+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶ساعت 0:17 توسط مهدی |
تو ای فردا، بیا از راه ، بیا تا پیکر بیجان من از روح من آغوش برگیرد ، و نقش تازه ای گیرد و در ایران خود جان را بیاسایم، که در آیین ما رسم است آزادی. تو ای زیباتر از هر روز من ، فردا ، بیا از راه ، بیا تا لحظه ای من هم بیاسایم ، از این نامردمی چشمی بپوشانم بیا تا از دورنگی های مردم لحظه ای آرامشی گیرم. تو ای زیباتر از هر روز ، تو ای فردا ، بیا تا روح خود را رنگ و طرح تازه ای بخشم و در آرامشی مطلق ، غزل خوانم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۵ساعت 0:37 توسط مهدی |
من اینجا در زمستانم ، نمی دانم شما اکنون، کجای روزگارانید . من اینجا غرق بیدادم، نمی دانم شما از حس من آگاه و هشیارید. من اینجا هر طرف بینم ، سکوت مرگ می جوشد ، سکوتی که نه از شادی، ز حس ترس می روید. نمی دانم شما اینک ، ز حس ترس خاموشید ، و یا همچون قناری ها برای خود نمایی گاه می خوانید ! من اینجا در قفسهایم ، نفس هایم پیاپی رنگ می بازند ، ولی تک تک به سوی آشیان مرگ می رویند . می دانم شما از مرگ من چیزی نمی دانید ! من اینجا در زمستانم می لرزم ، می ترسم می گریم و حاصل مرگ یک مرد است .
نمی میرند،
زمستان سخت سوزان است
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ آذر ۱۳۸۵ساعت 22:55 توسط مهدی |
دیگر اشکانم را ارزان نمی فروشم دیگر صدایم را بی حاصل نمی بازم دیگر گوشهایم را بیهوده خسته نمی کنم و دیگر دستهایم را برایش تکان نمی دهم -آری از این زندان بی حصار خسته شدم . من دیگر چشمانم را می بندم. ----------------------------------- ستاره هایم را در دریا گم کرده ام طوفانهایم را در آسمان ماهی را در صحرا لاله را در دریا صدایم را در مدادم مدادم را در نوایم آری من خود را گم کرده ام !!!!!!!!!!! خود را اسیر طوفانهای کویری کردم خود را اسیر سرابهای خیالی کردم من خویش را با هیچ هم آوا کرده ام. من دیگر چشمانم را میبندم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۵ساعت 21:42 توسط مهدی |
با غروب مرگ
در صحرای درد ،
در میان نغمه های بی صدا،
مردی از دنیا به گوری می رود،
دفتر شعرش ، به کنجی می رود
یاد او ،
بر قاب عکسی می رود .
روز اول در میان کودکان ،
همسر و همسایه و همسنگران
دردو آهی هست،
غوغا می کند،
یاد او در خانه سودا میکند.
روز اول چون گذشت تسکین دردی میکند
قطعه سنگی ،
هدیه بر اوار خاکش میکنند
هفته ای چون رفت آنها آرزویی می کنند
ارزویی نیک بر حال عزیزی میکنند
هفته ها چون می روند
آنها رهایش می کنند ،
کار دنیا را نمی خواهند فراموشش کنند.
کار دنیا برتر از ایمان شده است
مثل لالایی برای مرده ی
بی روح خوش پیکر شده است .
برتر از بابا شده است.
هر کجا ره می گشاییم بهر کاری دیگر است
راه ما پایان همان آغاز راهی دیگر است.
کار دنیا را رهایی مشکل است،
یاد کردن ازگذشته، اندکی مشکل تر است.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۵ساعت 22:28 توسط مهدی |
امروز به اعلامیه ی کهنه ی زندگی خویش نظاره کردم نوشته بود: مهر 1366 آری و من به این مناسبت 19 شاخه گل را به خاک سپردم و 19 نامه فریبنده را در آتش سوزاندم و سکوتم را شعری کردم سال تنهایی یک انسان19به وسعت *** امروز بر فراز بام ۱۹ سالگی به خاطرات گذشته خویش پرواز میکنم، از کودکیم آغاز میکنم، بوسه را تقدیم میکنم19و به او سپس او را در آغوش سرد خویش ، گرم می فشارم زیرا ساده بود و بی گناه . و بر دفتر بی خط کودکیم با مداد سفید می نویسم: دوست ناشناس تولدت مبارک *** به جوانیم نظاره میکنم و او را به آرامی نوازش می دهم زیرا: تنها هست و پر غرور آنقدر تنها که همه در خیال خویش او را دوست دارند و بودنش را تبریک می گویند. بودنش مبارک!!!! ۱۹ سال گذشت
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ مهر ۱۳۸۵ساعت 22:34 توسط مهدی |
_کودکی آرامِ آرامم
مشقهایم را نوشتم
غرق پندارم.
_ کودکی کوچکتر از کوهم
آنقدر کوچک که شبها
قصه میگویم
_ آنقدر خوبم
که گاهی
راست می گویم
_ آنقدر ساده
که بر فرش خیالم
عشق می بافم
***
_ کودکی آرام و مغرورم
و
ا
ا
ا
ی
اینک بر غرورم تیشه می تازند
کودک آرام را بیمار می خوانند
کودک هشیار را دیوانه میگویند
کودک آرام ، بیمار است ؟
***
من آرامم
و لی با این سکوت هم
قصه می گویم .
قصه هایی که همه دل خستگان ،
دل بسته می خوانند
مشق سرگردانیم را
ارج می دارند
_ کودکی آرام آرامم
مشق هایم را نوشتم
من نمی خوابم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۵ساعت 1:18 توسط مهدی |
پلی از دلت بر دلم ساختی نگاهت تو ای گل، به من دوختی نگاهی که رازت در آن خفته است بترسم بگویم ، که دل باختی بترسم نگاهت کنم نازنین چو رازی که داری نهانم کنی چو رازی به زیبایی صد بهشت به اندازه ی قلب صد سرنوشت به اندازه ی روزهای خوشی که نه، برتر از این همه دلخوشی . چو لبخندی از تو به سویم دود دوان ، من به سوی خیالم روم. ..... ندانم چگونه بگویم به تو که دانم ، همه راز این قلب تو بدانم که دانی تو هم ، راز من که بی تو شدم مثل پاییز غم دگر بست است این راز داری ، بدان، مگر ما چه داریم بجز یکدگر؟
بهمن ۸۲
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۵ساعت 0:12 توسط مهدی |