خورخه لوئيس بورخس | در باره‌ی زندگی و مرگ

بازگردان: لقمان تدین نژاد

بورخس را در سال ۱۹۸۱ وقتی که تازه از لندن و کار در “بی‌بی‌سی”، به بوئنوس آيرس باز می‌گشتم ملاقات کردم. برگشته بودم که کارم را در روزنامه‌ی “لاپرسنا، La Presna” آغاز کنم. آنروز بورخس مرا با مهربانی پذيرفت و هنوز هم خوب بخاطر داشت که “لاپرسنا” در طول دهه‌ی بيست، آثارش را وقتی که او هنوز شهرتی بهم نزده بوده، چاپ می‌کرده است.

بعدها بيشتر و بيشتر به ديدنش می‌رفتم. او گاهی شعری را که شب قبل -که باز بی‌خواب شده و سروده بود- به من ديکته می‌کرد و من برايش تايپ می‌کردم. هميشه بعد از اينکه شعر را تايپ کرده بودم آن را روی ميز او و نزديک به کتاب “مجموعه افسانه‌های ايسلندی”، که يادگار گرامی پدرش بود، می‌گذاشتم.

بعضی روزها من و بورخس به يکی از رستوران‌های نزديک منزلش می‌رفتيم و او در آنجا برای خودش يک غذای ساده سفارش می‌داد. گاهی هم در کتابفروشی‌ها می‌گشتيم. او گاهی به دنبال چاپ انگليسی جديدی از آثار کُنراد يا کيپلينگ می‌گشت که بخرد و بدهد دوستان برايش بخوانند. رهگذران با ديدن ما اغلب می‌ايستادند و با او سلام و احوالپرسی می‌کردند. او بعد از اين‌که از آنها دور شده بوديم، با خنده می گفت، “حدس مي‌زنم مرا با شخص ديگری اشتباه گرفته باشند.” بنظر می‌رسيد که شهرت نويسندگی بورخس مانع زندگی عادی او شده باشد، چرا که هميشه از اين‌که بايد طوری زندگی کند که بورخس نويسنده بتواند تار فانتزی‌ها و تخيّلات ادبی خود را بتَنَد، اظهار تأسف می‌کرد.

صبح يکی از روزهای نوامبر گذشته، قبل از اين‌که بورخس آرژانتين را به مقصد سويس ترک کند، با او نشسته بودم و درباره‌ی کارهای اخير او، اعتقادات، و نيز ترديدهايش گفتگو کرده بودم؛ بی‌خبر از این‌که اين آخرين گفتگوی ما، قبل از درگذشت او در ژنو خواهد بود. گفتگو با بورخس را با صحبت درباره‌ی آخرين کتابش “هم پيمانان، Los Conjurados” آغاز کرده بودم. بورخس ژنو را در اين کتاب “يکی از موطن‌هايم” می‌خوانَد.

***

امیلیا: اُنس و علاقه‌ی شما به ژنو از کجا سرچشمه می‌گيرد؟

بـورخــس: من از جهاتی سويسی محسوب می‌شوم چرا که سال‌های نوجوانی خود را در آن شهر سپری کرده ام. اول بار در سال۱۹۱۴ بود که همراه با خانواده به سويس سفر کرده بوديم. در آن زمان بقدری از اوضاع بی‌اطلاع بوديم که حتّی متوجه هم نشده بوديم که در اروپا جنگ جهانی در گرفته است. آن سال ما در حالي‌که بقيه‌ی اروپا در آتش جنگ می‌سوخت در ژنو با سويسی‌ها که مردمان ديرجوشی هستند، محبوس مانده بوديم. از سال‌های دوران نوجوانيم در آن شهر، دوستی دارم بنام سيمون اشوينسکی. از جمله دوستان من در آن دوره، يکی موريس آبراموويچ و ديگری اسلاتکين بود. دوست ديگری هم داشتم که مدت‌هاست درگذشته است.

امیلیا: همانکه در “هم پيمانان” از او ياد مي‌کنيد…؟

بـورخــس: بله همان. يادم می‌آيد يک شب در پاريس با ماريا کوداما (منشی سابق و بعدها همسر بورخس) و بيوه‌ی موريس آبراموويچ رفته بوديم به يکی از ميخانه‌های يونانی شهر. شب بسيار زيبايی بود. نشسته بوديم به نوازندگان و به موزيک يونانی، که خودت بهتر می‌دانی چقدر از شهامت و روح زندگی سرشار است، گوش می‌داديم. شعر ترانه را هنوز هم خوب بخاطر دارم،


عشق هلن ترووا،
شايسته ی آنان که همچنان،
نغمه ساز می کنند
اوليس به ايتاکا خواهد رسید
مادام که خنياگران می نوازند

ترانه به اينجای خود که رسيد نامترقبه احساس کردم که موريس نبايد مرده باشد. او هنوز زنده و همانجا در ميان ماست. با خودم فکر کردم برای موريس، مادام که سايه اش بر سر ما سنگينی می کند، مرگی در ميان نيست.

امیلیا: در “هم پيمانان” يکی از کابوس هايتان را نقل می کنيد. هنوز هم از اين کابوس ها بسراغتان می آيد؟

بـورخــس: بله. هنوز هم خواب می بينم مردی که نقاب به صورتش زده مقابل يک آيينه ايستاده و به آن زل زده است. مرد نقابدار هم خود من است و هم یکی دیگر است. خودم را در خواب می بينم که به مقصدی رسيده ام اما هنوز سرگردان به هر طرف می چرخم. اين کابوس احساس وحشتناکی به من می بخشد. تمام اين اتفاقات در يک اتاق عادی و با اسباب و اثاثيه معمولی صورت می گيرد. البته اين ظاهر اتاق نيست که مرا می ترساند، برعکس اين جوّ و فضای اتاق است که دلهره انگيز است. يکی ديگر از کابوس هايی که مکرر به من دست می دهد اينست که خواب می بينم عده ای بچه به من حمله ور شده اند. تعداد بچه ها زياد است و به رغم جثه هاي کوچکشان، پر زور هستند. در آنجا زورم به بچه ها نمی رسد و قدرت دفاع کاملا از من سلب شده است.

امیلیا: در “هم پيمانان”، بمانند ساير آثارتان، بدنبال کشف يک رمز هستید. ميتوانم بپرسم دريافت شما از حیات و مفهوم و فلسفه ی آن چيست؟

بـورخــس: اگر بفرض محال امروز کسی پيدا می شد که سعی می کرد مفهوم و معنای حيات را برای ما تشريح بکند، ما هنوز هم قادر به درک آن نمی بوديم. تصور اينکه انسان قادر به فهم و درک مفهوم زيست خواهد بود، از اساس نامربوط است. ادامه ی زيست افراد بشر بهيچوجه منوط به پی بردن آنان به مفهوم حيات نيست. تنها چيزی که در اين ميان اهميت دارد همان امر شناخت و اخلاق فطری است. اينطور نيست؟ از شناخت فطری و غريزی منظورم آن محرکه ی درونیيي است که فرد را به تکاپو برای يافتن حقيقت وا می دارد، بدون اينکه اميدی به يافتن آن در نهايت داشته باشد. اگر اشتباه نکنم اين “لسينگ، Lessing” بود که می گفت اگر خدا حقيقت را در دست راست و جستجو براي آنرا در دست چپش مشت می کرد، من از او می خواستم مشت چپش را برايم باز کند. لسينگ از خدا خواهش می کرد که موهبت جستجوی حقيقت را به او ارزانی دارد نه خود آن را. لسينگ به اين دليل بيشتر به “جستجوی حقيقت” مايل بود تا يافتن آن، که اولی با خود امکانات بينهايت و احتمالات و نظرگاه ها و فرضيه های بيشمار بهمراه می آورد در حاليکه حقيقت، تنها يک پاسخ بوده و منافی فطرت “طلب”، يافتن آگاهی، و نياز طبيعي‌ِ بشر به کنجکاوی به شمار مي رود. من در گذشته خيلي سعی مي کردم که به يک خدای فردی و شخصی اعتقاد پيدا کنم ولی مدتهاست که ديگر دنبال چنين خدايی نمی گردم. در اين رابطه من هميشه بياد گفتهی با ارزش برنارد شاو می افتم که مي گفت، “خدا در حال تکوين است”.

امیلیا: شما هرچند که بعنوان يک نويسنده ی غير مذهبی و نامعتقد شناخته می شويد، با اينحال در آثارتان اشارات زيادی به عوالم عرفانی و آزمودن و تجربه ی آن می رود و همين نکته مرا در مورد شما سر در گم ساخته است. بطور مثال در “کتاب خدا، The God’s Script” می نويسيد،

از اعماق دهليز های پر پيچ و خم تخيلاتم به منزل و به ناملايمات زندان خشن خود باز گشتم. شکر گزاردم نموريش را، پلنگ درون آن را و نوری را که از شکاف باريک بر آن می تابيد. شکر تن پير و فرسوده ام را گزاردم، شکر تاريکی را و سنگ را. و در دم چيزی واقع شد که مرا نه يارای بازگويی آن می رود و نه هرگز فراموشم خواهد شد. در آن ساعت با ساحت الهی و با وجود کلی يگانه شده بودم.”

درست به اين می نمايد که بمجرد تسليم گشتن و رضا به داده دادن و شکرگزاری، به مرکز و اصل خودت باز مي گردي و نور و شفافيتي وجودت را در خود غرقه می سازد. در داستان “الاَلف،El Aleph” نيز بمجرد آنکه قضاي خود و شرايط موجود را می پذيری به نقطه ی تلاقی و نهايی کليه ی عملکرد ها در تمام طول تاريخ جهان و هستی شهود پيدا می کنی.

بـورخــس: دقيقا. اين هم همان عقيده است. من از آنجا که چندان در باره ی داستانهای سابقم فکر نمی کنم متوجه اين نکته نشده بودم. مسلما بهتر اين است که اينگونه برداشت ها بطور غريزی و الهام گونه به سراغ خواننده بيايند نه آگاهانه و حساب شده. فکر نمی کنی؟ همين برداشتهای ناخودآگاه از داستان است که اهميت پيدا مي کند. بعقيده ی من آنچه که نويسنده در صدد القا به خواننده بر می آيد کم اهميت ترين وجه داستان محسوب می شود. و برعکس آن نتيجه ای که خود خواننده از طريق نوشته و يا عليرغم آن می گيرد حائز ارزش و اهميت است.

امیلیا: ايده ی غالب ديگری که در نوشته هايتان يافت می شود همان عقيده به وحدت و يکپارچگی وجود است. در “کتاب خدا، The God’s Script ” کاهن غير مسيحی در پايان به اين نتيجه می رسد که در واقع امر هم خود و هم “پدرو دو آلوارادو” شکنجه گر او، هردو تارهای يک تافته محسوب می شوند. در “لاهوتيان، The Theologians ” “اورليانو” و رقيب او “خووان دو پنونيا” يکی هستند و در “فرجام، The End ” “مارتين فيرو” و “اِل نِگرو” هردو سرنوشت يکسانی پيدا می کنند.
طرح و ذهنيت داستان “کتاب خدا، The God’s Script ” از کجا سرچشمه می گيرد؟ وقتيکه داشتم اين داستان را می خواندم حس کردم آنجايی که کشيش می گويد زندان مانع او در راه کشف رمز زبان گمشده محسوب نمی شود، شباهت و رابطهيي با زندگی خود شما و موضوع نابينا شدنتان دارد.

بـورخــس: من البته بينايی ام را چند سال بعد از نوشتن اين داستان از دست دادم. نابينايی از يک نظر باعث نوعی تصفيه و پالايش فرد می شود. نابينايی، فرد را از تحريکات بینایی آزاد می کند و همين از ميان رفتن عوامل و تحريکات خارجی، نقش جهان بیرون را، که پيوسته سعی در کنترل انسان دارد، کمرنگ تر و ضعيف تر می سازد. از طرف ديگر “کتاب خدا” از يک نظر اثري اتوبيوگرافيايی محسوب می شود. من در آن داستان دو تجربه ی شخصی را باهم ترکيب کرده ام. يک روز که داشتم در باغ وحش به يک “جَگوار، Jaguar ” (پلنگ خالداری که در قاره ی امريکا يافت می شود) نگاه می کردم حس کردم خالهای روی پوست اين جانور بايد نوشته هايی باشند متفاوت از نوشته های نوارهای پوست پلنگ و يا خالهای گربه وحشی. تجربه ی ديگر به دورهيي که برای مدتی بستری شده بودم بر می گشت.
يکبار بعد از عمل جراحی مجبور بودم برای مدتها به پشت بخوابم و در تمام مدت فقط می توانستم گردنم را به چپ و راست بچرخانم. در همانجا بود که اين دو تجربه را کنار هم گذاشته و نتيجه گرفته بودم که خالهای روی تن جَگوار نوعی نوشته ی رمز، و شخص من هم عملا یک زندانی محسوب می شود. بهتر می بود اگر من کاهن داستان را از ميان اديان هندو و يا يهود انتخاب می کردم تا اديان اوليه و اصطلاحا غير الهی. از طرف ديگر جَگوار مي بايست در همان زمينه ی آمريکای لاتين مطرح می شد چرا که مرا به اهرام و آثار تاريخی “آزتک، Aztec ” ها پيوند می داد. جَگوار نمی توانست در طبيعتی خارج از قاره ی آمريکا عرضه شود. بگذريم که ويکتور هوگو در يک جا در توصيف نمايشهای روميان، از حضور جَگوار، jaguars enlaces در ميان حيوانات سيرک نام می برد که ناممکن است در رم‌ِ آن دوره وجود داشته باشد. ويکتور هوگو شايد جَگوار را با گربه وحشی اشتباه گرفته بوده و يا شايد اصولا به اينگونه اشتباهات چندان اهميت نمی داده است. شکسپير هم همينطور بود.

امیلیا: شما هم مانند “قباليست، kabbalist ” ها بدنبال کشف مفهوم کلام خدا هستيد و اعتقاد داريد که می شود کل هستی را در يک کلمه ی خاص خلاصه کرد. استنباط شخصی شما از مسئله ی خلقت و آغاز جهان چيست؟

بـورخــس: من طبيعتا ايده آليست هستم. تقريبا تمام مردم وقتی صحبت از واقعيت و وجود می شود قبل از هرچيزی اول به وجه و بُعد مکان آن می انديشند و نگرش آنها به عالم هستی و کيهان اساسا از مبدا و موضع بُعد مکان آغاز می شود. من برعکس، حرکت خودم را از موضع زمان آغاز می کنم. بنظر من همه چيز در ظرف زمان بوقوع می پيوندد. برداشت شخصی من اينست که در امر شناخت، نيازی به بعد مکان نيست، از بُعد زمان اما نمی توان بآسانی گذشت. در همين خصوص شعری دارم بنام “مبدا شناسی، Cosmogony ” که در آن به همين مسئله ی بُعد مکان اشاره کرده و چنین مطرح کردهام که تصور پيدايش جهان در ابعاد مکانی و نجومی،
سخيف و بی اساس است. از الزامات اوليه ی بکار گرفتن بُعد مکان در تبيين جهان، اعتقاد به گونهيي قدرت نگرش و ديدن ظرف مکان‌ِ آفرينش مورد نظر است و اين چيزي است که قاعدتا با تاخير و در زمان آينده پيدا مي شود. عُقلايی تر آنست که بپذيريم که در ابتدا شور و احساس خلق شده است. درست مثل اينکه می گوييم، “و در آغاز کلمه بود. . . “ اينهم چيزی است شبيه به همان.

امیلیا: در خصوص آفرينش و منشا جهان بنظر شما رابطهيی ميان عقايد يوناني و فيثاغورثيان از يکسو و قوم يهود از طرف ديگر يافت می شود؟

بـورخــس: اينها هرسه بحث مبدا را از مکان و فضای کيهانی آغاز می کنند و برخورد آنها با اين مسئله بطرز غريبی بهم شباهت دارد. از آن پيش تر البته روح است که به عالم وجود می آيد. اما رويهم رفته مکان نقطه ی آغاز حرکت هرسه بينش محسوب می شود. دين يهود بر اين باور است که جهان با کلام و به امر خدا خلق شد که اين خود مستلزم مسبوق بودن “کلمه” به جهان است. سن آگوستين معضل را به گونه ی ديگری حل می کند؛ بگذار ببينم . . . لاتين من ضعيف است ولی هنوز هم عين عبارات او را بخاطر دارم، “ non in tempore sed cum tempore Deus creavit.. . . ordinem mundi ”. معنيش اينست که “باريتعالی جهان را نه در زمان بلکه با زمان خلق کرد.” بر اساس اين منطق، خلق جهان بمعنی خلق توامان زمان نيز هست. در غير اينصورت هرکسی می تواند بپرسد خُب، پس خدا پيش از آن دقيقه ی معين به چه کاری مشغول بوده است؟ با منطق سن آگوستين اما حالا می توان استدلال کرد که بله، لحظه ی آغازی هم بوده که ماقبلی برای آن متصور نيست. اين البته به عقل جور در نمی آيد چرا که بشر هروقت به زمان و به لحظه می انديشد بطور ناخودآگاه ماقبل آن را هم بحساب و ملاحظه می آورد. اين البته استدلالی است که آنها می آورند و انتظارشان اينست که ما هم خودمان را با عقيده به یک امر غير ممکن مجاب سازیم. بنظر من مفاهيم “زمان ازلی” و “مبدا زمان” هردو نامعقول و غيرمنطقی می نمايند. حتی تصور ساده ی اينکه زمان از يک نقطه آغاز می شود نيز سنگين و ناممکن است. به همين دليل عقيده به “زمان بی آغاز” نيز غير عقلی می نمايد. این همان چیزی است که شکسپير، بازگشت به “تاريکی های اعماق بی انتهای زمان” معنا می کند.


امیلیا: ميل دارم در اينجا باز به مبحث “کلمه” بعنوان منشا جهان، برگردم. در سنت يهود کوشش می کنند از طريق فنون رمز يابی و تفسير به آن برسند.

بـورخــس: بله همان “قبالا”

امیلیا: چندی پيش روزنامه ی “هاآرتص” چاپ اسرائيل گزارشی چاپ کرده بود به اين مضمون که محققين توانسته اند با کمک کامپيوتر به اسراری از “کتاب آفرينش” دست يابند که تا آن زمان همه از آن بی اطلاع بوده اند. این مضامین در واقع پيچيده تر از آنی بوده اند که بشر بدون کامپيوتر توانسته باشد به آنها دست يابد. خلاصه اين تحقيق اين است که حروف متشکله ی کلمه ی “تورات” هر چهل و نه حرف يکبار و با ترتيب و انضباط خدشه ناپذيری -در -خلال کلمات متن- تکرار شده است.

بـورخــس: اين هم از عجايب است که کامپيوتر برای “قبالا” کاربرد پيدا کرده است. من از اين تحقيق خبر نداشتم. چيزهاي جالبي است.

امیلیا: بنظر شما تا چه حد لازم است که برای ايمان آوردن به خدا اول الهی بودن تورات و انجيل ثابت شود؟ يا اينکه برعکس ايمان به خدا ناخودآگاهانه در فرد بروز می کند و برای آن نيازی به مدلل بودن کتابهای آسمانی نيست؟

بـورخــس: من عليرغم تمام آمار و ارقام جهان به وجود خدا اعتقاد ندارم.

امیلیا: ولی خود شما ميگفتيد که در گذشته به خدا اعتقاد داشته ايد؟

بـورخــس: خير. اعتقاد به يک خدای ساخته ی ذهن فرد نه. جستجوی حقيقت بله، ولی اعتقاد به اينکه کسی يا وجودی آنجاست که خدا ناميده می شود هرگز. در واقع بهتر هم اين است که خدايی نباشد در غير اينصورت آن خدا مسئول اين جهان خواهد بود. دنيا عمدتا زشت است و دهشتناک، در عين حالی که زيبا و باشکوه نيز هست. من امروز نسبت به روزهای جوانيم احساس نشاط بيشتری می کنم و هميشه به سمت آينده می نگرم هرچند که نميدانم چقدر از آن برايم باقی مانده است. بی ترديد در سن ۸۶ سالگی گذشته ی طولانی فرد بيشتر مطرح است تا آيندهي او.

امیلیا: منظورتان از، “. . . نگاهم به آينده ست،” نوشتن و آفرينش است؟

بـورخــس: البته. غير از اين چه چيزي برای من می ماند؟ نه، اشتباه می کنم، هنوز دوستی ها هست، هنوز پارهيي عشق هست، و از همه بالاتر موهبت ترديد باقي است.

امیلیا: اگر استنباط ما از خدا به تجسم حقيقت و اخلاق، و نه يک پديده ی ساخته ی ذهن تبديل می شد آنوقت می پذيرفتيد؟

بـورخــس: بعنوان تجسم اخلاق، البته. کتابی هست از “رابرت لوئيس استيونسن، Robert Louis Stevenson ” که همين عقيده در آن مطرح شده است. استيونسن مطرح می کند که گونهيی قانون اخلاقی، صرفنظر از اعتقاد يا عدم اعتقاد فرد به خدا، در جهان ساری و جاری است. احساس من اينست که بشر در هرحال به کيفيت و ماهيت اعمال نيک و بد خود واقف است. حضور نوعی اخلاق در جهان، ورای هر جدل و ترديدی است. من بشخصه بيش از هرکس ديگری در هر زمان به نادرستی عمل خود واقف بوده ام. اين البته نميتوانست تنها بخاطر عواقب عمل بوده باشد چرا که نتيجه ی عمل فرد با مرور زمان تعديل و کمرنگ می شود. فکر نميکنی اينطور باشد؟ در نتیجه اين نفس عمل است که در همه حال نقش تعيين کننده پيدا مي کند.
بنظر استيونسن حتی اوباش هم به زشتی کار خود واقفند به همان سياق که مثلا يک ببر و يا يک مورچه هم خوب می داند از چه چيزهايی بايد دوری کند. قانون اخلاق بر همه چيز اولويت مي يابد و همه چيز را تحت الشعاع قرار می دهد. در اينجا باز دوباره بر ميگرديم به ايده ی “خدا در حال تکوين است.”

امیلیا: حقيقت چطور؟

بـورخــس: نميدانم. فهم حقيقت برای بشر بايد امر غريب و پيچيده ای باشد. من در يکی از داستانهای کوتاهم به همين مقوله پرداخته ام. يکبار باز داشتم برای بار چندم “کمدی الهی” را می خواندم. اگر بخاطر داشته باشی دانته در اولين بخش شعر خود از دو سه حيوان نام می برد که يکی از آنها “گربه وحشی، Leopard ” است. به نوشته ی ويراستار کتاب، در آن زمان يک گربه وحشی به فلورانس آورده می شود و طبعا دانته هم مثل ساير فلورانسی ها آن را برای اولين بار می بيند و بعد ها همان را در بخش “دوزخ” شعر بلند خود وارد می کند.
در داستان “دوزخ، من، ۳۲ ” من اينطور آورده ام که در عالم رويا به گربه وحشی القا می شود که منظور از آفرينش او اين بوده که یک دانته ی شاعری او را ببيند و در شعر خود برای منظور خاصی از او استفاده کند. گربه ی وحشی اين حقيقت را در عالم رويا می پذيرد اما وقتی به دنياي واقعيت باز می گردد از درک اين نکته، که دليل هستی او تنها ظاهر شدن در يک شعر بوده، عاجز می ماند. من باز در آنجا نوشته ام که اگر به همين سياق دليل خلق “کمدی الهی” را در عالم اشراق به دانته می نمودند، برای او بی شک پذيرفته می نمود اما همو نيز در بيداری عکسالعمل متفاوتی از خود نشان می داد. در آن داستان درک هدف آفرينش برای دانته همانقدر مشکل می نمايد که برای گربه وحشی.

امیلیا: در “بازتاب پنهانی ها، The Mirror of Enigmas ” به نقل از “توماس دو کوئينسی، Thomas De Quincey ” آورده ايد که محسوسات تماماً تجلی رمز آميز حادثه یي ديگر بشمار می آيند. رد پاي جستجوی وجه پنهان هستی در تمام کارهای شما پيدا می شود.


بـورخــس: دقيقا همينطور است. طلب و اعتقاد به اينکه پشت هر محسوسي، رمزی نهفته است که در حيطه ی قدرت درک بشر می باشد در او امری ذاتیست، نيست؟ برای مثال توجه کنيد به همين بحث منشا جهان و مقايسه ی فلسفه های مختلف که پيش تر از اين صحبتش را کرديم. برای من که به زمان نامتناهی و نقطه ی آغاز زمان اعتقاد ندارم هر استدلالی در اثبات اين نظريات بيحاصل است چرا که براي من قابل تصور نيست. من شخصا آدمی هستم اهل کتاب و کمتر بخاطر می آورم در زندگی دربارهي هيچ چيزی فکر کرده باشم. من بهتر از هر چيز می توانم تار تخيلات و روياهايم را ببافم.

امیلیا: حالا که درباره ی “قبالا” و مطالعه ی رموز پنهانی تورات صحبت کرده ايم دوست دارم نظرتان را درباره ی انجيل و وحی و الهاماتش بپرسم.


بـورخــس: در اين مورد چيزی که هميشه تعجب مرا بر می انگيزد اينست که چرا يهود از اين واقعيت می گذرد و به اين حقيقت مسلم توجه نمی کند که بخش ها و کتاب های مختلف انجيل در دوره های کاملا مجزای تاريخی و توسط مولفين و کاتبين متفاوتی تصنيف شده است. اين طرز تلقی که گويا انجيل اثر الهامات يک “روح” معين به افراد مختلف و در طول اعصار بوده است قدری دور از ذهن و نامعقول می نمايد. امروز به ذهن هيچ تنابنده ای خطور نمی کند که مثلا کارهای امرسون و والت ويتمن و برنارد شاو را همه به يک نويسندهي خاص نسبت بدهد، اما يهود آثار نويسندگانی را که فرسنگ ها و قرن ها از هم دور بوده اند گرفته و آن را به يک “روح” منتسب کرده است. بنظر من اين خيلی نامانوس است. فکر نمی کنی؟ ما امروزه برخلاف پيشنيان خود، آثار نويسندگان و در واقع تمام آثار ادبی را، همراه با ترتيب زمانی و بستر جغرافيايی آن می بينيم. يهود اما همه چيز را کار يک نفر که روح خوانده می شد می دانست. شايد آنها بر اين باور بودند که شرايط خارجی‌ِ دخيل در خلق يک اثر،
اهميتي ندارد و يا شايد فکر می کردند که شرايط خارجی و حتی خود تاريخ نيز اموری جزئی محسوب می شوند. شما خودتان بهتر می دانيد که “انجيل” يا “بيبل” اسم جمع است و از ريشه ی لغت “کتابها”ی يونانی می آيد. انجيل در اصل يعنی “مجموعه کتاب” و از نظر لغوی بمعنی کتابخانه است؛ کتابخانه ای مرکب از کتاب هايی کاملاً ناهمگون. اين حقيقت مثل روز روشن است که مصنف داستان “ايوب” نمی تواند با نويسنده ی کتاب “آفرينش”، و يا مولف “شير هشريم؛ برترين آوا” و “قُهلت، Ecclesiastes ” نمی تواند با نويسنده ی “کتاب ملاخيم؛ کتاب پادشاهان” يکی باشد. گويی فرد و دوره ی تاريخی و سلسله مراتب زمانی و متغير هايی از اين دست ابدا اهميتی نداشته است و همه چيز به يک مولف که آنهم “روخ کُدش؛ روح” باشد منتسب می شود.

امیلیا: کتاب “سِفر تکوين، Sefer Yezirah ” از جمله ی اساسی ترين اجزای “قَبالا، kabbala ” محسوب می شود که در آن به ۱۰ “سِفرُت” پرداخته می شود. “سِفرُت” به معنی عدد است و از تجليات باريتعالی يا “اِين سُف” تلقی می شود. بر اين اساس تا چه حد منطقی بنظر می رسد اگر اولين وجود يعنی خود خدا را نيز يک رمز و انتزاع و آبستره تلقی کنيم؟

بـورخــس: بعقيده من “اِين سُف” يا مبدا وجود قابل تعريف نيست و مشکل می توان چنين وجودی را اثبات کرد. ادعای وجود “اِين سُف” با قطعيت بيش از حدي مطرح شده است. ادعای وجود “اِين سُف”ی که عالم و عاقل باشد از آنجهت دور از ذهن است که “علم” مستلزم وجود يک “دانا” و يک “دانسته” است و اينها در توصيف خدا بيش از حد به جزئی و تفصيلی سوق مي يابند. بهتر است که در استنباط از وجود خدا به گونه ای الوهيت نامتناهی بسنده
کنيم؛ وجودی که از بطن آن “ده وجود” يا “ده سِفِرُت، Sefirot ” يا “عقول عَشَرَه” تجلی می کند، و که يکي از ميان آن ده تا به خلق جهان می پردازد. اين همان عقيده ی غالب “گناستيک، Gnostic ” ها و عرفای مسيحی است که در انجيل بدنبال مفاهيم پوشيده و پنهان می گشتند. بعقيده ی آنان جهان توسط يک خدای مادون خلق شده است. اِچ. جی ولز هم خود را گناستيک می دانست. تنها به اين وسيله است که منطق و توضيحی برای وجود امراض و دردهای بدنی و زشتی ها و غيره پيدا می شود. چرا که اگر آفريننده ی جهان، خدای عِلوی و مطلقی می بود قاعدتا بايد اثر بی نقص تری عرضه می کرد، نه؟ برعکس اين خدای کهتر بشر را بگونه ای آفريده که او دائما در معرض بيماری و خطا و فرسودگی جسمانی باشد. حتی ذهن هم بمرور زمان مستحيل می شود و با بالا رفتن سن ضريب خطای آن بالا می رود، و بسياری ايرادات ديگر از اين دست.

امیلیا: در “کتاب اسرار يا کتاب جلال، Zohar ” کتابی که گرشُم شولم آنرا ادبی ترين جلد “قبالا” ميخواند اشارات زيادی هست به عالم پس از مرگ. سوئدنبورگ به تشريح مبسوط بهشت و جهنم می پردازد. شعر دانته هم درباره ی بهشت و جهنم و اَعراف است. علايق و تمايلات اينچنينی به توصيف و تشريح عوالم ناديده و ناآزموده از کجا سرچشمه می گيرد؟

بـورخــس: بشر بطور ناخودآگاه به اين مسائل می انديشد. شک ندارم که مرگ روزی مرا از صفحه ی روزگار خواهد زدود. با وجود اين، گاهی فکر می کنم که بعيد نيست پس از مرگ و فنای جسم، در فرم و قالبی ديگر به حيات خود ادامه دهم. ظن قوی می برم که آدم هايی که در آستانه ی خودکشی هستند از خودشان با ترديد سئوال مي کنند که، آيا خودکشی من فايده ای هم دارد؟ من قطعا محو خواهم شد يا اينکه باز بايد در جهانی ديگر به حيات خود ادامه دهم؟ يا آنطور که هاملت ترديد می کند، “چگونه رويا هايی خواهيم داشت پس از ترک اين
قالب؟” اين خودش کابوس ديگری است و به افتادن در دوزخی ديگر می ماند. مسيحيان معتقدند انسان پس از مرگ دوباره زنده می شود تا جزای اعمال زشت و پاداش کردار نيک خود را در فرصت کوتاهی که در اين دنيا به او داده شده است ببيند. من اگر مجبور باشم

بدم نمی آيد پس از مرگ به حيات خودم ادامه دهم مشروط بر اينکه زندگی قبلی خود را در اين دنيا بکلی فراموش کرده باشم.

http://www.southerncrossreview.org/48/borges-barili.htm

هزارويک شب | خورخه لوئيس بورخس

هزارويک شب | خورخه لوئيس بورخس | ترجمهٔ کاوه سیدحسینی

حادثه‌اي اساسي در تاريخ ملل غربي کشف شرق بود. درست‌تر خواهد بود که از نوعي آگاهي از شرق صحبت کنيم که پيوسته و قابل مقايسه با حضور ايران در تاريخ يونان است. علاوه بر اين آشنايي با شرق ـ که پديده‌اي است وسيع، ساکن، درخشان و غيرقابل فهم ـ ذروه‌هايي وجود دارد و من چند تاي آن‌ها را بر مي‌شمرم. اين کار براي بحث دربارة اين موضوع به نظرم ضروري مي‌رسد، موضوعي که تا اين حد دوستش دارم و از بچگي دوستش داشته‌ام: کتاب «هزارويک شب» يا همان‌طور که آن را در نسخه‌هاي انگليسي ناميده‌اند ـ اولين نسخه‌اي که خواندم ـ «شب‌هاي عربي» [The Arabian nights]. عنواني که باز هم اسرار خود را دارد هرچند که به زيبايي عنوان کتاب «هزار و يک شب» نباشد.

چند رويداد را بر مي‌شمرم: نه کتاب هرودوت با تجلي مصر، مصر دوردست. مي‌گويم «دوردست» زيرا فضا با زمان اندازه‌گيري مي‌شود و در آن روزها دريانوردي‌ها پرخطر بوده‌اند. دنياي مصري براي يوناني‌ها نمايندة تمدن قديمي‌تري بود که به نظرشان اسراراميز مي‌آمد.

بعد کلمه‌هاي شرق و غرب را بررسي مي‌کنيم که نمي‌توانيم آن‌ها را تعريف کنيم ولي از واقعيت‌هايي حکايت مي‌کنند. در مورد اين کلمات هم همان مسئله‌اي پيش مي‌آيد که اگوستين قديس در مورد زمان مي‌گفت:«زمان چيست؟ اگر از من نپرسند مي‌دانم، اگر بپرسند، ديگر نمي‌دانم.» شرق چيست و غرب چيست؟ اگر از من بپرسند فقط مي‌توانم جوابي بدهم. بياييم به تخميني متوسل شويم.

ملاقات‌ها، جنگ‌ها و لشکرکشي‌هاي اسکندر را در نظر بگيريم. اسکندر که ايران را فتح کرد، هند را فتح کرد و همان‌طور که مي‌دانيم آخر سردر بابل مرد. اين اولين ديدار بزرگ شرق بود. و اين ديدار چنان تأثيري در اسکندر گذاشت که او يوناني بودنش را فراموش کرد و تا حدي ايراني شد. امروزه ايراني‌ها آن اسکندري را که ايلياد و شمشيرش را زير بالشش مي‌گذاشت و مي‌خوابيد وارد تاريخ‌شان کرده‌اند. بعداً از او حرف مي‌زنيم، اما چون نام او را برديم، مي‌خواهم افسانه‌اي را برايتان تعريف کنم و مطمئنم که برايتان جالب خواهد بود.

اسکندر در بابل در سي وسه سالگي نمي‌ميرد. از سپاه جدا مي‌شود، و در دشت‌ها و جنگل‌ها سرگردان مي‌شود. بعد يک روشنايي مي‌بيند. اين روشنايي، از آتش چوب است. دور اين آتش جنگجوياني نشسته‌اند با رنگ چهرة زرد و چشمان مورب بدون اين که بدانند کيست او را مي‌پذيرند. چون قبل از هرچيز سرباز است. در سرزمين‌هايي تکه برايش کاملاً ناشناخته است در نبردها شرکت مي‌کند. او سرباز است: هدف‌هايي که از آن‌ها دفاع مي‌کند برايش اهميتي ندارد و آمادة مرگ است. سال‌ها مي‌گذرد، بسياري از چيزها را فراموش مي‌کند تا روزي که مي‌رسد که دست‌مزد سربازها را مي‌دهند. در ميان پول‌هايي که مي‌گيرد يک سکه هست که مضطربش مي کند. آن را در گودي دستش نگاه مي دارد و به خود مي‌گويد: «تو يک پيرمردي؛ اين مدالي است که وقتي اسکندر مقدوني بودم به مناسبت پيروزي اربيل فرمان ضرب آن را داده بودم.» بنابراين گذشة خود را باز مي‌يابد و باز سرباز مزدور تاتار، چيني و… مي‌شود.

اين ابداع به يادماندني متعلق به رابرت گريوز، شاعر انگليسي است. براي اسکندر تسلط بر شرق و غرب را پيش‌گويي کرده بودند. در کشورهاي اسلامي هنوز با نام اسکندر ذوالقرنين مشهور است زيرا فرمانرواي دو شاخ شرق و غرب است.

مثال ديگري را از اين مقاولة طولاني بين شرق و غرب ببينيم، مقاوله‌اي که اکثراَ غم‌انگيز بوده است. به ويرژيل جوان فکر مي‌کنيم که ابريشم منقشي را لمس مي‌کند که از کشوري دوردست آورده شده است. کشور چيني‌ها، که فقط مي‌داند دورافتاده است و آرام، بسيار پرجمعيت و آخرين سرحدات شرق را در برگرفته است. ويرژيل در گئورگياس از اين ابريشم ياد مي‌کند، اين ابريشم بدون دوخت، با تصاوير معبدها، امپراتورها، رودخانه‌ها، پل‌ها و نهرهايي که با آن چه او مي‌شناخت متفاوت بودند.

تجلي ديگري از شرق همان است که در کتاب ستودني تاريخ طبيعي اثر پلين مي‌بينيم. در آن کتاب از چيني‌ها صحبت مي‌شود و نام باکتريا و ايران برده مي‌شود، از هندوستان و شاه پوروس سخن مي‌رود. شعري از يووناليس که بايد چهل و اندي سال پيش آن را خوانده باشم به يادم مي‌آيد؛ يووناليس که دربارة مکاني دوردست صحبت مي‌کند، مي‌گويد: «آن سوي سپيده دم و گنگ» [Ultra Auroram et gangem]. براي من تمام شرق در همين چهار کلمه خلاصه مي‌شود.

کسي چه مي‌داند شايد يووناليس آن را همان‌طوري حس کرده باشد که ما حس مي‌کنيم. اما من مايلم که اين نکته را باور کنم. شرق هميشه مي‌بايست غربيان را مجذوب خود کند.

جريان داستان را دنبال کنيم و به هدية جالبي خواهيم رسيد. شايد اين امر اتفاق نيفتاده باشد و باز هم افسانه باشد. هارون الرشيد، براي هم‌کارش شارلماني يک فيل مي‌فرستد. شايد فرستادن يک فيل از بغداد به فرانسه غير ممکن بوده است ولي مهم نيست. ما با کمال ميل اين فيل را قبول مي‌کنيم. اين فيل يک هيولا است. فراموش نکنيم که کلمة «هيولا» اجباراً به معني چيز وحشتناکي نيست. سروانتس لوپه د وگا را «هيولاي طبيعت» ناميده بود. اين فيل بايد به نظر فرانک‌ها و شارلماني شاه ژرمني غريب آمده باشد [غم‌انگيز است که فکر کنيم شارلماني سرود رولان را نتوانسته است بخواند زيرا احتمالاً به يکي از لهجه‌هاي ژرمني صحبت مي‌کرده است.]

پس براي او يک فيل مي‌فرستد و کلمة «الفانت» [کلمة اسپانيايي به معني فيل] به ياد ما مي‌آورد که رولاند اوليفان مي‌نوازد، شيپوري از عاج که چون از دندان فيل ساخته شده است آن را اين چنين ناميده‌اند. و چون از ريشه‌شناسي صحبت مي‌کنيم به ياد بياوريم که کلمة اسپانيايي «الفيل» در زبان عربي به معناي فيل است و با «مرفيل» هم ريشه است. در بين مهره‌هاي يک شطرنج شرقي فيلي را ديدم که قلعه‌اش يک آدم کوچک را با خود حمل مي‌کرد. اين مهره بر خلاف آن‌چه از ديدن قلعه احساس مي‌شود، رخ نبود، بلکه مهرة فيل بود.

در دورة جنگ‌هاي صليبي جنگجويان با خاطراتشان به کشورهاي‌شان باز مي‌گردند: مثلاً خاطراتي دربارة شير. جنگجوي صليبي مشهور «ريچارد شيردل» [Richard the Lion-hearted] را داريم. شير که وارد نشان هاي سلحشوري مي‌شود، حيواني است از شرق. اين فهرست نمي‌تواند تا ابد ادامه يابد ولي باز هم مارکوپولو را به ياد بياوريم که کتابش از تجليلات شرق بود [و مدت‌ها بزرگترين آن‌ها] او اين کتاب را پس از جنگي که در آن و نيزي‌ها از جنوبي‌ها شکست خوردند به اسير هم بندش ديکته کرد. اين‌جا تاريح شرق را داريم و در آن به خصوص مسئلة قوبيلاي خان مطرح است که باز هم در شعري از کولريج به آن برمي‌خوريم.

در قرن پانزدهم در اسکندريه، شهر اسکندر ذوالقرنين، يک رشته قصه را گرد هم مي‌آورند. تصور مي‌کنيم که اين قصه‌ها از جاهاي ديگر آمده‌اند. اول آن‌ها را در هند، بعد در ايران در آسياي صغير تعريف کرده‌اند و آخر سر آن‌ها را به عربي نوشته‌اند و در قاهره گرد آورده‌اند. مجموعة آن‌ها کتاب هزارو يک شب است.

مي‌خواهم بر سر اين عنوان تأمل کنم. يکي از زيباترين عنوان‌هاي دنياست، گمان مي‌کنم به همان زيبايي عنوان اثر دان که آن قدر متفاوت است و يک دفعة ديگر آن را نقل کرده‌ام: «تجربه اي با زمان» [An experiment with time]. عنوان اين دفعه نوع ديگري زيباست. فکر مي‌کنم مربوط به اين امر باشد که براي ما کلمة «هزار» تقريباً هم معني «بي‌پايان» است. گفتن هزار شب حاکي از بي‌نهايت شب است، شب‌هاي پرشمار، بي‌شمار. گفتن «هزارويک شب» يعني اضافه کردن يک شب به بي‌نهايت شب. به اين اصطلاح جالب انگليسي فکر کنيم: گاهي به جاي اين که بگوييم «براي هميشه [Forever] مي‌گوييم براي هميشه بعلاوة يک روز»، يک روز به کلمة «هميشه» اضافه مي‌کنيم. چيزي که هجوية‌ هاينه را به يک زن به ياد مي‌آورد: «دوستت خواهم داشت تا ابد و حتي بيش‌تر» انديشه بي‌نهايت هم جوهر است با هزارويک شب.

در سال 1704 اولين نسخة اروپايي آن منتشر شد، اولين جلد از شش جلد مستشرق فرانسوي آنتوني گالان با جنبش رمانتيک شرق کاملاً وارد ادراک اروپايي مي‌شود. فقط کافي است که دو نام را بر شمرم، دو نام بزرگ. نام بايرون، که تصوير خود او مهم‌تر است تا اثرش و نام ويکتور هوگو که از همه لحاظ مهم است. ترجمه‌هاي ديگر هم درمي‌آيند بعد روديار کيپلينگ که حدود سال 1890 تجلي ديگري از شرق مي‌آورد:«اگر نداي شرق را شنيدي هرگز نداي ديگري نخواهي شنيد.»

به اولين موقعي برگرديم که هزارويک شب براي اولين بار ترجمه شد. رويدادي است اساسي براي تمام ادبيات اروپا. در سال 1704 هستيم، در فرانسه. فرانسة قرن بزرگ است، فرانسه‌اي که در ادبياتش بوالو حکمراني مي‌کند و در سال 1711 مي‌ميرد و گمان نمي‌کند که از آن پس تمام فن بلاغتش با اين هجوم درخشان شرقي در خطر است.

به فن بلاغت بوالو فکر کنيم، به اين جملة زيباي فنلون فکر کنيم: «از اعمال ذهن، کم شمارترينش استدلال است.» بسيار خوب! بوالومي‌خواست شعر را بر پاية خرد بنا کند.

امشب به اين لهجة معروف لاتين صحبت مي‌کنيم که آن را کاستيلي مي‌نامند و اين هم فصلي است از اين درد غربت. از اين معاملة عاشقانه و گاهي جنگجويانة بين شرف تو غرب، زيرا آرزوي رسيدن به هند بود که به کشف امريکا انجاميد. و چون اسپانيايي‌ها گمان مي‌کردند به هند رسيده‌اند ما مردم مکتزوما، آتاوالپا و کاتريل را دقيقاً به دليل اين اشتباه هندي مي‌ناميم. سخنراني محقر من هم بخشي از اين مقاوله بين شرق و غرب است.

ريشة کلمة [غرب] را مي‌دانيم ولي اهميتي ندارد. مي‌توانيم بگوييم که فرهنگ غربي ناخالص است بدين معني که فقط نيمي از آن غربي است. دو قوم در فرهنگ ما اهميت اساسي دارند اين دو قوم عبارتند از قوم يونان [زيرا روم فقط ادامة دنيا هلني است] و قوم اسرائيل از ديار شرق. اين دو قوم در آن چه ما فرهنگ غربي مي‌ناميم گرد آمده‌اند، به هنگام سخن گفتن از تجليلات شرق مي‌بايستي آن تجلي مداوم را که کتاب مقدس است به ياد بياورم. تقابلي در اين ميان وجود دارد زيرا غرب بر شرق تأثير مي‌گذارد. کتابي از يک نويسندة فرانسوي هست که نام آن کشف اروپا توسط چيني‌ها است و اين مربوط به امري واقعي است که طبعاً اتفاق افتاده است.

شرق [Orient] جايي است که خورشيد از آن طلوع مي‌کند. آلماني‌ها کلمة فوق‌العاده‌اي براي ناميدن شرق دارند: «زمين صبح» و براي ناميدن غرب «زمين عصر». بي‌شک شما اشپنگلر را به ياد مي‌آوريد، يعني «زوال زمين عصر» يا همان‌طور که آن را به زبان عاميانه ترجمه مي‌کنند: انحطاط غرب. فکر نمي‌کنم که بايد از کلمة Orient صرف نظر کنيم، کلمه‌اي به اين زيبايي، زيرا بر تصادفي بجا or [طلا] در آن وجود دارد. در کلمة Orient کلمة Or را حس مي‌کنيم زيرا هنگام طلوع خورشيد آسمان طلايي مي‌شود. باز هم شعر معروف دانته را به ياد خواهم آورد: «رنگ ملايم ياقوت شرقي» [Dolce color d’Oriental zaffiro] کلمة Oriental در واقع هر دو معني‌اش را دارد: ياقوت کبود شرقي، چيزي که از شرق مي‌آيد و هم چنين طلوع صبح، طلاي اين اولين صبح برزخ.

شرق چيست؟ اگر آن را به روش جغرافيايي تعريف کنيم، چيز جالبي کشف مي‌کنيم، بدين قرار که قسمتي از شرق، غرب است يا بهتر بگوييم براي يوناني‌ها و رومي‌ها غرب بود زيرا روشن است که شمال افريقا شرق است. مسلماً شرق همچنين مصر، زمين‌هاي اسرائيل، آسياي صغير، باکتريا، ايران، هند و بعد تمام آن کشورهايي است که در وراي آن‌ها گسترده شده‌اند و چندان چيز مشترکي با هم ندارند. بدينسان به عنوان مثال تاتارستان، چين، ژاپن و همة اين‌ها براي ما شرق است. فکر مي‌کنم که همة مردم وقتي که مي‌گويند شرق در درجة اول، به شرق اسلامي فکر مي‌کنند سپس به دنبال آن به شرق شمال هند.

اولين معنايي که اين کلمه براي ما دارد اين چنين است و اثر کتاب هزارو يک شب هم همين‌جا است. چيزي به عنوان شرق احساس شده است، چيزي که در اسرائيل حس کردم اما نمي‌دانم که آيا مي‌توان پديده را تعريف کرد يا نه، وانگهي نمي‌دانم لازم است چيزي را که همة ما قلباً حس کرده‌ايم تعريف کنيم. و من مي‌دانم که معاني مختلف اين کلمه را مديون کتاب هزار و يک شب هستيم.

اول ابه اين کتاب فکر مي‌کنيم؛ و پس از آن است که به ياد مارکوپولو مي‌افتيم يا افسانه‌هاي ژان کشيش، آن رودخانه‌هاي شني که ماهي طلايي دارند. و در درجة اول به اسلام فکر مي‌کنم.

تاريخ اين کتاب را ببينم و بعد ترجمه‌هاي آن را. مأخذ کتاب ناشناخته است. مي‌توانستيم به اين کليساهاي بزرگي فکر کنيم که به ناحق گوتيک ناميده شده‌اند واثر نسل‌هاي بشري هستند. ولي در اين جا اتفاقي اساسي وجود دارد و آن اين است که کارگردان و سازندگان کليساهاي بزرگ کاملاً مي‌دانستند چه کار دارند مي‌کنند. برعکس هزار و يک شب به طرز اعجاب‌آوري ناگهان ظاهر مي‌شود. داستان‌ها اثر هزاران نويسنده هستند که هيچ‌کدام آن‌ها گمان نمي‌کرد که مشغول آفريدن کتاب مشهوري است، يکي از مشهورترين کتاب‌هاي تمام تاريخ ادبيات، کتابي که، مي‌گويند، در غرب بيش‌تر بدان اهميت مي‌دهند تا در شرق.

اکنون مطلب جالبي را ببينيم که بارون هامر پورگشتال برايمان نقل مي‌کند، شرق‌شناسي که لين و برتون معروف‌ترين مترجم‌هاي انگليسي هزارويک شب، از او با تمجيد نام مي‌برند. از آدم‌هايي صحبت مي‌کند که آن‌ها را Con fabulatores nocturni مي‌نامند. مردان شب‌زنده‌داري که قصه مي‌گويند. مرداني که حرفة آن‌ها تعريف کردن قصه‌ها است در طول شب. از يک متن قديمي نقل مي‌کند. اولين کسي که نقل اين داستان‌ها را شنيده است و مردان شب‌زنده‌دار را گردآورده است که اين داستان‌ها را برايش تعريف کنند، تا بي‌خوابي‌اش را از ياد ببرد، اسکندر مقدوني بوده است. اين قصه‌ها مي‌بايستي افسانه بوده باشند. تصور مي‌کنم که جذابيت افسانه‌ها اخلاقيات آن‌ها نيست. چيزي که ازوپ و افسانه پردازان هند را به وجد آورد تصور حيواناتي بود شبيه انسان‌هاي کوچک با کمدي‌ها و تراژدي‌هاي‌شان. فکر نيت اخلاقي بعداً اضافه شد: مهم اين بود که گرگ با بره و گاو با خر يا شير با بلبل حرف بزند.

پس ما اسکندر مقدوني را داريم که قصه‌هايي از زبان شب‌زنده‌داران گم‌نام مي‌شنود که حرفه‌شان قصه‌گويي است. و اين امر قرن‌ها ادامه يافته است لين در کتابش: «آداب و رسوم مصري‌هاي امروز» [Account of the Manners and Customs of the Modern Egyptians] تعريف مي‌کند که در حدود 1850 قصه‌گوها در قاهره بسيار بوده‌اند. و پنجاه تايي از آن‌ها داستان‌هاي هزارويک شب را تعريف مي‌کردند.

يک رشته داستان داريم. رشتة هند که بنا به گفتة برتون و کانسينوس ـ اسنس، مؤلف يک نسخة قابل ستايش اسپانيايي، هستة مرکزي کتاب را تشکيل مي‌دهد. اين رشته بعداً به ايران مي‌رود. در آن‌جا اين داستان‌هاي را تغيير مي‌دهند، غني‌تر مي‌کنند و عربي مي‌کنند. آخر سر به مصر مي‌رسد. اين مسئله در اواخر قرن پانزدهم اتفاق مي‌افتد. از اين دوره اقتباس ديگري به‌جا مي‌ماند که به نظر مي‌رسد از اقتباس ديگري ناشي مي‌شود که اين يکي ايراني است و نام آن «هزار افسانه» است.

چرا اول هزار و سپس هزار و يک شب؟ فکر مي‌کنم که دو دليل براي آن وجود دارد. دليل اول خرافاتي است [در اين‌جا خرافات مهم است] که بنا بر آن اعداد زوج بديمن‌اند. پس به دنبال عدد فرد گشتند و خوش‌بختانه به آن «يک» اضافه کردند. اگر در عدد نهصدونودونه ايستاده بوديم اين احساس را داشتيم که يک شب کم داريم؛ برعکس به اين صورت فکر مي‌کنيم که به ما چيزي بي‌پايان مي‌دهند و باز هم يک شب اضافي به آن مي‌افزايند. گالان، مستشرق فرانسوي، اين متن را خوانده و آن را ترجمه کرده است. ببينيم که هنوز شرق در اين متن مبتني بر چيست و به چه صورتي است. قبل از هر چيز به اين دليل حاضر است که با خواندن آن حس مي‌کنيم در کشوري دوردست هستيم.

می‌دانيم که وقايع‌نگاری و تاريخ وجود دارند؛ ولی در وهلهٔ اول اين بررسی‌ها غربی هستند. تاريخ ادبيات ايرانی يا تاريخ فلسفهٔ هندی وجود ندارد. حتی تاريخ‌های چينی ادبيات چينی هم وجود ندارد زيرا اين افراد علاقه‌ای به توالی امور ندارند. آن‌ها فکر می‌کنند که ادبيات و شعر فرايندهايی هستند جاودانه. فکر می‌کنم که در اصل حق دارند، فکر مي‌کنم که مثلاً اگر اين عنوان هزارشب و يک‌شب [يا همان‌طور که برتون می‌خواهد کتاب هزارويک شب] را امروز صبح ساخته بوديم عنوان فوق‌العاده‌ای بود. اگر امروز آن را می‌يافتيم، با خود می‌گفتيم: چه عنوان زيبايی. زيبا نه تنها به اين دليل قشنگ است، همان‌طور که غروب‌های باغ [Los crepusculos del jardin] اثر لوگونس قشنگ است، بلکه به اين دليل که ميل خواندن اين کتاب را ايجاد می‌کند.

انسان مي‌خواهد در هزاريک شب گم شود. مي‌دانيم که با وارد شدن در اين کتاب سرنوشت حقير انساني خود را فراموش مي‌کنيم؛ و مي‌توانيم به دنياي ديگري راه يابيم. دنيايي که از تعدادي صور مثالي و هم چنين اشخاص ساخته شده است.

آن‌چه در عنوان هزارويک شب خيلي مهم است اين است که احساس کتاب بي‌نهايت را به انسان مي‌دهد: و اين کتاب بالقوه چنين است. عرب‌ها مي‌گويند که هيچ‌کس نمي‌تواند هزارويک شب را تا آخر بخواند. نه از اين رو که ملال‌آور باشد. حس مي‌کنيم که کتاب بي‌پايان است.

من در خانه ترجمة هفده جلدي برتون را دارم. مي‌دانم که هرگز همة آن را نخواهم خواند، اما مي‌دانم شب‌ها در آن‌جا در انتظار من‌اند. ممکن است که زندگي من با بدبختي توام باشد. ولي هفده جلد را درآن‌جا خواهم داشت، اين نوع ابديت هزارويک شب شرقي را.

ولي چه‌گونه شرق را، نه شرق واقعي را که وجود ندارد، تعريف کنيم؟ مي‌خواهم بگويم مفاهيم شرق و غرب کلي کردن است ولي هيچ شخصي خود را شرقي حس نمي‌کند. فکر مي‌کنم که يک انسان مي‌تواند خود را ايراني يا هندي يا مالزيايي حس کند ولي نه شرقي. و هيچ‌کس هم خود را امريکاي لاتيني حس نمي‌کند: ما خود را آرژانتيني، شيليايي يا اروگوئه‌اي حس مي‌کنيم. اهميتي ندارد، اين مفهوم وجود دارد. برچه پايه‌اي بنا شده است؟ در وهلة اول بر انديشة دنيايي که از نهايت ساخته شده است که در آن مردم خيلي بدبختند يا خيلي خيلي خوش‌بخت، خيلي ثروت‌مند يا خيلي فقير دنياي پادشاهان، پادشاهاني که نبايد توضيح بدهند چه کار مي‌کنند.

پادشاهاني که مي‌توانيم بگوييم مانند رب‌النوع‌ها بي‌مسئوليت‌اند. هم چنين انديشة گنج‌هاي پنهان هم هست. هرکسي مي‌تواند آن‌ها را کشف کند. و انديشة بسيار مهم جادو. جادو چيست؟ عليتي است متفاوت عبارت از اين تصور که خارج از روابط علي که ما مي‌شناسيم رابطة ديگري هم وجود دارد. اين رابطة ديگر مي‌تواند به حوادث اتفاقي وابسته باشد، به يک حلقة انگشتري به يک چراغ. ما به يک حلقه انگشتري يايک چراغ دست مي‌يابيم و جني ظاهر مي‌شود. اين جن برده‌اي است که درعين حال همه جا حضور دارد. و ما را وادار به عمل مي‌کند. اين حادثه در هر لحظه ممکن است روي دهد.

داستان صياد و جن را به ياد بياوريم. صياد چهار بچه دارد و فقير است. هرروز صبح در ساحلي تورش را مي‌اندازد. اصطلاح ساحلي اصطلاحي است جادويي که ما را در دنياي جغرافياي نامشخصي قرار مي‌دهد. صياد به کنار دريا نزديک نمي‌شود. او به ساحلي نزديک مي‌شود و تور خود را مي‌اندازد. يک روز صبح تور را مي‌اندازد و سه بار مي‌کشد خر مرده‌اي در مي‌آيد، لوازم خانة شکسته در مي‌آيد و خلاصه چيزهايي بي‌فايده. براي چهارمين بار تور مي‌اندازد [هر بار شعري مي‌خواند] و تور بسيار سنگين مي‌شود صياد انتظار دارد که صيد خوبي نصيبش شده باشد، اما آن چه بيرون مي‌آيد تنگي مسي است، از مس زرد که با مهر سليمان مهروموم شده است. در تنگ را باز مي‌کند. دود غليظي از آن بيرون مي‌آيد با خود مي‌گويد که مي‌تواند تنگ را به مسگري بفروشد اما دود تا آسمان بالا مي‌رود به هم مي‌آيد و شکل يک جن را به خود مي‌گيرد.

اين اجنه چه کسانی هستند؟ به آفرينشی قبل از حضرت آدم تعلق دارند. پست‌تر از انسان‌ند اما می‌توانند غول آسا باشند. به عقيدهٔ مسلمان‌ها در هر مکانی جای دارند. نامرئي و ناملموس‌ند. جن می‌گويد سپاس بر خداوند و پيغمبر او سليمان. صياد از اومی‌پرسد که چرا سليمان که مدت‌ها پيش مرده است سخن می‌گويد اکنون پيغمبر خدا حضرت محمد است، هم‌چنين از او می‌پرسد که چرا در تنگ محبوس شده است. جن به او می‌گويد که او يکی از اجنه‌هايی است که بر ضد سليمان عصيان کرده‌اند و سليمان او را در تنگ محبوس کرد، سر تُنگ را بست و مهر زد و در عمق دريا رها کرد. چهارصد سال گذشت و جن سوگند خورد که همهٔ طلاهای دنيا را به کسی خواهد داد که او را آزاد کند اما هيچ اتفاقی نيافتاد. سوگند خورد که به نجات دهندهٔ خود آواز پرنده‌ها را ياد خواهد داد. قرن‌ها می‌گذرد و وعده‌هاي او چندين برابر می‌شوند. آخر سر لحظه‌ای می‌رسد که قسم می‌خورد آزاد کنندهٔ خود را بکُشد: «اکنون بايد به قولم عمل کنم: خودت را برای مُردن آماده کن، اين نجات دهندهٔ من!» اين حالت خشم جن را به طور عجيبی انسانی می‌کند و شايد حتّی جذّاب. صياد وحشت کرده است؛ تظاهر می‌کند که اين داستان را باور ندارد و می‌گويد: «چيزی که برايم تعريف کردی راست نيست. چطور، تو که سرت به آسمان می‌رسد و پاهايت به زمين توانستی در اين ظرف جا بگيری؟» جن جواب می‌دهد:«مرد کم‌خرد، الآن می‌بينی.» کوچک می‌شود، وارد تُنگ می‌شود صياد فوراً دوباره او را حبس می‌کند و غول را تهديد می‌کند.

داستان ادامه پيدا می‌کند و لحظه‌اي می‌رسد که شخصيت اصلی آن صياد نيست بلکه يک پادشاه است. بعد شاه جزاير سياه است آخر سر همه چيز درهم می‌آميزد. اين امر از نوع خاص هزارويک شب است. به آن گوی‌های چينی فکر کنيد که گوی‌های ديگری در خود دارند يا به عروسک‌های روسي. چيزی مشابه اين در دون کيشوت داريم ولي مانند هزارويک شب به نهايت کشانده نشده است. ديگر اين که تمام اين‌ها در يک قصهٔ وسيع مرکزی واقع شده‌اند که همه‌مان آن را می‌دانيم: داستان سلطانی که زنش به او خيانت کرده بود و برای مانع شدن از اين که دوباره به او خيانت شود تصميم می‌گيرد هر شب زن ديگری بگيرد و فردا صبح او را به دست جلاد بسپرد تا اين که شهرزاد تصميم می‌گيرد دوستانش را نجات دهد و شاه را با داستان‌هايی که هرشب نيمه‌کاره می‌گذارد و از کشتن خود باز می‌دارد. بر اين زوج هزارويک شب می‌گذرد و شهرزاد برای او پسری می‌آورد.

اين داستان‌هايي که در داستان‌هاي ديگر جاي دارند بازتاب جالبي توليد مي‌کنند مانند لايتناهي که نوعي سرگيجه ايجاد مي‌کند. اين صناعت توسط نويسندگاني که خيلي بعد از آن آمده‌اند دوباره به کار گرفته شد. آن را در کتاب آليس لوئيس کارول باز مي‌يابيم، يا در رمان ديگرش سيلوي و برونو که در آن مسئلة خواب‌هايي مطرح است که با خواب‌هاي ديگر در هم مي‌روند، منشعب مي‌شوند و متعدد مي‌شوند.

خواب‌ها يکي از موضوع‌هاي محبوب هزارويک شب است. داستان دو مردي که خواب مي‌بينند قابل ستايش است. يکي ازاهالي قاهره خواب مي‌بيند که صدايي به او دستور مي‌دهد به ايران برود، به شهر اصفهان، که در آن‌جا گنجي در انتظار اوست. مخاطرات اين سفر دراز را به جان مي‌خرد و چون به اصفهان مي‌رسد، خسته و کوفته در حياط مسجدي مي‌خوابد تا استراحت کند و خود او نمي‌داند که در ميان دزدهاست. همة آن‌ها را دستگير مي‌کنند و قاضي از او مي‌پرسد که چرا به اين شهر آمده است. مرد مصري جريان را براي او تعريف مي‌کند. قاضي قهقه‌اي سر مي‌دهد و مي‌گويد: «اي مرد بي‌خرد و زودباور من سه‌بار خواب خانه‌اي را ديدم در قاهره که در آن باغي هست و در آن باغ يک ساعت آفتابي و آن طرف‌ترش يک فواره هست با يک درخت انجير و زير آن فواره گنجي قرار دارد. هرگز اين دروغ را باور نکردم. ديگر نمي‌خواهم تو را دراصفهان ببينم. اين پول را بگير و برو.» مرد ما به قاهره باز مي‌گردد: در روياي قاضي خانة خودش را شناخته بود. زير فواره را مي‌کند و گنج را مي‌يابد.

در هزارويک شب بازتابي از غرب وجود دارد. در آن ماجراهاي اوليس باز مي‌يابيم، فقط اوليس اسمش سندباد بحري است. ماجراها گاهي مشابه‌اند؛ -در آن ماجراي پوليفم [غول آدم‌خوار اديسه] را مي‌يابيم.- براي ساختن کاخ هزارويک شب نسل‌هاي انسان لازم بوده است و اين انسان‌ها خير خواهان ما هستند. زيرا کتابي بي‌پايان براي ما به ارث گذاشته‌اند، اين کتابي که تا اين حد قادر به تغيير شکل است. مي‌گويم تا اين حد تغيير شکل زيرا اولين متن، يعني متن گالان، بسيار ساده است و شايد از همه جذاب‌تر. متني که مستلزم هيچ کوششي از طرف خواننده نيست. همان‌طور که کاپيتان برتون به درستي گفته است بدون اين نخستين متن، نسخه‌هاي بعدي را نداشتيم.

پس گالان در سال 1704 اولين جلد آن را به چاپ مي‌رساند. اين نسخه نوعي جنجال و همچنين نوعي شيفتگي در فرانسة معقول و منطقي لوئي چهاردهم ايجاد مي‌کند. وقتي که سخن از نهضت رمانتيک در ميان باشد به تاريخ‌هاي بسيار مؤخرتر فکر مي‌کنند. اما مي‌توانيم بگوييم که نهضت رمانتيک در لحظه‌اي آغاز مي‌شود که کسي در نرماندي يا در پاريس شروع به خواندن هزارويک شب مي‌کند. درآن لحظه است که اين خواننده از عالم برساختة بوالو بيرون مي‌آيد تا وارد عالم آزادي رمانتيک شود.

پس از آن مسائل ديگري اتفاق مي‌افتد. کشف رمان پيکارسک در فرانسه به دست لوساژ.

انتشار بالادهاي اسکاتلندي و انگليسي از جانب پرس در 1750، و بعد در حوالي 1798 نهضت رمانتيک در انگلستان با کولريج آغاز مي‌شود که قوبيلاي خان حامي مارکوپولو را در خيال مي‌پرورد. بدين‌سان مي‌بينيم که دنيا چه‌قدر ستودني است و چيزها چقدر در هم تنيده.

ترجمه‌هاي ديگر به ميان مي‌آيند. ترجمة لين دايرة‌المعارفي از آداب و رسوم مسلمانان را به هم‌راه دارد. ترجمة انسان شناختي و هرزة برتون به انگليسي غريبي نوشته شده است که قسمتي زبان قرن چهاردهم است. انگليسي انباشته از کهنه جويي و نوآوري، انگليسي که عاري از زيبايي نيست اما گاهي خواندن آن دشوار است. بعد ترجمة آشفته و بي‌پردة دکتر ماردروس به ميان مي‌آيد و نيز يک ترجمة آلماني کلمه به کلمه اما بدون هيچ‌گونه جاذبة ادبي از ليتمان. امروزه خوش‌بختانه نسخة اسپانيايي يعني ترجمة رافائل کانسينوس ـ آسنس را که استاد من بود در دست داريم. اثر در مکزيک چاپ شده بود. اين شايد بهترين همة ترجمه‌ها باشد که يادداشت‌هايي هم به همراه دارد.

قصه‌اي هست ـ مشهورترين قصة هزارويک شب ـ که در نسخه‌هاي اصلي از آن خبري نيست و آن داستان علاالدين و چراغ جادوست. اين قصه در نسخة گالان ظاهر شده است و برتون بي‌هوده دنبال متن عربي يا فارسي آن گشته است. تا آن‌جا که گمان کرده‌اند که گالان اين روايت را جعل کرده است. من تصور مي‌کنم که کلمة جعل به ناحق و شرورانه است. گالان همان‌قدر حق داشته است قصه‌اي ابداع کند که قصه‌گويان شب حق داشتند. چرا نبايد فرض کنيم که وي پس از ترجمة آن همه قصه دلش خواسته باشد که خود نيز قصه‌اي ابداع کند؟

اين ماجرا فقط متکي به قصة گالان نيست. دوکوينسي درحسب حال خودش مي‌گويد در هزارويک شب قصه‌اي هست که آن را برتر از قصه‌هاي ديگر مي‌داند و اين داستان که به طور بي‌نظيري برتر است داستان علاالدين است. از کاهن مغربي سخن مي‌گويد که به چين مي‌رود زيرا مي‌داند که آن‌جا يگانه کسي را مي‌توان يافت که قادر است چراغ جادو را از زير خاک بيرون بياورد. گالان به مامي گويد که اين کاهن منجم بود و ستاره‌ها براو آشکار کرده بودند که بايد به دنبال آن جوان به چين برود. دکوينسي که حافظه‌اي ابداع‌گر خيره‌کننده‌اي داشت تا اجراي کاملاً متفاوتي را به ياد مي‌آورد. بنابر گفتة او کاهن گوشش را به زمين چسبانده بود و صداي پاهاي بي‌شمار دم‌ها را شنيده بود. باري از بين اين صداها صداي پاي پسري را تشخيص داده بود که مقدر شده بود چراغ را از خاک بيرون بياورد. دکوينسي مي‌گويد که اين مسئله او را به اين انديشه رهبري کرده بود که دنيا از «پيوندها» تشکيل شده، آکنده از آيينه‌هاي جادويي است و در کوچک‌ترين چيزها کليد بزرگ‌ترين‌ها وجود دارد. اين ماجرا که کاهن مغربي گوشش را به زمين گذاشته و صداي پاي علاالدين را کشف کرده است در هيچ متني وجود ندارد. ابداعي است که روياها يا حافظه به دوکوينسي اعطا کرده‌اند هزارويک شب هنوز زنده است. زمان بي‌نهايت هزارويک شب راه خود را ادامه مي‌دهد. در اوايل قرن هيجدهم کتاب را ترجمه مي‌کنند. در اوايل قرن نوزدهم يا اواخر قرن هجدهم دکوينسي آن را طور ديگري به ياد مي‌آورد. شب‌ها مترجمان ديگري مي‌يابند و هر کدام از آن‌ها کتاب نسخة متفاوتي به دست مي‌دهند. تقريباً مي‌توانيم از کتاب‌هاي متعددي صحبت کنيم که هزارويک شب ناميده شده‌اند. دو کتاب به فرانسه به تحرير گالان و ماردروس؛ سه کتاب به انگليسي به تحرير برتون، لين و پين؛ سه کتاب به آلماني به تحرير هننيگ، ليتمان و وايل، يک کتاب به اسپانيايي از کانسينوس ـ آسنس هر يک از اين کتاب‌ها با بقيه متفاوت است زيرا هزارويک شب به رشد کردن يا به بازآفريني خود ادامه مي‌دهد. در کار استيونسن و در کتاب قابل ستايشش هزارويک شب جديد [New Arabian Nights] موضوع شهرياري را باز مي‌يابيم که با لباس مبدل به همراه وزير خود شهر را مي‌پيمايد و براي او ماجراهاي جالبي پيش مي‌آيد. وي استيونسن شهرياري ابداع کرده است به نام فلورسيل دوبوهم، آجودان او به نام سرهنگ جرالدين و آن ها را در لندن گردانده است. نه لندن واقعي بلکه لندني که به بغداد شبيه است؛ نه به بغداد واقعي بلکه به بغداد هزارويک شب.

نويسندة ديگري وجود دارد که همه بايد براي اثرش از او سپاس‌گزار باشيم. او چسترتون است، وارث استيونسن. اگر اين نويسنده اثر استيونسن را نخوانده بود. آن لندن خيالي که ماجراهاي پدر براون و مردي که پنج‌شنبه نام داشت در آن اتفاق مي‌افتد وجود نداشت. و اسيتونسن اگر هزارويک شب را نخوانده بود هزارويک شب جديد خود را ننوشته بود. هزارويک شب کتابي نيست که ديگر زنده نباشد. کتابي است چنان وسيع که لازم نيست آن را خوانده باشيم زيرا بخش مکمل حافظة ماست همان‌طور که امشب اين‌جا حاضر است.

Shahrazad

نامه‌ی نيما به ميرزاده عشقی

رفيق؛
من مشغول پاكنويس‌كردن يك قسمت ديگر «افسانه» هستم. عنقريب[به‌زودی] می‌رسانم.

هر وقت اتفاقاً در حين عبور به آنها[بی‌مایگان] بر می‌خورم خودشان را به من نزديك می‌كنند، نمی‌دانم با وجود اينكه طرز شعرهای مرا نمی‌پسندند چه چيز آنها را دور من جمع می‌كند؟ تماشای اوضاع و احوال مختلفه برای مردم، در حكم عادتی است كه نمی‌دانند برای چه آن را متابعت[پیروی] می‌كنند؟ اگر چه در موقع تماشا از ديدن يا شنيدن بعضی چيزها منزجر شوند.

يك شعر از «افسانه» را می‌خوانند. بالبديهه به همان وزن، يك شعر بدون معنا از خودشان می‌سازند به آن می‌افزايند، دوباره سه‌باره از سر گرفته می‌خوانند و می‌خندند. مخصوصاً رشيد. من اقلا توانسته‌ام وسيله‌ی تفريح و خنده‌ی آنها را فراهم كنم. اين هم يك نوع هنر است. بالعكس، همين وسيله چند سال بعد، آنها را هدايت خواهد كرد. شعرهای من دو كاره‌اند حُكمِ چپقِ بلند را دارند: هم چپق هستند و هم در وقتِ راه رفتن، عصا!

من هيچ متألّم[آزرده] نمی‌شوم به جای فكر طولانی در ايرادات آنها، با كمال اطمينان به عقيده‌ی خود يا شعر می‌گويم يا همين كه هوا تاريك شد به ميهمانخانه‌ی «يالتا» می‌روم. غذا می‌خورم. به ياد تو و هشترودی هستم. اين ميهمانخانه و يك جای ديگر، مهمانخانه‌ی جمشيد، توقفگاه و پناهگاه دايمی من است. من مصائب خود را به دوش كشيده و به آنجا می‌برم. وضعيت آن، قدری در نظر من مطبوع است. كبابهای مرغوب دارند. ارزان‌تر از ساير جاها هم می‌فروشند.

شبها قفقازی ها لزگی می‌رقصند. اركستر دارند. خانمهای روسی هم در آنجا منزل دارند. اطاق ساعتی شش قران است. ولی من به اين چيزها كاری ندارم. من اينك با همين مواقع خوشم. دليلی برای اينكه از پيش‌آمدها اعراض كرده، خود را تغيير بدهم نيست. نسبت به ضديت اين اشخاص به خوبی می‌دانم ممانعت از سوق طبيعی مثل ممانعت از جريان يك رودخانه‌ی سريع است. اگر مسدود شد در دفعه‌ی ثانی، خيلی شديدتر و با قوّت‌تر از اول، جريان می‌يابد. حال من بهترم يا عنصری؟ اين قسمت را بخوان. همانطور كه در خيابان صحبت كردم ببين از زبان «افسانه» من چطور بهار را وصف كرده‌ام. و عنصری[از بی‌مایگان] چطور.

خواهی دانست كدام جهات را در طبيعت بايد اتخاذ كرد. چه تفاوتی در بين صنعت[تکنیک] و حيله يا خودنمايی وجود دارد. اتخاذ جهات مادی يك منظره كه از لوازم اساسی محسوب می‌شود، در نظر گرفتن مختصات آن جهات، پس از آن استعانت از چند كلمه مربوط و ساده، وسائلی هستند كه شاعر به توسط آنها به قدری كه استعدادش به او اجازه بدهد، می‌تواند فهميده باشد و به ديگران بفهماند. اين است اولين نظريه‌ی من. ولي مطبعه[ناشر] به من اذيت می‌كند. در قسمت اول «افسانه» كه انتشار پيدا كرد خيلی غلط گرفته‌ام. اغلاط بسيار باعث می‌شود كه در انظارِ مخالفين، شعرهایِ مضحك مرا مضحك‌تر جلوه بدهد.

بالاخره خواهم دانست «افسانه» نفوذ و رواج عمومی را پيدا نخواهد كرد. خواهند گفت عشقی را هم گمراه كرده‌ام. ولی تو می‌دانی من تقصير ندارم. استعداد گمراهی[کنایه‌آمیز] به حد افراط در تو وجود داشت. ما بايد بدون اينكه به حرف آنها وقعی بگذاريم و وقت را به مباحثه و مجادله از دست بدهيم. مشغول كار خودمان باشيم. من و تو هيچكدام نمی‌دانيم. فردا از اين امواج چه اشَكالی بيرون می‌آيد. ملت درياست، اگر يك روز ساكت مانَد، بالاخره يك روز منقلب خواهد شد.

اطفالی از اين گروه به وجود خواهند آمد كه ما از همه چيز آنها بی‌خبريم. نه اسمشان را مي دانيم نه نشانشان را ولی آنوقت شايد نه من وجود داشته باشم و نه تو. در هر صورت، پيشروهای اين لشگر توانا را خواهيم ديد. بعد از اين لازم است طرز صنعتی خود را در تحت قوانين قطعی و معيّن در آورم.

رفيق! از روي صحت، كار كنيم. دستوری را كه طبيعت به ما می‌دهد، انجام بدهيم. بالاخره فتح با كسی است كه صحيح، طبيعي و غير قابل تغيير[با ثبات] بوده است.

امشب شايد به اداره‌ی روزنامه بيايم.

رفيق تو نيما / ۱۳۰۳
____________________________________
توضیحات داخل کروشه‌ها از من است./ قادر

nima_mum

جمهوری شهوت | افشین شاهی

برگردان به فارسی: بهرام مهدوی

مجله تحليلی «سیاست خارجی» در مقدمه‌ی يک تحليل مفصل به قلم افشين شاهی -استاد سياست و روابط بين المللی خاورميانه در دانشگاه «اکستر» بريتانيا- می‌نويسد: ایران درگیر یک انقلاب جنسی بی‌سابقه است. آیا این انقلاب سرانجام حکومت را ضعیف خواهد کرد؟

در سی سال گذشته، در حالی‌که رسانه‌های غربی، سیاست‌های رادیکال جمهوری اسلامی در برابر غرب را باعلاقه دنبال کرده‌اند، کشور ایران تغییراتی بنیادین را در زمینه‌‌های اجتماعی و فرهنگی تجربه کرده است. صرف‌نظر از مثبت یا منفی بودنِ این تحول، نظیرِ انقلابِ جنسی ایران، تاکنون مشاهده نشده است. روابط اجتماعی در چند دهه‌ی گذشته، آنقدر دگرگون شده که بسیاری از ایرانیان دور از وطن، هنگام بازگشت به کشور بهت‌زده شدند. به تازگی یکی از آشناهای انگلیسی-ایرانی‌تبار من در بازگشت از تهران گفت: «لندن در برابر تهرانِ امروز، شهری محافظه‌کار و سنتی محسوب می‌شود.»

به راستی هنگامی که از آداب جنسی صحبت می‌شود، ایران در همان مسیر بریتانیا و ایالات متحده حرکت می‌کند ـ و با چه سرعتی.

تعجبی ندارد، به دست‌‌آوردن اطلاعات آماری موثق در رابطه با عادات جنسی ایرانیان، مشکل است. با این حال می‌توان به کمک اطلاعات ارائه شده توسط موسسات دولتی، به یک جمع بندی دست یافت. برای مثال کاهش میزان زادوولد، نمایانگر پذیرش همگانی وسایل پیشگیری از بارداری، و سایر اشکال تنظیم خانواده و هم‌چنین کاهش نقش سنتی خانواده است. سریع‌ترین نرخ کاهش تولیدمثل که در دو دهه‌ی گذشته به ثبت رسیده، از آن ایران بوده است. با وجودی که بیش‌تر از نصف جمعیت زیر ۳۵سال هستند، میزان رشد سالانه جمعیت در ایران، از ۹/۳درصد در سال ۱۹۸۶ به ۲/۱درصد در سال ۲۰۱۲ کاهش یافته است.

همچنین سن ازدواج آقایان در سه‌‌دهه‌ی اخیر از ۲۰سال به ۲۸سال افزایش یافته و زنان ایرانی هم‌اکنون در سنین ۲۴ تا ۳۰‌سال ازدواج می‌کنند. یعنی ۵سال دیرتر از دهه‌ی گذشته.

بر اساس آمارهای رسمی ۴۰درصد بزرگ‌سالانی که به سن ازدواج رسیده‌اند در حال حاضر مجرد هستند. و هم‌زمان آمار طلاق سر به‌فلک کشیده که این میزان از ۵۰۰۰۰مورد طلاق ثبت‌شده در سال ۲۰۰۰ به ۱۵۰۰۰۰ در سال ۲۰۱۰ رسیده؛ یعنی سه‌برابر رشد کرده است.

هم‌اکنون در سراسر کشور از هر هفت ازدواج یک مورد به طلاق می‌انجامد. در شهرهای بزرگ‌تر این میزان به طرز چشم‌گیری بالاتر است. به عنوان مثال در شهر تهران، در 3/76 ازدواج یک مورد آن ختم به طلاق می‌شود که تقریبن برابر با میزان ۴۲درصدی طلاق در کشور بریتانیاست.

هیچ نشانه‌ای دال بر کاهش این روند وجود ندارد. در شش ماه گذشته میزان آمار طلاق افزایش یافته و این در حالی‌ست که آمار ازدواج به طرز چشمگیری رو به کاهش بوده است.

نحوه‌ی دسترسی ایرانیان به سکس و رابطه با جنس مخالف تغییری اساسی کرده که با دگرگونی نگرش نسبت به ازدواج و طلاق هم‌زمان بوده است. بر اساس پژوهشی که در دسامبر ۲۰۰۸ منتشر شد به نقل از مقام بلندپایه‌ای از سازمان جوانان، اکثریت پاسخ‌دهنده‌های مذکر به داشتن حداقل یک‌بار رابطه با جنس مخالف پیش از ازدواج اعتراف کرده‌اند. بعلاوه حدود ۱۳درصد از این روابط نامشروع به بارداری ناخواسته و سقط جنین انجامیده است. آمار متوسطی که برای یک نسل پیش، غیرقابل تصور بوده است.

کمی عجیب است پس از آن‌که مرکز تحقیقات سازمان جوانان در این پژوهش اخطار داده است علل اصلی طلاق بین زوج‌های ایرانی روابط ناسالم و انحطاط اخلاقی‌ست، در عین حال صنعت سکس زیرزمینی در دو دهه‌ی اخیر، موفق بوده است.

در اوایل سال ۱۹۹۰ فحشا در بیش‌تر شهرها و شهرستان‌ها به ویژه در تهران وجود داشته است اما کارگران سکسی عملن نامرئی و مجبور بودند بسیار مخفیانه عمل کنند. اکنون زمینه و شیوه‌ی فاحشگی در بیش‌تر شهرهای کشور دگرگون شده: یک چشمک، یک اشاره، بزن بریم.

اغلب، کارگران جنسی بی‌هدف در خیابان‌های خاصی پرسه می‌زدند و در انتظار یک مشتری بودند که تصادفی به تورشان بخورد. ۱۰سال پیش روزنامه‌ی انتخاب مدعی شد که تنها در تهران نزدیک به ۸۵۰۰۰فاحشه فعالیت می‌کنند. البته هیچ اتفاق‌نظری، هیچ آمار سراسری و یکدستی نسبت به تعداد فاحشه‌ها وجود ندارد.

به تازگی رییس سازمان تأمین اجتماعی ایران به بی‌بی‌سی گفت: «آمارهای حاضر هیچ نقش مثبتی در جامعه ندارد و در عوض تأثیر منفی روانی دارند و بهتر است در موردشان صحبت نکنیم.» عجیب است که با وجود مجازات‌های سخت‌گیرانه‌ی اسلامی برای زنان، در مورد عمل زنا، باز هم آمارهای موجود نشان می‌دهند که ۱۰ تا ۱۲ درصد از فاحشه‌های ایرانی متأهل هستند.

هنوز جای شگفتی بیش‌تری هست. زیرا همه‌ی کارگران جنسی در ایران مؤنث نیستند. طبق یک گزارش جدید، زنان مرفه میان‌سال و زنان تحصیل‌کرده‌ی جوان به روابط جنسی کوتاه‌مدت تمایل دارند. آنان در جستجوی کارگران سکسی مذکری هستند تا به ایشان خدمات شخصی و خصوصی برسانند.

البته نمی‌شود حکم کلی صادر کرد که ارزش‌های سنتی و اخلاقی کاملا از بین رفته است. اخلاق پدرسالارانه همچنان قدرتمند است و رفتارهای مذهبی و سنتی در بسیاری از شهرستانها و روستاها به قوت خود باقی است ولی این ادعا درست نیست که ابراز وجود رفتارهای جنسی جدید، فقط به طبقه‌ی متوسط در شهرهای بزرگ محدود می‌شود.

سئوال اساسی این است که موتور انقلاب سکسی ایران چیست؟ در وهله‌ی اول می‌توان به مواردی چون اقتصاد نابسامان، رشد شهرنشینی، وسائل جدید ارتباطی و افزایش گسترده‌ی جمعیت زنان تحصیلکرده به عنوان بخشی ازعاملان اصلی تغییرات جدید اشاره کرد. اما واقعیت این است که عوامل فوق در بسیاری از کشورهای خاورمیانه هم وجود دارد پس چرا موج عمومی در منطقه به سمت محافظه کاری اجتماعی در نوسان است اما ایران در جهت مخالف جریان، ابراز وجود می‌کند؟

به نظر می رسد باید برای یافتن جواب به تناقض بین مردم کشور و حکومتی که با شدت تمام به دنبال برقراری قوانین اخلاقی است، اشاره کرد. سخت گیری، جزمیت و قوانین خشک مذهبی که بر سیستمِ تنبیه و کنترل بنا شده است در عمل منجر به واکنش های افراطی جامعه و بروز آشکار تمایلات جنسی بدون زد و بند شده است.

از سال اولی که خمینی قدرت را به دست آورد، رژیم ایران به دنبال تبلیغ یک اخلاق عمومی بود که مقدم بر هر چیز، می‌خواست با تهیه قوانین رفتاری، مرز بین حریم عمومی و خصوصی شهروندان کشور را به هم بزند و همه را مطیع ارزش‌های خود نماید.

هدف و اصرار اصلی رژیم ایران در طی این سه دهه این بوده است که به هر شکل ممکن، از ایران یک تصویر و شخصیت مذهبی ارائه بدهد. به همین خاطر مدام، حقوق و آزادی های فردی را با به کارگیری قوانین مذهبی محدودتر کرده است.

جانشینان خمینی در طی ۳۴ سال گذشته با وجود استقرار قوانین سخت مذهبی، قادر به کنترل و تعمیم ارزش‌های خود نبودند. آنها نتوانستند مدینه فاضله ایی که آرزویش را داشتند بر پا کنند. ورشکستگی اخلاقی و مذهبی رژیم به واقعیتی تلخ‌تر تبدیل می‌شود وقتی که موقعیت شان در کنار بحران های اقتصادی و سیاسی قرار می‌گیرد که مدتهاست با آنها دست به گریبان است. این فشارها، در رفتار جوانان کشور، واکنش ایجاد کرده و آنان را برانگیخته است. تغییر عادت در روابط جنسی و مخالفت با ارزش‌های اخلاقی رژیم مذهبی، نوعی مقاومت منفی است که در سراسر ایران خود را بروز می‌دهد. با نفی ارزش‌های تبلیغ شده توسط حکومت، مردم، خوآگاه یا ناخوداگاه، حقانیت قانونی ریم را به زیر سؤال می‌برند.

اما رژیم مذهبی، ، از این باتلاق بیهوده، فاصله نمی‌گیرد، و هر بار سخت تر اصرار می‌ورزد که مردم را در برابر این قوانین منفور، به تمکین وادارد. رژیم نسبت به خطرات «روابط ناسالم» مدام هشدار می‌دهد، ولی با این اندرزهای بی خاصیت و تکراری، همواره نتیجه عکس می‌گیرد و فاصله اش با گرایش اعتراضی مردم، روز به روز بیشتر می‌شود.

انقلاب جنسی ایران، نه تنها رمق حکومت مذهبی را گرفته و آنها را از تاب و توان انداخته است بلکه با گسترش هر چه بیشتر فساد در جامعه،، مدینه فاضلهِ بنیاد گرایان را به تمسخر کشیده است.

Iran_Republika-Erotike_2

Image: Unknown photographer

باغ مخفی | آنتوان چخوف

Anton_Chekhov_3Graphic: Ghader Shafei

شبی تاریک در پائیز بود. بانکدار پیر در کتابخانه ی خود بالا و پائین می‌رفت و به خاطر می‌آورد که چگونه پانزده سال پیش در یک شب پائیزی میهمانی به راه انداخته بود. در آن جا مردان باهوش بسیاری حضور داشتند و در میانشان گفتگوهای جالب توجهی در جریان بود. آنها در میان مطالب مختلفی که در باره‌اش صحبت مي‌کردند به بحث در باره ی حکم اعدام رسیدند. بیشتر میهمانان که درمیانشان روزنامه نگاران و افراد روشنفکر بسیاری دیده می‌شد  با مجازات مرگ مخالف بودند. آنها این شیوه از مجازات را برای عصر خود دیگر معتبر نمی‌دانستند و معتقد بودند که روشی غیراخلاقی و نامناسب برای کشورهای مسیحی است. به باور بعضی از آنها مجازات اعدام را می‌بایست در همه جا با زندانی شدن برای تمامی عمر عوض می‌کردند.

یکی از میهمانان با بانکدار به مخالفت برخاست: « من با شما موافق نیستم. من شخصاً نه مجازات اعدام و نه زندان ابد را آزمایش کرده ام، اما اگر قرار است قضاوتی ماقبل تجربی شود، باید بگویم که حکم اعدام اخلاقی تر و انسانی تر از زندان ابد است. مجازات اعدام شخص محکوم را در جا می‌کشد، لیکن ماندن برای تمامی بقیه‌ی عمر در زندان او را به کندی به قتل می‌رساند. کدام دژخیمی انسانی تر است، آن که شما را در چند دقیقه به قتل می‌رساند یا آن دیگری که کشتن شما را در طی سالهای بسیاری به درازا می‌کشاند »؟

یکی از میهمانان چنین اظهارنظر کرد: « هردوی آنها به یک اندازه غیر اخلاقی اند، زیرا هردو یک هدف دارند: این که انسان را بکشند. حکومت که خدا نیست و این حق را ندارد که آن چیزی را بگیرد که اگر قرار باشد دوباره برگرداند نمي‌تواند ».

در میان میهمانان حقوق دان جوانی هم بود، مردی کم سن و سال که وقتی از او عقیده‌اش را پرسیدند چنین گفت: « حکم اعدام و زندان ابد هردو به یک اندازه غیراخلاقی اند، اما اگر قرار بود من میان حکم اعدام و حبس ابد یکی را انتخاب کنم، یقیناً دومی را برمی‌گزیدم. در هر حال زندگی کردن به هر صورتی بهتر از مردن است ».

در این میان بحث پرشوری به راه افتاد. بانکداری که در آن روزها جوان تر و عصبی تر بود، به ناگهان چنان هیجان زدگی به او دست داد که کنترلش را از دست داد. او با مشت بر روی میز کوبید و به مرد جوان با فریاد چنین گفت: « این واقعیت ندارد! با شما سر دو میلیون شرط می‌بندم که حاضر نخواهید بود حتی برای پنج سال زندان انفرادی را تحمل کنید ».

مرد جوان پاسخ داد: « اگر شما به جد چنین مي‌گوئید، من شرط را می‌پذیرم، اما نه پنج سال بلکه پانزده سال می‌مانم ».

بانکدار با فریاد گفت: « پانزده؟ قبول است! آقایان محترم، من دو میلیون برای شرط بندی می‌گذارم ».

مرد جوان گفت: « شما دو میلیون خود را به خطر می‌افکنید و من آزادی ام را »!

و این شرط بندی احمقانه و نامعقول به اجرا گذارده شد! بانکدارِ سبکسر و بد ادا، که احتمال باخت و پرداخت دو میلیون را نمی‌داد از شرطی که بسته بود بسیار خوشنود می‌نمود. به هنگام صرف شام جوان را دست انداخته و چنین گفت: « مرد جوان، در حالی که هنوز هم فرصتی باقی است در باره‌اش بیشتر اندیشه کنید. برای من دو میلیون مبلغ ناقابلی بیش نیست، اما شما سه یا چهار سال از بهترین دوران زندگی خود را از دست می‌دهید. من مي‌گویم سه یا چهار، زیرا بیشتر از آن را تاب تحمل ندارید. مرد اندوهگین، این را هم فراموش نکنید که تحمل حبس داوطلبانه به مقدار زیادی دشوار تر است تا حبس اجباری. این فکر که شما حق آن را دارید تا هرلحظه که بخواهید دوباره به دنیای آزاد وارد شوید تمامی زندگی شما را در زندان زهرآگین می‌کند. برایتان متأسفم »!

و حالا بانکدار که برای خودش در کتابخانه بالا و پائین می‌رفت و تمامی این ها را به خاطر می‌آورد  از خود پرسید: « هدف از شرط بندی چه بود؟ فایده‌اش چه بود که آن مرد پانزده سال از زندگی اش را از دست بدهد و من دو میلیون را دور بریزم؟ آیا این می‌تواند ثابت کند که مجازات اعدام بهتر یا بدتر از حبس ابد است؟ خیر، هرگز. همه‌اش بی معنی و مهمل است. از جهت من این بوالهوسی مردی لوس بارآمده بود و از جهت آن جوان حرص و طمع برای پول . . . ».

سپس به خاطر آورد که آن شب چگونه ادامه یافته بود. چنین تصمیم گرفته شد که آن مرد جوان می‌بایست سالهای اسارتش را تحت نظارت شدید در یکی از اتاقک های باغ بانکدار بگذراند. و چنین موافقت شده بود که او برای مدت پانزده سال نباید آزاد باشد تا بتواند از آستانه ی آن اتاقک بیرون آید، یا انسان ها را ببیند، صدای آدم ها را بشنود، یا نامه ای و روزنامه ای دریافت کند. به او اجازه داده شده بود که یک آلت موسیقی و چندین کتاب همراه داشته باشد و به او اجازه داده شده بود تا نامه بنویسد، شراب بنوشد و سیگار دود کند. در چارچوب شرایط آن قرارداد تنها ارتباطی که او می‌توانست با جهان خارج داشته باشد توسط پنجره ای کوچک بود که برای همین منظور درست شده بود. او می‌توانست هرچه را که می‌خواست داشته باشد – کتاب، موسیقی، شراب و از این قبیل – به هر مقدار و آنهم با نوشتن یک درخواست، اما آنها را فقط می‌بایست از طریق همان پنجره دریافت کند. در قرار داد تمامی جزئیات حال هرچقدر هم ناچیز که باعث می‌شدند حبس او اکیداً انفرادی باشد در نظر گرفته شده بود و او را موظف ساخته بود که در آنجا مقیم باشد – دقیقاً – برای مدت پانزده سال، که از ساعت دوازده در 14 نوامبر 1870 آغاز می‌شد و در ساعت دوازده 14 نوامبر سال 1885 خاتمه می‌یافت. کوچکترین تلاش مرد جوان برای تخطی از شرایط حتی اگر دو دقیقه قبل از خاتمه‌ی مدت قرار داد می‌بود بانکدار را از پرداخت آن دو میلیون به او معاف می‌ساخت.

زندانی در اولین سال حبس خود و تا آنجا که از یاداشت های کوتاه او مي‌توان قضاوت کرد از تنهایی و افسردگی رنج بسیاری برد. صدای پیانو را که از اتاقک او می‌آمد می شد به طور مداوم و برای روزها و شب ها شنید. او از کشیدن دخانیات و نوشیدن شراب خودداری کرده بود. او نوشت که شراب آرزوها را تهییج می کند و آرزوها بدترین دشمن زندانی هستند و علاوه بر آن هیچ چیز نمی‌توانست ملالت بارتر باشد از نوشیدن شراب خوب و ندیدن انسانی دیگر. و دخانیات هوای اتاق را خراب می‌کند. در سال اول کتاب هایی که او درخواست می‌کرد در درجه‌ی اول موضوعاتی با محتوای سبک بودند، داستان های بلند با طرحی عاشقانه و پیچیده، حکایت هایی شورانگیز و افسانه ای و از این قبیل.

در سال دوم دیگر صدای پیانو از درون اتاقک او به گوش نمی‌رسید و زندانی فقط در جستجوی آثار کلاسیک بود. در سال پنجم دوباره صدای موسیقی به گوش می‌رسید و زندانی سفارش شراب داد. کسانی که او را از میان پنجره می‌دیدند تعریف کردند که تمامی آنچه او طی آن سال انجام داده بود کاری نبود مگر خوردن و نوشیدن و دراز کشیدن بر روی تختخواب و گاهی خمیازه‌ای کشیدن و با خود با خشم سخن گفتن. او دیگر کتابی نخواند و فقط گاهی شبها می نشست و می‌نوشت. او ساعت های زیادی را به نوشتن می‌گذراند و به هنگام صبح تمامی آنها را پاره پاره می‌کرد. چندین بار نیز صدای گریه ی او شنیده شده بود.

در نیمه ی دوم سال ششم زندانی مشتاقانه شروع به آموزش زبان، فلسفه و تاریخ نمود. او با شور و شوق فراوان اوقات خود را به طور کامل به این مطالعاتش اختصاص داد – به طوری که بانکدار مجبور بود که مرتب به دنبال کتاب هایی بگردد که او سفارش می‌داد. در طی چهار سال ششصد جلد کتاب بنا به سفارش او فراهم شده بود. در طی همین دوران بود که بانکدار چنین نامه ای از زندانی دریافت نمود:

« زندانبان عزیز من، من این نامه را برایتان در شش زبان مختلف می‌نویسم. آنها را به کسانی نشان دهید که با این زبانها آشنایی دارند. بگذارید که آنها نامه ها را بخوانند. اگر آنها حتی یک اشتباه هم در آنها پیدا نکردند من از شما استدعا می کنم تیری در باغ شلیک کنید. این تیر به من نشان خواهد داد که تلاش های من بیهوده نبوده است. نوابغ تمامی دوران ها و کشورها به زبانهای متفاوتی سخن می‌گفتند، اما در درون سینه هایشان یک شعله ی واحد است که می‌سوزد. آه، که اگر می‌دانستید اکنون  روح من چه شادمانی اسرارآمیزی را از این که می‌تواند آنها را بفهمد احساس می‌کند »! آرزوی زندانی اکنون برآورده شده بود. بانکدار دستور داد که دو گلوله در باغ شلیک کنند.

سپس بعد از گذشت دهمین سال زندانی به طور ثابت در کنار میزش نشسته و تنها کاری که می‌کرد خواندن انجیل بود. به نظر بانکدار غریب می‌آمد که مردی که فقط طی چهار سال ششصد جلد کتاب آموزشی را فراگرفته است چرا باید یکسال از عمر خودش را برای کتابی کم حجم که درک آن ساده است تلف کند. الهیات و تاریخ دین کتابهایی بودند که به دنبال انجیل آمدند.

زندانی در دو سال آخر از حبس خود مقدار قابل توجهی کتاب را به طور اتفاقی انتخاب و می‌خواند. در یک زمان او مشغول مطالعه ی علوم طبیعی بود و سپس کتاب هایی از بایرون و شکسپیر تقاضا نمود. یاداشت هایی دیده شدند که او در آنها در یک زمان سفارش کتابهای شیمی و راهنمای پزشکی  و یک داستان بلند و چندین رساله ی فلسفی و الهیاتی را داده بود. نوع مطالعه ی او این تصور را القاء می‌نمود که گویی او انسانی است گرفتار در تکه پاره های کشتی شکسته ی خود و سرگردان در آب های شناور است و تلاش می‌کند زندگی خودش را حریصانه با چنگ انداختن به یک تیرک و سپس به تیرکی دیگر نجات دهد.

2

بانکدار پیر تمامی این ها را از نظر می گذراند و با خود فکر می‌کرد: « فردا ساعت دوازده او دوباره آزادی خود را بدست می‌آورد. بر اساس قراری که گذاشته بودیم من باید به او دو میلیون پرداخت کنم. اگر این کار را بکنم، دیگر کار من تمام است: من به طور تمام و کمال ورشکسته و بیچاره می‌شوم ».

پانزده سال پیش از این ثروت میلیونی اش آن قدر زیاد بود که فراتر از توان محاسبه اش می‌نمود. اکنون او از آن بیم داشت تا از خود پرسش کند که کدام یک بیشتر است، بدهی ها یا دارایی‌هایش. ریسک های خطرناک مالی در بازار سهام، سرمایه گذاری‌های بی حساب و کتاب و تحریک پذیری‌هایی که او نتوانسته بود حتی در سالهای پیشرفت از آنها گذر کند هرکدام به سهم خود باعث افول بخت  و دارایی او شده بودند و میلیونری که زمانی مغرور، بی باک و متکی به خود بود اکنون بانکداری درجه متوسط شده بود و از هر افزایش و نزول در سرمایه گزاری هایش در خود می‌لرزید. پیر مرد در همان حالی که موهایش را از نا امیدی چنگ می‌زد غرغر کنان گفت: « ای شرط بندی لعنتی! چرا مردک در این سالها نمرد؟ او اکنون فقط چهل سال دارد. و تا آخرین دار و ندارم را از من خواهد ربود. او سپس ازدواج کرده و از زندگی‌اش لذت می‌برد و در بازار بورس به ریسک کردن می‌پردازد در همان حالی که من باید با حسادت و همچون یک گدا ناظر خوشبختی او باشم و هر روزه از او همان جمله ی تکراری را بشنوم: من این خوشبختی را که امروز از آن برخوردارم به شما مدیون هستم، حال بگذارید من به شما کمک کنم! خیر، این دیگر قابل تحمل نیست! تنها راه برای نجات یافتن از ورشکستگی و بی آبرویی مرگ آن مرد است ».

بانکدار می‌شنید که زنگ ساعت سه به صدا درآمده است. در خانه همه در خواب بودند و از خارج هیچ صدایی شنیده نمی‌شد مگر خش خش بادی که در برگهای درختان افتاده بود. او در حالی که سعی داشت صدایی از خود درنیاورد از درون یک گاوصندوق ضد آتش کلید اتاقی را بیرون آورد که برای مدت پانزده سال همچنان بسته مانده بود. سپس پالتوی خود را به تن کرده و از خانه خارج شد.

در باغ همه جا تاریک و سرد بود و باران به کندی می‌بارید. باد خنک و مرطوبی در حال به سرعت گذشتن از میان باغ بود، زوزه می‌کشید و برای لحظه ای هم به درختان استراحت نمی‌داد. بانکدار هرچقدر به چشمانش فشار آورد نه زمین را توانست تشخیص دهد و نه تندیس های سفید را و نه حتی خود اتاقک و درخت ها را. وقتی به نقطه ای رسید که اتاقک در آنجا قرار داشت دو بار نگهبان را صدا زد، اما پاسخی نیامد. چنین به نظر می رسید که او جایی در آشپزخانه یا گلخانه از شر هوای بد پناه گرفته و لابد به خواب رفته است.

پیر مرد با خود اندیشید: « اگر دل و جرئت انجام تصمیمی را که گرفته ام داشته باشم، اول از همه به نگهبان سوء ظن پیدا می‌کنند ».

او در تاریکی به دنبال پله ها و در گشت و وارد راه ورودی اتاقک گردید. آنگاه کورمال کورمال به جلو رفت تا به یک دالان کوچک رسید و کبریتی آتش زد. هیچ کس آنجا نبود، اما تختخوابی دیده می‌شد که در آن از رختخواب اثری نبود و در یک گوشه بخاری تیره رنگ از جنس چدن دیده می شد. مهر و مومی که بر روی در اتاق زندانی زده شده بود همچنان سالم بود.

هنگامی که کبریت خاموش شد، پیر مرد که از شدت هیجان می‌لرزید از درون پنجره ی کوچک دزدکی نگاهی به داخل انداخت. در اتاق زندانی شمعی با نور ضعیف روشن بود و خود او در پشت میزی نشسته بود. از خود او بجز پشتش، موی سرش و دستانش چیز دیگری پیدا نبود. چند کتاب باز بر روی میز، بر روی دو صندلی ساده و بر روی فرش نزدیک میز قرار داشتند.

پنج دقیقه به همان ترتیب گذشت، اما زندانی از جای خود کوچک ترین تکانی هم نخورد. پانزده سال حبس به او آموخته بود که آرام بنشیند. بانکدار با انگشتش ضربه‌ای به پنجره زد، و زندانی به عنوان پاسخی به او هیچ گونه حرکتی نکرد. آنگاه بانکدار با احتیاط مهر در را شکست و کلید را در قفل قرار داد. سپس قفل زنگ زده صدایی ناهنجار از خود بیرون داد و ناله ی غژغژ کننده ی در بلند شد. بانکدار انتظار داشت که بلافاصله صدای پا و فریادی از شگفتی را بشنود، اما سه دقیقه گذشتند و درون اتاق همچنان ساکت و آرام بود. او تصمیم گرفت که داخل شود.

در پشت میز مردی که شباهتی به انسان های معمولی نداشت بی حرکت نشسته بود. او در واقع اسکلتی بود که پوستش را محکم بر روی استخوان هایش کشیده بودند، با موهای مجعدی شبیه به زنها و ریشی درهم. صورتش زرد بود با ته مایه ای به رنگ خاک، گونه هایش فرو رفته بودند، پشتی دراز و باریک داشت، و دستش که کله ی پرپشت از مویش را بر روی آن تکیه داده بود چنان لاغر و ظریف بود که نگاه کردن به آن هولناک می‌نمود. در طی سالهای دراز حبس اکنون قسمت هایی از موهایش در حال تبدیل به رگه هایی به رنگ سفید و نقره ای بودند و چنانچه کسی به چهره ی نحیف او که شبیه پیرمردها شده بود می نگریست غیر ممکن بود بپذیرد که او فقط چهل سال سن دارد. در آن لحظه او خواب بود . . . بر روی میز و در برابر سرِ خم شده اش برگه ی کاغذی قرار داشت که بر روی آن به خط خوش چیزی نوشته شده بود.

بانکدار با خود می اندیشید: « موجود بدبخت! او خواب است و به احتمال بسیار خواب میلیون هایش را می بیند. و فقط کافی است که من این مرد نیمه جان را بگیرم، بر روی تختخواب بیندازم، به سهولت با فشار یک بالش جلوی نفس کشیدنش را بگیرم و حتی دقیق ترین کارشناس هیچ نشانه ای از مرگی که در اثر خشونت ایجاد شده باشد نخواهد یافت. اما بگذار اول آنچه را که او اینجا نوشته است بخوانم . . . ».

بانکدار برگه ی کاغد را از روی میز برداشت و شروع به خواندن کرد: « فردا در ساعت دوازده من دوباره آزادی خود را به دست می‌آورم و اجازه معاشرت با دیگر انسان ها را خواهم داشت، اما قبل از آن که این اتاق را ترک کنم و نور آفتاب را ببینم فکر می کنم ضرورت دارد تا چند کلامی با شما سخن گویم. من با وجدانی پاک در پیشگاه خداوند که شاهد من است به شما می‌گویم که من آزادی و زندگی و سلامتی و همه ی آن چیزهایی را که در کتاب هایتان به عنوان چیزهای خوب جهان به حساب آورده شده است حقیر می‌شمرم ».

« پانزده سال است که من با علاقه ی تمام زندگی این جهانی را مطالعه می‌کنم. البته درست است که من نه زمین را دیده ام و نه انسان هایش را، اما من از کتاب های شما شراب های دلپذیر نوشیدم، ترانه هایی خواندم، در جنگل ها گوزن ها و گرازهای نر شکار کردم، با زنان عشق ورزی نمودم . . . زیبایی هایی به لطیفی ابرها که توسط جادوی شاعران و نوابغ شما خلق شده اند شبها به دیدار من آمدند و درگوش هایم قصه های شگفت انگیزی نجوا کردند و مغز مرا دچار چرخش و فعالیت شدید نمودند. در کتاب های شما من به قله های البرز و مون بلان صعود کردم و از آنجا دیدم که چگونه خورشید از پشت افق سربرمی آورد و تماشا کردم که به هنگام غروب به چه سان آسمان، اقیانوس ها و قله های کوه ها را با طلا و رنگ سرخ نور باران می‌کند. و از آنجا نور خیره کننده ی آذرخش ها را در بالای سرم دیدم و شکافته شدن و از هم جدا شدن ابرهای توفان زا را. من جنگل ها، مزارع سرسبز، رودخانه ها، دریاچه ها و شهرها را تماشا کردم. من آواز خواندن پری های دریایی را شنیدم و نغمه ی نی های چوپانان را. من بال های دیو های زیبا روی را لمس کردم که که به زمین آمده بودند تا با هم در باره ی خدا صحبت کنیم . . . در کتاب های شما من خود را به درون گودال های بی انتها پرتاب نمودم، معجزه هایی به انجام رساندم، انسان هایی را به هلاکت رساندم، شهرهایی را با خاک یکسان کردم، در مورد دین های تازه ای وعظ کردم، امپراتوری های بزرگی را فتح نمودم . . . ».

« کتاب های شما بودند که به من حکمت و فرزانگی بخشیدند. تمامی اندیشه های نا آرامی که در تمامی اعصار در مغز انسان ها به کمال رسیده بودند در یک قطب نمای کوچک در مغزم به هم فشرده ومتراکم شدند. اکنون می‌دانم که من از تمامی شما آگاه تر هستم ».

« و با این وجود من کتاب های شما را خوار می‌شمرم. برای من فرزانگی و نعمت های این جهان ارزشی ندارند. همه ی آنها بی فایده، ناپایدار، فریبنده و همچون سراب اغوا کننده اند. شما شاید مغرور، دانا و زیبا باشید اما در هر حال مرگ شما را از صحنه ی گیتی چنان محو می‌کند که گویی شما بیشتر از یک موش که در سوراخی پنهان شده است نیستید، و بالاخره یک روز اعقاب شما، سرگذشت شما و خلاقیت های فناناپذیرتان همه همراه هم با کره ی خاکی که در آن زندگی می کنیم نابود می‌شوند.

« شما عقل و منطق خود را از دست داده و راه عوضی را می‌پیمائید. شما دروغ را به جای حقیقت می‌گیرید و زشتی را به جای زیبایی. شما شگفت زده خواید شد چنانچه با توجه به رویدادهایی غیرعادی و عجیب مشاهده کنید که به ناگهان بر روی درختان میوه قورباغه و مارمولک به جای سیب و پرتقال به بار می نشینند و یا چنانچه گل های رز رایحه ای مانند بوی عرق اسب بدهند. و من نیز از شما شگفت زده ام که آسمان را با زمین معاوضه کرده اید. نمی خواهم علت این کار شما را بدانم ».

« برای آن که در عمل به شما ثابت کنم تا چه اندازه همه ی آنچه را که شما می‌پرستید و به دنبالشان هستید در نظر من حقیر و بی ارزش هستند، من از آن دو میلیونی صرف نظر می‌کنم که زمانی رویایش را همچون رویایی از یک بهشت برین در سر می‌پروراندم و اکنون از آن بیزارم. برای آن که خود را از حق گرفتن آن پول محروم سازم می‌خواهم پنج ساعت قبل از مدت تعیین شده اینجا را ترک کنم و به این ترتیب قرارداد را نقض نمایم . . . ».

هنگامی که بانکدار نامه ی زندانی را خواند برگه ی کاغذ را بر روی میز گذارد، سر این مرد عجیب را بوسید و در حالی که اشک می‌ریخت از اتاقک بیرون رفت. در هیچ زمان دیگری، حتی هنگامی که در بازار بورس مبالغ سنگینی را از دست داده بود چنین حالت خفت و خواری نسبت به خود احساس نکرده بود. هنگامی که به خانه ی خود رسید، بر روی تخت دراز کشید اما برای ساعت ها عواطف و احساسات مانع از بخواب رفتنش گردیدند.

روز بعد نگهبان با عجله و با صورتی رنگ پریده وارد شد و به او گزارش داد که او آن مرد را دیده است که از  پنجره ی اتاقک بیرون آمده و داخل باغ شده، سپس به سوی دروازه باغ رفته و آنگاه از نظر ناپدید شده است. بانکدار به سرعت از جایش بلند شد و همراه نگهبان به طرف اتاقک رفت و یقین حاصل کرد که زندانی فرار کرده است. آنگاه او برای جلوگیری از هرگونه شایعه نوشته ای را که در آن از دریافت دو میلیون چشم پوشی شده بود از روی میز برداشت و هنگامی که به خانه رسید آن را در گاو صندوق ضد حریق پنهان کرد.

برگردان علی محمد طباطبایی

تکامل آدم و حوا | قادر شافعی

یادم نیست از استالین چه خواندم که به نفی استالینیسم رسیدم.

یادم هست «رفقایم» آنقدر بجا و بیجا از لنین نقل قول کردند که به نفی لنینیسم رسیدم.

این روزها خلاقیتم گل کرده… کم‌کم به نفی داروینیسم می‌رسم!

بر اساس تئوری من، آدم و حوا در ابتدای خلقت، لخت بودند. رشد موهای سر حوا و ریش آدم در طی زمانی بس طولانی منجر شد به تغییرات فرهنگی.

بدم نیامد! اگر این تغییرات نبود، چه سوژه‌ای برای طراحی‌م پیدا می‌کردم؟!

Image

Graphic: Ghader Shafei

احمد غلامی | برادران کارامازوف

جمشيد چربی

سه چهار روز، سر و کله‌اش پيدا می‌شد و يک‌دفعه غيبش می‌زد. وقتي پيدايش می‌شد خاکی و کثيف و کفش‌هايش روغنی بود. بعضی‌ها گمان می‌کردند شاگرد شوفرِ تريلی يا کاميون است، می‌رود پول به جيب می‌زند و برمی‌گردد اما اين‌طور نبود. وقتی ازش پرسيدم؛ «شاگرد شوفری؟» با تعجب گفت؛ «نه؛ چطور مگه…» گفتم؛ «آخه يکدفعه گم می‌شی بعد که ميای لباس‌هات کل و کثيفه.» سکوت کرد. يعنی چيزی نگفت.

با مادرش توی خانه‌يی به اندازهٔ قوطی کبريت زندگی می‌کردند. پدرش زندان بود. يعنی دو سه ماهی بيرون بود و يکي دو سالی تو. به بودن و نبودنش همهٔ اهل محل عادت کرده بودند. وقتی می‌ديدند دارد می‌رود نان بگيرد بعد از ماه‌ها دوری، اصلاً تعجب نمی‌کردند و طوری با او احوال‌پرسی می‌کردند که انگار همين ديروز او را ديده‌اند. توی اين بودن‌ونبودن‌ها هم پسر جای پدر پا گذاشته بود اما عجيب بود که اصلاً اهل خلاف نبود، حتی سيگار هم نمی‌کشيد. بودن‌ونبودنش همه را کلافه کرده بود. از مادرش پرسيديم، گفت؛ «ننه اگر شما فهميدی به من هم بگيد…» سر همين کثيف و روغنی‌بودنش بود که ملقب به لقبِ «جمشيد چربی» شد. روزی مادرش سراسيمه آمد در خانه و گفت؛ «مادر، خدا خيرت بدهد، منو تا پاسگاه نعمت آباد می‌بری…» پاسگاه نعمت‌آباد توی جادهٔ قديم ساوه بود. لباس و کفش هايم را پوشيدم و با پيرزن بيچاره که هن‌وهن‌کنان دنبالم می‌آمد سوار وانت شديم و رفتيم پاسگاه نعمت آباد. دَمِ غروب بود که رفتيم تو. رئيس پاسگاه وقتی حال نزار پيرزن را ديد، گفت؛ «مادر کی به شما گفته بياين…»

پيرزن گفت؛ «به سفارش پسرش سربازی آمده در خانه.»

رئيس پاسگاه رفت و براي پيرزن آب آورد و فرياد زد؛ «سرکار رسولی، برو اون پسرو رو بيار…» جمشيد چربی را که آوردن، نشست روی صندلی کنار ميز رئيس و زل زد به من. انگار از مادرش می‌پرسيد؛ «اينو واسه چی آوردی؟»

پيرزن گفت؛ «سرکار، چکار کرده…»

رئيس پاسگاه گفت؛ «هيچي مادر…» هي اين دوروبرا ول می‌گرده، جرمی نکرده. بهش گفتم اينجا پرسه نزنه ولی گوشش بدهکار نيست…»

پيرزن گفت؛ «شما به بزرگي خودتان ببخشيد سرکار…» بعد بلند شد و دست پسرش را گرفت و کشيد. گفت؛ «پاشو…» جمشيد چربی، انگار که مادرش مسئول آزادی اوست دنبالش راه افتاد. رئيس پاسگاه هم هيچی نگفت. زير سبيلی خنديد و گفت؛ «سرکار رسولی، بذار برند…» برگشتيم خانه.

پيرزن می‌خواست به زور مرا ميهمان کند. اما جمشيد چربی روی خوش نشان نداد. من هم نرفتم. فردای آن روز توی خيابان ديدمش. پاکشان داشت می‌رفت سمت پاسگاه. دنبالش راه افتادم. از خانه ما تا پاسگاه ده کيلومتری راه بود. پياده می‌رفت، من هم دنبالش. آن قدر توی خودش بود که حتی فاصله‌ام را با او حفظ نمی‌کردم. رفت و رفت و بدون واهمه از پاسگاه از روبه روی آن گذشت و انداخت توی کوچه باغی و رفت تا ته کوچه. از آنجا دشتی وسيع بود با درخت های سپيدار و باغی سرسبز در چشم انداز. يک کانتينر قراضه هم بود در گوشهٔ ديواری کاهگلی. جمشيد چربی رفت توی کانتينر و با يک صندلی چوبی آمد بيرون، با کتاب برادران کارامازوف در دست.

حدود يک ساعت کتاب خواند. کتاب را برد گذاشت داخل کانتينر و دوباره آمد بيرون و رفت طرف باغ. دويدم توي کانتينر را نگاه کردم. پتوی کهنه‌ای کفِ آن بود. کتابخانه‌يی پر از کتاب گوشهٔ ديگر بود. گازی يک شعله با کتری و قوری، يک زندگی دنج که در رؤيا هم نمی‌ديدم. از باغ که برگشت، نان و گوجه فرنگی و ميوه داشت. رفت تو و مدتی بعد دوباره با ليوانی چای برگشت و نشست روی صندلی، مشغول خواندن کتاب برادران کارامازوف شد. برگشتم. سه روز از جمشيد چربی خبری نبود. بچه‌ها هرگز سراغ او را نمی‌گرفتند ولي من می‌دانستم کجاست. بعد از انقلاب، تویِ همان شلوغی‌های اول انقلاب، جمشيد چربی گم و گور شد و ديگر هرگز پيدايش نشد. مادرش مرد. پدرش بارها رفت زندان و آمد بيرون. دست آخر خانه را فروخت و خيابان‌گرد شد.

جمشيد چربی در تاريخ پرفراز و نشيب آدم‌ها بدون اين‌که حتی مجموعاً پنج هزار کلمه حرف زده باشد چون سوزنی در کاهدان تاريخ گم شد.

farting-Pieter Bruegel
Artwork: farting-Pieter Bruegel

پابلو نرودا pablo neruda

Image
به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتي نگذاری ديگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،
دوری كنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت‌ يا عشقت شاد نيستی،
آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی ،
اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،
كه حداقل يك بار در تمام زندگيت
ورای  مصلحت‌انديشی بروی.
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

پابلو نرودا