کار

تقریبا به اکثر آن آرزو هایی که داشتم رسیده ام. و حالا برای آرزوها و خواسته های جدید تلاش می کنم. گاهی زندگی سخت می شود. ولی خیلی وقت ها به خواسته ای که می رستی با خود می گویی ارزشش را داشت.

سه ماه می شود جایی کار میکنم که برای مدت طولانی آرزوی کار در چنین مکانی را داشتم. کار برای یک مدت است و بعدا از آن نمیدانم که چه اتفاقی می افتد. دوست ندارم زیاد برای بیکاری خودم را آماده کنم. به این نتیجه رسیده ام که به هرچه فکر کنم به همان نزدیک خواهم شد.

آرزو

بعضی وقتها بعضی چیزهایی که حتا فکرش را هم نمی کردی و اصلا برایت مهم نبود داشتنش آرزو می شود. زندگی بعضی وقت ها گوشه ای را نشانت می دهد که فقط از دور یا دیده ای یا این که شنیده ای، هیچ وقت خودت در آن موقعیت قرار نگرفته بودی.

فعلا حال آدمی را دارم که در برزخ است. برزخی از نمی دانم.

سردرد

سه هفته سردرد! هفته قبلی رفته بودم داکتر چندتا آزمایش گرفت. بعد گفت برو هفته بعدی چهارشنبه بیا گفتم: صبح با سردرد بیدار می‌شوم، تمام روز سردردم و شب هم با سردرد جنجال دارم برای خوابیدن فقط برایم یک مسکن خیلی ساده و یک روز استراحت نوشت.

خسته شده‌ام از این‌همه درد بدتر از همه این است که اگر درفضایی که کمی سر و صدا باشد درد دو برابر می‌شود.

روز سه شنبه از داکتر زنگ زدند که وقتت تغییر کرده از چهارشنبه به جمعه 🤢 هرچی مسکن می‌خوردم اصلا فایده ندارد. از یک طرف کوچ کشی داریم خانه بهم ریخته است از یک طرف باید کورس‌های زبان و دو روز کارتمرینی را بروم همه چیز بهم ریخته است.

منتظرم فردا که جمعه است بیاید تا ببینم نتایج آزمایشات چه بوده؟

این روزها را فقط خودم می‌دانم که چقدر سخت می‌گذرد. بیشتر دلتنگ می‌شوم، روی هرچیزی بهانه می‌گیرم، زود عصبانی می‌شوم و زود گریه می‌کنم.

می‌دانم برای حمید‌ام هم خیلی سخت میگذرد وقتی من همیشه سردردم.

امروز هم کورس زبان نرفته‌ام از صبح فقط روی تخت غلط می‌خورم و با هر تکان حس می‌کنم چیزی داخل سرم تکام می‌خورد.

کاش چیزی به نام درد و سردرد وجود نداشت!

تنهای

یادم می‌آید قبلا یعنی پیش از آشنایی با حمید خیلی تنهایی را دوست داشتم. ولی این چند روز که حمید مسافرت رفته حس آدمی را دارم که به شدت تنهاست. و یادم می‌آید همیشه آرزوی این را داشتم که تنها و یک زندگی کاملا مستقل و بدون وابسته‌گی داشته باشم٫ اما حالا فکر می‌کنم آدم‌ها وقتی به آرزوی شان می‌رسند که دیگر نمی‌خواهند.

امروز حمید برمی‌گردد و من منتظرم، این حس وابسته‌گی و دوست داشتن و باهم بودن را دوست دارم.

 

ذهنم همیشه درگیر است. گاهی فکر می‌کنم خالی شده ام. بعضی وقت‌ها به خودم که دقت می‌کنم خیلی ضعیف به نظر می‌رسم. شاید  به مرز سی ساله‌گی نزدیک می‌شود و احساس پیری می‌کنم. نمی دانم؟! بعضی وقت‌ها هم خودم را تنها ترین زن دنیا حس می‌کنم. فکر می‌کنم بزرگ‌ترین دلیل تنها ماندن آدم‌ها خود آدم‌ها هستند. سخت‌ترین لحظات در کنار هم بودن و به تنهایی فکر کردن است.

دلتنگی

اسیر سیاهی و تیره گی شده ام. دلتنگ که می شدم سرم را روی زانوهایت می گزاشتم و آرام می شدم. می گویم چقدر خوب است که تو را دارم! اگر تو را نداشتم که دیگر هیچ چیز قابل تحمل نبود. دلتنگت شده ام. بیشتر از همیشه و بیشتر از هر لحظه ای که درو از هم بوده ایم. همان آرامش سر گزاشتن روی زانوانت را گم کرده ام. آدمی هم عجیب موجودی است. گاهی با هزارن مسکن و آرام بخش هم آرام نمی شود ولی یک آغوش غوغا می کند. عجیب آرامش دارد. دلتنگی هیچ دارویی ندارد.

ضرب صفر

زندگی سخت شده است. خیلی سخت، سخت و رنج آور. زنده ماندن ها احتمالی است. هر لحظه امکان یک انتحار و انفجار وجود دارد. و ناگهان همه چیز ضرب صفر خواهد شد. به اینجا پنهاه آوردم به الغوچگ ام فیس بوک، تویتر و… همه پر است از عکس ها و نوشته هایی از کشته شدن و زخمی شدن. این روزها بیشتر از همه ی روزهایی که در این خاک بوده ام نفس گیرتر شده است.

هیچ چیزی آدم را به این خاک و به این کشور امیدوار نمی کند. هر روز نا امید تر از دیروز و همه منتظریم، منتظر ضرب صفر شدن. اینجا هرقدر بیشتر تلاش کنی بیشتر ضرر می کنی. اینجا عدد مهم نیست یک باشی یا هزار با صفر ضرب ات می کنند. و یک باره متوجه می شوی که ضرب صفر شده ای. گاهی وقت ها هم متوجه نمی شوی چون در همین هنگام ضرب صفر شدن خودن هم نابود شده ای.

مشکلاتا، مردم ها و بین الملل ها

امروز صبح که از خانه به طرف دفتر می آمدم دو نفر که به ظاهر ادم های تحصیل کرده ای به نظر می رسیدند، باهم صحبت می کردند. یکی از آن دو نفر که دو کتاب هم در درستش بود به نفر دومی که یک بیگ لب تاب با خود داشت گفت:

اولی: همی مشکلاتا ره مردم ها به وجود می آوردند.

دومی: اری بابا بین الملل ها نتانسته که ای مشکلاتا ره حل کند.

با یک لفظ قلم خیلی غلیییظ گفتن. ای خودااااااااااااااااااااااااااااااااا مشکلاتا، مردم ها و بین الملل ها ره ازی مردم بیگیر آمیییییییییین!

چند روز پیش…

چند روز پیش در فیس بوک باقر توکلی لینک اپلیکشن ورد پرس را گذاشته بود. داخل مبایلم دنلود کردم. سری زدم به وبلاگ ام یادم امد که با چه هیجانی می نوشتم. درست است که نوشته هایی انچنانی ندارم . ولی خودم راحت می شدم. به موضوعی که بر می خوردم سعی می کردم در مورد آن موضوع بنویسم و با نوشتن خودم را کمی راحت احساس می کردم.

یک چیز دیگری که در وبلاگ نویسی آن زمان ها خیلی خوشحال کننده بود، کامنت ها بود. امروز چشمم به کامنت های تایید نشده افتاد. واااااااااااااااای هجده تا کامنت!

خوشحال کننده بود. حس خوشحالی همان زمان ها را داشتم. جا دارد از همین تریبون از باقر توکلی تشکر کنم که مرا یاد وبلاگم انداخت. تلاش می کنم یادداشت های روزانه ام را ادامه بدم.