برای روح آزادی که چندی است به زخم نشسته است…

.

.

ای عشق !

نمی دانستی و

بالاپوشت


نشان خورده بود

بی اعتنا و مغرور

از کنار بوته های گز

گذشتی

بی آنکه صدای کشاکش کمان ها را

که تقدیر


از سر حوصله


زه می کرد بشنوی

تیرها،

هر سه از یک سو می آمد

نخستین


بر پاشنه ات


نشست

و به خاکت افکند

دیگری،

جهان را


به چشمت


تاریک کرد

و آخرین

پشت و پیراهنت را


به هم دوخت

و هنوز

روزگارت


تمام


سر نیامده بود


که دریافتی

مرگ ،

مهربانتر از ان بوده است

که جاودانگی اش را

حتی با تو، قسمت کند

====

از کتاب به همین سادگی

هدیه دوست عزیزم مریم

یک جایی همین نزدیکی ها ، چند قدم مانده به امروز ، همان جا که دستم اتکای بی حاصلی داشت به هیچ ، خودم را جا گذاشتم . نه اینکه فکر کنید تیکه شده ام ، یا گیر کردم ، یا هر چه که صورت اجبار داشته باشد ، نه خودم به خواست خودم ، خودم را جا گذاشتم .

نه اینکه زخم باشد و حرف هایم نمک ! نه ، دیگر از این حرف ها گذشته ، عادت کرده ام که در چند قدمی  این روزها دو چشم خیره خیره نگاهم کند ، یا حرف هایی بشنوم که حرف امروز و دیروز نیستند . گاهی دیگر راهی نداری ،باید بگذری !

.

پینوشت ندارد .


اپیزد اول

خدا بود در عظمتی بی شکل ، اراده کرد و جهان ایجاد شد ، من و تو از فاصله ایی که هیچ تصوری از آن نداشتیم نگاهمان به هم افتاد و گذشتیم .

اپیزد دوم

قدم به قدم نزدیک تر شد ، روزها گذشت ، شب ها سپری شد ، یک روز گرم از پس فاصله هایی که تعریفش را از حفظ بودیم لبخند هایمان در قاب نگاه ، شکلی دل فریب بر جای گذاشت .


اپیزد سوم

باران بارید ، پهنه ی آسمان در بیکرانی ِ حس های آبی مایل به سبزغرق بود که تو آمدی ، بعد از سال ها که عظمت بی شکل نقش گشته بود  ، من پی رد این همه آشنایی دست هایت را لمس کردم و جهان گرد شد ، یک گرد ِ کامل .

غلت می زنم ، فکرهایم از وَر خوشبین مغزم سرآزیر می شوند به وَر بدبینش . با خودم کلنجار می روم گاهی بغض ، گاهی لعنت ، گاهی سکوت…باز هم غلت می زنم فکرهایم می ریزد وَر خوشبین مغزم ، گاهی لبخند ، گاهی لرزش دل ، رویابافی .

*

می نشینم ، مث همیشه موهایم را می اندازم پشت گوشم ، پاهایم را جمع می کنم ، تکیه ام را می دهم به دیوار و از پنجره به آسمان خیره می شوم ، آبی است اما رنگ پریده گاهی لکه ایی سفید بر فرازش دیده می شود گاهی چند لکه سیاه ، فکر می کنم خدا چه لذتی می برد از این جهانی که خلق کرده است .

*

چند بار چشمانم را می بندم و باز می کنم ، تاریکی..روشنی ، تاریکی..روشنی ، به رنگ زدن ادامه می دهم .

چیزی که مالیات ندارد حرف مفت است ، پس چرا خودم را آزاد بدهم و چیزی ننویسم ، هان ؟

یک وخت هایی همین طور که نشسته ایی و منتظری اتفاقی بیفتد ، مجبور می شوی خیلی منتظر بمانی ، چون نمی افتد ، هی طول و عرض ذهنت را بالا پایین می کنی ، هی به ساعت دلت نگاه می کنی ، اما نه ! انگار قرار نیست بیفتد .

خسته که می شوی ، همچین که می نشینی تا پاهایت را ماساژ بدهی ناگهان دام دام !! صدای اتفاقی را می شوی که با تمام سرعت به سمتت می آید و چی ؟ هیچی! اصلن آن اتفاقی نبوده که تو منتظرش بوده ای ، هی داد می زنی : هووووووو ، اتفاق ! اشتباه آمده ای ! اینجا کسی منتظرت نبوده ، برو رد کارت ! اما دریغ و صد حیف که آن لحظه یادت نیست که اتفاق وقتی برسد جایی و بخواهد اتراق کند دیگر ، عمرن بتوانی تکانش دهی ، مگر در موارد خاص ! که از شانس گند تو عمرن برایت یک دانه از آن موارد خاص هم وجود ندارد…

خوب اوضاع از این قرار است ، حالا نه اینکه اتفاق بزرگی بودها ! نه ، نکته ی اصلی حرف هایم آنجاست که وختی منتظری کلن تمام دنیا دست به دست هم می دهند که تو بیشتر انتظار بکشی و کلن انگار همه دارند با این انتظار کشیدنت حال می کنند و نمی خواهند چیزی عوض شود و به نظرم می خواهند این فرهنگ انتظار را در درون ما خوووووب نهادینه کنند .

:-<

خوب دلم یک اتفاق می خواهد ، من نیاز دارم اتفاقی بیفتد.


====================================

پ.ن1 :  آآآآآهای اتفاق ، من اینجا هستم ، نروی سراغ کسی که منتظرت نیست ها !!!!!

پ.ن2 : بخاطر آزاده ;;)

شاید رازش در همین باشد

شاید باید تنها موسیقی بیکلام گوش کنم و زل بزنم به سقف اتاق

شاید باید کتاب ها را توی قفسه تماشا کنم و شوق چشم هایشان را ندیده بگیرم برای خوانده شدن

شاید باید همین کار را کنم

شاید باید هر روز به مادرم بگویم که آن غذا را بپز و بعد چیزی از آن نخورم

شاید باید صدای موسیقی را بلند و بلندتر کنم و در اتاقم تنها تنم را به دست هایش بسپارم ، آهسته و آرام هم ضرب هم شویم

شاید باید چراغ را خاموش کنم ، روی زمین دراز بکشم و حرکت پاهایم را تماشا کنم

شاید سهم من از تمام خوشی های دنیا همین است که چیزی بنویسم ، قدمی بزنم و شعری بگویم

شاید باید برای آرام شدن چشم هایم را روی هم فشار دهم و لحظه ها را مجسم کنم

شاید باید صداها را دور بیندازم و فقط تصویر ببینم

بوسه ها ، نوازش ها

شاید حتی باید تصویر ها را هم ندیده بگیرم و عطرها را مرور کنم

شاید باید مدام شالم را بو بکشم

یا سرم را تکان دهم

هراز گاهی بغضکی می آید روی سیم های گلویم می نشیند و من به رسم عادت همیشه که» تو نباید گریه کنی» با تلنگری آرام می پرانمش

درد ندارم اما چانه ام می لرزد

باید نقشی بزنم ، بومی علم کنم و تمام حسم را در آن بریزم

ناگیزم…

شاید همه ی تلاشی که باید بکنم در تکرار حسم باشد

شاید باید ساکت آرام موهایم را شانه کنم و از این دیوانه گی که پر پیچ و تابش زیباتر است دست بردارم

شاید باید به همین سادگی باشم

شاید باید سعی کنم مثل مسئله های سخت از راه های ساده حل شوم !!

می خوام یه متن بلند بنویسم اما نمی تونم . کلمات همه جای ذهنمو پر کردن اما یه سدی هست که نمی ذاره جاری بشن .

» حال دلم در نوسان است «

شاید همین یک جمله بس باشه .

.

============================

پ.ن : بعد از آزادسازی ! هنوز هم…

من از تو راه برگشتی ندارم

تو از من نبض دنیامو گرفتی

تمام جاده هارو دوره کردم

تو قبلن رد پاهاتو گرفتی


من از تو راه برگشتی ندارم

به سمت تو سرازیرم همیشه

تو می دونی اگه از من جداشی

منم که سمت تو می رم همیشه


مسیر جاده بازه رو به من اما

برای دل بریدن از تو دیره

کسی که رفتنو باور نداره

اگه مرد سفر باشه نمیره


خودم گفتم یه راه رفتنی هست

خودم گفتم ولی باور نکردم

دارم می رم که تو فکرم بمونی

دارم می رم ، دعا کن برنگردم

.

این ترانه منو می بره ، می بره ، می بره ، می بره…. ،همون موقع که خیلی خیلی دور شدم منو همون جا ، جا می ذاره و خودش بر میگرده از اول…

اولین کسی که دیدش زنش بود ، فاصله ی صندلی تا در رو تقریبن دویید ، دخترش از دور این منظره رو می دید ، مرد نمی تونست حرف بزنه یه چیزی مثل لکنت حرفو تو دهنش اینور اونور می کرد اما صدایی ازش در نمیومد فقط انگشتشو به نشانه ی هشدار تو هوا تکون می داد .

دختر بی تاب شد ، اونم دویید طرف پدرش ، چهره ی مرد رنگ پریده بود ، دختر دستاشو گرفت ، زنش می گفت : هادی !!! چیه ؟ چی شده ؟ حرف بزن !!

مرد هی عقب عقب می رفت ، روشو می کرد به دیوار ، می گفت نبینینش ، با التماس می گفت .

خواهرای مرد از راه رسیدن ، صورت برادرشون پر از ترس و استیصال بود ، صداها از این ور و اونور میومد :- هادی جان ! آروم باش ، دختر تحملش تموم شد پدرشو گرفت تو بغلش ، بغض پدر ترکید ، زجه زد ، دختر هی تکرار می کرد ، پدررر تو رو خدا ! تو روخدا آروم باش .

مرد : آآآآآخ ، نبینینش !!! نیره…..
زنشو صدا می زد ، با یه حالت خاص انگار زنشش می تونه کمکش کنه ، می تونه همه ی اتفاقایی که از ساعت 2:30 دقیقه ی دیشب افتاده بودو عوض کنه ، انگار می تونست برادرشو بهش برگردونه .

مرد گریه می کرد بلند بلند تو بغل دخترش ، دختر هم گریه می کرد بلند بلند : پدر پدر ، تو رو خدا ، تو رو خدا آروم باش .

و یهو دخترو می کشن ، داشتن جنازه ی عموشو می آوردن ، واسه خداحافظی…می آوردن تو اتاق…می آوردن که دخترش که تازه از
تهران اومده بودو وقتی بابش رفت اونو ندید باهاش خداحافظی کنه…می آوردنش که خواهراش و برادراش باهاش خداحافظی کنن ، دخترو کشیدن بردن تو اتاق دختر زجه می زد ،پدرشو می خواست ، تو بغل مادرش داد می کشید که تو حق نداری بمیری….

.

======================

.

پ.ن : نمی دونستم اینهمه دوست دارم بابای خوبم…

شاید حرف هایی که می زنم ، یک مشت دری وری های هذیانگونه ای باشد که هنگام تب به سراغ هر کسی می رود ، شاید نباید بنویسمشان اما می نویسم ، این روزها روزهای خوبی نیست ، روزهای بدی هم نیست ، روزهای بدتر از این همه بوده ، روزهای گرمی نیست ، روزهای سردی هم نیست ، روزهای سیاه سفید شاید ، اما خاکستری نه .

این روزها کسی که خودم باشم ، بدجور روی دست صاحبش مانده ام ، کسی که خودم باشم زیادی چشم می چرخوانم دنبال راه ، این روزها ، امان از این روزها .

از تو شاید در همین ساعت متنفر باشم ، با آن لحن خونسرد که گاهی به بی تفاوت آغشته می شوی ، که نمی دانم با کدام سنگ وزن می کنی مسائل را که اینچنین ارزان فروش شده ای . شاید در همین ساعت عاشقت باشم که اینقدر خوب مسائل را درک می کنی و شاید باز هم متنفر که این همه ویران کننده راست می گویی . جوابی برای حرف هایت دارمو ندارم اما نمی خواهم جوابیه ایراد کنم ، این روزها را دوست ندارم اما دارم .

از تو شاید در همین ساعت می ترسم ، که نمی دانم چرا دستم را گرفتی با وجود اینکه نمی دانی انتهایش کجاست ، شاید امنیت را در این ساعت از آغوشت انتظار دارم که ضربانش را هنوز می شنوم گاهی .

از خودم اما نمی گذرم و این را خوب می دانم ، موجودی که ساده نبود اما شد و نه اما آنقدر ساده که برعددی دیگر تقسیم نشود…