یادداشت:
این نبشته بدون این که بخواهد پاسخی را در برابر فحاشی های دوست دل نازک مان روح الامین امینی که درشماره هشتاد وششم روزنامه پیمان درمطبلی تحت عنوان " عطای پست مدرن شما به لقای شما" عنوان گردیده است مطرح نماید، سعی می کند به تشریح فضا و گستره ای ادبی بپردازد که در آن همه چیز گفته می شود تا هیچ چیز گفته نشود.
به مسوولین روزنامه وزین پیمان
نخست اظهار سپاس از این که فضا را برای مطرح شدن اندیشه های متفاوت مهیا کرده اید. نگارنده یقین کامل دارد که مسوولین پیمان با اشراف کامل از وضعیت نا هنجار اجتماعی وفرهنگی ما ضرورت آزاد سازی اندیشه های سرکوب شده را درک کرده اند و همین درک باعث شده است که با دست ودلی باز حتا به چاپ مطالبی اقدام کنند که مطرح شدن آن باعث تحریک جناح های شود که از ریشه با آزادی بیان مشکل دارند. مطالبی که چاپ آن به مخالفین ودشمنان آزادی اندیشه وبیان فرصت این را می دهد تا با انگشت گذاشتن بر آن ادعا نمایند که رسانه های امروز افغانستان به طور بی بند وبار وبدون در نظر گرفتن ساحه حقوق فردی، حقوق اجتماعی وبدون در نظرداشت عفت کلام به چاپ مطالب می پردازند.
واما یک نقیصه:
تا جایی که سواد ژورنالیستسک نگارنده این سطور اجازه می دهد مسوولین یک نشریه حق دارند مطابق با پالسی نشراتی خود از چاپ یا نشر یک مطلب خودداری نمایند.این حقی ست که در قانون هم تعریف شده و جای بحث ندارد.مگر هنگامی که پای نقد استراتژی این رسانه در یک کلیت مطرح باشد. اما تا حال مشاهده نشده و قانون یا هنجاری وضع نشده است که به مسوولین یک رسانه حق حذف بخشی از مطلب یا تحریف ، دستبرد یا اضافه کردن چیزی به مطلب ارسال شده به اداره رسانه را داده باشد.
چند روز قبل نگارنده این سطور نوشته ای را به اداره محترم روزنامه پیمان فرستاد که در هیچ بخش آن چیزی خلاق قوانین ، هنجار ها وحتا پالسی پیمان وجود نداشت. چنانچه نوشته یاد شده بدون هیچ دخل وتصرفی در روزنامه دولتی اتفاق اسلام در هرات به چاپ رسید. سوال اول من به عنوان نویسنده آن مطلب این است که آیا لازم بود سیاست گذاران نشریه به دلیل اینکه مطلب یادشده در نقد نظرات یک تن از دست اندرکاران روزنامه پیمان بود ، اجازه بدهند متصدی صفحه مربوطه هرطور که دلش بخواهد به حذف، جرح وتعدیل نوشته بپردازد؟ سوال دوم این که روزنامه وزین پیمان آیا با آنچه که متصدی صفحه مربوطه می نویسد موافق است ودر بحث های اینچنینی موضع خاص ادبی روزنامه پیمان همین است که توسط متصدی آن صفحه نگاشته می شود؟
متصدی صفحه " دوم شخص مخاطب" در شماره مورخ چهارشنبه 12 سرطان 1387 با عصبانیت تمام بخش ابتدایی نوشته ای را که من به اداره پیمان فرستاده بودم حذف کرده است. شاید جناب محترم چیزی از آن سردرنیاورده است یا فکر کرده است مخاطب ویا هیروی بخش اول آن نوشته خود وی است. در حالیکه هیچ مصداق و دلیلی برای این تصور در آن متن وجود نداشته و مطلب پیرامون نوشته اولیه جناب متصدی صفحه" دوم شخص مخاطب" بوده است.
به اضافه ی این ، جناب متصدی در ذیل عنوان مطلب من سطری سست وبی هویت را اضافه کرده است( پاسخ مطلب" استاد مسلم پست مدرنیزم" نوشته روح الامین امینی )که خواننده آگاه پس از خوانش بخش کوتاهی از نوشته متوجه می شود که این سطر هیچ ارتباطی از نظر محتواو شیوه نثر نگاری با کُل مطلب ندارد.
اصل مطلب
حالا برمیگردم به مبحث اصلی، این بخش را با چند سوال آغاز می کنم. چرا درفضا و گستره ی ادبی حاکم بر ما به سرعت برق وباد ساده ترین مباحث ادبی به بزرگترین جنجال ووسیله تخلیه عقده های طرفین تبدیل می شود؟ چرا چنین مباحث به طور اتوماتیک به سمت من وتو های اینچنینی کشانده ومنحرف می شود؟ مگر نه این است که به قول شمس قیس رازی وظیفه ورسالت نقد، سوا کردن سره از ناسره و مشخص کردن غص وثمین یک نوشتار است؟ مجموعه این اتفاقات مشخصات چه دوره ووضعیت ادبی –فرهنگی را فاش می سازد؟ چرا میراث داری فردوسی و مولانا و جامی و بیدل وحافظ و... مارا بدین جا رسانده است که همچون بت پرستان هندودر خود فرورفته و تمام هوش و خردمان را در اجرای مناسکی پوچ وپهره داری بت های طلایی خلاصه کرده ایم؟ و مهمتر از آن ، آیا همین بستن دروازه های اندیشه وخرد برروی سیر متغیر دانش بشری و خلاصه کردن بزرگانی همچون فردوسی و حافظ و بیدل و... در روایتی به نام میراث مقدس بزرگترین دلیل عقب مانی ما نبوده و آیا با این شیوه بزرگترین جفا را به این میراث مقدس روا نداشته ایم؟ حالا ، چه جریانات و طرز فکر های مولد این روحیه ی انسان ستیز و ضد ادبیت و ادبیات بوده است؟ سهم شاعران ومتشاعران درباری و مقلدین عارف نما و صوفی مانند ودلالان وواسطه ها دردرازنای تاریخ ادبیت این زبان واین ملک در خلق وپرورش این وضعیت چه بوده است؟ سهم فضیلت مآبان ادبیات محفلی و انجمنی ، ادبیات دولتی، جریانات ادبی سفارشی و تقلیدی، خرده گرایش های سطحی وبی مایه ی متوسل ووابسته به تشویق چاپلوسان ،ادبیات حزبی وقومی، ادبیات دانشگاهی و تمام سازوکار ادبی که در هردوره سازنده ء یک رسمیت ادبی حاکم بوده اند در ایجاد وضعیت ادبی حاضر چه بوده است؟ و مهمتر از همه این سوالات؛ چه کسی تا به حال درین جغرافیاچنین سوالاتی را مطرح کرده است و چه کسی باید پاسخ بدهد؟
فکر می کنم با طرح این سوالات گستره و فضایی که ادبیات وادبیت امروز ما در آن جای می گیرد مشخص می شود. این دغدغه ها مشخص می کند که کدام جریانات یا کدام افراد به تداوم وضعیت نابسامان وبدور مانده از نقد ما کمک می کنند و چه افراد وجریاناتی برای یک تحول عمیق ادبی برنامه و ساز وکار دارند. حالا می شود به ساده گی هویت و جایگاه تک تک جریانات، شبه جریانات و گونه های ادبی معاصر را تعیین کرد.
حالا نویسنده وادبیات چی که خودرا با چنین گستره ای مواجه می کند چگونه می تواند به نکته نظرات سطحی و بهانه گیری های کسانی بپردازد که شعر برای شان تبدیل به روسپی بی هویتی شده است که فقط از آن لذت می برند وبس!
من شادمان هستم از این که متصدی صفحه " دوم شخص مخاطب" همچنانکه در مطلب قبلی نوشته بودم به درک قصیرش از آنچه در باب آن نوشته است اعتراف کرده است. جوابیه ی که این جناب به نوشته من نگاشته است پر است از اعتراف های آشکار وپنهان ایشان در این باب. به طور نمونه: نقل به مضمون"من جریان مصاحبه ای را نوشتم ودر حین نوشتن جریان مصاحبه به همان سرعتی که قبلن می نوشتم شعر هارا هم نوشتم. البته با این تفاوت که این بار تلاش کردم از فکرم کمتر کار بگیرم و...") هرچند نیازی به این مثال هم نبود ومخاطب دانا به ساده گی می تواند از شیوه استدلال وطرز نوشتار به هم ریخته ی جناب نویسنده پیمان هم این مسله را درک نماید.
آنچه مشخص است این است که قرار بوده است نگارنده پیمان بدون زحمت تحقیق بیشتر و دست وپا کردن پاسخ های به آنچه که در نوشته من آمده بود، قرار بر این بوده است که به جای پرداختن به نوشته ،با عجله اعتراضیه و هزلی پیرامون نگارنده مطلب" دوم شخص مخاطب یا اول شخص غزلپوه" نوشته شود. نه نوشته او
میخواهم صرف نظر از دوستی که جناب ایشان از آن یاد کرده اند، گذری کوتاه بر ایرادات شان داشته باشم که در نوشته من یافته اند. البته سعی من این خواهد بود که باردیگر این بحث را که جناب نویسنده پیمان از حوزه عمومی یک بحث ادبی خارج کرده بود،باردیگر به حوزه یک گفتمان ادبی عام رجعت دهم.
بررسی ادعا ها ...
گفته اند که ادعای بزرگی کرده ای. و ادای نیما را در آورده ای و یا به بزرگان تاخته ای
نمی خواهم به عنوان پاسخ این چیز هارا بنویسم اما دوست دارم آنچه را که می فهمم و می پسندم اظهار کنم. همانطور که نویسنده پیمان هم به آن اشاره کرده است گرایش عمده فکری من طی این ده سال گویا پست مدرنیزم بوده است.که البته باید این مسله را اصلاح کنم. نگارنده این سطور بیشتر علاقه مند مباحث انتقادی و شک گرایانه پیرامون ادبیات می باشد. وچون بخش اعظم این گونه مباحث در دوره حاضر در قالب تیوری ها ونظریات پست مدرنیستی مطرح می گردد ناگزیر برای داشتن درک درست باید سراغ این تیوری ها رفت. البته درین راه تعداد بیشمار دیگر از نویسنده گان و شاعران امروز ما هم قدم برداشته اند. که من میتوانم از شمس جعفری، نقیب آروین، مارال طاهری، مریم ترکمنی، لینا نبی زاده، اسماعیل سراب وتعداد بیشمار دیگر نام ببرم که حد اقل در حوزه جغرافیایی که من در آن زنده گی میکنم می شناسم و با کارهای شان آشنا هستم. در حوزه های دیگر ادبی نیز به مشکل می توان شاعر یا نویسنده موفقی را یافت که متاثر ازین جو وفضا نبوده است.
دربالا ذکر کردم که وقتی کسی به این درک می رسد که ما در وضعیت نابسامان ادبی که در بالا از آن یاد شدقرارداریم. چگونه می تواند ادعای بزرگی کند؟ ویا در چنین وضعیت مسخره ای چه چیزی می تواند بزرگی به حساب آید؟ اگر به زعم مخالفین وفحاشان، نگارنده این سطور خودرا تکه دار پست مدرن در افغانستان می داند چگونه می تواند با اظهار فضل و بزرگی موافق باشد؟ چون رد دوآلیته یا دیالکتیک در پست مدرن عملن زمینه ء پذیرش بزرگ و کوچک را از میان بر میدارد. بزرگ چیزی مشروط است که ما به آن بزرگی می بخشیم. کهتری و مهتری در خود ماست.
نیما همانقدر که باید خوانده شود، همانقدر نیز باید فراموش گردد
ودر باره نیما؛ نیما برای ما جسارت بزرگ کل تاریخ ادبیات است. ایستگاه ناگزیر وتلخی ست برای صدها سال درخود تنیدن ها و در خود ماندن ها. البته این به معنای رد کارنامه بزرگان ادبیات کلاسیک نیست. که تک تک آنان دررسیدن به آنچه که نیما مطرح کرد نقش به سزای داشته اند. اما نیما این امکان را به وجود میاورد که برخلاف نگرش غیر علمی و تحول ستیز گذشته که از موضع یک محکوم و مغلوب به ادبیات گذشته همچون تقدسی خلل ناپذیر می نگریستیم، توانایی این را پیدا کنیم که ادبیات وادبیت گذشته را وادار به تاثیر پذیری از آموزه های دوران خود نماییم. شاید ظاهر این سخن بعید به نظر برسد اما نگاهی اجمالی به جریان های متنوع ادبی که متاثر ازین دیدگاه طی 20 سال گذشته در حوزه زبان فارسی بوجود آمده است به خوبی نشان می دهد که گذشته طلایی وبا عظمت ادبیات فارسی فقط زمانی می تواند درذهن وزبان و زمان ما حضور بیابد که بتواند متاثر از سبک و روش زنده گی ما گردد. یعنی در حقیقت این ما هستیم که انتخاب می کنیم. البته این سخن و این آموزه از رضا براهنی ست.
من معتقدم ما نمی توانیم و نیازی هم نداریم که نیمایی دوباره خلق کنیم اما برای انجام یک گذار ادبی موفق ناگزیر هستیم از این که نیما را نه صرفن به عنوان گونه ی ادبی، بلکه به عنوان تحولی عمیق درقصه ادبیات خوب بفهمیم .
تحریک شخصیت های ادبی
بخش های بیشتر نوشته جناب نگارنده پیمان اختصاص دارد به نکته نظرات من پیرامون بازخوانی غیرمومنانه ادبیات کلاسیک و ادیبان امروز کشور. نویسنده پیمان سعی می کند تا با رودررو قرار دادن من با شخصیت های مطرح ادبی این سال ها همچون استاد واصف باختری، پرتو نادری و... زمینه ای فراهم آورد تا فشاری را که به دلیل ادعاها و گنده گویی های خودش علیه اش بوجود آمده کم کند. اما می خواهم بگویم که جناب نویسنده! آن شخصیت ها پخته تر ازین هستند که همچون شما وارد معرکه ی شوند که طرف مقابل شان به جای تن دادن به استدلال و گفتگو به فحاشی بپردازد و نادانی اش را در عقب نوشتن مهملات و چرندیاتی که حتا از خودش هم نیست پنهان کند.
قبل از این هم نگارنده این سطور به کرات ودرحضور این بزرگان این مسله را که شعر امروز ما نیاز شدید به دوباره خوانی وخوانش انتقادی آثار استاد واصف باختری به عنوان آغازگر شیوه ی جدید در نگرش وسرایش دارد مطرح نمود. همزمان با بدایع وبدعت های باختری قرار بوده است شعر ما یکی از پوسته های فرسوده خودرا بیندازد ووارد دنیای روشنتر شود. اما می بینیم که این پروژه موفق از آب درنیامده است. شعر ما نه تنها پوسته های فرسوده اش را نیانداخته که انواع لایه ها وپوسته های کاذب دیگری را نیز به خود گرفته است. ما دانش وصلاحیت ونیاز این را داریم تا برای روشن شدن دلایل ناکامی پیشنهادات واصف باختری و ادامه دهنده گان راهش با طرح سوالاتی دقیق علت در جا زدن شعر وادبیات معاصررا پیدا کنیم. مگر این که جناب شما وتعداد اندکی دیگر مایل به این هستید که تا ابد ریزه خوار سفره نقد وتیوری های ایرانی ها باشیم و منتظر بمانیم تا ایرانی ی بیاید و گره های هزار توی ادبیات مارا نیز از خیر سرش بگشاید.
نگاه غیر مومنانه به ادبیات کلاسیک
واما در مورد نگاه غیر مومنانه داشتن واستفاده از ترکیب "غیرمومنانه"
ایرادی را که نگارنده پیمان به استفاده از این ترکیب وارد می داند به طور عجیبی بیانگر کم سوادی ایشان است. من حتا تردید دارم که این ترکیب وعلت استفاده آن در نوشته ونظریاتم را تشریح کنم. چون اگر کسی حتا در حد خوانش قصه ونوول هم با ادبیات آشنایی داشته باشد به ساده گی می تواند درک نماید که مومن یا مومن نبودن چه ارتباطی با بحثی که من مطرح کردم دارد. اما برای آگاه شدن نگارنده پیمان می نویسم که: مومن بودن یعنی ایمان داشتن به راه وروشی وانجام دادن آن روش به عنوان سلوک فردی ویا احیانن جمعی . منظور از خوانش غیر مومنانه ادبیات کلاسیک یعنی این که وقتی شاعری، ادبیاتچی ی از پیشنهادات و شگرد های ادبیات کلاسیک به عنوان گونه ای از ادبیات پیروی نمی کند در حقیقت به آن ایمان ندارد. و وقتی قرار است از موضع نقدی عمیق به آن ساختار پرداخته شود بدیهی ست که بدون داشتن نگاه منتقدانه ویا همان غیر مومنانه نمی توان نقدی دقیق داشت.
اندر باب صحرای عبدالمجید گرایش های تابع رسمیت ادبی
منظور من از پوسته های کاذب وجریان های بی مایه تابع رسمیت ادبی در افغانستان که جناب نویسنده پیمان بدون مطالعه دقیق نوشته از آن این گونه برداشت کرده است که گویا منظور من کاظم کاظمی، قهار عاصی، عبدالله نایبی و...بوده است بیشتر گرایش ها و قرتی بازی های همچون غزل معاصر، غزل فرم، غزل پست مدرن و ده ها جریان بی هویت و تقلیدی دیگری می باشد که حاصل گشت زنی مقطعی وولگردی در داخل وب سایت های بچه و دختر مدرسه ای های ایرانی ونتیجه تجربیات مدروزودست چندم عشقی ست. این جریان ها شباهت زیادی به سینمای هالیوود دارد که با تکثیر عاطفه ای بازاری و دستمالی شده خلایق بی سواد را سرگرم می کند.مثلن در شعر غزل سرای پرادعای میخوانیم که توصیف می کند: یک میز دروسط اطاق بود. یار آنطرف میز ومن این طرف میز . البته معلوم نبود که یار بود یا توهمی از یار . یار به پیاله نگاه می کند ومردد می شود و من فکر می کنم که باید بروم و... حالا شما قضاوت کنید. کدام قسمت این شاعرانه گی تجربه شاعر افغان می تواند باشد؟ وحتا اگر هم باشد برای شاعری که در تمام شعر نشان می دهد ظاهران روایت گری می کند و به دادن پیام از طریق شعر معتقد است چه پیام انسانی درین اتفاقات مسخره وجود دارد؟ واز همه مهمتر مجموعه این اتفاقات به ظاهر شاعرانه چه ارتباطی با وضعیت ادبی ما دارد؟ واگر ادعای مبنی بر ذهنی بودن تمام این اتفاقات نیز مطرح است باید از جناب شاعر پرسید که چگونه با قالب محدود، متکلف و دستمالی شده غزل می توانی تجربه ذهنی ی را بسرایی؟ در حالیکه مسله اساسی همچنان پا برجاست و آن این که خود این تجربه نیز عاریتی ست و قبل از این که شاعر ما به دنیا بیاید هم به اشکال گوناگون در شعر ،رمان فیلم و داستان های هزاران مولف دیگر هم چنین واقعه ای اتفاق افتاده است.
واما پست مدرنی یت افغانی
درتمام تحلیل های مروج درافغاستان و گاهن در ایران سعی می شود نه تنها از پست مدرنیته ، بلکه از تک تک نحله های فکری که مخالف با هنجارهای رسمی، دولتی ومذهبی ست تصویری وارداتی و مهاجم ارایه شود. این تحلیل در علمی ترین وضعیت اش پست مدرنیته را همچون دوره ی تاریخی ویا یک ایدیولوژی دیگر فرض می نماید. ایدیولوژی که سعی دارد با راه اندازی سوال های گیچ کننده سرراه خلاهای که در جوامع عقب مانده همچون ما وجود دارد زمینه سلطه فرهنگی قدرت های بزرگ را فراهم آورد. بگذریم از اینکه خود این تحلیل نیز مطلقن ساخته و پرداخته نیومارکسیست ها ست و درآقایان این طرفی هرگز سواد چنین تحلیلی وجود نداشته است. ترس از بوجود آمدن چنین وضعیتی در دستگاه حکومتی ایران، مسوولین نظام را واداشت تا نهاد های را به منظور سوء استفاده از آموزه های پست مدرنیستی ودفرمه کردن چهره براندازنده این اندیشه را به نفع روایت فندیمنتال و خفقان آور خود تغییر دهند. انجمن روتین ایران که در چوکات دانشگاه تهران فعالیت می کند یکی ازین نهاد هاست. به اضافه این ده ها نویسنده و ناشر نیز سالانه از جانب دولت استخدام می شوند تا با نوشتن، ترجمه و چاپ آثاری گمراه کننده از یک سوجلوی نقد های فاش کننده پست مدرنیته واقعی را بگیرند واز جانب دیگر ازنسبیت موجود در نظریات پست مدرنیستی به نفع اثبات حقانیت جمهوری اسلامی سوء استفاده کنند.
بخش اعظم نظرات مخالفین وموافقین پست مدرنیته در افغانستان متاثر ازین دیدگاه است.
در حالیکه تحلیل تاریخی پست مدرن یکی از سطحی ترین برداشت ها از این شیوه نگرش به هستی ست. بزرگترین متفکر این نحله فکری ( ژان فرانسوا لیوتار) پست مدرنیته را به عنوان یک وضعیت مطرح می کند . وضعیتی که بر پایان تاریخ، پایان دانش، و پایان همهء فراروایت ها تاکید دارد. نیچه نیز با ارزیابی ارزش ها درحقیقت روشن نمود که هیچ ارزش پایداری وجود ندارد و همه ارزش ها زاده ء شیوه های زنده گی ومطابق با قرارداد های اجتماعی گوناگون ساخته می شوند که با تغییر سبک زنده گی و تحول جهان حسی مجموعه ارزش های پذیرفته شده نیز از بین رفته وجای خودرا به ارزش های دیگر می دهند.. ژان بودریار، دیگر متفکر پست مدرن در نظریاتش آخرالزمانی را توصیف می نماید که زاده سیبرنتیک ، تکثیر ثانیه ی واقعیت های بازنموده شده و دخالت خرد ابزاری و سیستم ها و امواج مخابراتی در ذهن ، روان و میل واراده آدم هاست. میشل فوکو ، در مرکزی ترین عنصر اندیشه و نظام واژگانی بشریت (عشق) خصوصن در شرق، به دنبال رابطه قدرت می گردد و حتا درروابط عاشقانه نیز نوعی داد وستد ورقابت و اعمال قدرت را می بیند.
سایر اندیشه ورزان جریان پست مدرن نیز نگاهشان به جهان نگاهی آخرالزمانی ست. حالا بحث برسر این نیست که ما چقدر با این نوع نگاه به هستی موافق یا مخالف هستیم. هرچند برای هردو واکنش نیاز به سواد کافی داریم.بحث اصلی درست دیدن و درست مطرح کردن آن است. وقتی جایگاه اصلی این طرز فکر را به صورت درست مطالعه کنیم درمی یابیم که جغرافیای سیاسی ی به نام افغانستان به دلیل چند فرهنگی بودن، چند زبانی بودن، منابع اقتصادی پراکنده، متناقض بودن شیوه ء زنده گی در حوزه عام وحوزه خصوصی، در هم تنیده بودن طبقات، مقاومت خرده فرهنگ ها دربرابر متمرکز شدن قدرت در یک یا دوفرهنگ فراگیر تر و هزاران دلیل دیگر بستری مناسب برای ظهور نوعی پلورالیسم فرهنگی، سیاسی، اجتماعی ست. پلورالیزم ی که در صورت درست هدایت نکردن بحران دوره گذار می تواند تبدیل به نوعی آنارشی گردد. با این استدلال پست مدرنیته ی را که من نگارنده این سطور به آن می پردازم در واقعیت نگرشی کلاژ گونه و در هم آمیخته از خرده فرهنگ های رایج در کشور به اضافه طرز فکر ها و پیشنهاداتی است که در حوزه اندیشه جهانی شکل یافته اند و هر آن دچار تغییر استند. نه تنها این پست مدرنیته وارداتی و تقلیدی نیست که کاملن برخاسته از ذات پراگنده و متکثر مردمان این کشور است.
پست مدرن غربی هیچگاه در هلمند ظهور کرده نمی تواند اما پست مدرنیت افغانی با اعزاز تمام می تواند در چپن و کلاه قره قلی رییس جمهور وارد قلب ها وذایقه شهر وندان نیویورک و... شود. انچه یک امریکایی آخرالزمانی را شیفته این نماد پست مدرنیته افغانی می کند تناقض طنز آمیز ترکیب عبای راهبانهء طبیعت گرایانهء بافته شده از ابریشم در تقابل با کلاه ساخته شده از پوست چوچه ذبح شده گوسفند قره قلی ست. که از دید مدافعان محیط زیست وحیوانات نماد درنده خویی انسان علیه طبیعت معصوم است.
این پست مدرنیته تا به حال چه گلی به سر ادبیات ما زده است؟
ساده ترین پاسخ به پرسشی چنین ناشیانه این خواهد بود که اگر پست مدرنیته به فروریختن جهان دوآلیته ی خشکه منطقی و ابزاری شده کمک نمی کرد، امروز جزای سرودن هر بیت شعر از نوع غزل فرم، غزل نیوکلاسیک، غزل حجم و ده ها نوع دیگر ازین گونه شعبده بازی ها از جانب تیکه داران رسمیت ادبی ، 80 ضزبه شلاق می بود. ونتیجه این می شد که تعداد زیادی متشاعران مغموم اطرافی ترجیح می دادند یا ناگزیربودند در همان روستای خوش آب وهوای شان به شغل شریف گاوداری بپردازند.
دست آورد بزرگ کسانی که طی این سال های آخر، شعر وشعورو دانش خودرا تبدیل به عجز ولابه های مقلدانه و بی مایه ی عشقی ، مرثیه خوانی برای اموات وقبرهای فرسوده ومدیحه سرایی برای شخصیت های بدنام سیاسی نکرده و باوجود شنیدن دشنام و توهین برای پی افکندن نگرشی نوین رزمیدند نسبی کردن جو ورسمیت ادبی موجود در کشور است. امروز هیچ فصیل بزک کرده ای از موضع دانسته های ارثی و اندیشه نشده خود جرآت این را به خود نمی دهد که حتا وارد مبحث ادبیات شود. هیچ انجمن ادبی ی یا استاد فضیلت مآبی به خود این اجازه را نمی دهد تا با وضع قوانین وایراد ارشاداتی ادعای طرح قوانین و هنجارهای همه پذیر ادبی را نماید. حصول نوعی دمکراسی در عرصه ادبیات حاصل کار عده ی از جوانانی بوده است که ادبیات را همچون زنده گی کردن به دقیقه ء اکنون نگریسته و آن را با ریسک های فراوان زنده گی کرده اند.
گپ آخر
من امیدوارم نه تنها مسوولین روزنامه پیمان، بلکه همه ی نشریات در کشور اجازه بدهند چنین بحث های حتا با شیوه های افراط گرایانه مشابه متصدی از همه جا بی خبر ستون " دوم شخص مخاطب" ادامه پیدا کند. ادامه این گونه بحث هااز یک طرف تخلیه ی عقده های اصحاب ادبیات رسمی و جریان های تابع آن را به همراه داشته واز جانب دیگر هویت اینان و جریان های دیگری که در صدد مطرح کردن سوال های اساسی و ایجاد تغییر در حوزه ادبیات معاصر افغانستان هستند هویدا می گردد. هرچند من به عنوان یک شاعر و کسی که با جدیت سعی می نماید فقط زمانی دیده و خوانده شود که حرف تازه وبدیعی برای گفتن داشته باشد،کاملن به این امر اشراف دارم که تنها طرح دیدگاه های تازه ادبی یا موج آفرینی دردرون قرارداد های پذیرفته شده،در جغرافیای که قانون و هنجارهای پذیرفته شده انسانی نیز درآن نمی توانند جلو یورش بی رحمانه به فرهنگ وزبان تعداد بیشماری از مردمان آن را بگیرند ، نمی تواند باعث رشد ودگرگونه گی نگرش ما به ادبیات گردد. اما این دلیل نمی شود که گناه تمام ندانم کاری ها، سهل انگاری ها، تنبلی ها، کم سوادی هاو باج دادن ها ی خودرا به گردن سیاست های تهاجمی نماینده گان یک جریان زبانی دیگر بیندازیم.