چه زیباست آنجا که دریا به انتها می رسد...
من و آسمان هر دو به آنجا می رویم...
و تو خیلی دورتر ها ایستاده ای...
نظاره کن رفتنم را...
دیگر فرصتی نیست برای بازگشت...
چه زیباست آنجا که دریا به انتها می رسد...
من و آسمان هر دو به آنجا می رویم...
و تو خیلی دورتر ها ایستاده ای...
نظاره کن رفتنم را...
دیگر فرصتی نیست برای بازگشت...
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری ...نه بیداری
نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می سازد چنین آشفته بازاری
غرور م زیر پا له شد....
نگران نباش کسی نشنید...جز صدای باران و دیوارهای سیاه اتاقم....
ناراحت نباش برای هیچ کس شبهه ای ایجاد نشد ...جز نگاه شکاک و بی تفاوت تو...
برو،
هر جا که میروی خوش باشی...
ولی یادت باشد که پشتوانه رسیدن به قله خوشبختی تو، نگاه ساده و منتظر من بود...
که چه ناامید میان گریه و تب بر راه ماند...
برو...
خوش باش...
زندگی مال تو...
مرگ مال من.
پا پس نمی کشم
با این خیال پوچ که چشمهای تو دیوانه من...
پ. ن: یک سال دیگر از روزهای طلایی عمرم گذشت
پ.ن: یاد باد.. یاد گذشته... شاد باد
درد گاهی روح را در برمی گیرد و به پوچی می رساند ولی دست از جسم هم نمی کشد،
کاش می شد به دنیا فهماند درد تنها یک کلمه سه حرفی نیست بلکه دنیای کلمات را در خود مدفون کرده است...
برزگترین آرزوی هر انسانی باید این باشد که قبل از رسیدن به درد به مرگ برسد...
و این یعنی خوشبختی.

یخ نزن! یخ نزن!
تو را میان دستهام گرم می کنم...
نمیر، نمیر!
نمیر عشق من،
بهار می رسد ز راه!
پر نگیر...
بمان، نرو...
در این زمانه هر چه قلب بود، یخ زده،
تو این یگانه قلب کوچک سپید را ز من نگیر!
همیشه فصل کوچ بود بهترین من
تو عشق را به جای کوچ برگزین.
که کوچ تو در این زمان
برابر است با کوچ من ز جان و تن!
بهار را می آورم ز پشت هفت کوه قاف،
برای تو، فقط برای تو...
یخ نزن!
نمیر!
امید را ز من نگیر...
از دوست عزیزم سعیده. م تاریخ ۲۴/۸/۱۳۷۹
پ ن۱: این شعرو لای دفتر خاطرات دوره دبیرستان پیدا کردم، روزگاری که گذشت..
پ ن ۲: فکر می کنم برای خیلی کارها دیگه دیر شده...
یک جفت ماهی قرمز در تنگ بلور می رقصند!
سبزه، سمنو و ...
کودکی بازیگوش ... نه آرام درست مثل کودکی خودم...
تمام شد، گذشت...همه این سالها
میان سال های گمشده زندگی ام دوباره سالی نو رسیده...دوباره همه چیز تازه شده...
اما نمیدانم چرا خانه دلم هنوز بوی کهنگی و پوسیدگی خاطراتمان را با خود دارد...
خاطراتمان پوسیدند...اهمیتی ندارد، دیگر احتیاجی به مرورشان ندارم...
تو را می بینم که کنار درخت اکالیپتوس، زیر سایه...نه آفتاب صورتت می درخشد...
من کجا بودم وقتی که منتظر ایستاده بودی؟!!
یادت نیست؟؟ ...در ذهنت من تمام شده ام...
از هیچ کس درباره من هیچ نپرس!!
بگذار همان تصور سرمه ای از من در ذهنت باقی باشد...
هر چه گفته اند دروغ است...آن فخر و افتخار ساخته ذهن متوهم آنهاست...
...
هنوز یک جفت ماهی در تنگ بلور می رقصند...
راستی وقتی زیر آفتاب ایستاده بودی من کجا بودم ... یادت هست کدام صفحه از خاطرات را ورق می زنیم...
نمیتوانم نشانی بیشتری بدهم...یادم نیست ... گفتم که پوسیده اند!!!
من هم در ذهنت پوسیده ام...می دانم ...
خیلی از این سالهای نو آمده اند و کهنه شده اند ...خیلی چیزها تغییر کرده...
...
یکی از ماهی ها روی آب آمده ...تمام شد...
همان سرنوشت تکراری!
من هنوز کنار سفره نشسته ام ...ولی نه دیگر آن کودک آرام!!
سبزه، سمنو و ...
و یک ماهی قرمز تنها ...انگار هیچ چیز برای هیچ کس تغییر نکرده ...
ولی یک دنیا انتظار برای ماهی قرمز تنها باقی مانده ...
برای لحظه مرگ.
پ ن 1: سال نو را به همه دوستان و همراهان همیشگی تبریک می گویم.
پ ن 2: به خاطر مشغله زیاد مدتی نتونستم به دنیای مجازی سیاهم سر بزنم، از همه دوستان عذر میخوام.
پ ن 3: از محسن عزیز (تابوت) و مریم نازنینم (روح باران) که این مدت جویای احوال و همراهم بودند تشکر و قدردانی می کنم.
شعری نمانده که بنویسم
غزل ها غرق گریه ...
قصیده ها در تابوت آرامیده اند...
و قطعه های زندگی در حسرت گذشته ها پوسیده ...
باز همان حرفهای تکراری که هیچ کس نمی شنود...
گریه ها و زجه هایم تمام شده و عادت ها چند وقتی است در پوست و استخوانم رسوخ کرده اند...
عادت به نفس کشیدن در هوای غربت...در سکوت همهمه ها... در غبار دروغ ها
...
...و عادت به این که یاد تو را باید برای همیشه در دلم مدفون کنم...
شاید اگر خداحافظی می کردم ، چنین نمی سوختم..
شاید پس از سال ها می توانستم نگاهم را از آن چهره منتظر بردارم..
سوزاندمت...خاکستر شدی
افسوس که ندانستی چگونه خود را شعله ور کردم..
قلبم را ، عشقم را ، وجودم را
همه را یک جا به غرورم فروختم...
تو رفتی...
من ماندم، با دنیای درد...
با زندگی زیبایی که شکوهش مال دیگران بود...
خود رنج می کشیدم، می سوختم...
...
ای کاش امروز ، آن روز خداحافظی بود...
حیف که این ثانیه های گریزان همیشه می دوند..
و تو هیچ وقت نمی مانی...
...
می روی و طلوع آفتاب هم با تو می رود...
شاید باورت نمی شود
ولی اینگار که بعد از رفتن تو
تمام روزهای آفتابی کویر سرد بود
یخبندان قلب من به قلب ماسه های کویر رسوخ کرد...
آفتاب هم یخ زده بود...
...
نبودی...
خوشحال بودم که ندیدی
چگونه پژمردم...
چگونه حلاوت بهار برایم زهر شد...
چگونه روحم را با بارو بنه چند ساله ات بستی و بردی...
...
دیگر بعد از این همه حماقت، از چه گله می کنم...
نمیدانم...
...
حس می کنم هرگز مرا نبخشیدی
که این چنین در همه لحظات شادی رنج می کشم...
بغض می کنم
...
ولی این بار بدون غرور
با همه خاطرات پاییزی و بهاری...
با تمام افتخارات و موفقیت ها
با همه وجود پر دردم
تقاضا می کنم
مرا ببخش
مرا ببخش
بگذار آرام بمیرم...
پ ن: با تشکر ویژه از www.w32.ir برای این قالب زیبا
در اضطراب این لحظه های یاس
در ظلمت شبی که سایه ها از نوری موهوم دم می زنند...
آری این منم در گردابی از آتش دروغ و فتنه...
در آتشی که نامردانه برایم افروخته اند...
روحم در آتش می سوزد و فریاد برمی آورد...
این منم که در آتش دست و پا می زنم و سایه ها نظاره گرند
و می دانند روزی این آتش دامن گیرشان می شود ...
افسوس که آبی نمی ریزند...
و اکنون من...تنها...غریب، میان شعله های کینه
از غمی می نالم که به همه سایه ها تعلق دارد...اما باور ندارند و می گذرند
و دیری نمی پاید، که جز خاکستری از من بر جا نمی ماند...
و یا یک غم بی پایان...
و شاید خاطره یی...حسرتی.
شاید روزی میان این توهم خوشبختی کسی برخیزد
و دست مردگانی چون مرا بگیرد...
کاش روزی این همه سایه های سرگردان بیدار شوند،
و ببیننند چه بر سرشان آمده...
ای کاش آن روز من هم زنده بودم...
روزهای طلایی ما هم پایان داشت، آن روزهای آفتابی پر از امید...
می دانم تو نفهمیدی؟!
پایان آن شکستن من بود...با همه وجود، با همه آرزوها، با همه شادابی...
صدای خش خش برگ های پاییزی زیر پای رهگذران آشناست...
صدای شکستن و خرد شدن...
همچون صدای شکستن آینه ای که به دیوار می کوبند...
هزاران تکه، و هر تکه اش رازی... حقیقتی...افسوسی ...و خاطره ای که جان می بازد...
نشنیدی نه؟!!
اینقدر نزدیک بودی که صدای نفسهایت را در قلبم می شنیدم...ولی صدای شکستن وجودم را
نشنیدی!!!
چه ساده بودم، با همه انتظار... و با خورشیدی که در دستانم برای تو نگاه داشته بودم، نورش
خاموش شد ...تو کجا بودی...
و تو اینچنین نزدیک، و چنان آگاه، مرا زیر پا گذاشتی...
غرورم هیچ...وجودم تکه تکه شد، تو نمی دانستی؟!!
اشتباه می کردم... انکار نمی کنم که به باد تکیه داده بودم که جریانش خیالاتم را تا دورها به
پرواز درمی آورد...
چه تحمل کردم در غربتی که تو باید آشنایم می بودی ،که نبودی...
و چه نامردانه است که باید در غربتت زندگی کنم و بمیرم...
دیگر نمی خواهم
بفهمی...
بشنوی...
و بدانی.
خسته از کوره راه های تردید...آینه ای لبریز از درد...
آرزوهای بر باد رفته، تنهایم بگذارید...
هیچ چیز تسکینم نمی دهد.
تنهایی و خاموشی...خاموشی و تنهایی...
طلوعی نیست تا غروبی سرانجامش باشد...
حتی با حس گرمایی سوزان، سردی تنم تمام نمی شود...
فریادها، تردیدها، تلاش های بی سرانجام و دلهره ها
عذابم ندهید...
لحظه هایم تمام می شود و شاید آسوده شوم...
دیگر هیچ چیز تسکینم نمی دهد...
حتی آفتاب با همه روشنایی اش دردهایم را کور نمی کند...
اما انگار غروب داغم را تازه می کند...
سخنی نمی شنوم...شاید سخنانم هم شنیده نشود...
و هر لحظه سکوتم فریاد می زند...
من خودم نیستم...شاید خود را نمی یابم...
گم شده ام....
حقیقتم را پیدا کن...
دیگر هیچ گاه تسکین نمی یابم.
به دنبال سادگي و صميميت آبي...
به دنبال حقيقت زيبايي جهان...
به رنگ آبي آسمان دنيا...
يك اشتباه...يك خيال پردازي...يك توهم بي نقص.
خبري از صداقت و سادگي نبود...
حقيقت در پوسته خشونت، در سرخي خون بي گناهان زمان جا خوش كرده بود...
حقيقت را در سيل بي امان برف و سرما...يك دنيا نا اميدي...در تشنگي كوير...
وقتي زير آفتاب داغ كوير تنها قدم بر مي داري...
يا صورتت را از سردي كولاك و برف مي پوشاني، لمس مي كني...
يك واقعيت بي عيب.
از آبي فقط سردي...فقط يك حس زمخت...یک دنیا دروغ در لفافی از ایمان...همين در ذهن من ماند.
رنگ دنيا در جستجوي حقيقت...سياه سياه است...
و بالاتر از سياهي رنگي نيست.
و من كه به دنبال آبي آسماني حقيقت بودم...يك خيالباف محض بودم...تو راست مي گفتي...
حقيقت در دنيايي است كه هيچ گاه شايسته رويا بودن نيست...
در دنيايي كه هيچ گاه شايسته دنيا بودن نيست.
ولی هر دو دریافته اند که این پیوند ناگسستنی است...
و قلب من و نبض تو همیشه با هم خواهند نواخت...
در آسمان روشن کویر آسمان دلم به سپیدی گل های مریم بود...
اما در آسمان دود آلود این شهر...آسمان زندگی ام نیز سیاه شده است...
باورت می شود دو سال گذشت...
دو سال با تلخی تنهایی و درد و زخم نارفیقان...
نبودی...و نبودنت باورم نمی شد...
می خواهی باز هم منتظر باشم...
بیا که بر خاک خونین این دل جز رد پای تو نیست...
بیا... نگذار که دوباره اسفند بهارم را با خود ببرد...


دلم لبريز از حرفهاي نگفته است...
ولي چيزي براي به زبان آوردن نيست...
دلم غم دارد ...و اينگار سخت پريشان است...
نمي پرسم كه دردش چيست
...
نمي دانم چرا آسمان اين شهر با وجود خورشيد سخت تاريك است...
شايد براي عده اي اين یک مصيبت است...
اما براي من خسته رسيدن به انتها يك غنيمت است...
آرام بايد از كنار حقيقت بگذرم...
اينجا احترام حقيقت شكسته است...
در كوچه و خيابان هاي سياه اين شهر...
تا هميشه حرمت صداقت شكسته است...
ديگر نمي توان گذاشت و رفت...
اينجا براي هميشه انسانيت مرده است...
امروز من به تلخي يك زيتون نارس است...
ولي مي دانم كه فردايم از زهر تلخ تر است...
...
بايد همين جا در نهايت درماندگي و بدون هيچ انگيزه اي براي ماندن مرد...
ولي ميدانم...
فردا مرا با تمام جمعيت شهر رياكاران يكجا محاكمه مي كنند...
امروز من به تلخي يك زيتون نارس است...ولي مي دانم كه فردايم از زهر تلخ تر است...
و اين است سير نزولي زندگي من...
...
سعي نكن كمكم كني...مي ترسم ترا هم به قهقرا ببرم...
دعا مي كنم ...با تمام وجود...
و از خالق آسمان خواهم خواست...كه تو خوشبخت زندگي كني...
...ولي تو مرا با دروغگويان اين شهر محاكمه نكن...
تو برو ...به اين اميد كه به روشنايي برسي...
صورتک ها ناآشنا...کبود و خسته...می گذرند
می گذرم مثل همه...و بیگانه تر از همه
می گذرم از شب...از خیابان های سرد
اما!!!نمی توان از حقیقت گذشت...
حقیقت پیرزن مسکین
حقیقت کودک دست فروش...دفتر مشق کنار بساطش
ای کاش کور و کر نبودند، آنانکه دم از عدالت می زنند...
نمی دانم عدالت را در کجای این خیابان ها دفن کرده اند...
ای کاش سوز و سرما، گرمای انسانیت را چنین گریزان نمی کرد...
ای کاش بتوان فریاد زد...و از حقیقت خیابان های سرد نالید
افسوس که ای کاش ها هیچ وقت به نتیجه نمی رسند...

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و دریافت ظلمت خواهم آمیخت...
"فروغ فرخزاد"
و کمی بعد...سال نو قمری...
و بعد... سال نو شمسی...
اما آنچه در بطن همه این سال ها می گذرد...
حقیقتی به نام عمر است که به تقویم و تاریخ معنی می دهد...
معتقدم که هر انسانی برای مقصود خاصی پا به عرصه وجود
گذاشته و در همان راستا
آزموده می شود...
یکی برای خوبی کردن ...یکی برای بخشیدن ...و دیگری برای
عاشق شدن...و...
و دریافتم که من برای تحمل آفریده شده ام...
تحمل غربت...تنهایی...شب...خستگی...
نمی دانم چرا همه این واژه ها در نگاه اول خشن و تیره
هستند....ولی گاهی انسان از تحمل
همین تیرگی ها لذت می برد...
غربت من... با همه بی کسی و سردی اش شیرین و بی تکلف
زندگی را به من می آموزد...
تنهایی ...رفیقی که نیمه راهی نیست...
تنها متولد شدم...تنها می میرم..پس تنها می زیم...باشد که
انسان زندگی کنم...
شب...با همه سیاهی اش زمانی ست برای رویا...برای
گریه ...برای نگریستن به آنچه در روز
گذشته...
و خستگی...خسته از همه آنچه در این دنیا می گذرد...و
اینجاست که حس مرگ فریاد
می زند...
حس همیشه نزدیک...
و پایان تحمل فرا می رسد...
دوستم داشته باش
بادها دل تنگند...دستها بیهوده...چشمها بی رنگند
دوستم داشته باش
شهرها می لرزند...برگها می سوزند...یادها می گندند
بازشو تا پرواز
سبز باش از آواز
آشتی کن با رنگ
عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش
سیب ها خشکیده...یادها پوسیده...شیر هم ترسیده
دوستم داشته باش
عطرها در راه اند...دوستت دارم ها
...آه چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت
بیشتر از باران...گرم تر از لبخند...داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد...ناب تر، روشن تر...بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور کن...آفتابی تر شو...باغ را از بر کن
دوستم داشته باش
عطر ها در راه اند...دوستت دارم ها
...آه چه کوتاه اند
خواب دیدم در خواب
آب ، آبی تر بود
روز پر سوز نبود
زخم شرم آور بود
خواب دیدم در تو
رود، از تب می سوخت
نور گیسو می بافت
باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش
عطر ها در راه اند...دوستت دارم ها
...آه چه کوتاه اند
.......................................................................................................
به لطف دوست عزیزم فروغ(سقف سکوت) به خونه برگشتم...از همه دوستانی که تو این مدت که نبودم از طریق ایمیل و آف لاین همراهی کردند، نهایت تشکر را دارم...امیدوارم بتونم جبران کنم
...