شاید رازش در همین باشد
شاید باید تنها موسیقی بیکلام گوش کنم و زل بزنم به سقف اتاق
شاید باید کتاب ها را توی قفسه تماشا کنم و شوق چشم هایشان را ندیده بگیرم برای خوانده شدن
شاید باید همین کار را کنم
شاید باید هر روز به مادرم بگویم که آن غذا را بپز و بعد چیزی از آن نخورم
شاید باید صدای موسیقی را بلند و بلندتر کنم و در اتاقم تنها تنم را به دست هایش بسپارم ، آهسته و آرام هم ضرب هم شویم
شاید باید چراغ را خاموش کنم ، روی زمین دراز بکشم و حرکت پاهایم را تماشا کنم
شاید سهم من از تمام خوشی های دنیا همین است که چیزی بنویسم ، قدمی بزنم و شعری بگویم
شاید باید برای آرام شدن چشم هایم را روی هم فشار دهم و لحظه ها را مجسم کنم
شاید باید صداها را دور بیندازم و فقط تصویر ببینم
بوسه ها ، نوازش ها
شاید حتی باید تصویر ها را هم ندیده بگیرم و عطرها را مرور کنم
شاید باید مدام شالم را بو بکشم
یا سرم را تکان دهم
هراز گاهی بغضکی می آید روی سیم های گلویم می نشیند و من به رسم عادت همیشه که» تو نباید گریه کنی» با تلنگری آرام می پرانمش
درد ندارم اما چانه ام می لرزد
باید نقشی بزنم ، بومی علم کنم و تمام حسم را در آن بریزم
ناگیزم…
شاید همه ی تلاشی که باید بکنم در تکرار حسم باشد
شاید باید ساکت آرام موهایم را شانه کنم و از این دیوانه گی که پر پیچ و تابش زیباتر است دست بردارم
شاید باید به همین سادگی باشم
شاید باید سعی کنم مثل مسئله های سخت از راه های ساده حل شوم !!