Feeds:
نوشته
دیدگاه

برای خیلی از ما که خارج از ایرانیم، انگار زمان متوقف شده. انگار دیگه حرومه کاری بکنیم که اندکی خوشی شخصی داشته باشه. بخش زیادی از تخیلمون خالی شده و به جاش تصویرهای کیسه‌های مشکی جنازه تلمبار شده.

امیلی تو اولین توییت‌هاش بعد از وصل شدن به اینترنت این جمله معروف آدورنو رو نقل کرد:‌«بعد از آشویتس، شعر گفتن بربریت است.» هیچوقت انقدر شخصی معنی این جمله رو درک نکرده بودم.

هر روز حداقل دو سه تا ویدیو می‌بینم از جوونایی که نمی‌شناسم تو ایران که یا آرزوی مرگ می‌کنن یا می‌گن دیگه حالشون خوب نمی‌شه. هر روز یک خبری می‌رسه از خودکشی جوون‌ها.

این حجم از مرگ و عزا، با عزاداری‌های کوچک و خصوصی درمون نمی‌شه. ما مردم احتیاج به یک عزاداری ملی داشتیم. احتیاج داشتیم همه خیابون‌های شهرها رو پر کنیم و دوش به دوش و دست در دست سروهای خمیده‌امون رو تشییع کنیم.

همش فکر می‌کنم با جوون‌هایی مثل این پسر چیکار می‌شه کرد؟ ده بار ویدیوش رو دیدم و دلم مچاله شده و براش اشک ریختم. نوشته:

«به نام خدایی که وجود نداره.
یعنی تنها عذر موجه خدا اینه که وجود نداشته باشه.
ما همه می‌خوایم بر گردیم به حالت عادی زندگیمون چون قسط داریم، اجاره داریم، بدبختی داریم، بدهی داریم، نون نداریم بخوریم.
ولی چطوری برگردیم به حالت زندگی عادی؟ مگه می شه اصلا؟

تا میای یه حرکتی بزنی هزارتا چیز میاد جلوی چشمت اینجوری می‌شی…
میای اکسپلورر یه ذره تایمت بگذره بدتر می‌شی.
از ۱۴۰۴ متنفرم، از عروسی، از تولد، از خنده، از تلویزیون، از مجری، از همه چی حالم به هم می‌خوره. از همه چی…
ما دیگه حالمون خوب نمی‌شه حاجی. ما دیگه حالمون خوب نمی‌شه هیچوقت…
ببخشید که زنده ام، ببخشید.»

براش نوشتم یه روزی بالاخره به زندگی بر می‌گردیم کنار هم. نوشتم اون جوونایی که کشته شدن، به خاطر زندگی جونشون رو فدا کردن. پس ما بهشون مدیونیم که زندگی کنیم.

کاش این جوونا دووم بیارن. کاش هممون دووم بیاریم و بتونیم دادخواهی کنیم تا بتونیم دوباره زندگی کنیم.

نصف شب‌ها که کارم تموم می‌شه می‌رم چرخ می‌زنم تو اینستاگرام تا پست‌های بچه‌های داخل ایران رو ببینم. باران فیلم‌های تشییع جنازه، رقص و مقاومته که فیدم رو پر می‌کنه. فیلم‌هایی از جاویدنام‌ها وقتی زنده بودن، رقصاشون، شادیاشون، عشقاشون. و بعد دست زدن‌ها و رقص‌های بازمانده‌ها. ویدیوهایی از سراسر ایران که خیلی‌هاشون با لباس‌های محلی، موسیقی‌ها و نوحه‌های محلی همراهه. برای بعضی جوونای کشته شده انگار عروسی گرفتن. ماشین گل زدن. میوه و شیرینی تزئین کردن. بعضی مواقع مادر یک جوون از دست داده رفته تشییع جنازه یک جوون دیگه کنار مادرش ایستاده. و هزاران کامنت زیر این پست‌ها هست از همدردی و اموجی‌های قلب‌های سیاه و بغل و لاله‌های واژگون.

حالا وسط این سوگ بزرگ، احساس می‌کنم انگار در خارج از ایران حتی سوگواری مردم هم به رسمیت شناخته نمی‌شه.

میون همه این ویدیوهایی که در فیدم در اکسپلورر میاد، چیزی که چشمم رو می‌زنه و بدجوری دلم رو به درد میاره ویدیوهای بی شمار از سیرکی است که برخی مخالفان جمهوری اسلامی تو تظاهرات خارج از کشور راه انداختن. در بعضی‌هاشون که اصلا خبری از هیچ کدوم از این جاویدنام‌ها نیست، فقط جاوید بودن یک نفر فریاد زده می‌شه که سال‌هاست دیگه نیست. شعار‌های زن ستیزانه، هوموفوبیک، حمله‌ها، مرگ برها، حذف‌ها… نمایش مسخره کیسه‌های جنازه. موجودات عجیب باستانی. و من مدام از خودم سوال می‌کنم که چه شد از اون خیزش پیش‌روی زن، زندگی، آزادی و نمایش همبستگی جهانی ایرانی‌های خارج با مردم داخل، رسیدیم به سبزی پلو با ماهی و زن،ج*دگی، آزادی. چطور می‌تونیم کارناوال راه بندازیم با پرچم‌های اسراییل وقتی هنوز چهلم خیلی‌ها نشده و حکومت ایران داره کشته‌شده‌ها رو مصادره می‌کنه به اسم تروریست یا قربانی تروریسم و داره می‌بندتشون به موساد و غیره؟ چه شد که همبستگی بقیه مردم جهان را از دست دادیم بابت بزرگترین کشتار جمعی مردممون در تاریخ معاصر؟

این چند سال من خیلی داغ دیدم و تجربه فقدان و سوگ هر روز دست به گریبان بودم. این مدت متوجه شدم چقدر احترام به سوگ و مرگ عزیزام برام مهم بوده و تاثیر روانی خوبی داشته برام. وقتی مامانم رو خاک کردن دوست عزیزی که به جای من رفته بود سر خاکسپاری‌ گفت خیلی همه چی محترم بود و صدیقه خانوم با احترام به خاک سپرده شد. این کلمه احترام یک آرامشی بهم داد. در مورد خاکسپاری بابام هم همین را شنیدم. وقتی رفتم تورنتو برای بابام مراسم گرفتیم همه گفتن خیلی مراسم محترمی بود. نمی‌تونم توضیح بدم یعنی چی. یک حسی که همراه با به رسمیت شناخته شدن عمق و سهمگینی سوگ و فقدانه، و به رسمیت شناختن زندگی و ارزش اون عزیزی که از دست رفته. یک آرامش قدرتمند. این همون چیزیه که من تو ویدیوی عزاداری‌ها و تشییع جنازه‌های داخل ایران می‌بینم. تو کامنت‌های مردم داخل ایران برای همدیگه. خشم از ظالم و اراده مبارزه سر جاشه. خشم و اراده من هم برای مبارزه بعد از مرگ پدر مادرم در حالی که بیش از بیست سال چشمشون به در خشک شد تا بچه‌شون از تبعید برگرده و بغلش کننِ، قوی‌ترشد. اما این اراده در تضاد با احترام برای سوگ نیست. احترام برای عظمت اتفاقی که افتاده، همراه با به رسمییت شناختن آزادگی و شجاعت جاویدنام‌ها…

می‌فهمم که چرا بسیاری از مردم داخل ایران بعد از وصل شدن اینترنت از دیدن این صحنه‌های اختلافات و درگیری‌ها در خارج آزرده می‌شن. ترامای مردم اونقدر زیاد و گسترده است که هر چیزی به جز همدلی، تمرکز روی قربانیان و شجاعتشون و از بین رفتن ظالم آزارشون می‌ده. در عین حال نمی‌دونم چیکار می‌شه کرد که این بساط آزاردهنده بیرون ایران برچیده شه. فضایی برای نقد آرامش بخش وجود نداره. به محض مطرح کردن موضوعات اینطوری در شبکه‌های اجتماعی همون فضای نامهربون پاره کردن همدیگه و بحث‌های فرسایشی و دسته‌بندی‌ها به وجود میاد و فضا برای شنیده شدن صداها از داخل ایران تنگ‌تر می‌شه. نمی‌دونم چطور می‌شه این فضا را بشکنیم. چطور یاد هم بیاریم که الان هممون سر یک چیز بالاخره متحد شدیم و اون هم جنازه‌هامونه. احترام به خونی که ناحق ریخته شده مگر به جز دادخواهی عادلانه ممکنه؟ چرا سر فریاد زدن اسم جاویدنام‌ها، دادخواهی عادلانه، و سرنگونی ظالم توافق نمی‌کنیم و همه یکصدا همین رو فریاد نمی‌زنیم.

این سوگ بزرگ جمعی تا سال‌ها و شاید دهه‌ها روان ما را در گیر خودش خواهد کرد. ای کاش می‌شد همه متحد سوگواری ملی کنیم در کنار هم. مبارزه و سرنگونی ظالم بدون همدلی جمعی به نظرم ناممکن می‌رسه. تا رسیدن به عدالت حال هیچکس دیگه خوب نمی‌شه. کاش کنار هم با همدلی این مسیر رو طی کنیم. به مردم داخل ایران این رو مدیونیم.

هیچ وقت اهمیت زبان مادری رو تا امروز که بالاخره بغضم مثل آتشفشان ترکید نفهمیده بودم. زبان احساسی مادرم که این روزها سالش بود گیلکی بود. قربون صدقه‌ها یا غم‌هاش رو به رشتی می‌گفت. این روزها تصاویر و اخبار رشت جور دیگری من را آتیش زده. شهری که خودم ندیدمش اما از لابلای عکس‌های بچگی و نوجوونی مادرم در آلبوم‌های قدیمی‌‌اش می‌شناسمش. از قصه‌هایی که خودش و خاخورش و خاله دخترش تعریف کردن و غذاهایی که برام پختن. و تمام تصاویر زیبا و پر از رنگی که این سال‌ها در اینستاگرام منتشر شده. از رقص و آواز اون مرد در بازارش. از اناربیجی که آنا پخت و برام آورد…

مصیبت انقدر بزرگ بود که داشتم خفه می‌شدم و هیچ چیز این بغض رو برای رشت نمی‌شکوند. تا اینکه دوستم این ترانه گیلکی را برامون فرستاد. این لالایی رو روی ریپیت گذاشتم و برای رشت و همه جان‌های عزیزی که گلوله خوردن و خونشون بر خاک شهر مادرم ریخت زار زدم. وجودم وقتی که بدنم در ایران باشه کامل معنی پیدا می‌کنه، و احساسم وقتی با زبان مادری‌ام در ارتباطه کامل بروز می‌ده خودش را.

این را می‌ذارم اینجا برای آنا تا بدونه این را مدام گوش می‌دم، اشک می‌ریزم، به فکرش هستم و کنار اون و همه رشتی‌ها هستم.

شُوان (شبها)
شعر: اباذر غلامی
آهنگ و اجرا: جوما
ضبط: اردیبهشت ۱۴۰۰
از آلومِ: شُوان

شبانه‌ها و لالایی‌ها همچون حبسیه‌ها همواره فصل پررنگ و مکرری از ترانه‌ها بوده‌اند. در فرهنگ موسیقایی گیلک‌زبان‌ها هم از این دست شب‌سروده‌ها کم نبوده. و حالا «شُوان» روایتِ آهنگین یکی از همین شبانه‌هاست. ترانه‌ای گیلکی، برگرفته از لالاییِ بلند و حزن‌آور اما شورانگیزِ اباذر غلامی (۱۳۳۳- ۱۳۹۰، انزلی).حبسیه‌ای از او که پشت دیوارِ شب، برای کودکِ فردا، پایان زمستان و درخشش خورشید را اندیشه می‌کند.

گفته‌اند اباذر غلامی، این شبانه را در زندان برای پسرک نورسیده‌اش نوشت؛ نقلِ مردی که تیغ در دست به جنگ دیو رفت و ناخَبر، اسیر او شد. کِی؟ روایت است اوایل دهه‌ی پنجاه، اما تو بخوان هر روز و هنوز. دیروز تا فردا…

لالای لای‌لای، بوخوس زای‌جان
تی‌ چشمانَ بوشوم قوربان
نوکون زاری، نوکون ناله
نیگیر تی پِرِک بانه

می‌جان زای، بوخوس لای‌لای
نوکون گریه، بوخوس لای‌لای
بوخوس کی شب به سر آیه
سیاهی شه، سحر آیه

ای‌روز تی پِر آیه تی وَر
نهه تی سر خو زانو سر
کشه شانه تی مویانه
دهه ماچی تی جولانه

بوخوس تی درد مِره بایه
زمستان شِه بهار اَیه
سیا ابران کنارَ وَن
حسابی لاتَوارَ وَن

دَتاوِه گول‌گول آفتاب
شُوان بیرین اَیه مهتاب
واگرده مورغ آزادی
پوراوِه همه جا شادی…

برگردان به فارسی:

لالای لای‌لای. بخواب بچه‌جانم
قربان چشمهایت بروم
زاری نکن. ناله نکن
بهانه نگیر برای پدرت

بجه‌جانم. بخواب لای‌لای
گریه نکن. بخواب لای‌لای
بخواب که شب تمام می‌شود
سیاهی می‌رود و سحر می‌آید

یک روز پدرت می‌آید پیش تو
سرت را می‌گذارد روی زانوی خودش
بر موهایت شانه می‌کشد
بر گونه‌هایت بوسه می‌دهد

بخواب، دردت به جانِ من
زمستان می‌رود، بهار می‌آید
ابرهای سیاه کنار می‌روند
حسابی پخش و پلا می‌شوند

آفتابِ درخشان می‌تابد
شبها مهتاب بیرون می‌آید
مرغ آزادی بر می‌گردد
همه‌جا پر از شادی می‌شود

از وقتی که از ایران اومدم بیرون، دیگه نوشتن برام سخت شد. تقریبا دیگه ننوشتم اصلا. توضیح اینکه چرا اینطور شد برام سخته. نوشته از دل من وقتی می‌جوشید که در ایران بودم. حس و حال و فکر و احساس من در ایران و فهمم و ارتباط احساسی من با مردم در اون خاک طور دیگری بود. یک چیزی در بودن من در آن مکان خاص بود که نمی‌دونم چی بود. خیلی زندگی‌ها کردم در این بیست و چند سال در تبعید و تجربه‌های استثنایی هم داشتم، اما همه این تجربه‌ها هم چیزی کم داشته همیشه و حالش کامل نبوده اونطور که در ایران بود. انگار بعد مکان هم تاثیر خاص خودش را داره در نوع تجربه آدم و تعاملش با پدیده‌ها.

اما از وقتی که اینترنت قطع شد و بعد تصاویر کهریزک آمد و من تمام وقت چسبیدم به لپ‌تاپم، یک احساسی بهم دست داده که انگار برگشتم ایران. بیرون رفتن برام خیلی سخت شده. وقتی از خونه بیرون می‌رم متوجه می‌شم که ایران نیستم و وحشت و دلهره میاد سراغم. وقتی صدای هلیکوپتر، ماشین پلیس یا موتور میاد از بیرون ناخودآگاه از جا می‌پرم و فکر می‌کنم نیروهای امنیتی هستند. توی دلم با چند تا دوست عزیزم که در ایران موندن، ارغوان‌هایی که برام باقی موندن تو سرزمین مادریمون، مدام حرف می‌زنم، بهشون نامه می‌نویسم. انگار نخ تسبیح من به زندگی وتنها راه دووم آوردنم در این روزهای سیاه کنار بقیه بودن تو ایرانه. مدام دلم می‌خواست پر داشتم پرواز می‌کردم می‌رفتم و دوستام رو بغل می‌کردم. مادرایی که جوون از دست دادن رو بغل می‌کردم و بهشون می‌گفتم دردتون به جونم. ظلمی که بهتون شده رو می‌فهمم، می‌بینم، به رسمیت می‌شناسم و براش در حد توانم مبارزه خواهم کرد.

بعد از اینکه یواش یواش برخی راه‌های ارتباطی وصل شد، اولین بار یکی از ارغوان‌های زندگیم در ایران زنگ زد. لرزش و حال صداش قلب من رو مچاله کرد. می‌گفت فقط می‌خواستم صدات را بشنوم، اما انگار اونی که در بند بوده و در ققس بوده و احتیاج داشته صدای اون یکی رو بشنوه من بودم. تند تند حرف می‌زدم باهاش از همه اتفاقای عجیب این روزا. تحلیل و احساس و تجربه‌اش رو همه رو می‌خواستم بشنوم. و می‌خواستم اون هم مال من رو بدونه. بدونه که تنها نیست و هر دومون سوار یک قایق شکسته ایم. هی نمی‌خواستم تماسمون قطع بشه چون می‌ترسیدم نخ تسبیح پاره شه. روز بعد یکی دیگه از ارغوان‌هام زنگ زد و گفت می‌دونم شما در چه حالید برای همین زنگ زدم. اون که در دل فاجعه بود زنگ زده بود به من اینجا دلداری بده. ایندفعه سعی کردم جلوی گریه خودم رو بگیرم. سعی کردم بیشتر بشنوم حالشون رو. ته دلم اما می‌خواستم قطع نشه تماس. بمونه و ساعت‌ها حرف بزنیم. تسبیح رو چنگ زده بودم.

حالا دارم برای این ارغوان‌ها می نویسم. نوشته‌های من اهمیتی نداره. برای همین برگشتم سراغ همین وبلاگ. از معدود جاهایی که فضای کس دیگری را اشغال نمی‌کنه، باعث کمتر شنیده شدن صدای کسی در ایران نمی‌شه. یک جاییه که شاید هیچ کس هم نخونه اما من بتونم حس و حال این روزهام رو ثبت کنم برای ارغوان‌هام در ایران، که بدونن تنها نیستن و من کنارشونم.

من هم انگار برگشتم ایران و حالا دیگه می‌تونم بنویسم….

نوک کوه یخ

جمعه شب بود. اینترنت ایران قطع شده بود. هممون از دلشوره حالت تهوع گرفته بودیم. مطمئن بودیم که داره اتفاق بدی میفته. اما به دلمون بد نمیاوردیم. کشتار آبان بعد از قطعی اینترنت را یادمون بود اما تصاویر با شکوه تظاهرات این‌بار رو نگاه می‌کردیم و به خودمون دلداری می‌دادیم که با این گستردگی تظاهرات نمی‌تونن کار زیادی کنن. 

امیدوار بودیم به این تصاویر زیبا تا آخر شبش یکیمون پیغام داد که آشناشون در ایران که به نحوی اینترنت داره خبر داده که یک عضو نزدیک خانواده دوستمون احتمالا کشته شده. دوست ما هم ایران بود. خیلی دلشوره داشت قبلش. انگار به دلش براش شده بود. هی داشتیم انواع فکرها و استدلال‌ها را می‌کردیم که این نمی‌تونه عزیز دوست ما باشه. اما ته دلم می‌دونستم این خبرا الکی نمیاد بیرون. شب تا صبح خوابم نبرد. از فکر اینکه دوست من و خانواده‌اش احتمالا هنوز خبر ندارن که این عزیزشون کشته شده (چون اونها تو ایران اینترنت ندارن و عزیزشون در شهر دیگری بوده) داشتم دیوانه می‌شدم. هی تصور می‌کردم اونا شب می‌خوابن بدون اینکه بدونن عزیزشون دیگه داره نفس نمی‌کشه تو این دنیا. و به این فکر می‌کردم که اما ما می‌دونیم! نمی‌دونم چرا از اینکه ما می‌دونیم و خانواده‌اش نمی‌دونن انقدر آشفته شده بودم. به خودم می‌گفتم این  درست نیست. باید خانواده اول از همه خبر شه و باید خانواده تصمیم بگیره که دیگران بدونن یا نه. چرا من از این خبر هولناک باخبرم این طرف دنیا و اونها نه؟ چرا دستمون به دوستمون نمی‌رسه؟ 

با امید اینکه از خواب بیدار شم و بفهمیم خبر اشتباهه بالاخره خوابیدم. ظهر که بیدار شدم دیدم نه، متاسفانه خبر درسته… تیر خورده و کشته شده. و بعد آوار اخبار بر سرمون ریخت. تصاویر کهریزک آمد و زندگی ما به قبل و بعدش تقسیم شد. همه چیز قبل از اون تبدیل شد به یک خاطره دور. 

میون همه این اخبار و تصاویر و عددهایی که میومد بیرون، یک جای دل من فقط به فکر دوستم و عزیزش بود. خبرهای وحشتناکی می‌شنیدیم از کاری که با جنازه‌ها می‌کنن. پول تیر می‌گیرن. بعضی‌ها را در گور دسته‌جمعی می‌ذارن، بعضی‌ها باید تعهد بدن عزیزشون بسیجی بوده و به دست تروریست‌ها کشته شده تا بتونن جنازه‌ عزیزشون رو بگیرن، بعضی‌ها در باغچه خونه‌شون عزیزشون رو چال کردن که دست حکومت نیفتن. تعداد پیام‌ها و مشاهدات اینطوری انقدر زیاد بود که دیگه مطمئن بودیم تقریبا که این‌ خبرها درسته. هر خبری مربوط به شهر عزیز دوستم بود را دنبال می‌کردم. فقط دلم می‌خواست بدونم آیا تونستن پیکر عزیزشون رو بگیرن یا نه. از تصور آشوب دل دوستم و اینکه در چه وضعیتی است برای فهمیدن حقیقتِ‌، گرفتن پیکر عزیزش، خاکسپاری‌اش و عزاداری براش در بدترین شرایط امنیتی سرکوب دل من هم مدام آشوب بود. چند روز گذشت تا خبری غیر مستقیم رسید که بله، پیکر را تحویل گرفتن و تونستن به خاک بسپرن. اولین واکش خیلی‌هامون این بود که خدا رو شکر.

موقع قطع شدن اینترنت و تلفن‌ها یک بار دیگه هم گفتم خدا رو شکر که بابام قبلش مرد چون با وضع قلبش و اینکه تنها دل‌خوشی‌اش تلفنی حرف زدن با دخترهای در خارجش بود، قطعی تماس‌ها می‌تونست خیلی نگران کننده و آزار دهند باشه. این گفتن ناخودآگاه خدا رو شکر بابت این موضوع‌ها یک جایی مثل پتک خورد توی سرم. یک سری سوال توی سرم آمد از جمله اینکه آیا این نشانه سقوط و فروپاشی ما به عنوان یک گروه انسانی است؟ اینکه مطالبات و توقعات ما به این سطح رسیده درباره اوضاع ما چی می‌گه؟ اینکه ما آزادیخواهان از هر قشری و تفکری با همه تلاشمون و نیت‌ خوبمون پیش نرفتیم و فقط فرو رفتیم به ما چی می‌گه؟ 

اما خیلی زود وقت فکر کردن و سوال کردن رو دیگه نداشتم. حجم اطلاعاتی که از آمار کشته‌ها اومد یکهو به قضیه ابعاد گسترده‌تری داد. یک رسانه از دوازده هزار کشته خبر داد. دوستی در تهران به ما گفت ما روز قبلش با دوستانی که عدد سرشون می‌شه و بر اساس اطلاعاتی که از شهرهای مختلف داشتیم به حداقل عدد ده هزار رسیدیم و امروز با دیدن اخبار و اطلاعات دیگه فکر می‌کنیم حتی به بیست هزارتا برسه هم عجیب نیست. توی یک روستا فقط ۳۵ نفر از یک طایفه را کشتن.

و بعد از اون بازی عددها یا اونچه که در این مقاله بهش اشاره شده المپیک عددها هم شروع شد. حکومت گفت سه هزار نفر. اکتیویست چپ غربی که زمانی خیلی قبولش داشتم هزارتا هم ازش کم کرد و  گفت دو هزارتا. راجر واترز گفتمان جمهوری اسلامی رو تکرار کرد که اینها احتمالا اوباش و تروریست بودن. از اون طرف عددها هی رفت بالاتر و بالاتر. شونزده هزار، بیست هزار، سی و پنج هزار، چهل هزار… و تصاویرکیسه‌های سیاه جنازه همه تخیل و ذهن ما را پر کرد. 

و بعد فیلمی از جنازه عزیز دوستم در اینترنت دیدم. بی‌حرکت روی زمین، غرق در خون، کنارش انسان‌های غریبه که تلاش می‌کنن نامش را بفهمن. و بعد خبرش در رسانه‌ای محلی منتشر شد. کاری که این تصویر با من کرد هیچ چیز دیگری نکرد. تازه فهمیدم شخصی یعنی چه. (تازه من عزیز دوستم را نمی‌شناختم اصلا.) انگار تا وقتی خبر کسانی بود که آشنایی باهاشون نداشتم، ذهنم یک مکانیسم دفاعی داشت تا عمق ماجرا را نفهمم. تصویرهای کهریزک را دیده بودم چون فکر کردم این بار وظیفه‌مونه که شاهد تاریخ باشیم. اما انگار فقط در سطح دیده بودم. تصویر عزیز دوستم که بدون کرامت و توافق خانواده‌اش در اینترنت منتشر شده بود باعث شد درک سطحی‌ام از این خشونت عریان و لایه‌های مختلفش عمیق‌تر بشه. و تازه این فقط یک نفر بود. 

حالا ما موندیم و این عددها و این تصاویر و تلاشمون برای «باز پس گیری‌نام‌ها از اعداد». تلاشی غمگین و شاید بی‌فایده برای ثبت شرح‌حال این انسان‌ها، روایت‌های زندگیشون، و مستند سازی جنایت. تلاشی که ممکنه به هیچ جا نرسه چون ابعاد ماجرا اونقدر زیاده که می‌دونیم شاید از نوک قله کوه هم یخ پایین‌تر نتونیم بریم هیچوقت…

صدیقه موثقی

اسمش صدیقه موثقى بود. اکباتانى‌ها بهش مى‌گفتن خانوم دولتشاهى. فامیل بابام بهش مى‌گفتن صدیق خانوم. برادرزاده‌هاش بهش می‌گفتن عمه. خواهرزاده‌هاش بهش مى‌گفتن خاله جون. سکینه خانوم بهش می‌گفت سِد (سید) خانوم. بابام بهش مى‌گفت خانوم زپرتیان. من و خواهرم بهش می‌گفتیم کپلى. خواهرزاده‌ام بهش مى‌گفت مامانى. گاهى هم من بهش مى‌گفتم مامان کپلى عشقم.

پنجشنبه صبح آخرین نفس‌هاش رو کشید و عمر پر خیر و پر ماجرا و پر از درد و رنج هشتاد و یک ساله‌اش تموم شد. حتما مثل هر آدمى نقطه ضعف‌ها و ایراداتى هم داشت منتها عشق چشماى منو کور کرده بود و زیاد به چشمم نمى‌اومد بدى‌هاش. اینجا هم مى‌خوام از ویژگى‌هاى جالبش براتون بنویسم. از کاراى خیرى که کرد. از چیزاى خوبى که تو وجودش بود و به منم منتقل کرد. راه دیگه‌اى به ذهنم نرسید براى عزادارى براش از راه دور، وقتى تنش فرسنگ‌ها دور از من به خاک سپرده شد، شنبه دم اذان ظهر تو قطعه نود و هشت بهشت زهرا، توى قبر برادر عزیز بزرگش که سى و خورده‌ای سال پیش مرده بود.

مامانیم متولد رشت بود. مامانش رشتى و باباش متولد تبریز. تو رشت و ده پرسخلو نزدیک میانه بزرگ شد. باباش خان بود بعد تو اصلاحات ارضى زمیناشون رو ازدست دادن. مامانم با بچه‌هاى اهالى ده همبازى بود و باهاشون بزرگ شد که بعضى‌هاشون بعدا شدن دایى‌ها و خاله‌هامون. رشت دبیرستان رفت بعد اومد تهران مهموندار ایران‌ایر شد. قبل از انقلاب، دوره اون یونیفورم‌های قشنگ، دامن کوتاه‌ها و کلاه کج‌ها و هواپیماهاى دى سى ترى دور دنيا سفر كرد. کلى قصه برام تعریف کرده از اون دوران، ولى دو ماه پیش به سکینه خانوم گفته همه آلبوم‌هاى دوره مهموندارى و بى‌حجابى‌اش رو بریزه دور. نخواسته هیچى از اون موقع به یادگار بمونه. وحشت داشت بعد از مرگش مرد نامحرم عکساى اون دورانش رو ببینه. کلى هم توبه کرده. واسه همین منم از اون دوره‌اش نمى‌گم و قصه‌هاش رو برا دل خودم نگه مى‌دارم. ولى بخشاى دیگه‌اش رو مى‌تونم تعریف کنم. بخشایى که فکر مى‌کنم خوبه بقیه هم بدونن.

مامانم کلا یه اداره بهزیستى سرخود بود و متخصص پیدا کردن مراکزى که کمتر بهزیستى یا عامه مردم بهشون توجه مى‌کنن. مثلا یه خونه سالمندان فراموش شده، پرورشگاه بچه‌هاى معلول ذهنى وردآورد، رفیده، کهریزک هاشمى‌نژاد که آخرِ دنیا بود. پسرهاى همسایه‌ی ماشین‌دار به دستورش مى‌بردنش بازار میوه و تره‌بار، جعبه جعبه میوه مى‌خرید بعد شیرینى و سیگار. همسایه‌ها رو ردیف مى‌کرد خونه‌مون. رو زمین مثل سفره ابولفضل سفره مى‌نداخت، همه مى‌شستن دور سفره این میوه شيرینى‌ها رو کیسه مى‌کردن بعد مى‌رفتیم سر مى‌زدیم به این مراکز، تقسیم مى‌کردیم کیسه‌ها رو، با آدما حرف مى‌زدیم وقت مى گذروندیم باهاشون. کهریزک هاشمى‌نژاد آخرِ دنیا بود. معلول‌هاى ذهنى بى‌خانمانِ مرد اونجا تو اتاق‌هاى لخت مى‌لولیدن در هم. یک بوى تند مواد نظافتى هم همیشه مى‌اومد. من تو بچگی با این آدم‌بزرگا دوست شده بودم و بهشون میوه و سیگار مى‌دادم و با هم حرف می‌زدیم. مامانم حواسش بود براى کارگراى این مراکز هم لباس و پول ببره. مى‌گفت وضع مالى اونها از همه بدتره، اگه بهشون برسیم بهتر هم خدمت مى‌کنن. مى‌گشت خونواده‌هایى که وضعشون از همه عجیب‌تر بود پیدا مى‌کرد و به کمک بقیه بهشون کمک مى‌کرد. فکر کنم براى سى چهل‌تا عروس بى‌بضاعت جهاز تهیه کرد. مخارج عروسی پسر یه خانوم کارگر رو هم جور کرد. یه بار زنگ زد به من گفت فورى پول برسونم چون بهش گفتن پسر خانوم فلانى که خونه‌ها رو تمیز مى‌کنه چشماش ضعیف شده دکتر گفته باید زودتر ازدواج کنه و مامانم گفته خرجش رو جور می‌کنه. منم سر به سرش مى‌ذاشتم که آره خب سان‌فرانسیسکو رفتن پسر خانوم فلانى امرجنسیه باید سریع پول جمع کرد چشماش بیشتر ازاین ضعیف نشه. اونم مى‌خندید. (اون آقا پسر هم داماد شد.)

اما هنرمندى بزرگش اختراع «بیمه امام زمان» بود. یک سیستمى ایجاد کرده بود که یک عالمه از همسایه‌ها و خانوم جلسه‌اى‌ها و فامیل عضوش بودن، از هر خونواده‌اى به تعداد اعضاى خانواده حق بیمه مى‌گرفت، هر خونواده هم خودش تعیین مى‌کرد ماهى مثلا صد تومن با دویست تومن یا هزار تومن حق بیمه هر عضوشون باشه. بعد عینک گنده‌اش رو مى‌زد به چشمش دفترش رو خط‌کشى مى‌کرد اسم ماه‌ها رو مى‌نوشت با خونواده‌ها. ماه به ماه ازشون پول مى‌گرفت تو کیسه‌هاى پارچه‌اى جمع مى‌کرد، بعد پول‌های کم هر خونواده جمع می‌شد با بقیه و زیاد مى‌شد و باهاش به خونواده‌هاى بى‌بضاعت مختلف و کیس‌هاى مختلف کمک مى‌کرد. مى‌گفت اگه این پول بیمه رو بدین امام زمان مواظبتون خواهد بود و به اصطلاح سلامتى اعضاى خونواده‌تون رو بیمه می‌کنه. کلى هم از اطرافیان مشترک این سیستم شده بودن. اگه حق بیمه‌شون رو دیر مى‌دادن هم تلفن رو بر مى‌داشت زنگ مى‌زد گیر مى‌داد بهشون مى‌گفت پول این ماه رو ندادین!

هر کى هر مشکلى داشت بهش زنگ مى‌زد، خرج کلاس کنکور بچه فلان کارگر، خرج تحصیل اون یکى دختر، اسباب‌بازى براى فلان پرورشگاه، کمک به خرید یه پیکان تاکسى به فلان دایى ده پُرسُخلو که هشت‌تا بچه داشت، خرج داروى بچه فلانى، خرج عمل اون یکى. همیشه یه اتاق خونه پر از گونی لباس و وسایل بود برای تقسیم بین مستمندان. ماه رمضون‌ها و عیدها هم راه مى‌افتاد با «راننده‌هاش» (پسراى همسایه و فامیل) یک عالمه مرغ و گوشت و میوه مى‌خرید دم خونه کارگراى مستحقى که مى‌شناخت تقسیم مى‌کرد. یه خونواده هشت‌نفره مستحق بودن که باباشون زود مرد خرج اون خونواده رو هم کلا مامانم به کمک بقیه داد تا دختر پسرا بزرگ شدن کار گرفتن و عروس و دوماد شدن.

زندگى با مامانم باعث شد یه چیزایى به عنوان دیفالت برام تعریف بشه و بعد که برم تو جامعه شوکه بشم از اینکه ببینم اینطوریام نیست دنیاى واقعى. مثلا دنیاى برابر و بدون طبقه اجتماعى یکى از این چیزها بود. هر آدمى از هر طبقه‌اى خاله و دایى ما بود. اینکه آدم یه بخش از درآمدش رو باید ماهانه دیفالت بذاره براى خیریه هم چیزى بود که من از مامانم یادگرفتم و فکر مى‌کردم کلا همه جا همینطوریه و یه اصله. اینکه آدم به جاى اجتناب از کاراى بزرگى که تنهایی از پسشون بر نمیاد جمعى کار کنه و از نت ورکینک و ظرفیت جمعى استفاده کنه تا زورش به کاراى بزرگتر برسه رو هم از مامانیم یادگرفتم. اینکه از ظرفیت اعتقادات آدما براى انجام کار خیر و مفید استفاده کرد رو باز من از مامانم یاد گرفتم.

کپلى من خیلى اذیت شد بعد از اینکه من از ایران رفتم. بعد یواش یواش از پا افتاد و رفت روى واکر و صندلى چرخدار و خیلى از کارهایى که می‌کرد رو دیگه نمی‌تونست بکنه. ولى بیمه صاحب زمانش تا روز آخر در جریان بوده. فقط سالاى آخر ظاهرا دفترچه‌هاش رو کس دیگه مى‌نوشته و خط‌کشى مى‌کرده.

تو چهارده سال گذشته من فقط یه بار هفت سال پیش به مدت ده روز دیدمش یک بار هم امسال تابستون صورتش رو تو اسکایپ دیدم به مدت یک دقیقه و نیم. همه آرزوم این بود که با تغییر شغلم در دو سه سال آینده بتونم برگردم ایران و آخر عمرش شادش کنم. اما خب عمرش قد نداد. خواهرم این سال‌ها اونقدر زحمتش رو کشید و نزدیک‌تر بود بهش تا من که یهو هفته پیش دلش شور افتاد بلیط خرید چهار روزه بره ایران ببینه مامانش چطوره چرا می‌خوره زمین دوباره و شاید قرص‌هاش رو اشتباه می‌خوره. ولی کسی نگفته بود بهمون که حالش خیلی بده. از روزى که صداى بهت‌زده روشى رو از فرودگاه آمستردام تو راه تهران شنیدم که «مامان تموم کرد» یک جاى دلم آتیش گرفته و خاموش نمی‌شه. اینکه این زن مظلوم مرد و خیلى زجر کشید سال‌هاى آخر که حقش نبود و منم دستم بهش نرسید که خوشحالش کنم و زجرش رو کم کنم و حتی اون یکی دخترش که می‌تونست بره ایران و دلش شور افتاده بود هم به موقع بهش نرسید تا ته ته وجودم رو می‌سوزونه. اما از اون ور یه جاى مچاله مغزم باز شده. احساس رهایى مى‌کنم از اینکه دیگه زجر نمى‌کشه. انگار همه این سال‌ها دردش رو تو جونم و تو روانم با خودم حمل می‌کردم و پا به پاش زجر مى‌کشیدم. الان یهو این حس رو دارم که خلاص شد دیگه زجر نمی‌کشه. واقعا از ته دل از این مساله خوشحالم. اون چیزى که آزار مى‌داد منو و تراژدى زندگیم بود زجرى بود که مى‌کشید و واقعیت اینکه حضور من مى‌تونست از زجرش کم کنه و خوشحالش کنه اما دست من بهش نمى‌رسید. حالا که موقعیتِ ناممکن با مرگش برطرف شده احساس سبکى مى‌کنم. اونقدر دوستش داشتم که حاضرم با این مساله کنار بیام که دیگه نمی‌تونم ببینمش و بغلش کنم و ببوسمش و بو کنمش و سرم رو بذارم رو شيكم نرم كپليش اما عوضش دیگه از تنهایی زجر نمی‌کشه، دیگه غصه نمی‌خوره، دیگه تن سفید قشنگش درد نمی‌کشه.

من و مامانم عاشق و معشوق بودیم و رابطه‌مون شبیه هیچ مادر و دختر دیگه‌اى نبود. واقعیتش اینه که لزوما همیشه هم اینقدر مامان باحالی نبود و یه جاهایى من مجبورش کردم اینطورى باشه و اشتباهایى که با بقیه و با خواهرم انجام داد با من نکنه. گاهى هم بهم مى‌گفت من مامانشم. اما مثل کوه پشت من بود همیشه، تو تمام دوره‌هاى بحرانى زندگیم ازم دفاع کرد و بهم کمک کرد حتى اگه مقصر بودم یا ریده بودم. هر چى مى‌شد مى‌گفت نگران نباش من هستم، دست می‌کشید رو قلبم می‌گفت الى بذکرالله تطمئن القلوب و من آروم می‌شدم. خلاصه باوجود اينكه زمين تا آسمون هم از نظر اعتقادى با هم فرق داشتيم يك رابطه يگانه‌اى داشتيم. اما دورى چهارده ساله کمرنگش کرد.

من آخرى‌ها عامدانه از تلفنى حرف زدن باهاش فرار مى‌کردم از بس که بعد از هر تماس فلج مى‌شدم از ناراحتى و ناتوانى. آخرین تماسم هم باهاش یه جمله بود. جمعه پیش زنگ زدم بهش گفتم سلام کپلى. گفتش «سلام خوردم زمین آقا مراد [نگهبان ورودیمون] اومده بلندم کرده حالم خوب نیست خدافظ». منم گفتم خدافظ. همین. تمام صحبت ما همین بود. پنج روز این وسط حالش بد بوده من نمى‌دونستم و پاشدم رفتم اسکی حال کردم و هی شنیدم حالش خوبه و زنگ هم نزدم و خیالم هم راحت بود که خواهرم داره می‌ره بهش سر بزنه ببینه چیه جریان زمین خوردن‌ها. پایان قصه عاشقانه ما همینطور بى‌شکوه بود. معجزه‌اى که منتظرش بودم هم رخ نداد. دو روز آخرى که خون بالا مى‌آورده کنارش نبودم پشتش رو بمالم. شب آخرى که تا صبح ناله مى‌کرده پیشش نبودم بغلش کنم. موقعى که سرش رو مى‌ذاره رو بالشش تموم مى‌کنه هم پیشش نبودم. وقتى مى‌شورنش و کفنش مى‌کنن و جانماز و چادر نمازش رو طبق وصیتش تا می‌کنن می‌ذارن رو سینه‌اش و مى‌ذارنش تو خاک هم پیشش نبودم. کل این چهارده سال رو نبودم. دستم بهش نرسید. کاریش هم نمى‌شه کرد. تموم شد رفت. مرد.

پدر سه شهید و مادر جلوه

روزنامه کیهان مرگ پدر هشتاد ساله سه شهید براثر سکته قلبی رو که در طول عمرش به نوشته کیهان هیچ بیماری هم نداشته در یک خبر در صفحه دوم خودش چاپ می کنه. بعد من داشتم فکر می کردم که آیا روزنامه کیهان هیچ موقع از درد و رنج گوهر بیات، مادر جلوه جواهری، هم چیزی خواهد نوشت که مادر دو شهیده (و یک دخترش رو هم در تصادف از دست داده) و حالا دختر جامعه شناسش در زندانه؟ آیا زنده بودن و رنج کشیدن به خاطر دربند بودن فرزند مادر دو شهیدی که اونقدر مراجعاتش به دادگاه و دادستانی بی نتیجه بوده که «دست به دامن حضرت زهرا و ائمه شده» برای کیهانیان مدعی «عدالت و رافت اسلامی» اهمیتی داره؟
حسابش دیگه از دستم در رفته. چند هفته است که جلوه و مریم و روناک و هانا تو زندانن؟ عادت کردیم نه؟

در ايران دو وب نگار فمينيست در زندان بسر مي برند.
گزارشگران بدون مرز در اين باره اعلام کرده است:
«دولت ايران در پي تنبيه نويسندگان مقالاتي ست که از سياست های تبعيض آميز آن انتقاد مي کنند و با تحت فشار نهادن مدافعان حقوق زنان، که برای بهرمند شدن از حقوق برابر در قوانين اساسي جمهوری اسلامي تلاش مي کنند، مي خواهد به فعاليت سايت هايي چون تغيير برای برابری پايان دهد، امری که نقض فاحش آزادی بيان محسوب مي شود.
مريم حسين خواه
مريم حسين خواه. روزنامه نگار و وب نگار فمينيست عضو تحريريه روزنامه های آنلاين زنستان و تغيير برای برابری که در روز يکشنبه ٢٧ آبان ماه دستگير شد، همچنان در زندان اوين بسر مي برد. «اتهامات» اين وب نگار معترض نيز از سوی دادسرای ویژه امنیت » تشویش اذهان عمومی، تبلیغ علیه نظام، نشر اکاذیب از طریق انتشار اخبار کذب در زنستان و تغییر برای برابری » اعلام شده و از سوی مقامات قضايي برای وی نيز قرار وثيغه ١٠٠ ميليون توماني صادر شده است.
جلوه جواهری
جلوه جواهری ٣٠ ساله مدافع حقوق زنان و عضو تحريريه سايت تغيير برای برابری روز شنبه ١٠ آذر ماه به دادسرای شعبه يک امنيت تهران احضار شد. پس از بازجويي برای وی با اتهاماتي چون » تشویش اذهان عمومی، تبلیغ علیه نظام، نشر اکاذیب از طریق انتشار اخبار کذب در سايت تغییر برای برابری » قرار بازداشت صادر و به زندان اوين انتقال يافته است.
متن فارسي طومار برای آزادی دو وب نگار فمينيست
آقای سفير جمهوری اسلامي ايران
بدين وسيله گزارشگران بدون مرزخواهان جلب نظر سرکار عالي نسبت به وضعيت مريم حسين خواه و جلوه جواهری روزنامه نگاران سايت های زنستان و تغيير برای برابری است که به ترتيب در تاريخ ٢٧ آبان و ١٠ آذر دستگير شده اند.
ما خواهان آزادی مريم حسين خواه و جلوه جواهری هستيم که تنها دليل دستگير شان ابراز عقايد خود بر روی اينترنت در دفاع از حقوق زنان است. از شما مي خواهم از دولت خود خواستار آزادی فوری اين روزنامه نگاران شويد. تاکنون تاريخي برای محاکمه آنها مشخص نشده است و برای آزادی موقت مريم حسين خواه وثيغه سنگيني 100 ميليون توماني تعيين شده است. از سوی ديگر مسدود سازی سايت های مدافع حقوق زنان در ايران شدت يافته است، ما بر آنيم که دسترسي آزاد همگان به اين سايت ها امری پر اهميت است.
امضا کنيد – متن انگليسي
امضا کنيد – متن فرانسوی

به لطف کامران عزیز که لینکش رو فرستاد فهمیدم که دانشگاه ییل ویدیوی کلاس های درس هفت تا از کلاس های مقدماتی اش در زمینه های فضا، انگلیسی، علوم سیاسی، فیزیک، فلسفه، روانشناسی، و مطالعات دینی رو مجانی گذاشته روی اینترنت برای دسترسی همگانی. یعنی یه جورایی دانشگاه آزاد، منتها از نوع ییل 🙂
فکر کنم بیشتر مطالب خوندنی کلاس ها هم در دسترس باشه. مثلا جلسه اول کلاس مقدمه ای بر فلسفه سیاسی The Apology افلاطون رو آن لاین گذاشته.
کلاس ها ویدیو دارن. ویدیو ها هم به فرمت فلش هستن برای سرعت بالای اینترنت، و هم با دو سرعت بالا و پایین با کوئیک تایم دیده می شن. صدای جلسه هم هست. متن جلسه ها هم به صورت نوشته هست.
راستی، دانشگاه برکلی هم پادکست ها و وب کست های کلاس های این ترمش رو اینجا گذاشته.
***
یه میلینگ لیست هست که همه دانشجوهای فوق و دکترای دانشگاهمون که تو دانشگاه دستیار تحقیق یا آموزش هستن توی اون لیست هستن برای دریافت اطلاعات درباره بیمه درمانی مجانی ای که یه ساله دانشگاهمون ارائه می ده به دستیار ها. منتها اینجور لیست ها معمولا باز نیستن و فقط یه افراد خاصی از مسئولین دانشگاه بهشون دسترسی دارن که اطلاعات لازم رو بفرستن برای همه دانشجوها.
یه دانشجویی اومده بود به این مسئول بیمه ایمیل بزنه در مورد اینکه بچه اش که تازه به دنیا اومده رو می خواد به بیمه اش اضافه کنه، منتها به جای اینکه به ایمیل اون مسئول بفرسته، به ایمیل اون لیست فرستاد که مسئول همیشه ایمیل هاش رو بهش می فرستاد و در کمال تعجب همه هشت هزار دانشجوی دستیار ایمیلش رو گرفتن، چون ظاهرا به اشتباه این لیست باز بود. بعد خب دید ضایع شده (بیچاره تمام اطلاعات شخصی خودش و بچه اش رو نوشته بود تو ایمیل، شانس آورده بود شماره تامین اجتماعی اش رو فقط ننوشته بود)، برای همین دوباره ایمیل زد و عذر خواهی کرد که اشتباه شده این ایمیل رو فرستاده.
بعدش یه دانشجوی خنگ دیگه به همون ایمیل بهش جواب داد که ببین تو داری ایمیلت رو برای من می فرستی و نباید برای من بفرستی و باید برای مسئول بفرستی (یعنی منگل از عذر خواهی اون اولی نفهمیده بود قضیه چی و ایمیل داره برای همه می ره). بعد یکی دیگه ایمیل زد گفت بابا این ایمیل ها برای همه می ره، دیگه به این ایمیله ایمیل نزنین. بعد یکی ایمیل زد گفت، یعنی چی، این حرف که ایمیل نزنیم مزخرفه، خیلی هم خوبه از این لیست آزاد بی صاحاب استفاده کنیم واسه هم چرت و پرت بفرستیم و منم الان واستون یه سری جک و عکس نه چندان محترمانه می فرستم! این دوتا ازجک هاش بود که من حال کردم!

«They keep talking about drafting a Constitution for Iraq.
Why don’t we just give them ours? It was written by a lot of
really smart guys, it’s worked for over 200 years, and hell, we’re
not using it anymore.»

A woman of 40 wants to get married, but she is only willing to
marry a man if he is still a virgin. After several unsuccessful
years of searching, she decides to take out a personal ad. She
ends up corresponding with a man who has lived his entire life in
the Australian outback.
They end up getting married. On their wedding night, she goes into
the bathroom to prepare for the festivities. When she returns to
the bedroom, she finds her new husband standing in the middle of
the room, naked and all the furniture from the room piled in one
corner.
«What happened?» she asks.
«I’ve never been with a woman,» he says, «but if it’s anything
like a kangaroo, I’m gonna need all the room I can get.»
بعد یه نفر دیگه کل بوولف رو کپی پیست کرد تو ایمیلش و فرستاد به اسم آخرین نوشته خودش! (البته شوخی تابلو می کرد.) منم سوءاستفاده کردم لینک اسلاید شو ام در مورد بی خانمان ها رو فرستادم گفتم به بی خانمان ها کمک کنین در ضمن جک کانگورو خیلی باحال بود. یکی ایمیل زد چجوری می شه سیب زمینی کبابی درست کرد. یکی به عنوان شهردار نیویورک به ما دستور داد سرجامون بشینیم و نافرمانی مدنی نکنیم. یکی گفت دنبال یه گیتار خاصی می گرده، اون یکی جواب داد گیتار نداره بفروشه ولی کفشاش رو به قیمت 4 دلار می فروشه اگه شماره پای کسی 41 هست. دو نفر A/S/L (سن و جنسیت و مکان) خودشون رو مدل چت روم ها گفتن و از بقیه هم پرسیدن مال شما چیه. یکی دستور پخت سیب زمینی فرستاد. یکی پیشنهاد داد کلاب سیب زمینی کبابی راه بندازیم حالا که اینقدر طرفدار داره. این وسط هم یه عده هی ایمیل می زدن که لطفا ما رو از لیست خارج کنین فکر می کردن که اینجوری خارج می شن از لینک. یکی هم ایمیل زد که لطفا ایمیل من رو خارج نکنین از لیست خیلی باحاله! خلاصه که یه چیزی نزدیک چهل تا ایمیل رد و بدل شد تو این لیست ایمیل هشت هزار نفری تا متاسفانه فهمیدن درستش کردن!
حالا این وسط کلی کار من هم دیده شد و یک عالمه از دانشجوها بهم ایمیل زدن تعریف کردن از کارم! ولی من کلا تو کف شجاعت اون پسره خل اولی افتادم که اون ایمیل جک ها و عکس ها رو فرستاد. خیلی شجاعت می خواد برای هشت هزار نفر تو دانشگاهت از این چیزا بفرستی، مخصوصا که نمی تونی با اسم مستعار باشی همراه با ایمیل دانشگاه.
اینم از جشن پایان ترم ما! چهارشنبه می رم بوستون برای یه سری مصاحبه و عکاسی و فیلمبرداری برای پروژه ام + الواتی. تا روز کریسمس اونجام. دوستان بوستون و حومه امیدوارم ببینمتون.

خفقان

عکس های آرش عاشوری نیا از فعالان زن در نشست انجمن صنفی روزنامه نگاران در اعتراض به بازداشت جلوه جواهری و مریم حسین خواه…

ِDelaram Ali

جرم روزنامه نگاران زن چیست – گزارش کانون زنان ایرانی از تجمع

پ.ن. تو آخر گزارش شهرزاد نیوز از تجمع انجمن صنفی اشاره شده به دعوای سحرخیز و مزروعی و اعتراض یه عده و ترک کردن جلسه. من موندم این آقایون نمی تونن یه خورده جلوی خودشون رو بگیرن و تو یه همچین جلسه ای که اعتراض به زندانی شدن همکارانشون هست و فشار شدیدی که به جنبش زنان وارد می شه، کمی اختلافات صنفی رو کنار بذارن؟ واقعا که…

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید