فوریه 7, 2017 توسط Khorshid
اسمش صدیقه موثقى بود. اکباتانىها بهش مىگفتن خانوم دولتشاهى. فامیل بابام بهش مىگفتن صدیق خانوم. برادرزادههاش بهش میگفتن عمه. خواهرزادههاش بهش مىگفتن خاله جون. سکینه خانوم بهش میگفت سِد (سید) خانوم. بابام بهش مىگفت خانوم زپرتیان. من و خواهرم بهش میگفتیم کپلى. خواهرزادهام بهش مىگفت مامانى. گاهى هم من بهش مىگفتم مامان کپلى عشقم.
پنجشنبه صبح آخرین نفسهاش رو کشید و عمر پر خیر و پر ماجرا و پر از درد و رنج هشتاد و یک سالهاش تموم شد. حتما مثل هر آدمى نقطه ضعفها و ایراداتى هم داشت منتها عشق چشماى منو کور کرده بود و زیاد به چشمم نمىاومد بدىهاش. اینجا هم مىخوام از ویژگىهاى جالبش براتون بنویسم. از کاراى خیرى که کرد. از چیزاى خوبى که تو وجودش بود و به منم منتقل کرد. راه دیگهاى به ذهنم نرسید براى عزادارى براش از راه دور، وقتى تنش فرسنگها دور از من به خاک سپرده شد، شنبه دم اذان ظهر تو قطعه نود و هشت بهشت زهرا، توى قبر برادر عزیز بزرگش که سى و خوردهای سال پیش مرده بود.
مامانیم متولد رشت بود. مامانش رشتى و باباش متولد تبریز. تو رشت و ده پرسخلو نزدیک میانه بزرگ شد. باباش خان بود بعد تو اصلاحات ارضى زمیناشون رو ازدست دادن. مامانم با بچههاى اهالى ده همبازى بود و باهاشون بزرگ شد که بعضىهاشون بعدا شدن دایىها و خالههامون. رشت دبیرستان رفت بعد اومد تهران مهموندار ایرانایر شد. قبل از انقلاب، دوره اون یونیفورمهای قشنگ، دامن کوتاهها و کلاه کجها و هواپیماهاى دى سى ترى دور دنيا سفر كرد. کلى قصه برام تعریف کرده از اون دوران، ولى دو ماه پیش به سکینه خانوم گفته همه آلبومهاى دوره مهموندارى و بىحجابىاش رو بریزه دور. نخواسته هیچى از اون موقع به یادگار بمونه. وحشت داشت بعد از مرگش مرد نامحرم عکساى اون دورانش رو ببینه. کلى هم توبه کرده. واسه همین منم از اون دورهاش نمىگم و قصههاش رو برا دل خودم نگه مىدارم. ولى بخشاى دیگهاش رو مىتونم تعریف کنم. بخشایى که فکر مىکنم خوبه بقیه هم بدونن.
مامانم کلا یه اداره بهزیستى سرخود بود و متخصص پیدا کردن مراکزى که کمتر بهزیستى یا عامه مردم بهشون توجه مىکنن. مثلا یه خونه سالمندان فراموش شده، پرورشگاه بچههاى معلول ذهنى وردآورد، رفیده، کهریزک هاشمىنژاد که آخرِ دنیا بود. پسرهاى همسایهی ماشیندار به دستورش مىبردنش بازار میوه و ترهبار، جعبه جعبه میوه مىخرید بعد شیرینى و سیگار. همسایهها رو ردیف مىکرد خونهمون. رو زمین مثل سفره ابولفضل سفره مىنداخت، همه مىشستن دور سفره این میوه شيرینىها رو کیسه مىکردن بعد مىرفتیم سر مىزدیم به این مراکز، تقسیم مىکردیم کیسهها رو، با آدما حرف مىزدیم وقت مى گذروندیم باهاشون. کهریزک هاشمىنژاد آخرِ دنیا بود. معلولهاى ذهنى بىخانمانِ مرد اونجا تو اتاقهاى لخت مىلولیدن در هم. یک بوى تند مواد نظافتى هم همیشه مىاومد. من تو بچگی با این آدمبزرگا دوست شده بودم و بهشون میوه و سیگار مىدادم و با هم حرف میزدیم. مامانم حواسش بود براى کارگراى این مراکز هم لباس و پول ببره. مىگفت وضع مالى اونها از همه بدتره، اگه بهشون برسیم بهتر هم خدمت مىکنن. مىگشت خونوادههایى که وضعشون از همه عجیبتر بود پیدا مىکرد و به کمک بقیه بهشون کمک مىکرد. فکر کنم براى سى چهلتا عروس بىبضاعت جهاز تهیه کرد. مخارج عروسی پسر یه خانوم کارگر رو هم جور کرد. یه بار زنگ زد به من گفت فورى پول برسونم چون بهش گفتن پسر خانوم فلانى که خونهها رو تمیز مىکنه چشماش ضعیف شده دکتر گفته باید زودتر ازدواج کنه و مامانم گفته خرجش رو جور میکنه. منم سر به سرش مىذاشتم که آره خب سانفرانسیسکو رفتن پسر خانوم فلانى امرجنسیه باید سریع پول جمع کرد چشماش بیشتر ازاین ضعیف نشه. اونم مىخندید. (اون آقا پسر هم داماد شد.)
اما هنرمندى بزرگش اختراع «بیمه امام زمان» بود. یک سیستمى ایجاد کرده بود که یک عالمه از همسایهها و خانوم جلسهاىها و فامیل عضوش بودن، از هر خونوادهاى به تعداد اعضاى خانواده حق بیمه مىگرفت، هر خونواده هم خودش تعیین مىکرد ماهى مثلا صد تومن با دویست تومن یا هزار تومن حق بیمه هر عضوشون باشه. بعد عینک گندهاش رو مىزد به چشمش دفترش رو خطکشى مىکرد اسم ماهها رو مىنوشت با خونوادهها. ماه به ماه ازشون پول مىگرفت تو کیسههاى پارچهاى جمع مىکرد، بعد پولهای کم هر خونواده جمع میشد با بقیه و زیاد مىشد و باهاش به خونوادههاى بىبضاعت مختلف و کیسهاى مختلف کمک مىکرد. مىگفت اگه این پول بیمه رو بدین امام زمان مواظبتون خواهد بود و به اصطلاح سلامتى اعضاى خونوادهتون رو بیمه میکنه. کلى هم از اطرافیان مشترک این سیستم شده بودن. اگه حق بیمهشون رو دیر مىدادن هم تلفن رو بر مىداشت زنگ مىزد گیر مىداد بهشون مىگفت پول این ماه رو ندادین!
هر کى هر مشکلى داشت بهش زنگ مىزد، خرج کلاس کنکور بچه فلان کارگر، خرج تحصیل اون یکى دختر، اسباببازى براى فلان پرورشگاه، کمک به خرید یه پیکان تاکسى به فلان دایى ده پُرسُخلو که هشتتا بچه داشت، خرج داروى بچه فلانى، خرج عمل اون یکى. همیشه یه اتاق خونه پر از گونی لباس و وسایل بود برای تقسیم بین مستمندان. ماه رمضونها و عیدها هم راه مىافتاد با «رانندههاش» (پسراى همسایه و فامیل) یک عالمه مرغ و گوشت و میوه مىخرید دم خونه کارگراى مستحقى که مىشناخت تقسیم مىکرد. یه خونواده هشتنفره مستحق بودن که باباشون زود مرد خرج اون خونواده رو هم کلا مامانم به کمک بقیه داد تا دختر پسرا بزرگ شدن کار گرفتن و عروس و دوماد شدن.
زندگى با مامانم باعث شد یه چیزایى به عنوان دیفالت برام تعریف بشه و بعد که برم تو جامعه شوکه بشم از اینکه ببینم اینطوریام نیست دنیاى واقعى. مثلا دنیاى برابر و بدون طبقه اجتماعى یکى از این چیزها بود. هر آدمى از هر طبقهاى خاله و دایى ما بود. اینکه آدم یه بخش از درآمدش رو باید ماهانه دیفالت بذاره براى خیریه هم چیزى بود که من از مامانم یادگرفتم و فکر مىکردم کلا همه جا همینطوریه و یه اصله. اینکه آدم به جاى اجتناب از کاراى بزرگى که تنهایی از پسشون بر نمیاد جمعى کار کنه و از نت ورکینک و ظرفیت جمعى استفاده کنه تا زورش به کاراى بزرگتر برسه رو هم از مامانیم یادگرفتم. اینکه از ظرفیت اعتقادات آدما براى انجام کار خیر و مفید استفاده کرد رو باز من از مامانم یاد گرفتم.
کپلى من خیلى اذیت شد بعد از اینکه من از ایران رفتم. بعد یواش یواش از پا افتاد و رفت روى واکر و صندلى چرخدار و خیلى از کارهایى که میکرد رو دیگه نمیتونست بکنه. ولى بیمه صاحب زمانش تا روز آخر در جریان بوده. فقط سالاى آخر ظاهرا دفترچههاش رو کس دیگه مىنوشته و خطکشى مىکرده.
تو چهارده سال گذشته من فقط یه بار هفت سال پیش به مدت ده روز دیدمش یک بار هم امسال تابستون صورتش رو تو اسکایپ دیدم به مدت یک دقیقه و نیم. همه آرزوم این بود که با تغییر شغلم در دو سه سال آینده بتونم برگردم ایران و آخر عمرش شادش کنم. اما خب عمرش قد نداد. خواهرم این سالها اونقدر زحمتش رو کشید و نزدیکتر بود بهش تا من که یهو هفته پیش دلش شور افتاد بلیط خرید چهار روزه بره ایران ببینه مامانش چطوره چرا میخوره زمین دوباره و شاید قرصهاش رو اشتباه میخوره. ولی کسی نگفته بود بهمون که حالش خیلی بده. از روزى که صداى بهتزده روشى رو از فرودگاه آمستردام تو راه تهران شنیدم که «مامان تموم کرد» یک جاى دلم آتیش گرفته و خاموش نمیشه. اینکه این زن مظلوم مرد و خیلى زجر کشید سالهاى آخر که حقش نبود و منم دستم بهش نرسید که خوشحالش کنم و زجرش رو کم کنم و حتی اون یکی دخترش که میتونست بره ایران و دلش شور افتاده بود هم به موقع بهش نرسید تا ته ته وجودم رو میسوزونه. اما از اون ور یه جاى مچاله مغزم باز شده. احساس رهایى مىکنم از اینکه دیگه زجر نمىکشه. انگار همه این سالها دردش رو تو جونم و تو روانم با خودم حمل میکردم و پا به پاش زجر مىکشیدم. الان یهو این حس رو دارم که خلاص شد دیگه زجر نمیکشه. واقعا از ته دل از این مساله خوشحالم. اون چیزى که آزار مىداد منو و تراژدى زندگیم بود زجرى بود که مىکشید و واقعیت اینکه حضور من مىتونست از زجرش کم کنه و خوشحالش کنه اما دست من بهش نمىرسید. حالا که موقعیتِ ناممکن با مرگش برطرف شده احساس سبکى مىکنم. اونقدر دوستش داشتم که حاضرم با این مساله کنار بیام که دیگه نمیتونم ببینمش و بغلش کنم و ببوسمش و بو کنمش و سرم رو بذارم رو شيكم نرم كپليش اما عوضش دیگه از تنهایی زجر نمیکشه، دیگه غصه نمیخوره، دیگه تن سفید قشنگش درد نمیکشه.
من و مامانم عاشق و معشوق بودیم و رابطهمون شبیه هیچ مادر و دختر دیگهاى نبود. واقعیتش اینه که لزوما همیشه هم اینقدر مامان باحالی نبود و یه جاهایى من مجبورش کردم اینطورى باشه و اشتباهایى که با بقیه و با خواهرم انجام داد با من نکنه. گاهى هم بهم مىگفت من مامانشم. اما مثل کوه پشت من بود همیشه، تو تمام دورههاى بحرانى زندگیم ازم دفاع کرد و بهم کمک کرد حتى اگه مقصر بودم یا ریده بودم. هر چى مىشد مىگفت نگران نباش من هستم، دست میکشید رو قلبم میگفت الى بذکرالله تطمئن القلوب و من آروم میشدم. خلاصه باوجود اينكه زمين تا آسمون هم از نظر اعتقادى با هم فرق داشتيم يك رابطه يگانهاى داشتيم. اما دورى چهارده ساله کمرنگش کرد.
من آخرىها عامدانه از تلفنى حرف زدن باهاش فرار مىکردم از بس که بعد از هر تماس فلج مىشدم از ناراحتى و ناتوانى. آخرین تماسم هم باهاش یه جمله بود. جمعه پیش زنگ زدم بهش گفتم سلام کپلى. گفتش «سلام خوردم زمین آقا مراد [نگهبان ورودیمون] اومده بلندم کرده حالم خوب نیست خدافظ». منم گفتم خدافظ. همین. تمام صحبت ما همین بود. پنج روز این وسط حالش بد بوده من نمىدونستم و پاشدم رفتم اسکی حال کردم و هی شنیدم حالش خوبه و زنگ هم نزدم و خیالم هم راحت بود که خواهرم داره میره بهش سر بزنه ببینه چیه جریان زمین خوردنها. پایان قصه عاشقانه ما همینطور بىشکوه بود. معجزهاى که منتظرش بودم هم رخ نداد. دو روز آخرى که خون بالا مىآورده کنارش نبودم پشتش رو بمالم. شب آخرى که تا صبح ناله مىکرده پیشش نبودم بغلش کنم. موقعى که سرش رو مىذاره رو بالشش تموم مىکنه هم پیشش نبودم. وقتى مىشورنش و کفنش مىکنن و جانماز و چادر نمازش رو طبق وصیتش تا میکنن میذارن رو سینهاش و مىذارنش تو خاک هم پیشش نبودم. کل این چهارده سال رو نبودم. دستم بهش نرسید. کاریش هم نمىشه کرد. تموم شد رفت. مرد.