که هر جا قراره این گشادی تو رو با خودش ببره؟ این یک هفته استرس داشتم خیلی. به اون نقطه رسیده بودم که دیگه خوش نمیگذشت. استرس کارهای نکرده و نیمه کاره نمیگذاشت. حالم بد می شد از همه چیز. خسته شده بودم از این همه وابستگی حالم به حال دوستان. سعی کردم جمعش کنم. آخرین بار دو سال و نیم پیش به این وضعیت رسیدم شاید هم بیشتر ولی میدونم که جمع کردنش شش ماه طول کشید. من قول دادم که خوب باشم که کارهام رو بکنم. ولی قول من به شخص ثالث به چه دردی میخوره آخه؟ آخرش کار کار خودمه و هر گلی زدم به سر خودم زدم و بلا بلا.

دلم تنگ شده برای یک دوست بدون شرط. میتونم بشینم پنج ساعت زبان بخونم تو خونه و ول بگردم یا سریال ببینم یا هرچی. ولی بعدش میدونم کسی نیست که مال خودم باشه. که بتونم بدون ناراحتی از اینکه یک وقتی در اوقات شخصی شخصش نریده باشم زنگ بزنم که مثلن یک ساعت حتی با هم دیگه راه بریم. یه جور ارتباط انسانی بدون شرط که فکر نکنی تو همیشه گدای رابطه هستی و طرف مقابل انگاری که داره بهت تیپ میده. الان مثلا دارم این آدمها رو ولی چه فایده با 1000 و اندی کیلومتر فاصله. یکی جنوب شرق ایران و اون یکی به کل تو یک قاره ی دیگه..

بغل خونم افتاده پایین. شرایط سخت نیست، خودم تنبل شدم. در اومدن از این وضعیت سخته. روابط فیس بوکی گوگولی همراه با فتو آلبوم های قشنگ میرینه تو اعصابم. به تقی فین فینم راه میفته. میخوام وقتی از منطق در میرم یکی بیاد و بغلم کنه و نازم کنه و بگه همه چی خوب میشه، طرف من رو بگیره نه طرف لوژیک رو.

کلن غر زیاد دارم. آدم ها کسانی رو که غر زیاد دارند نمیخوان. میفهمم که چقدر برای معاشرت خسته کننده شدم.

143

تا به حال شده از فهمیدن اینکه نسخه ی مدرن شده ی پدر و مادرتان هستید، وحشتتان بگیرد؟

142

بعد مدتها بارون اومد. نشسته بودیم تو خونه ی کذایی شما. من و س به سرمان زد یک بارکی دکوراسیون عوض کنیم. میز و صندلی چهارنفره رو بردیم توی اتاق س پشت در تراس. فکر کردیم و نقشه کشیدیم برای گذاشتن تخت توی تراس و گلدونهایی که دور تا دورش قرار بود باشند. میز کار رو اوردیم تو پذیرایی، دست من یک کمی کبود شد. من به کون گشادت خندیدم که نشسته بودی پشت بوم و نقاشی میکردی و هر از چندی یه تیکه های مثل این مهندس ناظرها مینداختی، انگاری که عمله هات باشیم. خسته شدیم ولی راضی بودیم از نتیجه. ساعت 12 شد. تصمیم گرفتیم جوینت بزنیم. اومدی علف رو رول کردی. دیدیم داره بارون میاد. صندلی گذاشتیم تو بالکن و لم دادیم سه تایی و خندیدم هی. اولش دوتایی بودیم. س داشت کار میکرد. ساکت خیره شده بودیم به بارون. کاپشن تو رو تنم کرده بودم و فرو رفته بودم توش. سکوت بود از اون هایی که بهش میگن comfortable silence. یاد اون وقتی افتادم که برام پالپ فیکشن کوت کردی با این مضمون حدودی که "وقتی یکی اسپشال رو پیدا میکنی میتونی خفه شی بشینی کنارش و از سکوت لذت ببری". هوا خوبه به شدت. چه قدر خنده دار یکهو همه چیز هیچ فرقی نمیکنه دیگه. بهت گفتم حسهام رو. و ازت خواستم اگه حسی هست در تو حتی یک اپسیلون هم بهم بگی. گفتی نمیخوام باهات باشم. فکر کردم که اوکی. نمیشه آدم ها را مجبور کرد ولی جواب سوال من هم نبود. من میخواستم که با تو باشم ولی خواستن من فقط یک خواستن بی خطر بود. تو نطفه خفه شده بود. مثل بچه ای که قبل از دنیا آمدن کشته باشمش. به س خندیدیم که چس دود میکرد. به شما خندیدم که گیر داده بودین به جهت حرکت ابرها و بارون. کلن خندیدم به ذهن منحرف و در عین حال احمق شما دو تا. یک جورایی احساس مامان بودن در من میزنه بالا وقتی با شماهام. احتمالن به زودی در من کشته میشی. توجه های عجیب غریب میکنی بهم بعد از اعترافاتم. گفتی به من که اصلن بهت نمیخوره که سانتیمانتال باشی ولی هستی انگار. میخواستم بگم زکی! خبر نداری که دخترها هر کاریشون کنی پارت سانتیمانتال دارند در وجودشون. فقط گاهی وقتها ریالیستند، گاهی وقتها خیلی رومانتیسیست! من احتمالن از اون دسته اولم. سخت نکن برام فراموش کردن رو. نمیدونی همین کمپلیمانهای احمقانه هم که میدی چقدر تاثیر دارند.

141

باهم میگیم می خندیم. دوستیم. دوست دارم که دوستیم. دوست دارم رابطه مان را با اینکه ماهیتش معلوم نیست. نمیدانم باید توی بغلت لم بدم که برایم کتاب بخوانی یا بنشینم کنار میز آشپزخانه و سیگار دود کنم در حالی که تو اونور به لپتاپت ور میری. نمی شود که با هم بود. من معلوم نیست چی کار میکنم با آدمم و تو معلوم نیست چه میکنی با آدم هایت. نمیدونم از دید تو چه طور به نظر میرسم. یخ و بی حس؟ فکر میکنی از بالا نگاهت میکنم؟ یا برعکس؟ اصلن دوست داشتن کلمه ایست که برای من مفهوم ندارد. یعنی یک حس است که فقط تعریفش را شنیدم. شاید خودم هم تجربه اش کرده ام ولی نشده که با دانسته هام ازش تطبیقش دهم. شاید تو رو دوست دارم، شاید فقط ازت خوشم می آید شاید هم یک کراش هستی. اصلن مهم نیست. مهم این است که حس می کنم میخوام بهت بچسبم. بغلت کنم اصلن. سرت را بگذارم روی پایم و دست بکشم لای موهات. اصلن میخوام بنشینی که مثل همان یک بار قبل سایه چشم برایت بکشم و تو هم هر هر بخندی و بگی ریمل هم برایت بزنم. میدانم که مست من خنده دار است و سمج. که اصلن برایم مهم نیست کجام و چه کار میکنم. میدانم آمدم دست انداختم دور گردنت از پشت و لبهام اومد روی گردنت. تو ولی مست نبودی، کار داشتی و پشت بوم نشسته بودی. بالای گوشت را بوسیدم. روی شقیقه ات را هم. همه ی این ها را فردایش یادم می آمد، یک مشت تصاویر درهم برهم. لبت را هم بوسیده بودم؟ اس ام اس زدم پرسیدم که ماچت کردم؟ گفتی آره هم رو بوسیدیم. بوسیدن خیلی رمانتیک تره. نیست؟ یک جوری شدم. رابطه ی ما هر چیزی توش داره جز رومنس. میک آوت داره نه بوسیدن. سکس داره نه میکینگ لاو. و من چقدر بعضی وقتها دلم غنج میرود برای دعواهای احمقانه ای که لاورها باهم میکنند و من و تو نمیکنیم چون حق نداریم ناراحت شویم. چون قرار گذاشتیم که به هم ربطی نداشته باشیم. شبیه لاو استوری های هالیوودی است داستان ما یک کمی. من صبر میکنم که هم خونه ایت برود از خانه بیرون و بیام که برنامه کنیم برای پریدن توی تخت تو، فقط چون هم خانه ایت از من خوشش می آید و بعد ممکن است مشکل پیدا کنید. اصلن چپ اندر قیچیه قضیه. از تغییر می ترسم. بگم که حس دارم؟ من یخم؟ من گرمم. دست که زدم پشت گردنت لرزیدی و گفتی یک خرده شیرینی جات بخورم. میگی دختر همیشه یخی. من داغم ولی. تا به حال دست نذاشتی روی قلبم که. فقط دستهام یخ بودند و خوردند بهت. ور میری به موهای پشت گردنم. هم خانه ایت نیست. کاش همیشه نبود. کاش از من خوشش نمی آمد. آدم من زنگ می زند. کاش آدم ها دلشون کوچیک بود و قدر یک نفر جا داشت همه ش. کاش میدونستم چه حسی داری. کاش میگفتی. کاشکی انقدر خنگ نبودم در فهم احساس آدم ها نسبت به خودم. کاش انقدر زور نمیزدی برای اینکه ثابت کنی فقط من یکی نیستم. خودم میدونم.