Feeds:
نوشته
دیدگاه

خواب راحت

تذكر: اين پست شامل يه دنيا نق زدنه. اگر حوصله درد دل شنيدن نداريد ، همين الان صفحه رو ببنديد.

چقدر دلم مي خواد يك شب در آرامش مطلق بخوابم. بدون فكر كردن به مشكلات، بدون مسئوليت، مثل خيلي از زنها كه ١٠ صبح از خواب بيدار ميشن، به سر و وضعشون ميرسن، نهار بچه ها رو درست مي كنند، آرايشگاه ميرن ، با بچشون خوش مي گذرونن و لحظه اي دغدغه اول و آخر ماه و شهريه مدرسه و نيازهاي بچه و …. رو ندارن چون يه آدم قوي كنارشون ايستاده كه دستش رو روي شونشون گذاشته و ميگه : تو آروم باش عزيزم، من هستم . و واقعا هست، مثل يك وزنه، يك اهرم ، يك بازو …
دوست دوران بچگيم، همبازي مظلوم و معصومم كه سال آخر پزشكي بوده به خاطر تالم ناشي از فوت يكي از مريضهاش سرش رو ميگذاره رو شونه مامانش و شروع به گريه ميكنه . بعد از چند دقيقه به خاطر فشار زيادي كه بهش وارد شده تو بغل مامانش بيهوش ميشه . تا برسن بيمارستان دچار مرگ مغزي شده و تمام …
گاهي فكر ميكنم تنها راه يه شب خواب راحت منم اينه كه يه روز سرم رو بذارم رو شونه ي مامان و گريه كنم و تمام … شايد اينجوري يه شب تا صبح يا نه تا ابد با آرامش بخوابم . تنها چيزي كه نمي ذاره به اين راحتي به آرامش فكر كنم ، دغدغه ي ديناست. كي فكر آرامش و آينده ي اونه ؟؟؟

عوضی

هيچ چيز عوض نمي شود !
هيچ چيز فراموش نمي شود …
آدم تصور مي كند ، خيال مي كند ، آرزو مي كند كه : گذشت زمان دردها را كم كند و چيزي عوض شود … 
اما واقعيت اين است كه : هيچ چيز فراموش نمي شود !
به جاهاي دور ذهن رانده مي شود اما مثل خاري كه پاي آدم را بزند ، حسش مي كني .*

*کارت پستال | روح انگیز شریفیان | انتشارات مروارید

 به نظر من هیچ چیز عوض نمیشه . این آدمهان که عوض میشن . اونقدر عوض میشن که گاهی وقتی بهشون نگاه میکنی با خودت فکر میکنی ای بابا ، انگار من این یارو رو یه جایی دیده بودم . 

دندونم خیلی درد می کرد . بهتره بگم دهنم درد می کرد . از بس که هر طرفش یه جوری تیر می کشید . رفتم پیش شیرین خانم . گفت دوتا دندون عقلی که باید 4 سال پیش می کشیدی و نکشیدی پوسیده و حالا دو سه تا دندون بغلشون هم خراب کرده . گفت یه همت کن درستشون کن . من ؟ می ترسیدم . از هزینش، از دردش، از یونیت دندانپزشکی، از آمپول بی حسی … واقعیتش اینه که من از همه چیز میترسیدم . من ضعیف بودم و حتی ساکشن دندانپزشکی منو می ترسوند. شیرین خانم ولی قبل از اینکه دندانپزشک باشه روانپزشکه . حال مریض رو خوب میفهمه . گفت : خیلی وقته به خودت اهمیت ندادی، به بدنت، به روحت … یه یا علی بگو و همت کن . اول دندونات ، بعد پوستت ، بعد هم موهایی که جلوش خالی شده . گفت : همت کن دوباره محکم بایست . تو این سالها که ندیدمت خیلی شکسته شدی ولی خوب هیچ وقت واسه بلند شدن دیر نیست . من؟ یه جور عجیبی انرژی گرفتم . خونتو رگام دوید . آروم شدم . گفم همه چهارشنبه ها 5.5 عصر برام وقت بذارید که بیام . اینجوری بود که قورباغه ام رو قورت دادم بالاخره .

جلسه سوم گفت این دندون عقلت باید جراحی شه . گفتم چرا نمیکشیش؟ گفت خیلی اذیت میشی ، درد زیاد کشیدی ، دلم نمیاد بیشتر اذیتت کنم . تازه ممکنه آخرشم نتونم درش بیارم و مجبور شی بری برای جراحی . خیی اذیت میشی سوده. من؟ عزمم رو جزم کردم که قوی باشم و نترسم . گفتم : بکشیدش . تحمل میکنم و البته من به دستاتون ایمان دارم .

گفت: دهنت رو باز کن و 4 تا آمپول بی حسی زد . انبر رو انداخت تو دهنم . به این فکر میکردم که تو چقدر شبیه این دندونه هستی. کل سیستمم رو بهم ریختی. اینکه اگه قرار باشه یه روزی نباشی چند تا آمپول بی حسی باید بزنم ؟

دندان مقاومت می کنه و لثه هم از اون بدتر. شیرین خانم میگه : طول میکشه سوده و البته فشار زیادی حس میکنی ولی نباید درد داشته باشی . به محض اینکه درد داشتی بگو تا ولش کنم . من : چشمام رو روی هم میذارم که یعنی ادامه بده من خوبم .

جدال انبر و دندان ادامه داره .کتف شیرین خانم درد گرفته از بس که فشار آورده … نهایتا دندان در میاد . دهنم پر خون میشه . حالا یه حفره خالی اونجاست . اشکم سرازیر میشه . میگه : درد داری؟ سرم رو تکون می دم که یعنی نه . نمیدونه از همین الان دلم برای اون دندون لعنتی تنگ شده .

شیرین خانم دندون رو نشونم می ده . میگه: ببین چه ریشه های عمیق و منحنی داره . همین باعث میشه که سماجت کنه و در نیاد. من : به تو فکر میکنم و ریشه های عمیق و پیچیدت و اینکه تو چقدر قراره سماجت کنی؟

دو روزه دهانم مزه خون میده . خونش بند نمیاد . درد دارم . سرم درد میکنه . حفره خالی عفونت کرده . شیرین خانم میگه یخ بذار روش . جواب نمیده . حالم از مزه خون به هم می خوره . میگه: طول می کشه عزیز دلم . زمان می خواد تا التیام پیدا کنه . و من فکر میکنم زخم جای خالی تو چقدر زمان می بره تا التیام پیدا کنه ؟

شیرین خانم میگه دهنت رو باز کن. نمی تونم . فکم درد میکنه . میگه : خیلی خوب داره بسته میشه . دردت هم تا چند روز دیگه آروم میشه . سوده تو خیلی شجاع بودی. من از اول می دونستم که اذیت میشی ولی تو قوی بودی عزیزم . میگم : می خوام بلیچ کنم . دوست دارم دندونام سفید بشه . میگه : ترست کلا ریخته ها . می خنده و میگه. من ؟ ترسم ریخته . شجاع شدم . تحمل درد برام آسون شده .

زبون میزنم روی سوراخ جای خالی دندون . به این فکر میکنم که چقدر دلم براش تنگ شده . چقدر جاش خالیه . حالا دیگه درد ندارم ولی دلم تنگه . فکر میکنم که چقدر طول می کشه تا بتونم ریشه های عمیق و پیچیده تو رو از وجودم بیرون بکشم ؟ چقدر طول میکشه تا دیگه دلم تنگ نشه ؟ اصلا ارزش اینهمه درد رو داره؟

اصلا شاید بهتر باشه هر روز صبح به صبح یه آمپول بی حسی بزنم تا آخر شب ولی تو سر جات بمونی …

بذار بگذره

امروز از اون روزهاست که خوب نیست . حالم خوب نیست . هیچی هم نمیتونه خوبش بکنه . نه چای سبز با عطر جاسمین، نه شکلات تلخ،نه موسیقی . امروز از اون روزهاست که نمیگذره . سرم رو به کار گرم کردم و یک کله آهنگ های یاسمین لوی رو گوش کردم. حتی یاسمین با اون صدای جادویی و فریادهای از ته روحش نتونست آرومم کنه . ساعت شد 11:30 ولی باز هم سنگین میگذره . امروز از اون روزهاست که هورمون ها و درد دندون و خستگی سر و کله زدن با دینا برای دو صفحه مشق نوشتن و عصبانیت از یه رفیق همه دست به دست هم دادن که روز خوبی نباشه . جای یه دوست تو امروزم خالیه .کلا خیلی وقته که جای یه دوست تو زندگیم خالیه . همشون یا رفتن از ایران یا دیگه نمیشه باهاشون گپ زد به هزار و یک دلیل . یکی که عصر بیاد پیشم از شرکت تا خود خونه رو قدم بزنیم. سر راه یه دسته نرگس بخریم و بعد با هم بریم تو خونه . عطر نرگس بپیچه  تو خونه ویه چای دارچین و زعفرون بخوریم و اون سکوت کنه و من حرف بزنم . اونقدر حرف بزنم و زار بزنم تا آروم بشم . اونم هیچی نگه . فقط گوش کنه . بعد سرم رو رو شونش بگیره و موهامو نوازش کنه و بگه : غصه نخور عزیز دل . میگذره . امروز هم میگذره . بیا با هم چای بخوریم .

امروز از اون روزهاست که فقط باید صبر کنی تا بگذره ….

 

من له میشم با این آهنگ . حرف دل منه . خود خود من . انگار 15 سال گذشته زندگی من خلاصه شده توش

آمدم اي شاه پناهم بده

افتادم وسط يه ماراتن … گاهي عجيب خسته ميشم . اشتباه نكنيد. خستگي با نارضايتي خيلي فرق داره. من راضيم و خسته و تنها چيزي كه مي خوام اين صحنه ست …

20131102-212206.jpg

این روزها پر از حس زندگی ام. پر از شادابی، پر از هیجان . دینا انگیزه بزرگی به من داده برای حرکت. منو زنده کرده. اینقدر که حاضرم 6 صبح بلند بشم ، صبحانه آماده کنم، خودم و دینا رو آماده کنم  بریم به سمت مدرسه و کار . البته این وسط همسر جان هم کلی کمکم میکنه صبح ها . مثلا برای من لقمه میگیره چون وقت ندارم صبحانه بخورم و ساپورت روحی روانی می کنه .

تو طول روز تو محل کارم خیلی شادم . کارم رو دوست دارم و می دونم می تونم پیشرفت کنم توش. پیشرفت رو دارم روز به روز میبینم . اینکه بعد از یک ماه مسئولیت بخش روبهت بدن و بهت اعتماد کنن خیلی خوبه .

شیفت دوم کار ساعت 4 به بعد شروع میشه .عصرها که بر میگردم خونه کللللللی با دینا خوش میگذرونیم . اون کارتون میبینه و من به کارهای خونه و مهیا کردن شام می رسم . بعد هم تو سر و کله هم می زنیم تا تکالیفش تموم بشه . اینه که ساعت 8 می خواد شام بخوره من رسما جنازه ام . پروسه شام خوردن و مسواک زدن و خوابیدن دینا سخت ترین بخش ماجراست . طوری که گاهی خودم هم موقع خوابوندنش یه چرت کوچولو میزنم . ساعت 9 به بعد شیفت سوم کار من شروع میشه . شستم ظرفهای شام و مرتب کردن خونه و  کشیدن غذاهای سه تاییمون تو ظرف برای فردا و آماده کردن میوه و لقمه برای دینا و ….. بازم بگم ؟ ( کاش اینجا شکلک داشت تا حالت صورتم رو خوب بتونم تشریح کنم )

خلاصه که 12:30 تا 1 میتونم بخوابم. گاهی هم تا 2 بیدارم.

اماااااااااااااااا ……

خوشحالم وشاد . از اینکه مفیدم . از اینکه فعالم . از اینکه پیشرفت می کنم . خدایا این شادی مستدام باشه …

عکس

شجاع باش و جسور

 

اعتراف میکنم ..کمی  میترسم …ولی  اولین قدم رو برداشتم  ..روی  پاهایی مردد ولی  چراغ قوه ای  دستم  هست که مطمئنم میکنه همه چیز رو خواهم دید .. و سر راه ، اسکلت  خاطره ای روی    سرم آوار  نخواهدشد …دلم میخواد همین روزها یک پنجره باز  کنم رو به روی  دیوار  اون خاطره و افتاب و نور و  روشنایی بتابه روش … وسرداب در محل اون خاطره ی  خاص ،رنگ  نور رو بعد از سال ها ببینه به خودش …من مدت ها در  ذهنم  تنها راه فهمیدنش رو  هیپنوتیزم میدونستم. ناخودآگاه برگشتن به  سیاهی  های  دور و  عقب ..ولی شد ..در  حالت هوشیاری .. در  روز روشن ..روبروی  اوپن و  نه روی  صندلی  مطب  روانکاو …بعضی چیزها ساده تر  از  اونی  هستند که فکر  می کنیم …

الان شعار  نمیدم ، بهش رسیدم که همه چیز با اولین قدم شروع میشه ..حتی  سفرهای  دور و دراز  …و من برداشتم …بلاخره اولین قدم رو برداشتم برای  حل یکی  از  سه ترس بزرگ زندگیم که شاید فرقی به حال زندگی بیرونم نمیکرد ولی بخش  بزرگی از  انرژی  درونی من رو تو زنجیر  ندونستن و ترس نگه میداشت …بلاخره نوبت نیمه تاریک  این یکی رسید .   

 

نترس ..یک قدم بیا جلو … از  خودت شروع کن نه از  دنیای بزرگ همیشه در  تضاد و تغییر …این شروع در  هر  کسی  متفاوته ..باید خودت در  لحظه ی  خاص  کشفش کنی …لحظه ی  خاص من موقع رنده کردن سیب زمینی  اتفاق افتاد ..مال توشاید  موقع رد شدن از خیابون ..شاید  موقع رسیدن به یک کلمه در  یک کتاب ..شاید هم ساده تر  از  این ها اتفاق بیفته … 

 

مراقب خودتون باشید ..نه فقط  جسم .مراقب تمام خودتون باشید .

از اینجا 

 

از هر دری سخنی

خیلی وقته ننوشتم . برام سخت شده یک کم. ولی روحم تشنه نوشتن و خوندنه.

برگشتیم ایران. بعد از 10 سال دوباره از صفر شروع کردیم و من خوشحالم که قراره یه عالمه تغییر تو زندگیم بدم. دینا رفت کلاس اول. جوجه کوچولوی من خانمی شده برای خودش. من هم رفتم سر کار تخصصی خودم. یک دنیا برنامه دارم واسه این روزهام . برام دعا کنید و انرژی مثبت هاتون رو بفرستید.

خونه هنوز کامل نیست .وسایل اصلی اومده ولی هنوز کلی وسیله میخوایم که ایشالا مرحله مرحله می خریم . تنها چیزی که خیلللللللللللللللللی نیاز دارم کتابخونه ست . کتاب حال منو خوب می کنه و کتابهای نازنینم الان کف زمینن .

راستی دلم واسه دوستان خوبم تنگ شده . کسانی که یک روزی اینجا رو می خوندن . امیدوارم هنوز هم بیان اینطرفها . ساناز عزیز، صدف مهربان، مانیا جون، کاترین عزیز، کندل جان .

 

پی نوشت: فاطمه عزیزم ببخش که دیر جوابت رو دادم. خیلی درگیر جابجایی بودم . خوشحالم که اینجا رو می خونی . اینجا من درد دل هام رو مینویسم . چیزهایی که شاید هرگز به زبون نیارمشون . مطمئنم که مثل دوران کودکی همراز خوبی برام باقی می مونی. کلی شادم که اینجایی

رسم خوب

«ما زن ها رسم خوبی داریم.

زمانه که سخت می گیرد شروع می کنیم به کوتاه کردن ناخن‌ها، موها، حرف ها و رابطه ها!»

ویرجینیا وولف، خاطرات خانه ییلاقی

1348393697343143_large