از دانمارکی: قادر شافعی

بارها کوشیده ام تصاویر ذهنی از یحیی در سنین بالاتر بسازم. در سنی که زمان، گذشته و لبه‌های تیز صخره را ساییده و درزها را پُر کرده، و لکه‌های خشن و تیره را صاف کرده، و امواج، او را نهایتاً خسته و گرد کرده. او را مثل یک جوان سی ساله تصویر کرده ام که کمی آرام گرفته، احتمالاً کنار کودکش و شاید با مجموعه شعر جدیدی درمورد چیزی کاملاً متفاوت از خودش. مثل یک جوان چهل ساله، قطعاً طلاق‌گرفته، اکنون با بچه‌های بیشتری، اما شاید در یک آپارتمان ثابت. مثل یک مرد پنجاه ساله، با چند مجموعه شعر و دو سه رمان پشت سرش. مثل یک مرد شصت ساله. هفتاد ساله. نویسنده. دارای نوه‌ها. یک زندگی کامل.

البته این آزمایش فکری هرگز به جایی نرسید، چون خودم هم آن را باور نمی‌کردم. مثل هر کس دیگری که او را می‌شناخت، من هم فکر می‌کردم که او دوام نمی‌آورد، پرسش این بود که چگونه و چه بد. من ابداً از مرگش شوکه نشدم. اما به‌سختی می‌توانم توضیح دهم که چقدر از این موضوع ناراحت هستم. هیچ چیز به اندازه‌ی تراژدی قابل پیش‌بینی غم‌انگیز نیست.

یحیی نمی‌خواست به این سرعت تمام کند، نه، قطعاً نمی‌خواست. البته او ترجیح می‌داد زندگی کند اما نمی‌توانست. چرا نه؟

چه‌قدر شور و نشاط در او بود. اولین باری که ملاقاتش کردم، او به سرقت مسلحانه‌ی یک سوپرمارکت متهم شده بود، آن‌قدر ناشیانه که کاملاً واضح بود او این‌کاره نبود. او در معرض گرفتن حکم زندان طولانی بود. در موردش زیاد صحبت کردیم، چرا که این می‌توانست تمام فعالیت‌های ادبی خوبی را که پیش رو داشت، خراب کند؛ نشر کتاب شعر، استقبال، شور و هیجان عمومی. پلیس چه مدارکی علیه او داشت؟ چگونه می‌توانست از آن‌ها خلاص شود؟ حرف زدیم که آیا وکیل بهتری پیدا کنیم؟ برای تبرئه‌کردنش خیلی تلاش کردیم. آزادی از مؤسسات، نگهبانان، گتوها.

«من از والدینم چیزی یاد نگرفته‌ام ​جز خوردن سنگ»، این جمله‌ای است از یک شعر یحیی. و اولین چیزی بود که در اولین دیدارمان از او شنیدم. صحبت کردیم که چه می‌توان کرد در وضعیتی که او همه‌ی پُل‌های پشت سرش را خراب کرده بود. او گفت که همه‌ی روابطش با همه خراب شده، حتی با خواهر و برادرانش. آن زمان او در اتاقی در برونس‌هوی زندگی می‌کرد و راه رفت‌وآمدش به خانه با اتوبوس از محله‌ی مهاجران مسلمان نوربرو می‌گذشت، و عبور از این مسیر اصلاً عاقلانه نبود، به این دلیل که او در برنامه‌ی شب قبلش در تلویزیون ملی، شعری خوانده بود و خدا و پیامبر را لگدمال کرده بود. او گفت هرگز به آن خانه بر نخواهد گشت. و سریع به توافق رسیدیم که نقل مکان کند.

پس یحیی را به خانه‌ام راه دادم و با او زندگی کردم. قبل از انتشار شعرهایش، چندان درباره‌ی ادبیات یا زندگیش با او صحبت نمی‌کردم. گفتگویمان بیشتر شبیه این بود: امشب با هم شام می‌خوریم؟ آخر هفته چه می‌کنی؟ موافق یک پیاده روی هستی؟ حالت چطوره؟ خوب! دیشب دیر رفتی توی تختخواب؟ خیلی بیدار بودی؟ بله، یک شام مفصل آخر شب خوردم. و از این جمله‌های کوتاه مبادله می‌کردیم؛ رابطه‌ی حد واسطی بین یک نوجوان بزرگ و یک هم‌اتاقی خوب.

وقتی در باره‌ی خانواده اش می‌پرسیدم، چیزی بیشتر از آنچه در اشعارش گفته بود، نمی‌گفت. یک روز به من گفت که چگونه پدرش همه‌ی آنها را با چوب یا چماق کتک می‌زده؛ اول او را، بعد برادرهایش را. و یحیی تلاش می‌کرده که خواهر و برادرهای کوچکترش را مواظبت و مراقبت کند اما ناموفق. یحیی می‌گفت: «پدرم همیشه می‌گفت که از داشتن ما پشیمان است.» من خودم اقیانوس‌های وقتم را صرف نوشتن تاریخ و فرهنگ‌مان کرده ام که بدانم از چه و کجا آمده ام، چه بر من، پدر و مادرم، پدربزرگ و مادربزرگم گذشته و می‌گذرد. همچون یک تمرین انشای مضحک، احساس می‌کنم همه‌اش خودفریبی است و خودمشغولی و علافی و حیف وقت.

یحیی می‌گفت که پدر و مادرش به او آموخته بودند كه سنگ بخورد، نه عشقی، نه مراقبتی، نه تأییدی، نه تماس چشمی، نه نزدیكی، نه بوسه، نه شوخی، هیچ چیز. مادرش البته برای او بسیار مهم بود، یحیی می‌بایست مراقب او هم باشد.

پس انرژی‌اش از کجا می‌جوشید؟ مشتاقم بگویم از شاعری. چرا که او خودش می‌گفت؛ من برای شعرهایم زندگی می‌کنم و می‌میرم. این جمله‌اش که در ذهنم ثبت شده، عجب زیبا است: «من از والدینم چیزی یاد نگرفته‌ام ​جز خوردن سنگ». مسئله این است که اینها از خودش در می‌آمد نه جای دیگری. او در خودش، هم روح ویران‌گری داشت، هم ‌آفرینش، تاریک و روشن، غم و شوخی، مرگ و زندگی، و فکر نمی‌کنم کسی شاعری را در او کاشته بود، درواقع برعکس، پا می‌فشارم بر این که او موفق شد اثر خودش شود. می‌دانم گفتنش کمی منقلب می‌کند اما ببخشید مرا امروز که او مرده است: یحیی خود شعر بود، شعری سرگردان.

‌آن‌روی او را چشم‌پوشی ‌نکنم؛ یحیی می‌توانست آزاردهنده و خشن باشد. او با بسیاری از زنانی که رابطه داشت، بد رفتار بود. وقتی مواد مخدر مصرف می‌کرد، به‌طرز پوچی بی‌پروا می‌شد و با کسانی که می‌کوشیدند کمکش کنند، رفتار زننده‌ای داشت. چرا در برابرش نایستادیم؟ چرا او را بخشیدیم؟ چرا به او نگفتم که او باید یاد بگیرد روی پای خودش بایستد و جایی برای زندگی مستقلی پیدا کند؟

وقتی یحیی جایزه ادبی ویکنداویسن را گرفت، لارس بوکدال در ادای احترامش نوشت که او تمام زندگیش منتظر یک یحیی بوده؛ شاعری که بتواند روی میز را کاملاً پاک کند و با کلماتش رنگ از روی همه‌ی ستاره‌های دیگر بپرد. همه‌ی ما مشتاق بودیم بدانیم در جامعه‌ی موازی که مهاجران در آن زندگی می‌کنند، واقعاً چه اتفاقاتی می‌افتد و آنچه را که ما در محلات مهاجرنشین، در گتوها، در ساختمان‌های بلند ایجاد کرده ایم، به ما نشان دهد.

آیا او چیزی را برای ما فاش کرد که از قبل نمی‌دانستیم؟ بله، البته، او اولین کسی بود که از كنترل اجتماعی، اسلام، دورویی مذهبی و نظایر آن سخن گفت. اما آنچه که وی نشان می‌داد خیلی شگفت‌آور، در واقع تکان‌دهنده بود، چیز دیگری بود: آن طرف جاده، در گتوهای مهاجران، که همیشه با آمار و زنان بی‌چهره‌ی فلسطینی، مسلمان و باندها بیان می‌شوند، در واقع، آدم‌ها زندگی می‌کنند. آدم‌های واقعی با تمام زندگی، رؤیاها، امیدها، خودخوری‌ها، نومیدی‌ها، عشق و شعر.

اگر بخواهید حالا یکی از شعرهای او را هم اینجا بیاورم، این را بر خواهم گزید:

می‌گویند بیدار شو مهبل را بو کن.​ اما من کلمات را می‌سوزانم. رویم را بر می‌گردانم. آن‌ها* رنج می‌برند. ​اما این جنگ من نیست**. گوشتم از من جدا شده.​ پیاده‌رو مال من نیست. در آفتاب و محیطها لبخند می‌زنم. ​می‌خواهم حرف بزنم. اما نه درباره‌ی آن (تأکید روی آن). توجه کنید که ترسیده‌ام. که یک سیگار دیگر را هم می‌مکم. از این تاریکی فاصله بگیر.​ هر که دوستت دارد، پندت هم می‌دهد. همه می‌خواهند تو را ب[…]. به‌زودی در گِلی خواهی مُرد. در شعرت خفه خواهی شد. […]هایت نجاتت نخواهند داد. اما برای احساساتی‌شدن، زود است هنوز. زود است برای کشیدن سیگار جوینت. و بیراهه رفتن. بدون ساختن یک خاطره با خدا.​ دست خداحافظی را می‌جنبانم مثل یک بچه‌ی کوچک. یک دو سه در اوج بی‌ثباتی.
* احتمالاً منظورش فلسطینی‌ها است.
** احتمالاً منظورش جنگ اسرائیل و فلسطینی‌ها است.

او شیرین‌ترین و با استعدادترین آدمی بود که می‌توانم مجسم کنم، مهربانی و حتا ادب و در همه حال دارای تیزترین نگرش به تصاویری که او را احاطه کرده بود. درست است که همه تکه‌ای از او را می‌خواستند. من هم همینطور.

من اصلاً نمی‌توانم تصور کنم چه خواسته‌هایی از یحیی بوده که چنین شد. او در همان حال، می‌توانست از بالای مانع‌ها و تمام پیش‌داوری‌ها نگاه کند، خود را از مه غم و اندوه گذشته، خفقان نهادها، فشار همگانی آزاد کند، به شعر روی آورد و انسان باشد. این نیازمند یک نیروی غیر انسانی بود. یک قدرت فوق بشری. چندان عجیب نیست که او به ابزار کمکی و پودری نیاز داشت.

او نوشت: «من لیاقت تولدم را ندارم. می‌شاشم ​به قبر خودم و قبر کناری که قبر بابام است.»

او هرگز چیزی از کسی نگرفت، برعکس. و با این حال، او این همه داشت که به ما بدهد. به این فکر کنید چه تعداد آدم‌ها در جهان هستند، با همان استعداد، همان‌قدر شاعری که در آن‌ها جاری است، همان توانایی برای گفتن در باره‌ی زندگی، اما هرگز کاری نمی‌کنند، چرا که قدرت و میل و اراده ندارند.

این توان را یحیی داشت – و اما نه تا پایان زندگیش. در یکی از شعرهایش وقتی که در زندان بود، در اسارت نوشت: «چیزی از دست داده ام ​اما خُب، چیزهایی هم به دست آورده ام.» از او پرسیدم چه چیزی از دست داده است.

گفت: «پولم را از دست داده ام، رابطه‌هایم را، و بخشی از روحم را. معشوقه‌هایم را دیگر ندارم. ماههای زندگیم در اسارت و ماههای بیشتری در بیمارستان روانی تلف شده. تحملم را نسبت به مردم از دست داده ام.»

از او پرسیدم که چه‌ها داشته و او پاسخ داد: «پول، محافظان، شهرت.» این کافی نبود، البته این کافی نبود، در هر حال برای زنده ماندن کافی نیست و او این را خوب می‌دانست. او که شعر سرگردان بود، همه را خودش می‌نوشت:

«می‌خواهم من را همچون آدمی یاد کنند، ​که به قتل نرسید،​ برای هیچ​، روی این زمین.»

کسانی می‌گویند زندگی و مرگ یحیی تباهی استعداد بود. اصلاً اینطور نبود، برعکس. او جانش را داد برای این که نشان بدهد که او کیست و چه می‌تواند. چطور ممکن است به هدر رفته باشد؟

بدون اجازه‌ی یحیی، می‌خواهم این جمله‌اش را طور دیگری فرموله کنم که مناسب امروز شود. «او را از دست داده ایم ​اما حد اقل او را داشته ایم.»

Image

Der er folk, der siger, at Yahyas liv og død var spild af talent. Det var det overhovedet ikke, tværtimod. Foto: Tor Birk Trads

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، روزِ مبارزه نیست؛ روزِ جشن است و گردهم‌آیی در پارکِ بزرگی به‌نامِ فِلِه‌پارکن. شبیهِ سیزده به‌در است. صد هزار آدم -یا بیشتر- میان‌سال و جوان، کارگر و مارگر (کارگردوست) بساطِ پیک‌نیک‌شان را پهن می‌کنند و می‌گویند «سکول» یعنی به‌سلامتی.

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، روزِ شادی‌ست؛ روزی آفتابی با هوایی ملایم. بینِ ده تا پانزده درجه‌ی سانتی‌گراد. و بادی خنک از جانب لنین‌گراد وزان است. در فضایی سبز، صد هزار آدم ـیا بیشترـ جا گرفته‌اند و خوش‌اند. چرا نباشند؟! به شعاعِ هزار کیلومتر از این پارکِ زیبا، آدم‌ها سیرند و در امنیّت نسبی. و خوش‌اند. طبیعتاً خوش، یا به‌زورِ الکل و محرّک و مخدر را چه می‌دانم من؟! بهتر است ندانم. وایکینگ‌هایِ بور و مور (نا اهل)، بوی دودِ حشیش را به بویِ دودِ کباب ترجیح می‌دهند انگار.

امسال هم روزِ کارگر در کپنهاگ، پرچم‌های سرخ با آرم‌هایِ زردِ اتحادیه‌ها برافراشته‌اند و با بادِ هماره در وزشِ اسکاندیناوی می‌رقصند. بخوان وایکینگ با درفش‌های سرخ و زرد. یکی از بزرگترین چادرها با بهترین امکانات و قوی‌ترین ابزارِ پخشِ صدا و موزیک را احزابِ سوسیال‌دموکرات و متحدینِ چپ‌گرا برپا کرده‌اند. برنامه را با سخن‌رانی‌های کوتاه شروع می‌کنند. سپس چند ساعتی موسیقی زنده جاری می‌شود و با اجرای هر قطعه کسانی می‌رقصند. خوب هم می‌رقصند ها. حرفه‌ای‌اند لامذهبا. و تمام. به امید دیدار، سالِ آینده، همین مراسم، همین جا.

مشابهِ این مراسم را سی و چند سالی که در کپنهاگ بوده‌ام، هر ساله دیده و عکس گرفته و خاطرات نوشته و نانوشته از آن‌ها ساخته‌ام. سال‌های اوّلی که پس از تجربه‌ی جنگِ کردستان و متلاشی‌شدنِ نیروهایمان، تازه برایِ درمان و توان‌بخشی به شمالِ اروپا آمده بودیم، به زخم‌هایِ فیزیکی و فرسودگی‌هایِ روحی‌مان کم بها می‌دادیم. سال‌های اوّل، دوره‌ای را تجربه کردیم که همبستگی، شورِ انقلابی و امید به سوسیالیسم در ما زنده بود. در طولِ این چند سال، ارزش خاصی برای فعالیّت‌هایِ سیاسی در خارج از کشور و شرکت در مراسمی مثلِ روزِ کارگر، قائل بودیم. بعدها که تشکیلات به افراد و آحادی منزوی تجزیه شد، شرکت در این روز به یک وظیفه‌ی اخلاقی بدل شد. سال‌ها و دهه‌ها آمدند و گذشتند و گرد و غبارِ آرمان‌گرایی را از ارواح زدودند و پاسیفیسمِ سیاسی را با صدها هزار لیتر آبِ اسکاندیناوی آبیاری کردند. و اینک ما نمایندگانِ نسلِ مارگزیده‌ی پیشا انقلاب، هر کدام به‌شکلی داریم نقش تازه‌ای را در پرده‌ی دوّمِ تأترِ زندگی‌مان بازی می‌کنیم.

دو سه دهه پیش، پناهندگانِ سیاسیِ چپ، چادرهایِ خیلی بیشتری برپا می‌کردند و حضورشان در پارک، خیلی چشم‌گیرتر بود. چادرهایِ «خوارج» آب رفته بودند امسال؛ بدتر از پارسال. چپ‌ترها به‌ویژه غایب بودند. از گروههای ایرانی، فقط یک چادر فدائیان اکثریت را دیدم با پنج شش نفری که موها و نشریاتشان هم‌رنگ شده بود؛ خاکستری‌رنگ. و از کُردستانِ شرقی حزب دموکرات کردستان را زیارت کردم با پرچمِ سه‌رنگ کردستان و ستاره‌ای بیست‌ویک‌پر، و از کردستان شمالی، چند گروه بودند با پرچم‌های خوشگل‌تر و ستاره‌هایِ پنج‌پر. کومه‌له‌ها و حکمتیست‌ها را ندیدم هیچ‌جا. به خدا.

***

مسعود کدخدایی را سپاس‌گزارم برای همراهی و گرفتن عکس‌هایی از من. من هم چند عکس از او گرفتم که خوب درنیامدند متأسفانه

.
تەلەفزیۆنی سۆئێد ساڵی ۲۰۱۲ فیلمێکی به‌ڵگه‌یی به زمانی سۆئێدی و به ژێرنووسی سۆئێدی‌یه‌وه بڵاوکردۆته‌وه سه‌باره‌ت به ژیان، ئایدئۆلۆژی و تێکۆشانی سیاسی «ئولاف پالمه» تا مه‌رگی ئه‌و له ساڵی ۱۹۸۶. چوار ساڵ له‌و بڵاوکراوه تێ‌په‌ڕیوه به‌ڵام هێشتا به هیچ زمانێکی‌تر وه‌رنه‌گێڕدراوه‌ته‌وه. بۆ؟ نازانم. ئه‌وا هه‌وڵێکی هاوبه‌شی من و هێمن حه‌یده‌رییه بۆ وه‌رگێڕانی تاقه یه‌ک ده‌قیقه‌ی هه‌وه‌ڵی ئه‌و فیلمه به کوردی و فارسی.
.
_ پێتخۆشه‌ خه‌ڵک له‌ پاش مه‌رگت چۆن یادت بکه‌ن؟ مه‌به‌ستم ئه‌وه‌ نییه‌ که‌ کۆتایی ژیانت نزیکه‌، سپاسیش بۆ خوا که‌ هێشتا زیندووی. به‌ڵام به‌ هه‌ر حاڵ، ده‌تهه‌وێ ده‌نگۆی مه‌رگت چۆن بێ؟
.
پاڵمه: قه‌ت بیرم له‌و بابه‌ته‌ نه‌کردووه‌ته‌وه‌. هیوادارم تا دوا هه‌ناسه‌ی ژیانیشم بیری لێ نه‌که‌مه‌وه‌. چونکه‌ پێم وایه‌ ئه‌و کاته‌ی که‌ مرۆڤه‌کان بیر له‌ مه‌رگی خۆیان ده‌که‌نه‌وه‌، سام ده‌یانگرێ و ناوێرن خۆ له‌ هیچ کارێک بده‌ن و وزه‌ی ژیانیان داده‌مرکێ. ئێمه‌ له‌ سه‌ر گۆی زه‌وی ده‌ژین و هه‌ر له‌ سه‌ر ئه‌و زه‌وییه‌شه‌ که‌ سه‌ر ده‌نێینه‌وه‌، بۆیه‌ش ده‌بێ هه‌وڵ بده‌ین هێنده‌ی که‌ بۆمان ده‌لوێ ژیان پێک بێنین. ڕێک هه‌ر ئه‌وه‌شه‌ که‌ بنه‌مای ئیدۆلۆژیی سیاسی منه‌، هه‌مان ئه‌و شته‌ی که‌ زانستی سیاسه‌ت لێی ده‌دوێ.
.
olof_palme_1
layout: Ghader Shafei
.
تلویزیون سوئد در سال ۲۰۱۲، فیلمی مستند به زبان سوئدی و با زیرنویس سوئدی انتشار داده از زندگی، ایدئولوژی و فعالیت‌هایِ سیاسیِ «اولاف پالمه» تا مرگش در ۱۹۸۶. چهار سال پس از انتشارِ این مستند، هنوز به زبان‌های دیگر ترجمه نشده است. چرا؟ نمی‌دانم. این‌ست ترجمه‌ی یک دقیقه‌ی اوّلِ فیلم به کوردی و فارسی، که یک مصاحبه است با یک خبرنگار انگلیسی‌زبان. ترجمه‌ی کوردی از دوست عزیزم هِمن حیدری است و ترجمه‌ی فارسی از من.
.
_ کسی از تاریخِ مرگش با خبر نیست؛ شما هم ممکن است فردا بمیرید. خدا را شُکر که تا الان زنده مانده‌اید اما خُب، می‌خواهی در آگهیِ مرگت چه بنویسند؟ مایلی مردم چگونه یادت کنند؟
.
پالمه: هرگز به این موضوع فکر نکرده‌ام و امیدوارم تا آخرین نفس‌هایِ زندگیم هم به آن نیندیشم. چرا که فکر می‌کنم لحظه‌ای که مردم به آگهیِ مرگ‌شان فکر کنند، وحشت‌زده می‌شوند و جرأتِ نمی‌کنند فعالیتی انجام دهند و نشاطِ خود را از دست می‌دهند. از آن‌جایی که ما فقط زندگیِ زمینی را داریم و محکوم به زندگی در این زمین هستیم، باید بکوشیم زندگیِ زمینی را حتی‌الامکان جاری کنیم. خیلی ساده می‌گویم این پایه‌ی ایدئولوژیِ سیاسیِ من است و همین است وظیفه‌ی سیاست.
.
olof_palme_2
layout: Ghader Shafei
.
David Frost: How would you like to be remembered by people? I don’t know that you’re gonna die tomorrow, thank God you’re not. But uh, what would you like your obituary to say? /Q
.
Olof Palme: That I have never thought of. And I hope that I will, up to the very last breath, not think of it. Because I think so, the moment people begin to think of their obituaries they start to be scared, they don’t dare to do things and they lose their vitality. As we are here on earth and we’re doomed to be on this earth, we should try to make life as descent as possible. That is really very simply the basis of my political ideology, that’s what politics is about. /A
.
olof_palme_3
layout: Ghader Shafei
.

مرد: گرگ تنها

اکتبر 31, 2014

به گفته‌ی روان‌شناس «مارتین اُس‌تِگور»، بخش بسیار عمده‌ای از مشکلاتِ روحی مردان، ناشی از نقشِ اجتماعی و ساختارِ بیولوژیکی آنان است. او می‌گوید: مرد گرگی است تنها؛ و رفتار او عمدتاً متأثر از رابطه‌ی رقابتی با مردانِ دیگر است. زنان هم اهلِ رقابت هستند، اما زنان به مراتب بهتر و سریع‌تر با هم‌دیگر به گفتگو می‌نشینند و با گروههای بزرگتری می‌جوشند.

پس مسائلی هستند که یک مرد نمی‌تواند برای حل‌شان از یک زن کمک بگیرد. یک مرد ناچار است که با مرد دیگری تماس داشته باشد تا متوجّه شود که او هم جدا از سایر مردان نیست.

به بیانِ تخصصی، سخن از کشمکشِ مرد، بینِ استقلال و وابستگی است. به‌ویژه وقتی‌که مرد قرار است به یک زن یا یک کودک گره بخورد، گرگِ تنها به چالش کشیده می‌شود. ایفایِ نقشِ پدر، خود به تنهایی منبعِ بسیاری از مشکلات است. و اگر چه تراپی ممکن است در مواردی راهگشا باشد اما در بیشتر موارد، غیرمعمولی نیست که مردان نتوانند بهره‌ی چندانی از تراپی ببرند.

یک تراپیست، به سختی می‌تواند یک مرد را از آن‌چه در درونش می‌گذرد به حرف وادارد. چرا که او خود را برملا نمی‌کند. او عادت دارد که در هر دو رابطه، چه با خود و چه با تراپیست، نقشِ منفعلی را بازی کند. گفتگو در باره‌ی احساساتِ درونی‌اش، مثلِ شلوغی و سروصدا در گوش‌‌اش ناخوشایند است و از آن می‌گریزد. او مردِ عمل است و حرکت به جلو.

the-lonely-wolf

نوشته‌ی: روان‌شناس «مارتین اُس‌تِگور» Martin Østergaard
از دانمارکی به فارسی: قادر شافعی

متنِ کوتاه اما فشرده و سنگینِ زیر را دوستِ عزیز فیسبوکی‌م، محسن حبیب‌خو نوشته. این متن، آن‌قدر چكیده، مختصر و فشرده است که در شکلِ کنونی، فقط خاصه‌فهم است. برای عامه‌فهم کردن‌ش باید توضیحات طولانی چند صفحه‌ای به آن افزود. سر فرصت این کار را خواهم کرد. حیف‌م آمد که تا آن‌وقت صبر کنم و از انتشار سریع‌ش خودداری کنم.

***

تاریخ در مقامِ یک داستان، اختراعِ قومِ یهود است؛ محصولِ ذهنِ داستان‌پردازِ قومی که به معنایِ دقیقِ کلمه، فالوسِ بشریت است. نخستین جفت‌گیریِ قومِ مختون با اقوامِ دیگر و درنتیجه، آغازِ تاریخ در ایرانِ هخامنشی اتفاق افتاد و دولتِ داریوشِ هخامنشی، محصولِ انعقادِ این نطفه بود. اتحادِ حقیرانه‌یِ شهرک‌هایِ یونانی‌نشین در برابرِ نخستین دولتِ انضمامی، تاریخِ آنتی‌تزی انتزاعی و فاقدِ توانِ استقرار بود. امپراتوریِ مقتدرِ روم، سنتزِ این دو لحظه (لحظه‌ی ایرانی-یهودی و لحظه‌ی یونانی) بود. دومین جفت‌گیریِ تاریخیِ قومِ برگزیده با رومیان بود که پس‌زده و سرکوب شد و این، واپس‌زدگیِ آغازینِ قومِ یهود است. فالوسِ بشریت، پس از یک دوره‌یِ کمون، دوباره بلند شد و امپراتوریِ روم را از پشت (یونان) گرفت و باردارش کرد: امپراتوریِ رومِ مسیحی. از این زمان به بعد، یهود تلخ شد و جفت‌گیری‌هایش زهرآگین. چسبِ بشریت، ناچسب شد و افسانه‌یِ عدمِ آمیزش قومِ یهود با اقوامِ دیگر، توسطِ خاخام‌ها ساخته و پرداخته شد. در عمل، به رغمِ این‌که اروسِ یگانگی‌بخشِ بشریت٬ زهرآگین شد اما آمیزشِ نظری از پشت، ادامه یافت. احساسِ ناارضایی از مسیحیتِ رسمی، به آمیزشِ زهرآگین با اعراب در برابرِ آن و تولدِ اسلام انجامید اما به زودی این رابطه هم خراب شد و با تغییرِ قبله‌ی اسلام از یهودیت منشعب شد. اسلام که در آغاز یک فرقه‌ی یهودی بود، با آسان کردنِ شریعت (شریعت سهله سمحه) و جداکردنِ قبله‌یِ خود از قبله‌یِ رسمی، اعلامِ استقلال کرد. فالوسِ بشریت٬ دوباره تنها شد و اروسِ یگانگی‌بخشِ بشریت، زهرآگین‌تر. داستانِ این بارآوریِ زهرآگین به همین شکل ادامه یافت تا زمانه‌ی ما. این زهر، در طولِ زمان، بیشتر و بیشتر شد، اروسِ یگانگی‌بخشِ بشریت اما آزاد نشد. اروپا زنی بود که بیش از همه با یهود درآمیخت اما سرانجام او نیز، این مردِ تلخ را پس زد. مرد به خانه و نزدِ همخوابه‌هایِ قدیمی‌اش بازگشت؛ زهرآگین‌تر از زهر. تاریخ، پس از گشتی طولانی به خاورمیانه بازگشته است؛ به همان جایی که از آن آغاز شده بود؛ به محلِ جفت‌گیریِ آغازین. اما این‌جا اکنون دیگر خبری از نیک-نفسی نیست. کارِ انجامِ تاریخ، سخت دشوار است. خاورمیانه آبستن می‌شود اما نمی‌زاید. خاورمیانه، فرزندانش را سقط می‌کند پیش از آن‌که متولد شوند. نمی‌توان بدونِ دوست‌داشتنِ مردمِ عزرايیل، به اندازه‌یِ بقیه‌یِ مردمِ خاورمیانه، برایِ خاورمیانه نسخه پیچید. و این ممکن نیست مگر با رجوع به حقیقتِ این سه دینِ ابراهیمی: آته‌ایسم.
تنها آته‌ایسم است که می‌تواند نسخه‌یِ خاورمیانه را بپیچاند.

middle-east

.
با دوستم آزاد هفته‌ی پیش قرار گذاشتیم در مرکز شهر کپنهاگ، دیداری تازه کنیم. گورستان[پارک] «نِورُبرو» را آزاد برای دیدار پیشنهاد کرد. من تمایلِ بیشتری به گشت و گذار در جای دیگری داشتم اما کوتاه آمدم. دو سه ساعتی که در پارک گشتیم، خیلی خوش گذشت. حیف که دوربین همراهم نبود که عکس‌هایی هم بگیرم.

با دوستم مسعود دیروز قرار گذاشتیم در مرکز شهر کپنهاگ، دیداری تازه کنیم. گورستان[پارک] «نِورُبرو» را به مسعود پیشنهاد کردم. فکر کنم مسعود تمایل بیشتری به گشت و گذار در جای دیگری داشت اما کوتاه آمد. دو سه ساعتی که در پارک گشتیم، خیلی خوش گذشت. این بار دوربین داشتم و عکس‌هایی هم گرفتم.

بیشتر گورستان‌های دانمارک، شبیهِ پارک و تفریح‌گاه هم هستند. در روزهای آفتابی، تعداد قابل ملاحظه‌ای ازمردمِ آفتاب‌پرستِ دانمارک که خانه‌شان نزدیک گورستان است، وارد این فضای سرسبز و پُرگل، آرامش‌بخش و بسیار متنوع می‌شوند. جایی کنارِ صلیب‌های سنگی پُرابهت یا کمی دورتر، بساطشان را پهن می‌کنند و دراز می‌کشند. بعضی مادرهای جوان با کودک شیرخواره‌شان در کالسکه‌های شیک می‌آیند، کسانی دیگر با پارتنرشان. تک و توک، آدم‌های تنها هم می‌بینی؛ از الکلیِ آبجو به‌دست، تا مهاجرِ ژولیده‌ی فقیرِ بطری‌جمع‌کن، از زنِ مسنِ آب‌پاش‌به‌دستی که هم به گل‌ها آب می‌دهد و هم با خدای نامرئی‌ش راز و نیاز می‌کند… تا من و مسعود که خدا هم نمی‌داند چکاره‌ایم، چرا در دانمارک افتاده‌ایم. خدا اما می‌داند چقدر حرف داریم! مغزِ هم‌دیگر را چنان می‌خوریم که هر دو به سرعت، احساس تشنگی می‌کنیم، نه گرسنگی. مسعود البته همیشه مُسلّح به میوه و خوراکی در کوله‌پشتی‌ش هست؛ مثل من [و آزاد] لات و لاابالی نیست. دوست خوبی‌ست خوشبختانه. من راضی‌م. نباشم چه‌کار کنم؟!

در همین گورستان است که تعداد زیادی از شخصیت‌های ادبی، هنری و … دفن شده‌اند. سورن کی‌یرکِگور [سومی از چپ] و هانس کریستیان آندرسن [چهاردهمی] را در میان تصاویر می‌بینید که به جز سنگ یادبود نسبتاً کوچکی، هیچ بنای باشکوهی آن‌ها را از دیگران متمایز نمی‌کند

_____________________________________________

ترجمه‌ی نوشته‌ی روی صفحه‌ی قبر پایین:

اینجا لونا است. او پانزده ساله بود که یک ماشین او را در گذرگاهِ زیبایی نزدیک مدرسه‌اش زیر گرفت. راننده فقط ٤٥ کیلومتر در ساعت می‌راند. اما دو ثانیه سهل‌انگاری کافی بود که جسم لونا بی‌جان شود. داستان‌ش را با خود ببر. راه که می‌ری مراقبِ خودت و دیگران باش !

image_young_1 image_young_2

برای بزرگ‌نمایی، روی عکس کلیک کنید.

.1

فرق «داستان» و «تاریخ» چیست؟ در زبان‌های فارسی، کُردی، عربی، انگلیسی و … دو کلمه داریم برای تفکیک این دو از هم.

می‌گویند تاریخ، ثبت وقایعی‌ست که واقعاً اتفاق افتاده است.

می‌گویند داستان، روایتی‌ست که معمولاً ساخته می‌شود و بخشاً تخیلی است.

برای هر دو مفهوم در اصل، فقط یک کلمه بود. اگر چه «تاریخ» برای گزارشِ رسمی یک رویداد گذشته به کار می‌رود، تاریخ‌نویسان اغلب در باره‌ی آن‌چه که در گذشته اتفاق‌افتاده، اختلاف نظر دارند. «داستان»، که دروغ هم معنی می‌دهد، نیز برای توصیف واقعه‌ای است که در روزنامه‌ها یا در اخبار پخش می‌شود. وقتی کسی می‌پرسد: «روایتِ خودت از این داستان به ما بده!» منظورش این‌ست که: «حقیقت را بگو نه تخیل!»

.2

فرار از «وطن» و پناهندگی در دانمارک راحت نبود. اما درسهای با ارزشی به همراه داشت. با یادگیری زبان دانمارکی متوجه شدم که فرقی بین «داستان» و «تاریخ» نیست. در زبان دانمارکی برای هر دو مفهوم، فقط یک کلمه هست: HISTORIE

دانمارکی، تنها زبانی نیست که «داستان» و «تاریخ» را برابر می‌داند. تعداد زبان‌هایی که هر دو مفهوم را با یک کلمه بیان می‌کنند، خیلی بیشترند. از جمله:
آلبانیایی، آلمانی، ارمنی، اسپانیایی، اوکراینی، ایتالیایی، ایسلندی، بلاروسی، بلغاری، پرتقالی، دانمارکی، روسی، فرانسوی، کاتالانی، گرجی، لهستانی، لیتوانی، مالتایی، مغولی، هائیتی، یونانی، یدیشی.

story_history
Unknown Photographer

It’s said that «history» is the record of something that really happened

It’s said that «story» is something that is usually made up or at least party fictionalized

They were originally the same word. Although «history» is used to describe an official account of a past event, historians will often disagree about what actually happened. «Story», as well as meaning a lie or a fiction, is also used to describe a supposedly factual account in a newspaper or on broadcast news. And when someone says, «Give us your side of the story» they are asking for facts, not fiction. It all begs the question, «What is truth?» / copy

 

این کاملاً درست است که فلسفه می‌گوید: «زندگی را باید به‌عقب فهمید». اصل دیگری را اما فراموش می‌کند که «باید به‌جلو زیست». اصلی که هرچه عمیق‌تر آن‌را می‌شکافم، نهایتاً به این می‌رسم که فهمِ زندگی در زمانِ حاضر، چنانکه شاید و باید، ناممکن است. دقیقاً به این دلیل که من هیچ‌گاه نمی‌توانم در کمالِ آرامش، خود را با وضعیّتِ بازگشت‌به‌عقب منطبق کنم. / کی‌یرکِگورد/ ترجمه از اصلِ دانمارکی
___________________________________________________

بێ‌گومان ڕاستی‌یه‌ک له‌وه‌دا هه‌یه که فه‌لسه‌فه ده‌ڵێت «ژیان ده‌بێ به‌ره‌و پاش تێ‌بگه‌یت». بنه‌مایه‌کی‌دی به‌ڵام له بیر ده‌کا که «ده‌بێ به‌ره‌و پێش بژیت». بنه‌مایه‌ک که هه‌ر چی زیاتر لێی قووڵ‌ده‌بمه‌وه، له ئه‌نجاما هه‌ر به‌وه ده‌گه‌مه‌وه که تێ‌گه‌یشتن له ژیانی کاتی ئێستادا، بەشێوەيەكى گونجاو هه‌رگیز ناکرێت. کتومت بو ئه‌وه‌ی که من هیچ‌کات ناتوانم به دڵ‌حه‌ساوه‌یی‌ـه‌وه ده‌گه‌ڵ ئه‌و به‌ره‌و پاش‌گه‌ڕانه‌وه خۆم بگونجێنم. / کی‌ێرکگۆرد / له سه‌رچاوه‌ی دانمارکی‌یه‌وه

Kierkegaard_kurdish
_________________________________________________


Det er ganske sandt, hvad Philosophien siger, at Livet maa forstaaes baglænds. Men derover glemmer man den anden Sætning, at det maa leves forlænds. Hvilken Sætning, jo meer den gjennemtænkes, netop ender med, at Livet i Timeligheden aldrig ret bliver forstaaeligt, netop fordi jeg intet Øieblik kan faae fuldelig Ro til at indtage Stillingen: baglænds. / Søren Kirkegaard
___________________________________________________

It is quite true what philosophy says; that life must be understood backwards. But then one forgets the other principle: that it must be lived forwards. Which principle, the more one thinks it through, ends exactly with the thought that temporal life can never properly be understood precisely because I can at no instant find complete rest in which to adopt a position: backwards. / Søren Kirkegaard

___________________________________________________

Kierkegaard_danish

Illustration: Mette Dreyer
Lay-out: Ghader Shafei

مبارک؛ سال نو

مارس 20, 2014

Seven brushes you need

آرزوی آخرِ سالِ من این‌ست که شیرِ بُزِ همسایه خشک نشود؛ همین! seven_brushes Lay-out: Ghader Shafei

شاعر چیست؟

فوریه 10, 2014

شاعر چیست؟ آدمِ بدبختی که غم و اندوهِ عمیقی را در دل‌ش پنهان کرده، اما لب‌هایش طوری شکل گرفته که وقتی از آن‌ها آه و ناله بیرون می‌دهد مثلِ موسیقی شنیده می‌شود … و مردم، دَور و بَرِ شاعر را می‌گیرند و می‌گویند: «بخوان، باز بخوان» که این می‌تواند عذابِ روح‌تان را مرهمی تازه نهد، اما لب‌هایتان از فرم نیفتد، چرا که گریه تنها ما را می‌ترساند، اما موسیقی لذت‌بخش است.
/ سورن کی‌یرکِگورد / یا این یا آن /

What is a poet? An unhappy man who hides deep anguish in his heart, but whose lips are so formed that when the sigh and cry pass through them, it sounds like lovely music…. And people flock around the poet and say: ‹Sing again soon› – that is, ‹May new sufferings torment your soul but your lips be fashioned as before, for the cry would only frighten us, but the music, that is blissful. /Søren Kierkegaard, Either/Or

Hvad er en Digter? Et ulykkeligt Menneske, der gjemmer dybe Qvaler i sit Hjerte, men hvis Læber ere dannede saaledes, at idet Sukket eller Skriget strømme ud over dem, lyde de som skjøn Musik. Det gaar ham som de Ulykkelige, der i Phalaris’s Oxe langsomt piintet ved en sagte ild, deres Skrig kunne ikke naae hen til Tyrannens Øre for at forfærde ham, for ham løde de som sød Musik. Og Menneskene flokkes om Digteren og sige til ham: syng snart igjen, det vil sige, gid nye lidelser maae martre Din Sjæl, og gid Læberne maae vedblive at være dannede som forhen; thi skriget vilde blot ængste os, men Musikken den er liflig. / Søren Kierkegaard, Enten/Eller

gs_cover_13

کانت را اگر در برابر ماکیاولی قرار دهیم، مهمترین اختلاف‌شان را شاید در استدلال متفاوت‌شان نسبت به رابطه‌ی اخلاق و حاکمیت، باید برجسته کرد. بر خلافِ ماکیاولی، کانت همواره طرفدار اخلاق است. کانت هیچ‌گاه هیچ بهانه‌ای در هیچ زمانی را برای توسل به دروغ جایز نمی‌داند. چرا که نتیجه‌ی ساخت و ساز دروغین غیرِ قابلِ پیش‌بینی است. ماکیاولی در کتاب شهریار می‌گوید که یک حکمران وفادار به قول و وعده‌هایش را مردم تحسین می‌کنند اما وقتی صداقتِ شهریار مانعِ موفقیتِ اوست، او لازم نیست صادق بماند و خود را موظف به اجرای وعده‌هایش بداند. قوی‌ترین استدلالِ ماکیاولی این است که رهبر همیشه باید با فضیلت به نظر برسد، و این در مورد دروغ‌گفتن هم صدق می‌کند: حاکمِ با فضیلت می‌تواند دروغ‌ش را هم یک فضیلت جلوه دهد! رهبر باید «منافع کشور» را بر «منافع مردم» اولویت دهد. و با هوشیاری، همه‌ی اسرارش را رو نکند؛ و طرح‌های مهمی که ممکن است به تضعیف کشورش منجر شود را مخفی کند. حاکم در همه حال باید به حفظ قدرت‌ش فکر کند و هیچ اخلاقیاتی را به رسمیت نشناسد.

کانت از تصور آن‌که یک فرد در مقام حاکمیت بخواهد به این گونه اعمال روی آورد، آشفته و در خشم است. صرف‌نظر از آن‌که یک وضعیت، چقدر شدید ممکن است بحرانی باشد، از دیدگاهِ کانت، صداقت همیشه بهترین سیاست است و جایی هم برای اگر و اما نمی‌گذارد. تلاش برای پیداکردنِ استثنا در قاعده‌ی کانت بیهوده است. کانت معتقد است که آسیب‌رسانیِ دروغ، بیشتر از نفع‌ش است، حتی اگر دروغ در لحظه ای که گفته می‌شود، دروغگو را گرفتار نکند. این غم‌انگیز است که ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن «رهبر صمیمی» موفق‌ترین نیست. و همه ناچارند از دروغ باید به عنوان یک متکا بهره گیرند. یکی دیگر از روش‌های گریزناپذیر در تأیید تفکرِ کانت این است که شما نمی‌دانید مخاطب شما هم دارای همان ارزش‌هایِ اخلاقیِ شما هست یا نیست. کسی تابلو به دست نمی‌گیرد از روبرو که: «دروغ، بله!» و از پشت: «دروغ، نه!»

من فکر می‌کنم که کانت ما را متمایل می‌کند به یک نگرشِ مثبت نسبت به دیگران؛ و امیدبخشِ آن است که احترام‌گذاشتن به دیگران، نتیجه‌ی مثبتی بدهد؛ احترامِ دوطرفه ایجاد شود. من درک می‌کنم که از نظرِ کانت سیاستِ متکی بر دروغ هیچ ارزشِ مثبتی در خود ندارد فقط فضایِ بی‌اعتمادی در جامعه را تیره‌تر می‌کند. رهبری که سالهای زیادی با توسل به دروغ حاکمیت می‌کند، ممکن است به اهداف خود نزدیک شده باشد، اما جز در هم شکستن اعتماد ما به آنها، چیزی در حافظه‌ی ما به جا نمی‌گذارد. اگرچه فکر می‌کنم یک زندگی بی‌دروغ بسیار دشوار [اگر نگویم غیر ممکن] است، شاید این مختصر، خوانندگان را به گسست از دروغ‌های غیر ضروری تشویق کند و اعتماد بیشتری را در میان ما گسترش دهد.

Immanuel-Kant

.
زمستان…
بارِشِ برف…
پشتِ بامِ یک خانه‌ی روستایی، زنانِ جوانی شانه به شانه‌ی هم ایستاده و تماشا می‌کنند.
با اشتیاق فراوان، غرق تماشای صحنه‌ای هستند جالب و خوشایند برای همه… به جز یک نفر.
یک نفر در این تصویر هست که از تماشایِ این صحنه، خسته است… یا گرسنه است… گویی او جیش دارد… یا چه؟
او یک بچه است. پسر یا دختر بودنش، اهمیتی ندارد در کلّیتِ قضیّه.
او شنیده نمی‌شود. صدایش ضعیف است یا زورش کم…
مادرش کجاست؟
مادر…
به کُردی: دایه.

daayah

Unknown photographer

 

کودکی که از مادر متولد می‌شود، به طور غریزی فریاد می‌زند تا شنیده شود. بزرگ‌تر که می‌شود، یاد می‌گیرد که فریاد نزند؛ پس ناز می‌کند، قهر می‌کند، آشتی می‌کند. روزی که کودک یاد بگیرد هیچ واکنشی نسبت به هیچ رفتاری از خود نشان ندهد، او بزرگ شده. آماده‌ی تشکیل خانواده… و کار در جامعه.

سورن کی‌یرکگور

ژانویه 19, 2014

1) الهام
سورن کی‌یرکگور در خانواده‌ای زاهد/پارسا بزرگ شد. پدرش، مایکل پدرسن کی‌یرکگور، که دستفروش بود، مفاهیمی چون «گناه» و «مجازات» را در دستور کار قرار بود. شورِ پارسایی و آگاهی از مفاهیمِ توبه و جدیت، به افکار کی‌یرکگور سرایت کرد، هرچند که او این مفاهیم را در ارتباطات/پیوستگی‌های تازه‌ای به کار می‌بَرَد.
سال‌های اولیه‌ی زندگی کی‌یرکگور، توأم بود با شک در مسیحیت. شکی که در سال‌های آخر، نزدیک شد به آشتی با مسیحیتی که به جای شکِ سؤال‌برانگیز [tvivl]، شکِ نگران‌کننده/ترساننده‌ی بنیادی [fortvivl] را در برابر آن قرار می‌دهد.

2) روح زمانه
ارائه‌ی تاریخ به عنوان یک پروسه‌ی تکاملی، در زمان کی‌یرکگور غالب بود. هگل آلمانی از پیش‌تازان این فلسفه‌ی تکاملی بود. کی‌یرکگور در متن/نوشته‌هایش از آموزه‌های هگل فاصله گرفت. مقوله‌ی aand [که در زبان دانمارکی هر دو مفهوم روح و نَفَس را دربرمی‌گیرد] برای هر دو فیلسوف، تاثیرگذار بود، اما aand از نظر هگل با واقعیت تاریخی هم‌پیوستگی داشت، ولی از نظر کی‌یرکگور به فرد گره می‌خورد.

3) هستی و روح
روح و هستی، دو مقوله‌ی مهم و به‌هم پیوسته در نوشته‌های کی‌یرکگور هستند. روح هم‌چون خیال/رویا در همه‌ی انسانها حضور دارد، اما می‌تواند بیدار و منجر شود به این‌که انسان خودش شود و وجود/هستی داشته باشد به‌جای بودن صرف. برخیزش/بیداری،  به گفته‌ی کی‌یرکگور: انسان زندگی خود را یک وظیفه تلقی می‌کند که از بقای صرف، فراتر می‌رود. در «مقوله‌ی اضطراب» [Begrebet Angest /1844] کی‌یرکگور این را بررسی می‌کند که چگونه اضطراب، یک یادآورنده‌ی ثابتِ این امکان برای انتخاب زندگی است.

kierkegaard

اضطراب، به همان شدت/اندازه، خود را در سکوت نمایان می‌کند، که در جیغ. / کی‌یرکگور

خۆف هه‌م له بێده‌نگی‌دا ده‌توانێ خۆی بنوێنێت هه‌م له قیژه‌دا. / کیێک‌گۆر

Thi angsten kan lige så godt udtrykke sig i forstummen som i skrig. / Kierkegaard

Anxiety can just as well express itself by muteness as by a scream. / Kierkegaard

در آغاز ترس بود

ژانویه 18, 2014

در آغاز ترس بود.

و سفر نمی‌کردیم؛ چون سفر ترس داشت.
کم‌کم ترس‌ها ریخت. و سفر آغاز شد.
سفر می‌کردیم برای سفر.

بعد دوربین عکاسی اختراع شد.
و پول‌دار اگر بودیم، یک دوربین عکاسی هم داشتیم.
سفر که می‌کردیم، عکس‌هایی هم برای ثبتِ خاطرات‌مان می‌گرفتیم و می‌گذاشتیم در آلبومِ خانوادگی. و به مهمان‌هایمان نشان می‌دادیم.

بعد دوربین عکاسی ارزان شد… یا ما پول دار شدیم.
همه جا سفر بود… سفرهای بی‌هدف. اما پُرعکس.

و الان سفر می‌کنیم برای عکس.
و عکس می‌گیریم برای فیس‌بوک.
و نمی‌ترسیم.

photography
I
mage: Jean Demeter

آخرین قهرمان جهان

دسامبر 7, 2013

عجب حوصله‌ای دارم من! صدها صفحه‌ی انگلیسی زبان را دیروز گشتم ببینم بازتاب مرگ ماندلا در رسانه‌های مجازی چگونه بوده. و این هم «گزارش» من:

١.
سرانِ کشورها «ناچار» بوده‌اند در «سوگ ماندلا» چیزی بگویند/ بنویسند. این بیانیه‌ها هیچ احساسی در من ایجاد نکرد.

٢.
افرادی از جامعه‌ی یهودیان، به این دلیل که ماندلا، در دفاع از فلسطینی‌ها، چند بار از سیاستهای دولت اسرائیل انتقاد کرده بوده، دل خوشی از ماندلا نداشته و بد و بیراه «تیپیک» به ماندلا پرانده که: «آخه فلسطین به تو چه!».
این توهینات، هر چند غیرمنتظره نبود، اما ناخوشایند بود.

٣.
از زاویه‌ای کاملا متفاوت و با دیدی وسیع‌تر، کسانی به مقوله‌ی «قهرمانی» پرداخته‌اند و ماندلا را آخرین قهرمان جهان معرفی می‌کنند.

کارم زیاد شده. متن‌های خوبی در دست دارم پیرامونِ جامعه‌شناسی قهرمانی و روان‌شناسی قهرمان، باید بخوانم. و از خوانده‌ها، چیزی بازتولید کنم. اگر بتوانم.

Young Mandela Africa Fighting

The Loneliness of the Dying

نوامبر 22, 2013

.
مرگ وحشتناک نیست. یکی به خواب می‌رود وجهان غیب می‌شود- البته اگر همه‌چیز به خوبی پیش برود.

دردِ احتضار، ممکن است وحشتناک باشد، اما دردناک‌تر، غمِ از دست دادنِ محبوبِ زندگی‌مان است. دردی است بی‌درمان. همه را دربرمی‌گیرد. همه بخشی از هم‌دیگر هستیم.

در واقع، ترس‌های زیادی هستند که زیر پوششی از نارضایتی، کل حوزه‌ی مرگ در روزگار ما را احاطه کرده‌اند. هنوز کاملا کشف نشده که مردم چه کارهایی می‌توانند انجام دهند که مرگ ساده و آرامش‌بخشی را برای همدیگر تأمین کنند. حفظ رابطه با اطرافیان و نزدیکانی که هنوز زنده‌اند، احساس فرد در حال مرگ که آیا زندگی آبرومندانه‌ای داشته یا سرکوب اجتماعی، زندگی جهنمی برایش به ارمغان آورده، قطعا بخشی از آن است.

شاید ما باید آشکارتر و واضحتر در مورد مرگ صحبت کنیم، حتی اگر آن را همچون یک رمز و راز ارائه کنیم. هیچ رازی در مرگ پنهان نیست. هیچ دری را نمی‌گشاید. پایان یک فرد است. آنچه باقی می‌ماند همان چیزی است که او به افراد دیگر داده است، در حافظه‌ی آنها باقی گذاشته است. اگر بشریت از بین برود، هر آنچه که نوع بشر تا کنون انجام داده، هر آنچه که برای مردم معنی داشته و برایش جنگیده، از جمله سیستم های سکولار یا باورهای فراطبیعی، بی‌معنی می‌شوند.

/ از انگلیسی: قادر شافعی /
/ Norbert Elias: The Loneliness of the Dying /

.
داخۆم پێویسته به شێوه‌یێکی ئاوه‌ڵه‌تر و ئاشکراتر سه‌باره‌ت به مه‌رگ بدوێین. ته‌نانه‌ت ئه‌گه‌ر ناڕاسته‌وخۆ بیدرکێنین ده‌بێ باسی بکه‌ین. ڕازێک له مه‌رگدا شاردراوه نیه. هیچ درگایه‌ک ناکاته‌وه. دواڕۆژی یه‌ک که‌سه. ئه‌وه‌ی به‌رده‌وامه به‌س ئه‌وه‌یه که چی به‌خشیوه به که‌سانی تر. له بیری که‌سانی ترا چی به‌جێ هێشتوه. ئه‌گه‌ر به‌شه‌ریه‌ت نه‌مێنێ، هه‌موو تێکۆشان و شه‌ڕه‌کانی تاکوئێستای به‌شه‌ر بێ مانا ده‌بێت. له سیستێمه‌کانی سکولاره‌وه‌ بگره هه‌تا باوه‌ڕه‌کانی ئه‌وتۆسروشتی، هیچیان مانایان نامێنێ.

Death is not terrible. One passes into dreaming and the world vanishes — if all goes well. Terrible can be the pain of the dying, terrible, too, the loss of the living when a beloved person dies. There is no known cure. We are part of each other

There are indeed many terrors that surround dying. What people can do to secure for each other easy and peaceful ways of dying has yet to be discovered. The friendship of those who live on, the feeling of dying people that they do not embarrass the living, is certainly part of it. And social repression, the veil of unease that frequently surrounds the whole sphere of dying in our days, is of little help to people. Perhaps we ought to speak more openly and clearly about death, even if it is by ceasing to present it as a mystery. Death hides no secret. It opens no door. It is the end of a person. What survives is what he or she has given to other people, what stays in their memory. If humanity disappears, everything that any human being has ever done, everything for which people have lived and fought each other, including all secular or supernatural systems of belief, becomes meaningless

/ Norbert Elias: The Loneliness of the Dying /

73363,1275859229,5

.

جیهان وەها بوو: لە چەشنی ئەزمون، وەرمان گرت و دامانەوە
پێکەوە حاوانەوە و، نەحاوانەوە

نیوەی ئێما، سەرپەنایێکی بەنا کرد، بە دیوار و بە درگا
سەرپەنایێک تەنێ، بۆ خۆشاردنەوە
بە نیوەکەی تر ئەمما،
گشت ئاواتەکان، دیوار و درگا و خۆشاردنەوە، دوور لە دڵمان هەرمانەوە

کاتی دڵتەنگی، درگاکە دەکەینەوە، بە هەوای دیداری کەسێک
کاتی خەو ئەمما، درگا دایدەخەین و، دادەمرکێین لە پەنای دیوارە بڵیندەکان
وە هەر وا دیوار لە دوای دیوار

.

/ من ده‌ستم پێکرد / هێمن He M En ئاهه‌نگی پێ به‌خشی /

connie_Warm and cozy

Image: Jan_Banning

.
دنیا همین بود: یک آزمایش. که گرفتیم و پس دادیم.

با هم ساختیم و نساختیم.

نیمی از ما، خانه‌ای بنا کردیم با دیوارها و دری که پشت‌ش پنهان شدیم.
نیمی دیگر، حتا نتوانستند خانه‌ای بنا کنند و حسرت دیواری و دری که پشت‌ش پنهان شوند، به دل‌شان ماند.

دل‌تنگ که می‌شویم، در را باز می‌کنیم، به امیدِ دیدار کسی.
وقت خواب اما، در را می‌بندیم و در پناه دیوارهای بلند، آرام می‌گیریم.

و باز دیوار پشت دیوار
______________________
/ با الهام از دیگری /

Jan_Banning
Image: Jan_Banning

هه‌روا دیوار لە دوای دیوار

جیهان وەها بوو: لە چەشنی ئەزمون، وەرمان گرت و دامانەوە
پێکەوە حاوانەوە و، نەحاوانەوە

نیوەی ئێما، سەرپەنایێکی بەنا کرد، بە دیوار و بە درگا
سەرپەنایێک تەنێ، بۆ خۆشاردنەوە
بە نیوەکەی تر ئەمما،
گشت ئاواتەکان، دیوار و درگا و خۆشاردنەوە، دوور لە دڵمان هەرمانەوە

کاتی دڵتەنگی، درگاکە دەکەینەوە، بە هەوای دیداری کەسێک
کاتی خەو ئەمما، درگا دایدەخەین و، دادەمرکێین لە پەنای دیوارە بڵیندەکان
وە هەر وا دیوار لە دوای دیوار

______________________
/ من ده‌ستم پێکرد / هێمن He M En ئاهه‌نگی پێ به‌خشی /

connie_Warm and cozy
Image: connie_Warm and cozy

از ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻄﺤﺎیی کتابی دارم مطالعه می‌کنم به نام: ﺳﻔﺮ ﺧﻴﺎل [از ﻛُﺮﺳﺎن ﺗﺎ ﻛﺮدﺳﺘﺎن]

این کتاب، بازتاب خاطرات و نظرات نویسنده است در ارتباط با اتفاقات و رویدادهای جنبش مسلحانه‌ی کردستان پس از انقلاب ٥٧. تاریخ نگاری هم هست، اما ناقص و درهم برهم. سی بخش کمابیش مستقل است. یکپارچه و به هم پیوسته نیست. از هر جا دلت خواست می‌توانی شروع کنی چیزی بخوانی و کم‌کم با ﺧﺎﻃﺮات و ﻧﻈﺮات سیاسی ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻄﺤﺎیی آشنا شوی.

بخش‌هایی از این کتاب را خیلی سطحی مرور کردم. بخش‌های دیگر را چند بار خوانده‌ام. بیشتر ما با نام ﻃﻴﻔﻮر آشنا هستیم. ﻃﻴﻔﻮر کیست؟ او در سنندج به دنیا آمد. مشاهدات و خاطرات دوران بچگی ﻃﻴﻔﻮر، در محله‌ای که در آن بزرگ شد را، بهتر است از زبان خودش بخوانید که شیرین است و خواندنی. و نیز انگیزه‌ی گرایش او به سیاست و «داستان» پیوستن او به گروه ﻛﺮاﻣﺖ داﻧﺸﻴﺎن، ﻋﺒﺎس ﺳﻤﺎﻛﺎر، رﺿﺎ ﻋﻼﻣﻪزاده و ﺧﺴﺮو ﮔﻠﺴﺮخی ﻛﻪ در دادﮔﺎه ﻧﻈﺎمی ﺷﺎه در ﺳﺎل 1352، ﺑﻪ اﻋﺪام ﻣﺤﻜﻮم ﺷﺪند، اﻣﺎ ﻣﺤﻜﻮﻣﻴﺖ ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻪ ﺣﺒﺲ اﺑﺪ ﻛﺎﻫﺶ ﻳﺎﻓﺖ. او در یکی از روزﻫﺎی اﻧﻘﻼب 1357 از زﻧﺪان آزاد ﺷﺪ.

در آن سال‌ها [٥٧-٥٠]، پنج نفر از سران بالای تشکیلاتهای نظامی وابسته به رژیم شاه همه سنندجی بودند: سرلشکر بیگلری [فرمانده‌ی گارد شاهنشاهی]، سرلشکر کمانگر [مسؤل زندان‌ها]، سرهنگ رحمانی [مسؤل زندان قصر] علیقلی اردلان [وزیر دربار شاهنشاهی]، و منصور زمانی [مسؤل بخش سیاسی زندان قصر].

از طرف دیگر، پنج نفر از زندانیان سیاسی مخالف رژیم شاه نیز که به حبس‌های طولانی محکوم شده بودند، همه سنندجی بودند: شعیب زکریایی، یوسف اردلان و ایرج فرزاد، [پیروان مائوئیسم، بنیان‌گذاران کومه‌له]، بهروز سلیمانی [پیرو سازمان چریکهای فدائی]، و ﻃﻴﻔﻮر ﺑﻄﺤﺎیی که بعدها به حزب دمکرات کردستان پیوست. / صفحه ٧٤-٧٥ [با تغییرات ویراستاری جزئی].

ﻃﻴﻔﻮر در این کتاب، اختلافات‌ش را با قاسملو فاش می‌کند. به شکست جنبش اعتراف می‌کند. به نقاط ضعف و زمینه‌های شکستِ جنبش کردستان می‌پردازد. جنگ داخلی در کردستان را برادرکشی می‌نامد و …

«در زمان جنگ داخلی، دستور حزبی این بود که هرکس بگوید این جنگ برادرکشی است، جایش در حزب نیست. من فکر می‌کردم هر دو طرف آستین‌ها را بالا زده بودند که همدیگر را نابود کنند. در همین زمان، تصمیم گرفتم از عضویت در حزب استعفاء بدهم. چراکه دیگر جای من نبود و من این جنگ را برادرکشی می‌دانستم و می‌دانم.»
«دردناک‌ترین جنگ در همه‌ی بخش‌های کردستان و در همه‌ی دوران‌ها، همیشه جنگ داخلی بوده است. هیچ شعاری نمی‌تواند جنگ داخلی را توجیه کند. چون در این جنگ‌ها جز دل‌شکستگی و بیزاری مردم، هیچ چیزی به دست نیامده است. در کردستان ایران هم بی‌شک دردناک‌ترین جنگ بین حدکا و کومه‌له بود. دلایل این جنگ در میان سر و صدای تبلیغات پوچ گم شد.»
«در این جنگ‌ها، یک شیوه‌ی غیرانسانی برقرار بود که با تمام قوانین جنگی و حقوق بشر و آداب اخلاقی در تضاد بوده است و آن اعدام بلافاصله‌ی اسیران همدیگر بوده است؛ کاری که با اسیران رژیم هم انجام نمی‌شد.»

ﺳﻔﺮ ﺧﻴﺎل از نظر ادبی، ناموزون و درک منظور نویسنده در جاهایی از متن، مبهم و نارسا یا کمی دشوار است. زبان طیفور برای بیان نظرات سیاسی‌اش قابل پذیرش، اما برای بیان احساسی و ادبی، نارس و ضعیف است. در بسیاری جاها او حوصله‌ی کافی به خرج نداده که منسجم‌تر و شیواتر منظورش را بیان کند. انگار که خاطرات سی ساله را در سی روز نوشته. از کسی هم کمک نگرفته. انگار خودش هم روی جلد کتاب را طراحی کرده که بسیار ضعیف است و بیانگر این اصل که نویسنده، تمام تلاش خود را متمرکز کرده پیرامون محتوا و بیان نظرات. بی‌اعتنا به سبک و شیوه‌ی بیان.

اشکالات ساختاری به کنار، مطالعه‌ی این کتاب جالب است برای همه‌ی کسانی که در جوانی به این جنبش پیوستند، دل بستند، آمیختند، آموختند، صف بستند، شعار دادند: پیش به سوی پیروزی، سرود خواندند از هر رنگ: ملی، انقلابی، انترناسیونال، پیش رفتند، پس رفتند، امید یافتند، امید باختند، خون دیدند، جوشیدند، گُر گرفتند، به ردیف: آماده، انگشت‌ها رفتند روی ماشه‌ها، دست‌ها لرزیدند، لغزیدند، خشکیدند، قلب‌ها تپیدند، تندتر و تندتر، صدای ترکیدن قلبی در سینه، صدای شلیک تیری در تاریکی، صدای کشیده‌ی سوتی مهیب در گوش، بوی دود، بوی باروت، بوی خون، و باز جنگیدند، گاهی «دشمن» و گاهی «دشمنان» را نشانه گرفتند، شلیک کردند، همه‌ی تیرها به «هدف» نزدند، بسیاری تیرها به «خطا» رفتند. نکشتند، کشتند، یا «خود» را کشتند؟ صبح شد و دیدند چیزی در برابر چشمان ناباور آنان می‌سپارد جان. در احتضار آن گریستند. به آرامی دفنش کردند، ترکش کردند. پخش و پراکنده شدند. آواره شدند. غروب را دیدند در دیاری غریب. بسیاری هنوز جسد بیجانش را نظاره می‌کنند. خشک‌شان زده. مرگ باورها سخت است انگار.

kurdish_refugees

Graphic: Ghader Shafei

گپ صبحانه بین دو راهب بودایی، 12 ژوئیه سال 1973، لندن.

راهب مرتد: الان ما باید از خود بپرسیم که خدا کیست. وقتی با پروفسور کوتوفسکی در مسکو صحبت می‌کردم، از او پرسیدم که تفاوت فلسفه‌ی کمونیستی آنها و فلسفه‌ی بودیستی ما در چیست؟ فلسفه‌ی کمونیستی که آنها به وجود آورده‌اند، خدای خود، یعنی لنین را ساخته است . ما در مسکو می‌بینیم که …

راهب مردد: بله، من آنجا بودم …

راهب مرتد: سر هر خیابان، هر …
راهب مردد: سر هر خیابان. می‌دانم هر جا، همه جا …

راهب مرتد: اسم لنین، تصویر لنین، مجسمه‌ی لنین، کتاب لنین …
راهب مردد: بله، بله، بله، بله. درست است.

راهب مرتد: بعد به او گفتم که شما خدای خود را ایجاد کرده‌اید، و ما خدای خود یعنی کریشنا را داریم. در حال حاضر، اصلِ پذیرش کسی به عنوان خدا، هم در فلسفه‌ی شما و هم در فلسفه‌ی ما هست. طوری که شما نمی‌توانید از آن سرپیچی کنید. فلسفه‌ی کمونیستی شما بدون مفهوم خدا یا رهبر از هم می‌پاشد. درست مثل فلسفه‌ی بودا که بدون مفهوم خدا و پروردگار بودا نمی‌تواند وجود داشته باشد.

راهب مردد: نه. این درست نیست. به این دلیل که ما با بودا مِثلِ خدا رفتار نمی‌کنیم … در واقع، این بودا بود که اولین فلسفه‌ی آتئیستی را خطابه کرد. به همین دلیل او را پیوند دهنده [wasala] و آشتی آور [nāstika] نامیده‌اند. ما به خدا اعتقاد نداریم. ما می‌گوییم: پنیا [panya]، خِرَد [wisdom] و دارما [dharma] در تقابل با …

راهب مرتد: نمی‌توانی انکار کنی که پیرو رهبری بودا هستی.

راهب مردد: رهبری، بله درست است.

راهب مرتد: خوب، من هم به همین رهبری اشاره کردم… خدا به معنی «رهبر» است. بنا بر دستورات ودایی [vedic injunctions]، خدا به معنی «ولی فقیه» است. او نهاد اصلی حیات است. خدا یعنی مقام معظم رهبری. رهبری که شما مجبور به پذیرش او هستید. این مفهوم خداست. فرقی نمی‌کند که بودا را انتخاب کنید یا لنین و یا هر کس دیگری، شما مجبور هستید یک رهبر انتخاب کنید و دنبال او راه بیفتید. این وظیفه‌ی شماست. فلسفه‌ی وجودی ما اینست که کریشنا، پروردگار عالی، رهبر ماست و ما موظف به پیروی از دستوراتش هستیم. بدیهی است اگر شما از کریشنا پیروی نکنید، اگر شما مطیع آموزه‌های پروردگار بودا، گاندی، لنین و یا کس دیگری که در مقام رهبری است نباشید، خلافکار و گناهکار شمرده می‌شوید زیرا که اصلِ اطاعت را زیر سؤال برده‌اید. شکل ظاهری اطاعت در مکاتب مختلف ممکن است متفاوت باشد، اما اصل پذیرش یک رهبر و به دنبال او راه افتادن در همه جا وجود دارد و هیچ کس نمی‌تواند تغییری در آن ایجاد کند.

به این ترتیب، من نمی‌توانم پاسخ شما مبنی بر متفاوت بودن شما را بپذیرم. شما هم مجبور به قبول رهبری هستید. شما نمی‌توانید چیزی را به طور مستقل فکر کنید، فقط باید قبول کنید. این قانون اساسی اعتقاد است که نباید در آن شک کرد. شما چیزی را انتخاب کرده‌اید که فکر می‌کنید شما را به کمال می‌رساند. برای دستیابی به این هدف، شما از رهبری پیروی می‌کنید که کامل است. اگر نقصی در او پیدا کنید، شما هم ناقص هستید. پس رهبر در هر حال کامل است و به تبع آن، شما هم کمالِ رهبری را سرمشق خود می‌کنید.  این فلسفه‌ی وجودی شماست و …

buddha_lenin
G
raphic: Ghader Shafei

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید