وقتی رسید آهو هنوز نفس داشت ...

واسه سرگرمی با داده های جرم شناسی کار میکنم، که یه نوع خاصی از طلاق ها رو هم رکورد کرده، نزدیک شصت درصد توضیح طلاق ها، شامل کلمه "فیسبوک" میشه. 

دوستای دور ایمیل میزنن به بهونه‌های واهی آدرس خونه آدم رو میخوان که ۲ ماه دیگه که تولّدمه کادو پست کنن.

خدا این دوستای دور  رو از آدم نگیره.

د میگفت اگه کادو‌هایی‌ که با پست میگیری بیشتر از کادوهای حضوری بود هر جا هستی‌ باید بکّنی بری، فک کنم امسال باید ازش بپرسم که ایده‌ای داره که کجا برم.

سال دوم دانشگاه، یه سر صبح تو تاکسی، تو مسیر سید خندان تا مترو مصلا، راننده داریوش گذاشته بود. من اون موقع خیلی داریوش با ابی برام فرقی نداشت، تو یه فاز بودن. مثل الان که مهستی و هایده تو یه فازن.یه آقایی سوار شد چهل و خورده ای ساله، به محض اینکه آهنگ شروع شد، گفت آقا تو رو خدا اینو رد کن، بیشتر از این یاد بدبختیامون نندازمون. از اون به بعد داریوش گوش نمیدم. همون حال خسته آقاهه یهو سراغم میاد و زیادی یاد بدبختیام میافتم. اگه یه روزی بگن پنج تا آدم تاثیر گذار تو زندگیت بگو قطعن این آقاهه پنجمیش میشه، البته الان که دارم فکر میکنم نمیتونم بگم اون چهار تای دیگه کیا میشن. آخه اینم سواله از آدم میپرسن؟ 


یه سنتی هست تو خانواده ما، به نام کاغذ خانمان برانداز،  من از بابام میخوام مثلن سوء پیشینه مو برام پست کنه خواهرم کف پای بچه شو میزنه تو جوهر میزنه رو یه کاغذ میزاره تو همون بسته میاد، بعد خوب آدم اون رو میبینه چی کار کنه بخنده؟ بعله من عاشق کف پای بچه هام...

یه زمانی بود، ساعت دو سه نصف شب از خواب بیدار میشدم میدیدم دو سه نصف شبه کلی ذوق میکردم دوباره میخوابیدم. اصن یکی از دلخوشیای زندگیم همین شده بود. مردم دلخوشی دارن مام دلخوشی داریم. یه سالی هست که ازون یه زمانی میگذره. 


چند وقت پیش خواب دیدم پیرزن صاحب خانه قبلی مرده. ایمیل زدم به هم خانه ای سابق که خواب دیدم سوزان مرده، یه آماری بگیر ببین زنده ست هنوز. حالا هم خانه ای ایمیل رو بد خوانده یا هرچیزی، فکر کرده سوزان واقعن مرده و کارت تسلیت فرستاده دم در خانه دختر سوزان. دختره هم فکر کرده مادرش رو خواستیم مسخره کنیم و امید به زندگی اش را کم کنیم. خواستم بگم اصن تو بیا نصف باقیمونده عمر من رو بگیر بذار سر اون صد و بیست سال عمر مامانت، والا

از وقتى اومدم ونكوور به صورت ساختار يافته در حال غر زدنم. يه روز و لحظه اى رسيد كه تصميم گرفتم ديگه غر نزنم، اما نيم ساعت تو ايستگاه اتوبوس منتظر بودم و سرد بود و نصف شب بود و هيچ راهى نبود كه ادم نق نزنه و به اين فكر ميكردم كه اگه ده قبليمون بودم به جاي نيم ساعت سگ لرزه زدن، ده ديقه راه ميرفتم ميرسيدم.البته مشكل مقايسه شهر جديد و قديم نيست، سيستممه كه داره مهاجرت دوم رو با تمام وجودش ريجكت ميكنه. بار اولى كه از ايران اومدم تا مدتها اشك دلتنگى نريختم. اما الان هر سرى كه با ايران حرف ميزنم يه قطره اشكى گوشه چشم مياد و تمام مدت سعى ميكنم كه اين بغض نهان هويدا نشه. نميفهمم فرقش با بار اول چيه، منطقن الان بايد راحت تر و خوشحال تر باشم. جدا از همه اينا، يه دايره لغت جديد ميخوام كه جواب كسايى كه ميپرسن "تا حالا اينجا رو دوست داشتي ؟" رو بدم. 

جرس فرياد مى دارد كه بربنديد محمل ها

But I have promises to keep
And miles to go before I sleep
And miles to go before I sleep

مثل تموم عالم حال منم خرابه

یه  زمانی تو زندگیم، احساسی تصمیمای صد در صد اشتباه میگرفتم. یکی دو سالیه بار احساسیش کم شده، منطقی تصمیمای صد در صد اشتباه میگیرم.

 الان هم به این درجه از منطق رسیدم که هر تصمیمی گرفتم، لحظه آخر برعکسش کنم. 

پانزده سالم كه بود توى يه نمايش مسخره ، نقش اوفليا، معشوقه هملت را بازى ميكردم . نمايش از فرط افتضاحى بيست دقيقه بيشتر نبود و من هم با اينكه يكى از ادم مهم هاى داستان بودم، سر جمع بيست جمله ديالوگ نداشتم. اما براى اينكه توى توهمات خودم به نقش مسلط تر! شوم كل نمايش نامه را خواندم.
داستان به يك جايى ميرسد كه اوفليا دچار فوران احساسات ميشود و موهايش را ميتراشد. بعد كلى از فوايد موى كوتاه ميگويد كه چطور باعث ميشود ادم بر احساساتش مسلط تر شود. حالا نميدانم تلقينات اوفلياى درونم است كه من هم يك همچين ارتباطى را بين موى بلند و ميزان احساسى بودنم ميبينم يا اينكه واقعن ربط دارد.
بعد ها كه نمايش نامه را به زبان اصلى ميخواندم فهميدم كه شكسپير چنين نطقى نكرده . درست يادم نميايد ترجمه كى بود كه الان بهش گير بدهم، اما هركى بوده احتمالن حال اوفليا را بهتر از شكسپير درك ميكرده.

نيازمندى ها

هميشه فكر ميكردم اگه كانادا به دنيا ميومدم، يكى از اون هيپى هايى ميشدم كه كنار خيابون ساز ميزنن كلي هم گوش و همه جاشون سوارخه، سعى هم كردم خودم رو به تصورم كمى نزديك كنم و رفتم يه جايى بالاى گوشم رو سوارخ كردم، اما بعدش به غلط كردن افتادم بسكه شبا از گوش درد نميخوابيدم.
بايد اين انجمناى حقوق بشر يه قانونى چيزى بذارن كه نذاره طرف از يه جايى به بالاى گوشش رو سوراخ كنه يا لااقل قبلش بگن اقا ، مين يه ماه خواب ندارى . اونجا بود كه فهميدم من مال اين حرفا نيستم، نهايت هيپى اى كه بتونم باشم يكى از كافه چي هاي كوبرگ كافه است كه تيپاشون يه ذره متفاوت بود و هيچ سوراخ غير متعارفى نداشتن. بايد تو شهر جديد يه كافه اى پيدا كنم كه تابلوهاش كاغذاى سوخته باشه يه پنجره هم سر دونبش داشته باشه، دنبال يه كافه چى ساده با يه سوراخ غير متعارف هم باشه. 

یکی از دوستام ته ایمیلش نوشته "به امید دیدار دوباره"، حالا نه اینکه قبلن خیلی به دوباره دیدن طرف فکر میکردم، مطمئنم اونم همینه. یه چیزی نوشته که خالی نباشه اون ته. ولی از وقتی ایمیلش رو خوندم همش به این فکر میکنم که ممکنه هیچ وقت دیگه طرف رو نبینم. اصلن به این جمله "به امید دیدار دوباره" نمیاد که اینقدر بار نا امیدی داشته باشه...

پ ن: ویکی کتاب دو تا پست قبل.