اگر مامان اشرف زنده بود، به او میگفت کُس لیس!
هیپو آدم ساده ای بود. از خانه که بیرون می رفت دوستانش دست در گردنش می انداختند و قربان مرام و معرفتش می رفتند. او آدمهای بیرون را خیلی دوست داشت، اما از آدمهای توی خانه بدش می آمد.
مادر و پدر هیپو آدمهای خوبی بودند و هرچه از دستشان برمی آمد، برایش کرده بودند حال آنکه دست آخر هیپو هیچ گهی نشده بود. حتی یک هیپوپاتاموس واقعی هم نشده و فقط خنگی و پرخوری و بی خیالی و غوطه ور بودن درآب(عن) را از اسمش به ارث برده بود. بله. برای این خصوصیات هم مامان اشرف مصداقی داشت: دنیا به گوزش!
هیپو تازگیها با کسی سر و سر پیدا کرده بود و آسه میرفت و آسه می آمد و طلاهای مادرش را می فروخت و خرج آن کَسک میکرد.
بعد از ازدواجِ هیپو، طلاها که تمام شد، او به یاد مغازه پدرش افتاد. مغازه ای که پدرزنک با رندی بالا کشید و باز هم به قول مامان اشرف مرحوم، تف هم درِ کونِ هیپو نینداخت.
البته پدرزنک همچین خرفت هم نبود. با پول مغازه ی هیپو یک خانه به نام دخترش خریده بود و زنک که خواب چنین زندگی ای را هم نمی دید هرچند وقت یکبار هیپو را از خانه بیرون می انداخت و به خانه مادرش می فرستاد.
مادرش برای هیپی جان بهترین غذا را میپخت و هیپی جان هم از آن بهترین ایراد را میگرفت. چاشنی این روابط عاشقانه مادر و فرزند تلفنهای عروس خانم بود که هر از گاهی نثار این زن پیر با شخصیت می شد: جنده، به این پسر عنت بگو پا تو خونه ی من نذاره، وگرنه میام کیر شوئرتو جر میدم…
زن با شخصیت که تا به حال به شوهرش تو نگفته بود، رنگ به رنگ می شد، تلفن را خاموش میکرد و به اتاق میرفت و چادر نمازش را روی سرش میکشید و خودش را به خواب میزد.
و بعد از چند روز هیپو خسته از غذاهای بی مزه ی مادر، با کمک هنر کس لیسیِ خدادادی اش-این تنها هنری که خداوند در وجود او به یادگار گذاشته بود- به خانه بازمیگشت.
تا اینکه همسایه ها یکروز چیز عجیبی دیدند: هیپو، چاقوی آشپزخانه به دست دم در خانه ایستاده و کمین کسی را میکشد. آسمان به زمین رسیده بود؟ هیپو بالاخره از این همه ظلم به تنگ آمده بود؟ حالا قصد داشت انتقام بگیرد؟ آفرین هیپو، آفرین! همه شاهد هستیم که هر روز چه بلاهایی به سرت می آورند، تو می توانی، go Hipo go……
اما او انتظار چه کسی را میکشید؟
زنش؟ (این کس لیس روی او چاقو بکشد؟)
پدرزنش؟ (هیپو چندبار از او کتک خورده بود)
برادرزنش؟ (از او هم همینطور)
داییِ زنش؟ (ایضا)
نه، نه، هیپو هر سه ی آنها را دوست داشت. آنها فقط در حق او پدری و برادری و دایی ای کرده بودند. او منتظر دوست پسر زنش بود. قهرمان ما بالاخره مچ زنک را گرفته بود. آفرین هیپو، آفرین، تو انقدرها هم خنگ نیستی. حالا معلوم شد چرا هرچند وقت یکبار تو را از خانه بیرون می انداخت…
اما از دور شمایل کج و کوله کسی نمایان میشد. زن نحیفی که با ترس و لرز جلو می آمد، مادر هیپو بود.
حضور صبح گاهی عروسش با آن چشمان گریان و لحن ملتسمانه او را از خود بیخود کرده بود. بله بالاخره دعاهایش مستجاب شده بود. یا صاحب الزمان، یا سید الشهدا، میدانستم که بالاخره نذرهای این زن رنج کشیده به پای تان روزی ادا خواهد شد…
مادر آمد و هیپی جان را در آغوش گرفت و به خانه برد. روی صندلی نشاندش و سرش را با آن موهای سفید روی زانوهایش گذاشت. هیپی جان را به همان موهای سفید قسم داد و چاقو را از دستش درآورد. هیپو خودش هم حال صبح را نداشت. خشمش فرونشسته بود و دوباره هوای کس لیسی به سرش زده بود. این بود که نصیحت مادر را زود پذیرا شد و دست زنک را گرفت و به خانه برد.
………..
آبگوشت دیگر داشت زیادی می جوشید. اگر به آن آب اضافه میکرد بدمزه می شد.
پس چرا نیامدند؟
تلفن را برداشت و شماره ی خانه ی هیپی جان را گرفت. یک هفته بود که روابط شان خوب شده بود. درست از بعد از کس دادنش، عروس خانم، مهربان شده بود. حالا مادرشوهر در این روز تعطیل برای ناهارشان آبگوشت پخته بود. بله با همان گوسفند بی نوایی که به شکرانه نعمت کشته بود.
اما ساعت چهار شد، پس کجا هستند؟
کسی تلفن را جواب نمی داد…
نکند برای هیپی جان اتفاقی افتاده باشد؟ نکند دوباره غیرتی شده باشد؟ وای یا صاحب الزمان نگذار غیرت جدت این بچه را به کشتن…
و این جمله هایی بود که مادر هیپی جان در خلال دعاهایش از زبان عروس کس دریده (واژه ای گرته برداری شده از لغت نامه مامان اشرف) شنید:
زنیکه ریدم تو اون آبگوشتت. من از تو آبگوشت خواستم؟ به این پسر عنت بگو از این خونه بره بیرون وگرنه کیرشو جر می دم…