چه کسی دلقک مرا جابجا کرد؟

این روزها کمتر فکر می‌کنم. پشت هر فکری، یک انتخاب است که مؤثر از اختیار است. بی‌پرده و سرراست بگویم که اختیار ندارم. همه چیز پشت سر هم می‌آیند و من مجبورم که مثلاً در فلان ساعت، فلان کار را انجام دهم و راه چاره‌ی دیگری ندارم. یعنی به راه چاره‌ی دیگر، حتی فکر هم نمی‌کنم. الان که نگاه می‌کنم، به چیزی به نام قدرت اختیار بدگمان شده‌ام.

الان که اینجا نشسته‌ام، کمی دورتر ممکن است یک زلزله بیاید، یا اصلاً چرا زلزله؟ بخاری نفتی بسوزد. همین می‌شود که صحبت من با رفیق چیک تو چیکم، تحلیل وقایع  و تأثیرات این حادثه بشود و مثلاً از صحبت مهمی که قرار بود یک ایده‌ی تجارتی خوب بدهد و من را از زندگی داخل یک خانه‌ی فکسنی 150متری به یک ویلای فوق‌العاده برساند، بازدارد.

اصلاً چرا بنشینم و غبطه‌ی یک زندگی رویایی را بخورم. ممکن بود صحبتمان به مسائل باریک و ناموسی برسد و رگ غیرتمان باد کند و در پی این واقعه بزنیم دهن هم را سرویس کنیم؛ بعد از آن تا مدت‌ها دنبال دادگاه و لشکرکشی و انتقام‌گیری باشیم و خلاصه به قسمت بد و تخمیِ ماجرا برسیم.

ممکن بود همین امروز که پدرم زنگ زد و مرا احضار کرد و من به خاطر امتحانی که بعدازظهرش داشتم و مجبور بودم خودم را داخل دانشگاه محبوس کنم؛ اتفاق مهمی در مسیرِ دانشگاه تا خانه منتظر من بود. ممکن بود یکی را ببینم که تا یکسال پی‌اش باشم، مرا از همه چیز دور کند و به گوه خوردن بکشاند. شاید هم...

اصلاً نمی‌دانم! چرا من امروز اینقدر به خودم می‌پیچم و اینقدر خودم را ضعیف می‌پندارم؟ خب خیلی چیزها دست خودم است. اینکه همین الان جمله‌ام را با چیزی تمام کنم. همین الان بنویسم من چقدر گوه شده‌ام یا می‌توانم تمام این متن را پاک کنم و از تعریف‌هایی که مادرم از من می‌کند و بعضی وقت‌ها خودم هم به خودم شک می‌کنم؛ بنویسم و شما هم بگویید: اوه، عجب آدم کول و باکلاسی است این پسره! واقعاً چرا؟ چرا بگویم که این مدت حتی نمی‌توانم ساعت ناهار خوردن خودم را هم انتخاب کنم؟ این که بگویم، قدرت اختیارم به این حد رسیده و اینقدر لگدمال شده که فقط می‌توانم تصمیم بگیرم وقت پی‌پی کردن، سرپا باشم یا نشسته؟

اصلاً راستش را بخواهید، حقیقت اینست که تمام این نوشته را هم بدون اینکه فکر کنم نوشتم. کلمات پشت سر هم آمدند. وگرنه قرار بود در مورد یک چیز دیگری بنویسم. از همان چیزهایی که هر دفعه می‌نویسم... دوست داشتم کلاس امروزمان را تعریف کنم و بگویم که چه بلایی سر ما دانشجوهای مملکت آمده. چقدر قدرت علمی‌مان پایین آمده و چقدر قدرت طنزمان افزایش یافته. دوست داشتم پیشنهاد کنم که به خارج از کشور دلقک صادر کنیم.

ای بابا... نمی‌دانم چرا به اینجا رسیدم. همه مشکلات از اولین جمله شروع شد. راستش را بخواهید، برای نوشتن تمام چیزهایم، مشکل من شروع نوشته است. مشکل هم فقط برای شروع نوشته در وبلاگم نیست... در تمام امتحانات یا سؤالی را حل کرده‌ام یا نکرده‌ام، حد وسطی ندارد. یعنی مشکل سؤالاتی که نمی‌توانم جواب دهم، فقط شروع آن‌هاست.

تازه از این‌ها هم بگذریم. مشکل دیگری هم هست که شما می‌بینید و شاید هم می‌دانید. بحثم چه بود و چه شد؟ ذهنم انقدر داغون و تخمی شده که به ناکجا می‌رسد. این هم مشکل حاد دیگر من است.

کجا بودیم؟ بحث در مورد جبر بود. بله جبر... اصلاً جبر را هم ول کنم. بگذارید حالا که نوشته دارد تمام می‌شود، یک چیزی بگویم که حداقل بعد این همه جمله بافتن، خودم هم خالی شده باشم: خنده‌ی روی لب مردمان داخل خیابان آزارم می‌دهد... من نمی‌توانم بخندم. حداقل این روزها نمی‌توانم بخندم!

درخشش نیمه‌ی تاریک یک جوان سالخورده

هیچ چیز تازه‌ای نیست...

یکنواختی و قابل پیش‌بینی بودنِ روزمرگی‌هایم آزار دهنده است. دوست دارم وقتی به خانه می‌آیم، از تعجب شاخ در بیاورم. مثلاً ببینم پدرم کف‌گیر بدست آمده تا برنامه‌ی تلویزیونی مورد علاقه‌اش را ببیند و مادرم آچار به دست، به جانِ شیرآلات خانه افتاده است...

نمی‌دانم چرا به این چیزها فکر میکنم! تمام این فکرها وقتی تنها هستم به سراغ من می‌آیند. تمام این سال را از همین حالا می‌توانم پیش‌بینی کنم و همین بی‌انگیزگی است که هیچ‌وقت دوران پیری را جلوی خود نمی‌بینم. همین امروز بود که دختر کوچکی پشت صف عابر بانک به من خیره شده بود و سر تا پایم را با دقت نگاه می‌کرد. حالا که اینجایم، دوست دارم بدانم در آنحال به چه چیزی فکر میکرد. شاید به اینکه سر و رویم از عرق خیس بود و دنبال دلیلش بود... شاید آشفتگی من برایش تازگی داشت و شاید هم از اینکه چشمهای خودم را بخاطر نور آفتاب مچاله کرده بودم، تعجب کرده بود. بله! دقیقاً همین بود چرا که وقتی چهره‌ام را باز کردم و به او خندیدم، نگاهش را برگرداند، پیش مادرش رفت و دیگر حتی نگاهم نکرد...

امروز برایم هیچ چیز دیگری تازه نبود، همه‌اش تکراری بود. تمام حرف‌هایی را که امروز می‌زدم، حفظ بودم و حتی به آنها فکر هم نمی‌کردم و بی‌اختیار ادامه می‌دادم. این‌ها همان بحث‌های همیشگی بودند. بحث‌های تاریک و بی‌سرانجام در مورد سیاست و اراجیفی در مورد جامعه‌ی خاکستری. برای من نوشتن در مورد اجتماع و سیاست آزاردهنده است. نوشتن در مورد این چیزها تکرار همان چیزهایی است که روزی ده بار می‌شنوم و درباره‌یشان بحث می‌کنم. می‌خواهم حداقل اینجا چیز تازه‌تری بنویسم...

مثلاً درباره‌ی همان دخترک کوچولوی موبور! یا شاید در مورد دختر بزرگتری که کنارش بود و مطمئنم خواهرش بود. دوست دارم در مورد مانتوی روشنِ خوشگلش بنویسم. اینکه وقتی می‌خندید چه خاطره‌ای در دلم تازه می‌شد. اینکه وقتی پیرمرد پشت سرم، سو و جهت چشمان مرا دنبال می‌کرد، دنبال چه بود... به گمانم ته دلش دوست داشت همان جوان هیزی باشم که او فکرش را می‌کرد و دقیقاً به همان چیزی خیره شده باشم که او برایش جالب بود. دوست داشت بداند دقیقاً به کجای دختر مو بور نگاه می‌کنم...

اینها همان چیزهایی هستند که دوست دارم در موردشان بنویسم و آن را با مضحک‌ترین جمله‌هایی که بلدم به تصویر بکشم، اما نمی‌توانم! نمی‌توانم همین جملات و تصویرهایی که از آن‌ها در ذهنم مانده است را به هم بچسبانم. این ضعف من است! نوشتن در مورد سیاست و حوادث اجتماعی برایم آسان‌تر هستند اما حالم را بهم می‌زنند. حالا اما هر حسی را که دارم ابراز می‌کنم.


دروغ گفتم! چیز تازه‌ای هست...

برایم خیلی عجیب است! این همه نوشتم و مقدمه گفتم اما نتوانستم حرف خودم را بزنم. نتوانستم حادثه‌ی دلخواهم را بگویم... نوشتن آن نه شرم‌آور است و نه عجیب. اما نمی‌توانم...

نمی‌توانم در مورد همین حادثه‌ی کوچکِ دوست‌داشتنی بنویسم...

چرا حرفی از آن نزدم؟ لابد به خاطر غرور و کمی هم به خاطر چلمنی!

حالا باید از خودت با من حرف بزنی!

درست همینجا…هیچ چیز تازه‌ای اتفاق نیفتاده. باید همه‌ی رویدادهای روزانه را بایگانی کرد… باید از کوچکترین چیز هم نگذشت و تمام آنها را نوشت و طبقه‌بندی کرد. اینکه من چطور آدم‌ها را می‌بینم و یا اینکه چه احساسی به آن‌ها دارم. اینکه وقتی امروز برق آفتاب روی سرم بود و از شدت نور، چشمهایم را چروکیده کرده بودم و کاسب محله هنوز به سلام و احوالپرسی ادامه میداد چه حسی داشتم. اینکه وقتی دخترک شال سفیدش را از میان یقه‌ی مانتویش کنار میزد و در چند قدمی‌اش بوی عطر خنکش پیچیده بود چه حسی داشتم… باید تک تک اینها را نوشت. فقط آدم‌ها نیستند. همین تابلوی کوچکی که در اتاق من، کنارم روی دیوار است و شش سال است که از تصویرش حالم بهم میخورد و هنوز اما روی دیوار است!

باید بنویسم… اینها همان چیزهایی است که به آن اندیشیده‌ام. همان چیزهایی که وسط رویای من مثل پارازیت می‌آمدند و فقط یک لحظه‌ی کوچک مرا از فکر و رویای اصلی دور می‌کنند. از همان مانتوی سورمه‌ای، از همان چشم‌های مشکی و از همان موی مشکی‌ای که به طرز ناشیانه‌ای بیرون مقنعه گذاشته بود و خنده‌ی تلخی که تنها مرا تحقیر میکرد… نه اینها چیزی نیست که من به آن علاقه داشته باشم. فقط این همان چیزی بود که با موسیقی‌ای که داخل گوشم وز وز میکرد همخوانی میکرد. با آن هوای بارانی و برفی همخوانی میکرد و حالت چهره‌اش با احساس من همخوانی میکرد. وگرنه من دخترک را فراموش کرده بودم. قرار هم نبود به خاطرم بسپارم… قرار بود فقط تکرارش کنم.

هیچ وقت احساساتی نبودم. تاکنون حتی یک شاخه گل برای مادرم نخریدم. یک بار هم به پدرم نگفته‌ام که دوستش دارم. یک بار هم نخواسته‌ام تمام فکرم و تمام احساسم را به یک نفر تقدیم کنم.

کم کم به بیماری خودم شک میکنم… آدمها بیشتر برایم تصویر بوده‌اند و علاقه‌ی من هم به آنها بسته به رویایی بود که از تصویرشان میدیدم. به جوک‌هایی که تصویرشان تداعی میکرد…

آدم‌ها برایم هیچ ارزشی ندارند، فقط زبان‌بازی و فریب من بوده که کنارم مانده‌اند. دروغ بزرگی به اسم دوست… چندسال دیگر حتی برای به‌یادآوردن اسم و رسمشان هم تلاش نخواهم کرد.

تنها چیزی که میتوانم در مورد خودم بگویم…

؟؟؟

چیزی نمیتوانم بگویم… چیزی نیست! من فقط وجود دارم.

تن او گران گردد و ضجر و دلتنگ شود

کلاس سوم راهنمایی بودم؛ کلاس علوم تجربی زودتر از وقت معمول تعطیل شده‌بود و یه عده از کلاسِ اولی‌ها ورزش داشتند؛ رفتم وسط زمینِ فوتبالِ اونا منتظر یکی از دوستام وایسادم که توپشون اومد پیش من و یکی از بچه‌ها به دنبال توپ میومد و به من گفت: برو اونور، توی زمین ما وایسادی بازی رو خراب می‌کنی!

من هم یه سیلی محکم زدم تو گوش پسره. صورتش سرخ شد و با عصبانیت چند لحظه تو چشمام خیره شد. بعد هم دید که من سالِ بالایی هستم؛ هیچی نگفت و رفت.

ولی من هنوز موندم تو زمین تا باز اثبات کنم که قدرت با منه.


پ.ن:

هر وقت که بهم ظلم میشه یا وقتی کسی بهم زور میگه اما من قدرتی ندارم تا حقم رو ازش بگیرم؛ تنها صحنه‌ای که توی ذهنم میاد صورت سرخ و چهره‌ی حق به جانب همون پسره است.

هر وقت هم سعی میکنم تا طرف مقابل رو متقاعد کنم یا اینکه زور بزنم تا حقم رو ازش بگیرم اما نتونم؛ اون چند دقیقه‌ای که به زور وایسادم تو زمین و مزاحمشون شدم رو یادم میاد که اونا هیچ راهی، جز پذیرش حضور من توی زمین بازیشون نداشتن و زل زده بودن تو چشمای من.

اگر اون پسره رو ببینم... فقط دوست دارم اونو یکبار دیگه ببینم! حرف دارم باهاش...

عنوان مطلب؛ برگرفته از ذخیره‌ی خوارزمشاهی

من بهترینم...

تازگیا کت و شلوار می‌پوشه. با اون هیکل داغونی که داره فک می‌کنه الان خیلی خوش‌تیپ به نظر میرسه. شخصیت که به لباس نیست. تا همین چند روز پیش نمی‌تونست درست و حسابی فارسی صحبت کنه. انقدر هم لهجه‌اش تابلو بود که وقتی زبونش باز میشد کل کلاس از خنده می‌ترکیدند.

- شخصیت مگه به لهجه است. اونوقت مگه کت و شلوار پوشیدن عیبه؟

تو نمی‌فهمی مهدی! تو این طرف رو نمیشناسیش. کت و شلوار می‌پوشه که همه فکر کنن این هم آدمه.

*

نگاه کن ببین چه عینکی زده. حالا فکر می‌کنه چون ترم پیش الکترومغناطیس هیجده شده الان خیلی حالیشه. تا همین ترم پیش چنان سوالای تابلویی سرکلاس از استاد می‌پرسید که یه دبیرستانیِ احمق هم این سوالا براش پیش نمیومد.

- خب نمی‌دونسته، سوالش رو پرسیده بعد هم نشسته درسش رو خونده و نمره‌اش بالا شده دیگه...

تو نمی‌دونی مهدی! من هم اگر مثل این به پر و پاچه‌های استادا می‌پیچیدم، راحت بیست رو هم می‌گرفتم.

*

این یکی رو من کجای دلم بذارم آخه؟ رفته یه دونه لپ‌تاپ خفن خریده! تا همین چند روز پیش بلد نبود صدای گوشیشو خفه کنه. پول نداره جوراب نو بخره تا تو خوابگاه به خاطر جوراب پاره‌اش مسخره‌اش نکنن اونوقت رفته دو و نیم میلیون داده از اینا خریده.

- اصلاً ربطی نداره که. نیاز داشته به لپ‌تاپ رفته یه دونه خریده. مگه تو پولشو دادی که حرص میخوری؟

نه؛ تو خبر نداری مهدی! کل تابستون رفته بوده سرکار. آخرش هم با وام و قرض تونسته یه دونه بخره.

***

استاده هم اومد. من برم سراغش...

- تو با این چکار داری؟ این که ریاضی1 درس میده؟

ترم پیش من ریاضی1 داشتم دیگه. منو این ترم هم برای سومین بار انداخته. با من لج کرده. مشروط هم شدم تازه. ببینم می‌تونم یه کاری کنم که حداقل مشروط نشم؟؟؟

پادگان پدری

یک دوره‌ی یک ماهه رو تنها با پدرم سپری کردم و این مدت خیلی بزرگتر شدم! زندگی من توی این مدت خلاصه شده‌بود در: از خواب بیدارشدن، با بابام دعوا کردن، صبحانه کمپوت آناناس خوررن، با بابام دعوا کردن، ناهار کنسرو ماهی خوردن، با بابام دعوا کردن، شام کنسرو ماهی خوردن، با بابام دعوا کردن، خوابیدن و توی خواب و رویا با بابام دعوا کردن...

ناز انگشتای تو...

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله‌ی مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‌خندی...

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار،

ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه.

احمد شاملو، آیدا در آئینه

چون میگذرد غمی هست نیست

توی این فکرم که میشه یه روزی بشه که من به حال الانم قاح قاح بخندم...

ولی شرایط جوریه که وقتی بر میگردی به اون اتفاقات قبلی، می بینی که از اون مشکلاتی که قبلن داشتی چقدر خاطره ی خوب داشتی و چقدر هم حال داده... سه ماه دیگه میشه سالِ نو و من اینجا چقدر از اتفاقایی که توی این سه ماه میخواد برام بیفته عذاب میکشم... عقده‌ها به حای غده‌ها!

پ.ن:

پنج سال پیش این‌موقع:

اتاق‌های بیمارستان شریعتی و امام خمینی، غذاخوری دسته‌جمعی با هم‌اتاقی‌ها... چرخیدن در شهر برای پیدا کردن بازی پلی‌استیشن... اتاقِ بازی... کلی خاطره‌ی خوب و کلی اتفاقات جالب که زیبایی آن‌ها را دردها مانع میشدند... الان ولی از آن زمان فقط زیبایی‌هاش یادم مونده.