. . . و سال را همچنین با یاد عزیزانی که جایشان خالی، اما گرمی حضورشان در یاد و خاطرات ما زنده و روشن است به پایان میبریم. یاد آنهایی که دوست میداریم و داشتیمشان و امروز کنارمان نیستند؛ گرامی.
« . . . دیگر بچهها را نمیدانم. ولی من حالا چند سالی است که به یاد مادر، گل سرخی را کنار کاسۀ ماهیهای سرخ میگذارم و وقتی سال تحویل میشود گل را میبوسم. و عجیب است که بوی مادر میدهد.»
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبانِ تشریح،
و لَتّههای بیرنگِ غروری
نگونسار
بر نیزههایشان.
□
تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامی که
هر غبارِ راهِ لعنتشده نفرینَت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاسها
به داس سخن گفتهای.
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.
□
فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بیاعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعهی روسبیان
بازمیآمدند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاهپوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجادهها
سر برنگرفتهاند!
«خونهی باهار» سرودهی عمران صلاحی اولبار به سال ۱۳۵۳ در مجموعهای از اشعار او بهنام «گریه در آب» بهچاپ رسید. سالی پیش این شعر مورد توجه آهنگسازانی صاحب ذوق قرار گرفت و به شکل ترانه هم اجرا شد. نمونهاش نماهنگ تاثیرگذاری که علی عظیمی آهنگساز و خواننده نامآشنا بهیاد سرنشینان پرواز ۷۵۲ هواپیمایی اوکراین خواند.
در اولین بخش از مستند شش قسمتی «نصرت کریمی؛ هنرمند بودن در ایران» ساخته بابک کریمی و مهرداد اسکویی آنجا که صحبت از شیوه تدریس و آموزشهای عبدالحسین نوشین و جایگاه او در تاریخ تئاتر معاصر ایران است؛ نصرت کریمی از آموزش فن بیان در کلاسهای استاد نوشین میگوید و سرودهای از ابوالقاسم لاهوتی را دکلمه میکند.
اجرای این شعر از روی حافظه توسط استاد نصرت کریمی در آستانه هشتاد سالگی نشان از توانایی و حضور ذهن این هنرمند همیشه در یاد دارد. یادش شاد و گرامی باد.
این قطعه «سنگر خونین» نام دارد و ابوالقاسم لاهوتی آن را در سال ۱۳۰۲ از اشعار ویکتور هوگو نویسنده نامدار فرانسه ترجمه کرده است. حکایت نوجوان ۱۲ سالهای که همراه رزمآوران اسیر شده است. او از افسر فرمانده جوخه اعدام اجازه میخواهد به خانهشان که در آن نزدیکی است برود و بعد از وداع با مادر خود به محل برگردد تا تیرباران شود.
* * *
سنگر خونین
رزمآوران سنگر خونین شدند اسیر
با كودكی دلیر
به سن دوازده.
ـ آنجا بُدی تو هم؟
ـ بله!
با این دلاوران.
ـ پس ما، كنیم جسم تو را هم، نشان به تیر؛
تا آنكه نوبت تو رسد، منتظر بمان!
یکصف بلند شد همه لول تفنگها،
آتش جرقه زد؛
تنِ همسنگرانِ او،
غلتان فتاد بر سر خاشاک و سنگها.
ـ «اذنم بده به خانه روم، تا کُنم وداع
با مادر عزیز» ـ (به سلطان فوج گفت)؛
الساعه خواهم آمد.
ـ عجب حقهای زدی!
محکوم کیستی اگر اصلاً نیامدی؟
خواهی زچنگ ما بگریزی به حرف مفت!؟
ـ سلطان نه! (داد پاسخ او، کودک شجاع)
ـ خانه ات کجاست؟
ـ پهلوی آن چشمه، این طرف؛
ـ ها. . . پس برو.
«چه گول زد او را»
(میان خود؛ سربازها به مسخره گفتند آنزمان،)
خِرخِر و نالهٔ دم مرگ دلاوران،
با قاه قاه خنده بُد آغشته؛
ناگهان
شوخی شکست؛ هرکه به حیرت نظرکنان
محکوم خردسال، میآمد ز پشت صف!
آمد؛
میان کوچه به دیوار تکیه داد،
خونسرد و بی تزلزل و مغرور، ایستاد؛
آنجا که پیکر رفقایش به خون فتاد.
ـ این من! (کشید عربده)
خالی کنید تیر !
اقبال لاهوتی
مسکو ـ مارس ۱۹۲۳ / ۱۳۰۲ خورشیدی
دیوان ابوالقاسم لاهوتی، به کوشش احمد بشیری، انتشارات امیر کبیر، چاپ اول ۱۳۵۸، صفحه ۶۸۹ و ۶۹۰.
داستانهای مولوی نام مجموعهای تلویزیونی به کارگردانی «علی حاتمی» شامل شش داستان از مثنوی بود که در سال ۱۳۵۲ ساخته و در نوروز ۱۳۵۳ از شبکهٔ اول تلویزیون ملی ایران پخش شد. هر قسمت از این مجموعه با بیت «خوشتر آن باشد که سر دلبران ـ گفته آید در حدیث دیگران» سرودهٔ مولوی و با صدای احمد شاملو شروع میشد. از نگاه علی حاتمی این مجموعه تجربهای برای پیدا کردن امکانات نمایشی در یک اثر ادبی بود.
مرد بادیهنشینی، کوزهای آب برای خلیفه پیشکش میآورد، اما با مشاهده رود دجله، شگفتزده و خشمگین میشود و خلیفه را با خود به بادیه میخواند، تا او از نزدیک، رنج و سختی مردمان بادیهنشین را ببیند و . . .
مثنوی مولوی (به روایت علی حاتمی)
کارگردان: علی حاتمی
دستیار کارگردان: حمید یکتا
فیلمبردار: کریم دوامی
دستیار فیلمبردار: پرویز مجتهد سلیمانی
با صدای: احمد شاملو
قمر (مهین) اسکندری، همسر ناصر ملکمطیعی بود. دایی او محمد حجازی (مطیعالدوله) نویسنده معروف است. عکس مربوط به سالهایی است که مردم در مناسبتهای مهمی چون نامزدی و ازدواج، یا تولد فرزند به یکی از عکاسخانههای شهر میرفتند و در کنار هم عکسی به یادگار میگرفتند. قاعدهٔ عکاسان در ثبت عکسهای خانوادگی این بود که فرزند را در وسط عکس، میان پدر و مادر قرار میدادند. نشان زندگی مشترک مرد و زنی که در طرفین کودک نشستهاند.
در آن سالها که تلفنهای دستی دوربیندار نبود در مناسبتها و دیدار با دوست و عزیزی که هر از چندی میسر میشد به یکی از عکاسخانههای شهر میرفتند و در کنار هم عکسی به یادگار میگرفتند. نمونهاش این عکس «منصور اوجی»، با «احمد شاملو» در سفری که برای شعرخوانی به شیراز رفته بود. منصور اوجی در خاطراتی که به قلم او در ماهنامه نافه به چاپ رسیده در باره این عکس مینویسد: