۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

عارضه‌ي پشت‌ورو شدگي مغزي

وقتي هر روز سر كار بروي، طبعن با روز و تاريخ و تقويم زياد سروكار داري. اما من ديروز متوجه شدم كه درست يك ماه از تقويم رسمي كشور عقبم! يعني با شروع ماه شهريور در ذهن من ماه مرداد شروع شد. براي چند روز به حدي برام بديهي بود كه توي ماه مرداد هستيم كه وقتي چند شب پيش بارون عجيبي گرفت كلي ذوق كردم از اينكه در نيمه‌ي تابستون داره بوي پاييز مياد! اين سوءتفاهم ذهني حتي در مورد تقويم ميلادي هم برام وجود داشت، كه البته فكر ميكنم اون هم متاثر از سوءتفاهم ذهني در مورد تقويم شمسي بوده. يعني وقتي كسي بهم گفت "يك سپتامبر كه همين هفته‌ي ديگه‌ست...." مطمئن بودم كه "چند هفته ديگه" رو داره به طور اغراق‌آميز "هفته‌ي ديگه" ميگه!!
بهرحال ديروز متوجه خواب‌موندگي مغزم در مورد تقويم شدم. اما ابعاد فاجعه وقتي بيشتر برام روشن شد كه امروز فهميدم تمام ايميل‌هاي كاري‌اي كه اين چند روز زده‌بودم به تاريخ مرداد تاريخ زدم! به حدي اين كشف تكان‌دهنده بود كه جرات نكردم به ايميل‌هاي قبلتر برگردم و ببينم آيا اين اشتباه مال چند روز اخير بوده و يا از اول ماه همين‌ كار رو كردم!
*
چند روز پيش توي يك جمعي يكي شروع كرد روي كاغذ با دست راست نوشتن. بعد از يه مدت گفت من ميتونم با دست راست تحريري بنويسم. طبعن اون فرد چپ‌دسته كه اين موضوع براش جالبه. كم پيش مياد من اين چيزها رو در مورد خودم امتحان كنم: اينكه آيا ميتونم با دست چپم بنويسم يا نه، اينكه آيا ميتونم مثل شعبده‌بازها سه‌تا پرتقال رو به ترتيب به هوا بندازم و بگيرمشون و اين كار رو ادامه بدم، اينكه آيا ميتونم تمام نقطه‌هاي روي صفحه رو بدون برداشتن خودكار از روي كاغذ به هم وصل كنم، اينكه آيا ميتونم زبونم رو برسونم به دماغم! احتمالن دليل اينكه علاقه‌اي به امتحان كردن اينجور كارها ندارم اينه كه معتقدم نميتونم، و درضمن حال هم ندارم كه تمرين كنم تا بتونم. پس سوال اينه كه "چه كاريه حالا"
بهرحال اون روز به طرز عجيبي دلم خواست كه ببينم دست چپ من چطور مي‌نويسه. قلم رو گرفتم و طبعن اولين چيزي كه براي نوشتن به ذهنم رسيد، كه اسمم بود رو با دقت روي كاغذ نوشتم. بعد از اينكه كارم تموم شد يه نگاهي بهش انداختم و در كمال تعجب متوجه شدم كه چيزي رو كه نوشتم در صورتي ميتونم درست بخونم كه جلوي آينه بگيرم. يعني بدون اينكه بخوام، اسمم رو از چپ شروع كردم و با خط تحريري دقيقا پشت و رو نوشتمش!
*
امروز داشتم به دوستي مي‌گفتم كه خيلي دلم ميخواد زبان فرانسه ياد بگيرم اما احساس مي‌كنم به شدت براي اين كار پير شدم. اون هم جواب داد: تو كه يه پيك اضافه مي‌خوري ميري كانال انگليسي، خب حالا چهار پنج پيك اضافه بخور شايد خود به خود رفتي رو كانال فرانسه!
*
نميدونم كه آيا الان دانشمندان جهان به رموز پيچيده‌ي عملكرد مغز انسان كه باعث ميشه چنين كارهايي ازش سر بزنه آگاهن، يا اينكه اونها هم مثل من خيلي دلشون ميخواد بدونن كه چي ميشه كه مغز آدم اينجوري ميشه؟ بهرحال براي من جاي تعجب زيادي داره اگه عده‌اي در دنيا هستن كه جواب اين سوالها رو ميدونن و هنوز سر به كوه و بيابون نذاشتن!!

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

من ميبينمش، تو ميبينيش. ما پشتمون رو بهش ميكنيم و شروع ميكنيم به گفتگو

ما هممون در جريانيم.
آقاي متخصص از آلمان مياد و تعجب مي‌كنه كه چطور فست‌فودهاي شهر مملو از آدمن شبها. هممون در جريانيم. هايپراستار كه بروي روز تعطيل، جلوي ويترين‌هاي پر از چكمه و كفش و طبقات پر از شيريني و روغن و انواع سبزي جاي سوزن انداختن نيست. اگه دير بجنبي نه بليط كنسرت گيرت مياد نه جا پارك اطراف تالار كنسرت. نه كه فقط اطراف تالاره كه نميتوني حتي به اندازه‌ي يه ماتيز جاي پارك پيدا كني، جاي پارك دور و بر هيچ سينما و كلاس زبان و باشگاه ورزشي، هيچ مجموعه تفريحي و مركز خريد لباس و وسايل منزل و لوازم كامپيوتر و الكترونيكي و مبلمان و فرش و لوازم‌التحرير و سوپر و رستوران و كافه و غيره و غيره و غيره توي اين شهر وجود نداره. ماها هممون ميريم با خانواده‌مون شبها مرغ سوخاري پنج تكه با نوشابه‌ي رژيمي مي‌خوريم. با دوستامون ميريم سينما و پف‌فيل سايز بزرگ با سس قرمز و سفيد و صورتي مي‌خوريم. ميريم تنيس و اسكي بازي مي‌كنيم. ميريم تئاتر و بعدش توي يه كافه ميشينيم تا نمايش رو نقد كنيم. ميريم جشن عروسي رفيقمون و بطر بطر عرق خالي مي‌كنيم به سلامتي عروس خوشگل و داماد خوشبخت. با مامان و بابا از الان ميريم براي عيد سرويس مبلمان و پرده‌هاي خونمون رو عوض مي‌كنيم. يكيمون ماشين مدل بالاتر ميگيره و فقط به همين بهانه دور هم جمع مي‌شيم تا شيريني بگيريم!
اما ما هممون در جريانيم.
ما در همون حال كه بال مرغ سوخاري رو مي‌جويم به اونچه از صبح توي روزنامه خونديم فكر ميكنيم. همونطور كه داريم با قدرت به توپ تنيس ضربه مي‌زنيم يادمون مياد كه ديشب چقدر طول كشيد تا با فيلترشكن و سرعت فوق‌العاده پايين دو تا سايت خبر چك كنيم. همون موقع كه داريم باك ماشين پرمصرفمون رو تا خرخره از بنزين آزاد پر ميكنيم خيره ميشيم به لوله‌اي كه از جريان بنزين داره ميرقصه، انگار داريم بنزين توي لوله رو ميبينيم و ميبلعيم. ما هممون در جريانيم. درست اون لحظه كه داريم به سلامتي نو عروس و تازه دامادمون پيكمون رو خالي ميكنيم به بچه‌اي فكر ميكنيم كه قراره روزي از دهليز تاريك بحثهاي پايان ناپذيرمون در مورد آينده سياسي به دنيا بياد. ما اگه توي كافه جمع ميشيم تا در مورد نمايشي كه ديديم صحبت كنيم، يادمون هست كه داريم تلاش ميكنيم براي يه مدت در مورد چيزي بجز قيمت دلار و سكه حرف بزنيم. ما همه در جريانيم. درست همون موقع كه تو فرحزاد نشستيم و داريم يه كام حسابي از قليون ميگيريم به اين فكر ميكنيم كه روي اون تپه‌ي يكم بالاتر كدوم مردا و زنايي كه ميشناسيم و يا نميشناسيم پشت ميله‌هان. ما همه در جريانيم. حتي همون موقع كه مستيم و دستهامون رو بالا گرفتيم و تو حلقه‌ي دوستهامون تو مهموني "خداي آسمونها" رو فرياد ميزنيم متوجهيم كه ناوهاشون از راه خليج وارد شدن. ما همگي در جريانيم.
اينكه هميشه پول نفت بوده كه ميومده تو جيبمون و يادمون داده كه حتي اگه مبل و پرده‌مون نوئه باز بهتره بخاطر سال نو عوضشون كنيم، باعث نميشه متوجه نباشيم داره چه اتفاقي برامون مي‌افته. اگه عادت كرديم براي اينكه حالمون بهتر بشه بريم خريد و پول نفتمون رو خالي كنيم تو حلقوم توليديهاي بنجل چيني و تايلندي به اين معنا نيست كه نميفهميم كه داريم اين كار رو ميكنيم. اينكه شب جمعه چند ساعت ميريم مهموني به اين معني نيست كه از صبح توي بانك و محل كار و پشت چراغ قرمز و توي تاكسي و با سوپري سر خيابون و سر شام و جلوي تلويزيون و تو رختخواب به جرياناتي كه اتفاق مي‌افته فكر نكرديم و در موردش حرف نزديم و بخاطرش نترسيديم.
ما ميريم شمال و دور هم ورق بازي ميكنيم و اينجوري مواجح ميشيم با اين ترسي كه از تمام لحظه‌ها داره رسوخ ميكنه به زندگيمون. مثل يك آيين مذهبي، يا مثل وقتي پنگوئن‌ها براي گرم شدن بدنهاشون رو به همديگه ميچسبونن، ما دور هم جمع ميشيم و وجودهاي ترسانمون رو به هم ميچسبونيم و از باهم بودنمون لذت ميبريم در برابر اين سير حوادث كه داره مثل سيل مارو با خودش ميبره.
ما هممون در جريانيم. اما تو دستامون چيزي نداريم براي تغيير اين جريان، پس كاري ميكنيم تا قدرت لذت بردنمون توي هر لحظه بچربه به اين ترس فلج كننده.

۱۳۹۰ تیر ۹, پنجشنبه

به اطراف نگاه میکنی... دیوارهای سفید حموم... دیوارها... سفید.... صاف.... انگار میخوای از دیوارها بپرسی. انگار زمین باید کمکت کنه. نه دیوارها... نه زمین... بی حال میشی... کم کم دست و پا کم قوت شدن از فرط اشک... یاد لرزیدن هات می افتی... یاد داد زدنت می افتی... یاد تنها باری می افتی که مامان زد توی گوش پویان. یاد اینکه چقدر بعدش حال خودش بد شد. الان می فهمی:‌ قانونت رو شکستی. سر کسی داد زدی. اما خودت چی؟ چه بلایی سر تو اومده بود؟ تو باید چکار میکردی؟ چرا کسی از خودش نمیپرسه که آیا حدود تو هم شکسته شده؟.... بی احترامی... چرا کسی رفتارش رو در قبال تو بی احترامی نمیدونه؟... خودت... جواب میدی... خودت... جواب خودتی.... چرا کسی رو نداری که اینها رو ازش بپرسی؟.... چرا دیوارها بهت جواب نمیدن؟ چرا بهت نمیگن چطور شد که به خودش اجازه داد؟ چرا بهت نمیگن چطور شد که تو بهش اجازه دادی؟.... میلرزی... کف حموم میلرزی... چرا زمین بهت نمیگه چرا اینقدر برات مهم بوده؟... چرا جوابتو نمیده که میون اشکهات میپرسی کجای کارت اشتباه بوده؟... خودت... کجای کار خودت اشتباه بوده؟... دیوارها صافن... زمین صافه... هیچکدوم انحنای دستهایی رو ندارن که الان لازم داری دورت باشن.... دیوارها سفیدن... زنده بودن دست های خم شده به طرفت رو فراموش کردی.... حرفهایی که جواب سوالات باشن رو فراموش کردی.... حرفها همه برای دفاع گفته میشن یا حمله... حرفها از پشت ماسکها گفته میشن.... از پشت دیوارهای صاف سفید.... از پس ماسکهای مرده.... چرا کسی بهت نمیگه دستهای زنده ی زندگیت کجان؟ چرا خبری از تاب خوردن گهواره وار نیست؟ ... چرا کسی بهت نمیگه چی توی تو اشتباهه که آدمها اینقدر دیر دیر دیر میفهمن دارن باعث درد درد دردت میشن؟ چرا صافی دیوارها اینقدر برخورنده است؟ چرا سرمای زمین اینقدر آزاردهنده است؟... چی میتونه گرمت کنه؟... چرا کسی جواب نمیده که چی میتونه گرمت کنه؟.... تن لختت روی زمین سفید سردشه.... آرزو میکنی چیزی این سفیدی لعنتی زمین رو کم کنه... یادت میاد که درست میون لرزیدنهات از فرط خشم پریود شدی... خون بدنت رو روی صافی سفید زمین تصور میکنی... بیحالی... دستهات رو بی هدف بالا و پایین میبری.... چرا ها توی مغزت میگذرن و نگاهت سوال ها رو به در و دیوار سفید میکوبه... برگشتی نیست... هیچ انعکاسی از دیوارها نمیبینی... دیوارها صافن اما نگاه هات انگار توشون بلعیده میشن... بیحال میشی... نگاه های هراسونت رو از سفیدی شکنجه دهنده ی اطرافت میگیری.... به دردی که توی دلت میپیچه فکر میکنی.... و مغزت، خسته از تموم تموم تموم سوالها، تنها تنها تنها چیزی که میخواد یه مخدر قویه.

اما میون دیوارهای صاف و زمین سرد وسفید، اشکها، لرزها، سوالها و خون تنهات نمیذارن.

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

به احترام مرگ چشم هایش

Image
کجای کاری ای چکاوک غمگین؟
در هیر و ویر صحبت خرداد و خیال آسمان بودیم
که پاییز پیر آمد و
دامنه را درو کرد و
رفت

من سرگرم همین سایه روشن راه بودم
داشتم دنبال گهواره ی انار و آواز اردیبهشت گمشده میگشتم
حواسم نبود
سرم بالای ستاره بود که دیدم شب است
دیدم آسمان پیدا نیست
پس کی آذر آمد و دی از دامنه گذشت؟

دیگر دیر است پرنده ی پر بریده به باد
ابر آمده در عزای ما دارد گریه میکند
من غمگین همین قاصدک های بارانی ام که نمیپرسند:
پس نشانی مسافران شما از چه بابت است؟

سنگین و بی سوال می وزد این اضطراب مدام
نه دی
نه آذر
نه اردیبهشت
حتی بادهای خبرچین خسته هم نمیدانند
ما چه بودیم
چه گفتیم
چه کشیدیم

من هم خودم یادم رفته است مرغک شاخسار کدام صنوبر شکسته بودم
دیگر نمیتوانم این ترانه،‌ این تلخاب، این گریه های ترس خورده حتی

من برهنه ام
من هرگز اهل رفتن از این زادروز بی رویا نبوده ام
چقدر همین گوشه ی آشنا خوب است
چقدر صبوری، سادگی، سکوت

برگردیم به همان هیر و ویر خرداد و خیال آسمان آن بالا
ما میمانیم چکاوک پربریده به باد
ما میمانیم


سید علی صالحی

۱۳۸۹ اسفند ۱۳, جمعه

۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

Indomitable



- اما من قوی نیستم.

- مده آ هم شیرزن نیست.
اون یه ماده شیره
درست مثل تو.

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

به کجاها بَرَد این امید ما را

عادت داشتم که روز تولدم یه نگاهی به سالهایی که بهم گذشته بندازم و یه تصمیم هایی برای سالهای جلوم بگیرم. این اواخر اما دیگه هیچ چیزی در زندگی به نظرم اونقدر جدی و قابل مرزبندی نمی اومد که بخوام به صرف اینکه روز تولد، سالگرد متولد شدنه و لابد مهم، تصمیمی در موردش توی اون روز بگیرم یا اینکه دستاوردهای زندگی رو توی اون روز مرور کنم و نتیجه ی اخلاقی برای خودم بگیرم. حالا دیگه روز تولد، صرفن یه روزه برای بزرگداشت زندگی و یادآوری اینکه هستی، پس تا هستی خوب باش!
امروز روزی بود که با تموم شدنش من درست ۲۵ ساله که روی زمین نفس کشیدم، راه رفتم، پلک زدم، جیغ کشیدم، قد کشیدم، دوست داشتم و دوست داشته شدم، چیزهایی رو تغییر دادم و چیزهایی منو تغییر دادند.
همین حالا که به آینده فکر میکنم، به نظرم خیلی عجیب میاد که خبری ازش ندارم. انگار باید تا حالا میفهمیدمش، حلش میکردم، یا به طریقی علمش رو کسب میکردم... عجیبتر اینکه حتی نمیتونم پیش بینی ای هم داشته باشم. اما نمیتونم کتمان کنم که خیلی بهش فکر میکنم! شاید این مشخصه ی سنی مثل سن ۲۵ سالگی باشه... جایی میان بیخیالی جوانی و جاافتادگی میانسالی

شاید بخاطر همین نگاه رو به آینده ای که بلد نیست حال رو به تمامی زندگی کنه هیچ وقت برای خود روز تولدم آرزویی نداشتم. این سالهای اخیر که بیشتر با خودم آشنا شدم! سعی میکردم روز تولدم خودم رو به جایی در طبیعت برسونم، با کسانی که دوست میدارم، چون این لذت بخشترین حالت زندگی کردنه: بودن با کسانی که دوست داری در جایی که دوست داری
پارسال و امسال اما میدونستم که بهتره دست و پای بیخودی برای این کار نزنم: برای رفتن به طبیعت باید تنها میبودم و سرما تحمل میکردم. عملن لذتی نمیداشت.

امسال اما یک آرزو برای روز تولدم داشتم، خواسته ای از ته دل.
که برآورده نشد.
اما هدیه ای برای تولدم داشتم که منو در برابر براورده نشدن خواسته ام قوی کرد؛ یک فرشته ی امید هدیه گرفتم.