اول:
ساعت هفت و نیم شب است تازه از یک جلسه بیرون آمده ام ، هنوزاز خزعبلات مطرح شده
منگ هستم به اطرفم نگاهی میاندازم سریعترین راه برای رسیدن به مقصدم فقط به فقط
خطوط بی آرتی میباشد. قریب به بیست دقیقه است که در تقاطع تخت طاووس و ولیعصر
ایستاده ام ، اما از دور همه اتوبوسها وارد خط بی آر تی نمیشوند و سر اتوبوس را گرد میکنند
و داخل تخت طاووس میگردند !!!
همه جمعیت منتظر در ایستگاه بنوعی کلافه میباشند.
افسر پلیس جوانی به جمعیت نزدیک میگردد. در نهایت ادب و احترام به جمعیت منتظر میگوید:
خانمها وآقایون محترم:
قریب به چند ماه است که از ساعت هفت بعد از ظهر طرحی اجرا شده که دیگر اتوبوسها مجاز
نیستند از این طرف به بالا بیایند. ازتون خواهش میکنم به ابتدای خیابان مطهری بروید واز اونجا
ادامه مسیر بدهید،
من از همه تون بخاطر وقتتون عذر خواهی میکنم، شرمنده روتون هستم.
ما رو میگی آآآآآآآآ…… فکمون چسبیده بود به کف آسفالت ……
آقای افسر پلیسی که روز شنبه هفته گذشته سر تقاطع تخت طاووس و ولیعصر ایستاده بودی
و اینطور با ادب و متانت اون همه راه تا ایستگاه رو اومدی و اونطور بخاطر قانونی که
یکی دیگه وضع کرده بود خودتو کوچیک کردی و از همه معذرت خواستی ،
خدا به جوانیت و خودتو زندگیت برکت بده و در یک کلام .
آقا دم شما خیلی خیلی خیلی گرم
دوم:
پشت ترافیک گیر کردم کلافه از همه چی….
کم کمک به نزدیکی تقاطع میرسم. چراغ قرمز میشود و صبری نزدیک به ابدیت…
عابرین از روی خط عابر در حال عبور از روی خط عابر
مردی مسن چهار شانه با شکاف زخمی کهنه بر روی صورت قصد عبور از روی خط عابر را میکند
به اواسط خط نرسیده دستش را دراز میکند و با شدت یقه موتور سوار جوان نگون بختی را میگیرد،
عربده کشی در حد فاجعه!!!
موتور سوار نگون بخت که گویا فقط چند سانتی لاستیک موتورش از خط عابر عبور کرده است،
بیخبر از همه جا آماج مشت ولگد این آقاست!!!
نا خواسته شاهد این صحنه تنش زا هستم و عربده های مرد چهار شانه را میشنوم…
» من نرفتم جبهه که توی گوساله اینجا بیای و از خط رد بشی!!! »
«حاج آقا من که کاری نکردم که شما اینطوری میگید!!!»
«خفه شو بی همه چی …….»
حوصله نوشتن همه چرندیاتی را که این آقا نقل و نبات میکرد رو ندارم بخدا
اما وقتی که به جمعیت تماشاچی داشتم نگاه میکردم ،
ویا به چشمان مضطرب جوان موتوری که داشت با نهایت خویشتن داری و گفتن اینکه
من نوکر همه شما رزمنده ها هستم و ما رو ببخشید و از این حرفها داشت جوونمردی میکرد
فقط اونموقع یاد یک چیزی افتادم ، یک تصویری جایی داشت روی پرده نقره ایی جون میگرفت :
یه بابایی توی چشای اون یکی دیگه خیره شده وداره تو صورتش هوار میکشه:
«تو میدونی گروهان بره خط، دسته برگرده، یعنی چی؟
تو میدونی دسته بره خط، نفر برگرده، یعنی چی؟»
طرف هم یه سیگار آتیش میکنه، خیره به پیشونیش، آروم میگه:
«دورهات گذشته مربی… دورهات گذشته..»
سوم:
ترانسفارمرز 3 رو دارم به اتفاق دختر کوچکم نگاه میکنم واو سرشار است از سوال
بابا این آدم آهنی ها بدن؟
نه دخترم اینها آدم آهنی های خوبی هستن به آدمها کمک میکنن
پس اون آدم آهنی ها بدا کجا هستن؟ (صریحا بمن میفهماند که توضیحاتی را که از روی جلد فیلم
بوی داده ام را کاملا بخاطر دارد و کاملا متوجه خیر وشر میگردد)
بهش گفتم اینها الان آدم آهنی های خوب هستند وقتی که بدها اومدن بهت میگم.
در حین گفتگوی من و دخترکم بیکباره صحنه عوض میشود !!!
ماشین بنز با پرچم جمهوری اسلامی درحال نزدیک شدن به یک سری موانع
ایست وبازرسی میباشد وسربازان با فارسی سلیس و روان در حال صحبت با یکدیگر میباشند،
دیگر تو خود بخوان الباقی این حدیث غمبار و متاسفانه تکراری را 😦
ماشینها تبدیل به آدم آهنی میشوند وهمه را در چشم بر هم زدنی نابود میکنند.
دخترکم بنا به خصلت کودکانه خویش از من دوباره میپرسد:
بابایی اینها همون آدم آهنی خوبان؟؟؟؟
فقط تصور کن موج بهمن عظیمی را که این پارادوکس دوگانه بر سرتو فرود می آورد.
اما من وظیفه بسیار مهمتری هم دارم وآنهم عدم خدشه دار کردن باورهای یک کودک است
بازیهای سیاسی هیچ ربطی به دنیای کودکانه کودک خردسال من ندارد.
پس چشمانم را میبندم و با خودم فرض میکنم که با این چیزی که دیدم جور دیگری برخورد کنم و
فقط فرض کنم که اینها مثلا به بورکینافاسو حمله کرده اند و اونهایی که الان خاکستر شدن اصلا
ایرانی نبودن و …….
آرام به او جواب میدهم:
آره بابا جون اینها هنوز آدم آهنی خوبا هستن ، تو گناهی نداری بابا ،
اینها هنوز، شاید ،خوب باشن!!!
چهارم:
فصل خرمالو ها رسیده است.
من دوست ندارم.
همسرم دوست دارد.
همین.
خودتان حدس بزنید برنده خرید میوه از بازار میوه وتره بار را!
پنجم:
در مسیر در حال رفتن بسوی محل کار
هی گُله به گُله بعضی جاها بفاصله یه متر به یه متر همینطوری گدا نشسته
یکی با ویلچر ، یکی پیرزنی رنجور، دیگری کودکی با چهره ایی معصوم ، یکی در حال خواندن
رزومه از جوان مریضش که رو بموت میباشد و و و و و و……
دلی از آلیاژی نوظهور با ترکیبی از پولاد و سنگ خارا میخواهد
من که ندارم، شما را نمیدانم
ششم:
واینجا زندگی در، در و دیوار شهر من هنوز و شاید جاری باشد.
شاید اینجا هنوز بتوان در میان کوچه هایش ترنم آوازی نه از زبان آدمی دیوانه وشیدا،
بلکه از دل رئوفی که هنوز برنگ پولاد وسنگ خارا در نیامده است شنید.
شاید اینجا هنوز هم بتوان دلی را هرچند بتبسمی شاد کرد. هرچند از لبی باشد که درونش غوغای
دو عالم باشد.
هفتم:
اینجا هنوز،
هر روز،
داریم تلاش میکنیم که باشیم
و شاید هنوز یک روز دیگر زندگی کنیم.
.
نقطه سر خط .
دیدگاههای اخیر