قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
همان سوی اقیانوس
نامهی اول آدل.ه به معشوقاش آلبر
آلبر ، عشق من ،
جداییمان ویرانام کرد. از وقتی تو رفتی ، هر روز به تو اندیشیدهام و میدانم تو نیز چون من رنج بردهای . هرگز نامهای از تو دریافت نکردهام و اطمینان دارم نامههای مرا نیز تو دریافت نکردهای . اما اکنون من اینجایم آلبر ؛ همان سوی اقیانوس که تو هستی ، و همه چیز چون گذشته خواهد بود . به زودی ، بازوانت را دورم احساس خواهم کرد . من درست نزدیک توام آلبر ، در انتظار تو ، و عاشقات .
آدل ِ تو
از متن فیلم نامه ی داستان آدل . ه | نوشته فرانسوا تروفو | ترجمه سعید عقیقی | نشر قطره
این روزا دراکولاها خوابِ راحت برای کسی نمیذارن
وقتی فیلم تمام میشود زی میگوید خب ؟ یک بروشور تبلیغاتی ِ کرم ِ موبَرِ بدن دست ِ چپاش است روی ِ آن عکسِ زنی لخت است که دارد روی ساقهایِ براقاش دست میکشد . مسی میگوید فکر کردم این فیلم شبیه زندگی توست . کنارش یک کوسن است به شکل یک خرسِ عروسکی که قلب قرمزی را توی بغلاش گرفته و روی قلب نوشته آی لاو مای پاپی . کوسن را بر میدارد و زیر آرنجاش میگذارد و میگوید همیشه دوست داشتم موقعیتی پیش بیاید که بتوانم زندگیِ تو را مجسم کنم ، چشمهایش را تنگ میکند و میگوید آن همه رنج ، صورتاش را درهم میکشد و پنجههای خمیده اش را درهم فرو میکند و میگوید آن همه نکبت ، فلاکت ، این فیلم را که دیدم مطمئن شدم که زندگیِ تو چیزی شبیه این بوده است . زی میگوید آها … و با کاردکِ پلاستیکی کرمِ موبر را میمالد لایِ پاهایش ، میگوید خُب تو از همان اول نگفتی که شاید این فیلم شبیه زندگیِ من باشد باید یک بارِ دیگر فیلم را ببینم . مسی فیلم را از اول پخش میکند . یک فیلمِ سه دقیقه و چهل و هشت ثانیهای است . در طول فیلم مسی چندبار به صورت زی نگاه میکند . زی اخم کرده و با دقت فیلم را نگاه میکند ، دستِ چپاش توی پاکت چیپس مانده و در دست راستاش کاردک پلاستیکی است . فیلم که تمام میشود دستاش را از توی پاکت چیپس بیرون میآورد و یک چیپس به دهاناش میگذارد و با بروشور لای پاهایش را باد میزند . مسی به زی نگاه میکند . منتظر جواب است . زی میگوید خُب میدانی زندگی من تلختر بوده ، فکر میکنم اوضاع من کمی خرابتر از این بوده … ها ؟ حتما چیزهایی را برایت تعریف کردم یادت مانده ؟ جنگ ، تجاوز ، کتک ، تحقیر ، آوارگی ، امم … یک مشت تویِ دهاناش میچپاند که نشسته دستاش را دراز میکند و به سختی کیف اش را میکشد طرف خودش یک دسته کاغذ از توی کیفاش در میآورد و یکییکی آنها را نگاه میکند بعد میگوید آها پیداش کردم ، یک قلپ نوشابه میخورد و از رویِ یکی از ورقها میخواند : ” این که مجبور باشی توی خواب گاهِ جنگ زده ها زندگی کنی جایی که هر شب از ترسِ این که دستِ یکی بیاد تو شلوارت خوابت نبره ، با یه مستراحِ مشترک که باید اول گُهِ یکی دیگه رو بشوری بعد برینی و یه مشت روانیِ موجی که راه میرن و نعره میزنن ، توُ راه روِ خوابگاه هر کی اَنگولکات کرد صدات در نیاد وگرنه طرف داد میزنه که خوب لنگتو واسه دشمنات هوا کردی حالا اومدی این جا ادایِ قدیسهها رو در میآری ؟ … ” مسی حرفِ زی را قطع میکند و با عصبانیت به زی میگوید : ” خیلی خُب من این نوشته را از حفظام تو زیادی بزرگاش میکنی وَگِه نه من فکر میکنم تلخیِ زندگی تو یه چیزی تو همین مایهها بوده ” و کنترل ویدئو را پرت میکند زمین . زی گوشهی لباش را پایین میکشد و با حالت بچهگانهای میگوید : ” اما زندگی من وشتناک بود ، وشتناک ، وشتناک ، وشتناک ” و آرام با مشت میکوبد روی زمین . مسی میگوید : وحشتناک دقیقا یعنیچی ؟ خب بالاخره باید مشخص شود . زی شانه بالا میاندازد و بطریِ نوشابهاش را سر میکشد . بعد مسی فی را صدا میزند تا او هم فیلم را ببیند . فی با یک سبد لوبیاسبز از آشپزخانه میآید و به زی میگوید : ” هی این چه وضعیته لنگاتو جمع کن ” زی پاهایش را به هم میچسباند . مسی برایش توضیح میدهد که به نظر او این فیلم شباهتِ زیادی به زندگی زی دارد . فی همین طور که سر و ته لوبیاها را می زند میگوید خیلی خُب میبینم . مسی کنترل را از روی زمین بر میدارد و فیلم را بر میگرداند عقب . فیلم دربارهی یک دراکولا است که نیمههای شب به بستر زنان میآید و خونِ گردن آنها را میمکد . دراکولا یک فراکِ بنفش پوشیده با یک کلاهِ سیلندرِ زرد و کفشهای ورنی نوک برگشته . بیش تر شبیه دلقکهاست . زنی که توی تختخواب است یک سیاهپوست با موهای بورِ براق ، یک لباسِ خواب ابریشمی کوتاه تنش کرده . دراکولا آرام از پشت نزدیکِ گردن زن میشود . زن بیدار است و دارد یواشکی دراکولا را میپاید . زن یک دفعه مینشیند و دراکولا خودش را عقب میکشد و کنار کمد توی تاریکی پنهان میشود . صدای خندهی تماشاچیها در پس زمینهی تصویر میآید . زن در واقع زن نیست و یک مرد سیاهپوست است که خودش را به شکل زنها در آورده با پستانهایی خیلی بزرگ و کون ِ قلمبه . مردِ زن نما با صدایِ خیلی زیری میگوید : ” کسی تو اتاقه ؟ ” دوباره صدای خنده تماشاچیها شنیده میشود . مردِ زننما جلوی آینه میرود و دستی به موهایش که یک کلاه گیس است میکشد . بعد دست میکند توی سوتیناش و ممههایش را جابهجا میکند و میگوید : ” اوه خدایا نکنه دراکولا باشه ؟ این روزا دراکولاها خوابِ راحت برای کسی نمیذارن ” پشت دستاش را جلوی دهاناش میگذارد و با عشوه خمیازه میکشد . دراکولا میگوید بله انتظارِ کسِ دیگری را داشتی ؟ مردِ زن نما جیغ میزند و غش میکند و میافتد کفِ اتاق و پاهایش را هوا میکند دراکولا میگوید : ” اوه خدای من ! یکی یه دکتر خبر کنه ” و دست اش را میبرد زیر گردن زن ، زن با ناله میگوید : ” قول می دهیخون مرا مَمِکی ؟ ” به سرعت تصحیح میکند : ” نَمِکی ؟ ” هر دو خندهشان میگیرد بعد دراکولا میگوید آره عزیزم ، کلاهاش را بر میدارد و میگذارد روی قلباش و به آسمان نگاه میکند و میگوید بلی تا آخر عمر . دوباره صدای خندیدن و دست زدنِ تماشاچیها شنیده میشود . مجری تلویزیون روی صحنه میآید دو هنرپیشه میایستند و مجری دست میاندازد دور شانه هردو و رو به تماشاچیها میگوید عالی بود مگه نه ؟ با هنرپیشهها دست میدهد و میگوید آفرین بچه ها کارتون خیلی خوب بود بعد هر سه به دوربین نگاه میکنند و دست تکان میدهند مجری میگوید تا برنامهی بعدیِ غیر حرفهایها خدانگهدار . فیلم همینجا تمام میشود . مسی به فی نگاه میکند . فی همین طور که لوبیاها را تکتک و به فاصلهی نیمسانتیمتر از هم خورد میکند میگوید راستش من چیزِ زیادی از زندگیِ زی نمیدانم . زی خودت چی فکر میکنی ؟ زی با دهان ِ پُر میگوید اگر خواستی برایت تعریف میکنم که چه جور زندگیای داشتم . فی میگوید که فعلا وقت ندارد و باید لوبیاها را خُرد کند و بر میگردد به آشپزخانه . مسی به زی میگوید یعنی خورد کردنِ لوبیاهای کوفتی انقدر اهمیت دارد ؟
بيش از اندازه اي که بايد ياد گرفتي
و درنهايت براي خاطر يک انسان که خود “گريس” بود
پدر گریس: چيه ؟ چيزه ديگه اي ميخواي عزيزم؟
گریس: يک خانواده با بچه اينجا هست. اول بچه ها را بکشيد و مطمئن بشيد که مادرشون ميبينه. بهش بگيد دست از کشتن برميداريد. اگه اون بتونه جلو اشکهاش را بگيره؛ من اينو بهش بدهکارم! متاسفانه بايد بگم که اون خيلي زود به گريه مي افته
پدر گریس: متاسفم که ميبينم بيش از اندازه اي که بايد ياد گرفتي!
برای دل سوختگان و غم دیدگان هیچ دارو و پناهگاهی مثل ادبیات نیست
پاریس : سال 1942 . سارا سیگال ، دختر یهودی را مخفیانه به محل امنی در کشور کانادا میبرند . او دیگر از سرنوشت پدر و مادرش اطلاعی نمییابد . قاعدتا هر دو در آشویتس سر به نیست شدند . این رویداد فجیع مقدم بر موضوعی است که عنواناش را شباهت و تضاد میگذارم و مربوط به سرنوشت سه زن است . زن اول همان سارا سیگال است ، دختری تنها با یک زندگی اندوهبار . با پزشکی ازدواج میکند و یک سال بعد پسری بهدنیا میآورد به اسم ماکسیم که عاشقانه دوستش میدارد . او که دائم در اضطراب است و از فکر پدر و مادرش بیرون نمیآید آشپزی را بسیار دوست دارد و با آن آرامش پیدا میکند . تصمیم گرفته سرش را با تدوین یک کتاب آشپزی گرم کند که غذاهایش طبق شریعت یهود طبخ میشود . اما این آرامشِ طباخانه چندان دوام نمیآورد زیرا میفهمد که پسرش همجنسگراست .
کشف این موضوع برای زن دوم ، ماری : دوست ماکس ، هم دردناک است . او نشانهشناسی خوانده ، شاگرد رولان بارت بوده اما نمیتواند از تخصصاش استفاده کند . در پاریس هم نمیتوان با نشانهشناسی زندگی کرد . از راه ترجمه کردن روزگار میگذراند و از هواداران سرسخت پروست است . پناهگاه همیشگیاش کتابخانه ملی پاریس ، محل نگهداری دست نویسهای پروست است . روزی در میان آرشیو نویسندهی محبوباش خاطرات روزانهی خانم پروست را پیدا میکند . تصمیم میگیرد آن را به زبان انگلیسی ترجمه کند .
زن سوم ژان پروست است . مادر مارسل پروست . زنی که بالاخره روزی از تمایل جنسی فرزندش آگاه و بسیار ناراحت میشود . او دائم نگران وضع جنسی ، تغذیه ، ” دوستان ناباب ” ، خودخواهی تحملناپذیر و آیندهی فرزند دوست داشتنیاش است .
سرانجام ماری دربارهی همهی اینها چنین مینویسد : ” از آن جا که ماکس را از دست دادم خواستم مارسل را جایگزین او کنم اما فقط خاطرات مادرش را پیدا کردم . در صفحات خاطرات خانم پروست صدای مادر شوهرم خانم سیگال را میشنیدم که به جای خانم پروست ، از پشت یک قرن با من درد دل میکرد . میگفت و میگریست . “
ماری مطلبش را با این جمله به پایان میبرد : ” برای دل سوختگان و غم دیدگان هیچ دارو و پناهگاهی مثل ادبیات نیست . “
داستانی که زندگیست : چپ دست ها
اريش مرا زير نظر دارد. من هم چشم از او برنمي دارم. هر دوي ما اسلحه به دست داريم و مسلم است كه ماشه را خواهيم چکاند و يكديگر را زخمي خواهيم كرد. اسلحه هاي ما پُرند. ما هفت تيرهايي را به طرف هم گرفته ايم كه طي تمرين هايي طولاني آنها را آزمايش کرده و بلافاصله پس از تمرين به دقت تميزشان كرده ايم. فلز سرد اسلحه كم كم گرم مي شود. چنين ماسماسكي از درازا بي خطر به نظر مي رسد. آيا نمي توان يك خودنويس يا يك كليد بزرگ و برجسته را هم همين طور نگه داشت و خاله ي ترسوي خود را كه دستكش چرمي مصنوعي و سياه رنگي به دست دارد، وادار به جيغ زدن نمود؟ من هرگز نبايد اين فكر را به خود راه بدهم كه هفت تير اريش خطا نشانه گيري مي كند و يا يك اسباب بازي بي خطر است. از طرفي مي دانم كه اريش هم ثانيه اي در خطرناك بودن اسلحه ي من شك نمي كند. بعلاوه ما حدود نيم ساعت پيش اسلحه هايمان را بازکرده، تميزشان كرده ايم، و مجددا آنها را بسته ايم، فشنگ گذاري كرده ايم و ضامن ها را هم كشيده ايم. ما اهل خيالبافي نيستيم و حتا اقامتگاه كوچك آخر هفته ي اريش را هم به عنوان محل انجام دوئل اجتناب ناپذير خود مشخص كرده ايم. از آنجا كه از ايستگاه راه آهن تا آن خانه ي يك طبقه، بيشتر از يك ساعت راه است و با اين حساب واقعا دورافتاده محسوب مي شود، مي توانيم بپذيريم كه به معناي واقعي كلمه هيچ مزاحمي صداي شليك گلوله را نخواهد شنيد. ما اتاق نشيمن را از اثاثيه تخليه كرده و تابلوها را كه اغلب صحنه هاي شكار و صيد حيوانات وحشي را نشان مي داد، از ديوارها برداشته ايم. گلوله ها اصلا نبايد به صندلي ها، كمدهاي براق و تابلوهای نقاشي كه قاب هاي گرانقيمتی دارند، اصابت كند. ما نميخواهيم تيري به آينه بخورد يا سراميك ها آسيب ببينند. ما فقط قصد جان همديگر را كردهايم.
هر دوي ما چپ دستيم و همديگر را از انجمن چپ دست ها مي شناسيم. مي دانيد كه ما چپ دست هاي اين شهر مانند همه ي كساني كه دردي مشترك آنها را رنج مي دهد، انجمني تاسيس كرده ايم و مرتبا همديگر را ملاقات می کنيم و می کوشيم دست راست خود را كه متاسفانه در كارها بسيار ناشي است، تمرين بدهيم. مدتي يك راست دست خوش قلب ما را آموزش مي داد. متاسفانه او ديگر نمي آيد. آقايان هيئت رئيسه از روش هاي آموزشي او انتقاد مي كردند و معتقد بودند، اعضاي انجمن بايد با نيروي خود تغيير عادت بدهند. به اين ترتيب ما با هم و بدون هيچ اجباري، فقط به بازي هاي دسته جمعي ابداعي و انجام كارهايی می پردازيم که مهارت را بالا می برند مثل: سوزن نخ كردن، آب ريختن، و باز و بسته كردن در با دست راست. يكي از اصول اساسي ما اين است: «تا زماني كه دست راست مثل دست چپ نشود، آرام نمي گيريم.»
اين جمله هر چقدر هم كه زيبا و دهن پركن باشد، بي معناترين حرفهاست. با اين روش، ما هرگز به نتيجه دست نخواهيم يافت. جناح افراطي انجمن ما از مدت ها قبل خواسته بود كه اين جمله بطور كامل حذف و به جاي آن نوشته شود: «ما به دست چپمان افتخار مي كنيم و از آنچه با آن متولد شده ايم، شرمگين نيستيم.»
مسلما اين شعار هم درست نيست و تنها جذابيت آن و نيز بلند طبعي مان به ما اجازه داد چنين حرف هايي را انتخاب كنيم. اريش و من كه هر دو جزو جناح افراطي محسوب مي شويم بخوبي مي دانيم سرخوردگي تا چه حد در ما ريشه دوانده است. خانه، مدرسه و بعدها خدمت سربازي هم به ما كمك نكرد تا ياد بگيريم اين نقص جزئي را ـ جزئي در مقايسه با ساير ناهنجاري هاي رايج ـ با بردباري تحمل كنيم. باعث و بانی اين احساس سرخوردگي هم آن طرز کودکانه اي است که اطرافيان دست آدم را می گيرند؛ خاله ها و عمه ها، دايي ها و عموها، دوستان مادر و همكاران پدر، اين ها همان جمع خانوادگي غيرقابل تحمل و وحشتناكي هستند كه افق آينده ي يك كودك را تاريك مي كنند. بايد دستمان را به همه ي اين افراد مي داديم. آنها مي گفتند:«نه. با آن دست بدقواره نه! با دست واقعي ات دست بده، با دست راست!!»
وقتي شانزده ساله بودم، براي اولين بار به يك دختر دست زدم. او با نااميدي دستم را پس زد و گفت:«اه! تو كه چپ دستي!» چنين خاطراتي در ذهن مي مانند. با وجود اين، وقتي بخواهيم، آن جمله را ـ كه من و اريش آن را ساختيم- در كتاب خود بنويسيم، بايد عنوان «هدفي دست نيافتني» را براي آن در نظر گرفت.
حالا اريش لب هايش را روي هم فشار مي دهد و پلك هايش را كمي مي بندد. من هم همين كار را مي كنم. گونه هايمان كمي مي پرد. پيشاني هايمان را درهم مي كشيم و نوك بيني هايمان كشيده مي شود. حالا اريش شبيه هنرپيشه اي شده است كه حركاتش پس از ديدن صحنه هاي پرماجراي بسيار، برايم آشناست. آيا مي توانم بپذيرم كه اين شباهت هاي مخرب مرا هم مانند قهرمانان خشن سينما مي كند؟ ممكن است خشن به نظر برسيم و من خوشحالم كه هيچكس در اين حالت متوجه ما نيست. آيا او، يعني همان شاهد ناخوانده، نخواهد پذيرفت كه دو مرد جوان با طبيعتي رومانتيك با هم دوئل مي كنند؟ ممكن است فكر كند آنها هر دو از يك قماش اند يا يكي از كارهاي زشت ديگري تقليد كرده است. اين يك دعواي بي قيد و شرط خانوادگي است كه نسل ها به طول انجاميده است. فقط دو دشمن اين طور به هم نگاه مي كنند. لب هاي نازك و رنگ پريده و بيني هاي چروكيده از خشم ما را، كه مبتلا به جنون مرگ اند، نگاه كنيد و زمزمه ي نفرت را در آنها ببيند!
ما دو دوستيم. اريش مدير بخشي از يك فروشگاه است و من شغل پردرآمد ساخت قطعات ظريف فني را انتخاب كرده ام. با اين كه شغلمان با هم تفاوت بسيار دارد، علائق مشترك فراواني داريم كه لازمه ي تداوم بخشيدن به يك دوستي هستند. اريش بيشتر از من عضو انجمن بوده است. به خوبي روزي را به ياد مي آورم كه لباسي كاملا رسمي تنم بود و با كمرويي به مجمع آنها وارد شدم. اريش از روبرو به سمتم آمد و مرا كه نامطمئن بودم از طريق راهرو راهنمايي كرد، در عين حال با زيركي و بدون كنجكاوي هاي بي مورد به من نگاه كرد و گفت:« مسلما مي خواهيد عضو گروه ما بشويد. هيچ نترسيد! ما براي كمك به هم اينجا هستيم.»
من بلافاصله گفتم:« مي خواهم عضو يك طرفي ها بشوم!» ما رسما خودمان را اين گونه مي ناميم. به نظرم مي آيد، اين نامگذاري هم مثل بيشتر مقررات آن طور كه بايد مناسب نيست. اين عنوان چندان واضح بيان نمي كند كه چه چيز اعضاي انجمن را به هم پيوند مي دهد و قوي تر مي كند. يقينا بهتر بود نامي كوتاه مثل چپ ها يا كمي خوش آهنگ تر مانند برادران چپ دست را براي خودمان انتخاب مي كرديم. شايد بتوانيد حدس بزنيد چرا مجبور شديم، از معرفي خودمان تحت اين عناوين صرف نظر كنيم. هيچ چيز نادرست تر و علاوه بر اين آزار دهنده تر از اين نبود كه خود را با آن نوع آدم هاي قابل ترحمي مقايسه كنيم كه طبيعت تنها ارزش انساني آنها را براي ارج نهادن به عشق از آنها سلب كرده است. كاملا برعكس ما جمع متنوعي هستيم و مي توانم بگويم كه زنان مجمع ما از نظر زيبايي، جذابيت و خوشرفتاري قادرند با بعضي از زنان راست دست رقابت كنند. بله، اگر با دقت مقايسه كنيم، از بين آنها مجموعه اي از ستارگان بدست مي آيد كه كشيشي را كه از سكوي وعظ براي مخاطبان خود طلب آمرزش مي كند، وامی دارد با ديدن آنها خطاب به جمع فرياد بزند:«آه! كاش همه ي شما چپ دست بوديد!»
اين عنوان براي انجمن ناخوشايند است. حتا اولين رئيس ما كه فردي بود با طرز فكر مردسالار و متاسفانه از كارمندان رده بالای شهرداري و ثبت اسناد هم بود، گاه و بيگاه به اين نكته اذعان مي كرد كه ما با چنين روندي موافق نيستيم و دست چپمان را هم لازم داريم. به علاوه نه يك طرفه هستيم و نه يك طرفه فكر، احساس و عمل مي كنيم.
مسلما دغدغه هاي سياسي نيز باعث شد، پيشنهادهاي بهتري مطرح كنيم و خود را با عنواني كه هرگز نبايد آن را برمي گزيديم، بناميم. پس از آن كه اعضاي ميانه رو پارلمان به يكي از جناحين متمايل شدند و صندلي هاي خانگي آنها طوري قرار گرفت كه ترتيب قرار گرفتن شان وضعيت سياسي سرزمين آبا و اجدادي ما را مشخص مي كرد؛ باب شد كه هر نوشته يا سخنراني اي را كه كلمه ي چپ بيشتر از يكبار در آن تكرار شده باشد متهم به راديكاليسم مخاطره آميز كنند. حالا همه دوست دارند اينجا آرامش حاكم باشد. اگر در شهر ما يك انجمن بدون گرايش سياسي و به منظور همياري و همزيستي وجود داشته باشد، آن انجمن ماست. در اينجا ، براي جلوگيري از هرگونه سوظن در مورد مسائل جنسي، بايد يادآوري كنم که من نامزدم را از بين گروه جوانان انجمن انتخاب كرده ام. قصد داريم، به محض اين كه آپارتماني برايمان خالي شود، ازدواج كنيم. بالاخره سايه ي تيره ي تاثيري كه اولين برخوردم با جنس مخالف بر روحيه ام انداخته بود؛ رفته رفته كمرنگ شد و من اين را مديون حمايت مونيكا هستم.
عشق ما نه تنها با مشكلات متعارفي كه در بسياري از كتاب ها توصيف شده، به پايان نرسيد؛ بلكه سختي هاي جزيي زندگي مان هم برطرف و تا حدي به شادي تبديل شد تا توانستيم به يك خوشبختي نسبي برسيم. پس از آن كه در آشفتگي محسوس اوايل رابطه مان سعي كرديم با دست راستمان خوب كار كنيم؛ متوجه شديم كه قسمت ديگر بدنمان لمس است و با احتياط همه چيز را لمس و نوازش مي كنيم، يعني همان طور كه خداوند ما را آفريد. بيشتر از اين چيزي نمي گويم و اميدورام بي ملاحظگي نباشد، اگر اينجا اشاره كنم كه دست مهربان مونيكا هميشه به من نيرو مي دهد تا در امور استقامت داشته باشم و به وعده هايم عمل كنم. در اينجا، متاسفانه، ضمن تأکید بر استعداد خود در ناشيگري، بايد اعتراف كنم كه درست پس از اولين باری که با هم سينما رفتيم مجبور شدم به او قول بدهم، تا زماني كه حلقه نامزدي را در انگشت سبابه ي دست راستمان نكرده ايم، او همچنان دختر خواهد ماند. به علاوه در شهرهاي كاتوليك نشين جنوب، نشان طلايي ازدواج را به دست چپ مي كنند، و در این میان در همين مناطق آفتابي نيز بيشتر قلب حاكم است تا عقل خشن. در اين مورد، شايد براي اعتراض به رفتار دختران و نشان دادن اين كه آنها هنگام به خطر افتادن منافعشان چه شيوه ي يك جانبه اي را براي استدلال بر مي گزينند، بانوان جوان تر انجمن ما با كار خستگي ناپذير شبانه اين جمله را روي پرچم سبز انجمن مان دوختند:«قلب چپ هنوز مي زند.»
مونيكا و من قبلا درباره ي لحظه ي به دست كردن حلقه خيلي با هم بحث كرده ايم و هميشه به اين نتيجه رسيده ايم: ما جرأت نمي كنيم در يك دنياي نامطمئن و پر از شر خود را نامزد معرفي كنيم، در حالي كه از مدت ها قبل زوج باشهامتي بوده ايم كه همه چيزشان را از ريز و درشت با هم تقسيم كرده اند. مونيكا اغلب به خاطر ماجراي حلقه گريه مي كند. در روز نامزدي مان همان طور كه خوشحالي مي كرديم، غباري از غم بر تمام هدايا، ميزهاي پر زرق و برق و ساير مراسم ويژه ي جشن نشسته بود.
حالا اريش دوباره چهره ي خوب و عادي خود را نشان مي دهد. من هم كوتاه مي آيم، اما با اين حال تا مدتي حالت اخم را در ماهيچه هاي صورتم حس مي كنم. علاوه بر اين، شقيقه هايم هنوز مي پرند. نه! كاملا مشخص است كه اين قيافه ها به ما نمي آمد. با نگاه هايي آرام تر و به تبع آن با شهامت بيشتري به هم خيره مي شويم. نشانه مي گيريم. هدف هر يك از ما دست راست ديگري است. مطمئنم كه اشتباه نخواهم كرد و در مورد اريش هم يقين دارم. ما مدت زيادي تمرين كرده ايم. تقريبا هر دقيقه از وقت آزادمان را به تمرين در گودالي شني در حاشيه ي شهر گذرانده ايم تا در روزي مثل امروز كه بايد خيلي چيزها مشخص شود، بازنده نباشيم.
شايد از تعجب فرياد بزنيد. اين كار يك نوع ساديسم، يا نه يك خودزني است. حرفم را باور كنيد. تمام اين استدلال ها برايم آشناست. ما همديگر را به هيچ جنايتي محكوم نكرده ايم. به هيچ جنايتي. اين اولين باري نيست كه ما در اين اتاق خالي مي ايستيم. چهار بار همديگر را اين طور مسلح ديده ايم و چهار بار وحشت زده از نيت خود، هفت تيرها را انداخته ايم. اما امروز شجاعت اين كار را داريم. پيشامدهاي اخير در امور شخصي و نيز در دوران انجمن به ما حق مي دهند كه اين كار را انجام دهيم. حالا بالاخره پس از ترديدي طولاني و زير سوال بردن خواسته ي جناح افراطي انجمن، دست به اسلحه مي بريم. بسيار تاسف انگيز است. ما ديگر نمي توانيم همكاري كنيم. وجدان ما حكم مي كند كه از اصول رايج اعضاي انجمن فاصله بگيريم. آيا در اين موضوع جناح گرايي بوجود آمده است يا خيالبافان و خيالپردازان جاي صفوف عقلا را گرفته اند؟ يك دسته روياي خود را در سمت راست مي بينند و دسته ي ديگر جناح چپ را معبود خود قرار داده اند. چيزي كه هرگز نمي توانستم باور كنم اين بود كه شعارهاي سياسي را محفل به محفل فرياد بزنند. سنت نفرت آور و دست چپي كوبيدن ميخ همراه با سوگند خوردن آنچنان مرسوم است كه بعضي از نشست هاي هيئت رئيسه به مجالس عيش و نوشي شبيه است كه در آن بايد با پایکوبی ديوانه وار و شديد به وجد و سرور رسيد. اگر هم كسي اين را با صداي بلند به زبان نياورد و كساني را كه آشكارا گرفتار گناه شده اند، بدون معطلي تا مدت ها از خود دور كند، نمي توان انكار كرد كه همان عشق بيهوده و به نظر من كاملا نامفهوم بين همجنس ها نيز در ميان ما طرفدار پيدا كرده است. حالا بدترين چيز ممكن را بگويم: رابطه ي من و مونيكا هم تحت تاثير اين جو قرار گرفت. او اغلب اوقات را كنار يكي از دوستانش كه دختري متزلزل و دمدمي مزاج بود، مي گذراند. او اغلب اوقات مرا در ماجراي حلقه ي ازدواج به سهل انگاري و بی جربزگی متهم مي كند و زیاده روی است اگر باور كنم كه هنوز همان اعتماد سابق میان ما وجود دارد و او همان مونيكايي ست كه من قبلا بيشتر در آغوشش مي گرفتم.
حالا اريش و من سعي مي كنيم به يك اندازه نفس بكشيم. هر چه بيشتر با هم هماهنگي داشته باشيم، بيشتر مطمئن مي شويم كه كارمان ناشي از احساسات مثبت است. باور نكنيد كه اين يکی گفته ي كتاب مقدس است كه به انسان پند مي دهد خشم خود را فروخورد. اين بيشتر آرزويي شديد و دائمي براي رسيدن به صراحت است و، به بيان صريح تر، براي دانستن اين كه در اطرافم چه مي گذرد. آيا اين سرنوشتی تغييرناپذير است يا در دستان ما قرار دارد و قادريم در آن دخالت كنيم و به زندگي خود مسيري عادي بدهيم؟ ممنوعيت هاي بچگانه و حقه هايي از اين دست ديگر بس است! ما مي خواهيم از طريق انتخابات آزاد به اهداف خود برسيم و ديگر مجددا به خاطر هيچ چيز خاصي جدا از عموم آغاز به كار نكنيم و در كارها دستي داشته باشيم.
حالا نفس هايمان با هم هماهنگ است. بدون اين كه علامتي بدهيم همزمان شليك كرديم. اريش به هدف زد، من هم او را بي نصيب نگذاشتم. همان طور كه پيش بيني مي شد، هر يك از ما چنان محكم ماهيچه ي دستان خود را می كشد كه هفت تيرها به خاطر نداشتن نيروي كافي براي نگه داشتن آنها، از دست مان روي زمين مي افتند و به اين ترتيب هر شليك ديگري اضافي است. ما مي خنديم و آزمايش بزرگ خود را با پيچيدن پانسمان زخم آغاز مي كنيم. اما ناشيانه، زيرا تنها از دست راستمان استفاده مي كنيم.
در مورد من ؛ خداحافظی
آخرين مقاله آرت بوخوالد
دوستان خداحافظ
بسياري از دوستانم مرا تشويق کردهاند که آخرين مقالهام را بنويسم و تکليف کردهاند نبايد بدون نوشتن چنين مقالهاي دنيا را ترک کنم.
زماني ميرسد که آدم شروع به جمع زدن مثبت و منفيهاي زندگياش ميکند. در مورد من، دلم ميخواهد تنيسهاي محشري که بازي کردهام و بازيکنان سرشناسي را که با توپ به اصطلاح بلند شکست دادهام، جمع کنم. هميشه اعتقاد داشتهام که يکي از عاليترين کارهاي زندگيام تنيس بوده است. حتي «کي گراهام» که آن موقعها طاقت ايستادن آن طرف تور مقابل من را نداشت، از سر تقصيراتم گذشت.
نميتوانم تمام موضوعاتي را که ميخواهم در اين مقاله بياورم. فقط ميخواهم بگويم که با همة شماها آشنا بودن و بخشي از زندگيتان بودن، چه دلخوشي بزرگي برايم بوده است. هر کدام از شما به شيوة خود در زندگي من سهمي داشتهايد.
فعلاً برگرديم سر کاري که بايد بکنيم، براي چگونگي رفتنم انتخابهاي زيادي دارم. بيشترشان خيلي متمدنانه است، بهخصوص مراقبتهاي آسايشگاه. اگر تصميم به رفتن داشته باشيد، آسايشگاه کار را خيلي آسان ميکند.
چيز جالب ايناست که در مورد روش رفتن از اين دنيا ، هر کس نظر خودش را دارد. عزيزانم خيلي دلخور شدهاند چون فکر ميکنند نبايد کوتاه بيايم، اين يعني دياليز بيشتر. ولي مهمترين چيز اين است: تصميم من همين است و از آن تصميمهاي حسابي است.کسي که بيش از هم پشتيبان من بود، دکترم مايک نيومن است. افراد خانوادهام، که دلشان نميخواهد از اين دنيا بروم هم پشتيبانم بودهاند. ولي من دارم روي کاغذ ثبت ميکنم، بنابراين نبايد ترديدي وجود داشته باشد که تصميم خودم است.
تصميم گرفتهام که روزهاي آخرم را در آسايشگاه بگذرانم چون به نظر بيدردترين روش رفتن است و آدم مجبور نيست بار و بنهاي ببندد.
به دلايلي ذهنم به سمت خوردن ميرود. ميدانم که تمام آن نان خامهايهايي که دلم ميخواسته نخوردهام. در ماههاي اخير، برايم سخت بود که از جلوي شيريني فروشي رد شوم و لااقل يک شيريني تر و موز و بستني نخورم.
ميدانم که در اين مرحله از بازي اين همه وقت را صرف خوردني کردن کمي احمقانه است. ولي باز هم بگويم همينطور که زمان ميگذرد، چيزهايي که ميتوانم بخورم، کم و کمتر ميشود، و حالا براي از دست دادن آنهمه چيزهاي خوب اوايل اين سفر، خودم را سرزنش ميکنم.
به ترانة يک آواز فکر ميکنم: «الفي، موضوع چيست؟» نميدانم وقتي پيش شما بودم، تا چه حد کارهايم را خوب انجام دادم، ولي دوست دارم خيال کنم که بعضي کارهاي چاپ شدهام لااقل تا سه سال دوام ميآورند.
ميدانم اگر کسي معتقد باشد که به دلايلي او را روي کرة خاک گذاشتهاند، خيلي خودخواه است. در مورد من، از تصور اينکه چنين آدمي هستم، خوشم ميآيد. و پس از مرگم که اين مقاله در روزنامه چاپ شد، خوشم ميآيد فکر کنم يا سرنوشتش به روي جعبة کورن فلکس ختم ميشود يا مرتب نقل محافل روز شکرگزاري خواهد بود.خب، «الفي، موضوع چيست؟» در مورد من؛ خداحافظي کردن.
آرت بوخوالد
آرت بوخوالد طنزپرداز آمريکايي، در فوريه 2006 با خبر شد که به دليل نارسايي کليه فقط سه هفته زنده است. از دياليز سر باز زد و تصميم گرفت به آسايشگاه برود. سه ماه بعد، کليهاش دوباره به کار افتاد.
مقاله زير را در فوريه 2006 نوشته و تأکيد کرده بود پس از مرگش چاپ شود. بوخوالد در 18 ژانويه 2007 در 81 سالگي از نارسايي کليه درگذشت واين مقاله در 19 ژانويه در ستون هميشگي او در واشنگتن پست چاپ شد.
خيلي از حال و روز تو بدتر هم پيدا ميشود
شعر سانتياگو و مانولين
يادداشتي بر پيرمرد و دريا از ليندا واگنر
اکنون پس از مرگ همينگوي، نقدهاي تازهاي که بر آثارش نوشتهاند، بيش از پيش از اين گفتة گمنام همينگوي پرده بر ميدارد که مينويسد: «گاهي فکر ميکنم که سبک من بيشتر به کنايه است تا به وضوح. خوانندة من بايد هميشه تخيلش را به کار گيرد تا از باريکترين افکارم غافل نشود.» گفتن از همينگوي کنايه پرداز و شاعر داستانويس آمريکا، به گوش بسياري از خوانندهگان حرفي تازه است. با اينهمه اگر او را در دفتر روزنامه Transatlantic Reviewمجسم کنيم که برافروخته در قبال جوش و خروشهاي ايماژيستي1-وورتيسيستي2 پاوند و هيجانات امپرسيونيستي فورد بحث و جدل ميکند شايد بتوانيم نوشتههايش را دقيقتر و صحيحتر بخوانيم. همانطور که معني کردن شعر خطرناک است، چه هيچ معادل دقيقي براي نشان دادن ايجاز شعر وجود ندارد، پالايش و والايش سطحي آثار همينگوي نيز به گمراهي ميانجامد.قصدم آن نيست که به رابطة شاعران ايماژيست و وورتيسيست با همينگوي بپردازم. ميدانيم که نويسندة جوان در آغاز شعر ميگفت و سپس محتاطانه به نوشتن داستان و قطعات نثرگونه پرداخت که همه در کتاب زمانة ما گرد آمد. به نقل از خود همينگوي، وقتي که کتاب خورشيد باز هم ميدمد را شروع کرد «هنوز در نوشتن يک بند در ميماند» زيرا از همان آغاز سخت از ارزش «سرجاي خود گذاشتن کلمات» آگاه و بدان پابند بود. با آنکه اولين آثارش نيز چون دو کتاب «وداع با اسلحه» و «ناقوسها براي که به صدا در ميآيند» در سلسلة شاهکارها درآمد اما هرگز به اين ستايشها دل نسپرد. تنها پس از «پيرمرد و دريا» بود که خستگي ساليانش پايان يافت و به آرامش دست يافت. چنانکه در سال 1952 دربارة داستان سانتياگو نوشت: «گويي سرانجام به آنچه سراسر عمر در طلبش رنج برده بودم، دست يافتهام.» از همين رو اين مقاله به نهايت خرسندي همينگوي يا رمان غنايي بزرگ ميپردازد که بند بندش، از نظر ترکيب، تصوير، کلمات، شخصيتها و طرح، چون موجود زندة کامل واحدي است. همينگوي از شعر آغاز کرد و با شعر انجام يافت و هشيارانه معناي گفتة ديلان تامس را که شعر والا با عشق و مرگ سروکار دارد- به کار بست. پيرمرد و دريا را، چند عشق بزرگ و يک مرگ شرافتمندانه ميسازد.ت.س. اليوت در مقدمهاي که بر کتاب Nightwood اثر جونا بارنز آورده، ميگويد: «چنان رمان خوبي است که تنها با حساسيتهاي شاعرانه ميتوان آن را دريافت. نثري که در اوج زندگيست، از خوانندة خود چنان انتظاري دارد که برآوردنش از خوانندة معمولي ساخته نيست» در داستانهاي همينگوي چون اشعار ايماژيستي که ده سال پيشتر ميسرود، هر کلمه حساب شده است. همينگوي سالها قبل از آنکه در نظرية پيدا و پنهان خود به کمال رسد، آن را تجربه ميکرد. اما شايد بيشترين توجهش معطوف چند پهلو ساختن کلمات بود. و بيگمان در اين راه، دوستياش با گرترود استين کم اثرتر از ستايشي که نسبت به پاوند و جويس داشت، نبود.براي دريافت ارزش هر کلمه، نويسنده ناگزير از خلق کانوني متحرک و روان در ذهن خويش است. ادبيات هرگز تصوري راکد نيست. بايد قدر فعل را شناخت و از صفت کار کشيد. ايماژيستها اين نظريات را اصول اوليه مکتب خويش کردند و بعدها آزمونهاي پاوند برروي پندارنگاريهاي چيني، نيز ماية جلب نظرشان شد. همينگوي در پيرمرد و دريا، اصل نوشتن سيال را به نحوي دوگانه پياده کرد. با وجود آنکه بيشتر کتاب توصيفي است، اما تعداد افعال بسيار و صفات سخت نادر است. يا در معني وسيعتر، تلاش سانتياگو تلاشي پوياست. شوق و تحرک هميشه هست، حتي در حرکت ستارگان. عنوان پيشين کتاب: «درياي زنده »خود گوياي اين معني و منشا اين گفتة غرور آميز همينگوي است که «احساس را از عمل پديد آوردم.» اگر سانتياگو اين همه شکيبا نبود، هرگز چنان دور نميرفت. اگر به ماهي احترام نميگذاشت، نخ قلاب را پاره ميکرد و باز ميگشت، و اگر به آن عشق نميورزيد هرگز براي نجات کوچکترين قطعة بدن ماهي چنان شجاعانه نميجنگيد. هر يک از اعمال سانتياگو، چون هر کلمة کتاب، مبين مفهومي است. گفت و گوي او با دست چپش، يادآور زندهاي از اهميت هر حالت و هر حرکت است.همينگوي با تاکيد بر اقدام فوري، راه ايماژيستها را ميرود و هم مهاري بر احساسات بيهودهاي که انتخاب چنين قهرماني برخواهد انگيخت، ميزند. سانتياگو مظهر رنج است و تنهاست. جز پسري بيگانه کسي را ندارد. و فقير، نا آرام، بدشانس و پير است. اما همينگوي او را در رديف بچه شيرهاي شيطان ميآورد و تصوير او در ذهن ما مغرور و شجاع ميشود.(به نقل از پاوند، شاعر بر واکنشهاي خوانندگان خويش تسلطي اندک دارد که دست روزنامه نويس از آن نيز خالي است.)از جمله دشوارترين عقايد ايماژيستي آن است که نويسنده بايد بدون هيچ دخالتي ازجانب خويش بر خواننده تسلط يابد. نويسنده تنها عرضه ميکند. تنها داستان ميگويد. اما تسلطاش را با انتخاب جزئيات به عمل در ميآورد. پاوند در مقالة خويش دربارة جويس که در سال 1914 نوشته است، خطرات رئاليسم و امپرسيونيسم را چنين گوشزد ميکند: «بين جزئيات بيهوده و نامربوط مرزي است مشخص، دوست امپرسيونيست من ساعتها در باب ايجاد حالت و تاثير بر خواننده با من سخن ميگويد و در اين راه بر بسياري از جزئيات بيهوده صحه ميگذارد که نامربوط نيست اما کسالت ميآورد…[جويس] با گزينش پر وسواس و سختگيرانه و با حذف همة جزئيات بيهوده، از نويسندگان امپرسيونيست پيشي ميگيرد.»مختصر آنکه به نظر پاوند هر کسي ميتواند جزئيات نامربوط را تشخيص دهد اما تنها صنعتگر توانا و هنرمند است که مرز بين جزئيات لازم و سطحي را ميشناسد. اينجا مساله هم کمي و هم کيفي ميشود: «زماني تصوير رنگ و رو رفتة زنش هم روي ديوار بود اما پيرمرد که با ديدنش تنهايي را بيشتر حس ميکرد، آن را برداشته بود و گوشة کشو زير پيراهن تميزش گذاشته بود.»خواننده به سرعت از توصيفها ميگذرد- يک تصوير، با کمي آب و رنگ، ستايشي عظيم از عشق پيرمرد است و سپس با حذف تصوير، همينگوي غم ميآفريند و بعد فقر سانياگو مجسم ميشود. معرفه آوردن کشو (با حرف تعريف) نشان دهندة تنها کشوي اوست همانطور که آوردن پيراهن به صورت مفرد، حاکي از آن است که پيرمرد جز همان پيراهن و پيراهن تنش، پيرهن ديگري ندارد. به اين ترتيب همينگوي با يک جمله عواطف و فقر پيرمرد را منتقل ميکند.نظير همين وسواس در ذکر جزئيات، هنگام ماهي گرفتن پيرمرد بارزتر است. بسياري از بندهاي کتاب به اين نحو ساخته شده است: 1) عبارت بلند روايتي، و بعد 2) گرد آوردن جزئيات کمکي، و بالاخره 3) عبارتي که جان کلام را بيان ميکند که بدون آن، همة بند، جز مفهومي عيني نيست. وقتي سانتياگو به قلابش طعمه ميزند جاي هيچ شک و سوالي بر سر مهارت خود باقي نميگذارد. «پيش از آنکه کاملا صبح شود پيرمرد طعمههايش را در آب انداخته بود و قايق را به دست جريان سپرده بود. يکي از طعمهها هفتاد و دومتر پايين رفته بود. دومي سي و پنج متر و سومي و چهارمي تا صدوهشتاد و دويست و بيست و پنج متر در عمق آبي آب پايين رفته بودند. طعمهها سرازير آويزان بودند و ميلة قلاب توي طعمة ماهيها فرو رفته بود و محکم شده بود و تمامي نوک و خميدگي سوزن قلاب را ساردين تازه پوشانده بود. سوزن قلاب از يک چشم ساردينها فرو رفته بود و از چشم ديگرشان درآمده بود. چنانکه روي نوک سوزن فولادين نيمتاجي از گل درست شده بود. هيچ جاي قلاب نبود که براي يک ماهي بزرگ خوشبو و خوشمزه نباشد.»منظور نهايي که از صفتي چون خوشبو و خوشمزه بر ميآيد با آنکه به طعمه برميگردد اما خواننده را هيچ متعجب نميکند، چه يکي دو سطر بالاتر همينگوي کلمات محکم، تازه و به خصوص نيمتاج گل را براي آن به کار برده بود. به اين ترتيب خواننده برتمامي اموري که بر سانتياگو ميگذرد ناظر است. ماهيها تر و تازهاند و کار ماهيگيري به انجام مناسک مانند است.همينگوي با ايجازي شعرگونه مکرر به صنايع لفظي ميپردازد که اکثراً سلسلهوار ميآيند تا به توصيفهاي ظاهرا سادهاش معني ديگري ببخشند. اولين تصوير سانتياگو تا حد زيادي از چنين تصاوير پيوستهاي مايه گرفته است. ابتدا بادبان وصلهدارش را ميبينيم که وقتي بسته است «به پرچم شکسته ابدي» ميماند. و سپس پينههاي دستهاي سانتياگو را ميبينيم که «به کهنگي شيارهاي برهوت بيماهي» مانند است. شکست خورده، بيماهي، تصاويري از سانتياگو هستند که خواننده را بسرعت در يک جهت پيش ميبرند تا آنکه به چشمان سانتياگو ميرسيم: «پيرمرد همه چيزش پير بود مگر چشمانش که به رنگ دريا بود و شاد و شکست ناپذير» تشابه با دريا همراه با تضاد مستقيم «شکست ناپذير» لحني را که خواست همينگوي است بهوجود ميآورد. اما واقعيات نيز وجود دارند و کمال سانتياگو نه به سبب واقعيات موجود، که بخاطر روح اوست.تامل در نثر پيرمرد و دريا به کشف وحدت موزوني که ويليام گس3 از آن در مقالة خود دربارة گرترود استين ياد ميکند: «موفقيت او [اوستين] در ايجاد وحدت بين انديشه و احساس، و معني و حرکت لفظ، نشان ميداد که وزن نيمي از نثر است و بدون کراهت تقليد به آن قدرت شعري ميبخشيد… گاه نثرش را با روشهاي خاص صورت غنايي ميدهد.»همچنانکه از تجارب زباني و لفظي همينگوي در اولين کتابهايش بر ميآيد، نويسنده اين وحدت موزون را جزة جداييناپذيري از تاثير کلي کتاب ميپندارد. وزن «خورشيد باز هم ميدمد» ناگهاني و موجز است و وزن «ناقوسها براي که به صدا در ميآيند» نرم و ملايم با جملههاي طولاني. اگر همينگوي ميکوشد از زبان اسپانيايي خاصه در مورد ضماير شخصي، استفاده کند بهخاطر رسيدن به خاصيت اسپانياييها است. آرامش سانتياگو، آهنگ پيرمرد و دريا را در بيان، کند، محتاط، و به ظاهر سادة آن تعيين ميکند.آنجا که همينگوي از طعمههاي سانتياگو حرف ميزند، شگرد ويژهاش در ساخت ترکيبي جملات، خاصه در کاربرد «و» ربط مجسم ميشود. در سادهترين حالات، ترکيب دو جمله با «و» مبين آن است که هيچ رابطة قياسي و استدلالي بين دو عبارت وجود ندارد. «او پيرمردي بود که تنها با قايقي در گلف استريم ماهي ميگرفت و هشتاد و چهار روز ميگذشت که هيچ ماهي نگرفته بود.» بخاطر تنهايياش نيست که ماهي نگرفته است. نقل سادة واقعه همة ماجرا را بيهيچ تعليل و تقصيري نشان ميدهد.در پرداخت شرايط عاطفيتر نيز همينگوي همين لحن عيني را پيش ميگيرد «پيرمرد به پسرک ماهي گرفتن آموخته بود و پسرک به او مهر ميورزيد.» شايد قسمتي از علاق پسرک به سانتياگو مديون يادگرفتن ماهيگيري از او باشد اما همينگوي نه به قصد سهل گيري اين رابطه، بلکه براي آنکه نتيجه گيري را بر عهدة ذهن خواننده بگذارد، از ترکيب اين دو عبارت استفاده ميکند. به اين ترتيب، به سبب ايجاز آشکار، ساخت جمله کنايي ميشود.گاه و بيگاه بعضي از اين عبارات ترکيبي دست به دست هم ميدهند تا تاثير جملة اول را بر خواننده تقويت کنند. هنگامي که سانتياگو و مانولين به آبجو خوردن ميپردازند، همينگوي فضاي دهکدة ماهيگيران را در دو جملة به هم پيوسته توصيف ميکند: «آن دو در کافه نشستند و بيشتر ماهيگيران پيرمرد را دست ميانداختند و پيرمرد از جا در نميرفت. بقيه که پيرتر بودند، نگاهش ميکردند و غمگين ميشدند.»عصباني نشدن سانتياگو تا حدودي دو پهلوست. آيا شکست است يا بيتفاوتي و يا به آرامشي فراتر از فهم ما، به عمق و وسعت شکيبايي دست يافته است؟ جملة بعدي نشان ميدهد که همينگوي قصد برداشت آخر را دارد.از يکسو ميتوان به تکتک کلمات و جملهها نگريست و گفت: «بله، اين همينگوي واقعي است» يا «چه جملة روشني» و يا «سادة ساده است» و يا «بهترين آرايه را دارد». اما از سوي ديگر و براي ايجاد تاثير بيشتر بايد به مجموعة اين جملات در قطعات طولانيتر نگريست تا به سرشاري و غناي حيرتانگيز آن دست يافت. در قطعة مربوط به گفتوگوي بين مانولين و سانتياگو، در ميان جزئيات معمولي مربوط به دهکده و کار ماهيگيري، از قدمت رابطة آنان، عشق کنونيشان به يکديگر و تاثيري که اين عشق بر سانتياگو دارد سخن ميگويد. «- اولين باري که مرا سوار قايق کردي چند سالم بود؟- پنج سال. يادت مياد وقتي که آن ماهي کت و کلفت را کشيديم توي قايق و ماهي انگار ميخواست قايق را لت و پار کند و تو داشتي از ترس زهره ترک ميشدي؟- آره. آن شرق شرق کوبيدن دم و شکستن لبة قايق و صداي کوفتن و کوفتن يادم ميآيد. و تو که مرا انداختي رو سينة قايق روي گلولههاي خيس طناب و من که حس کردم تمام قايق دارد ميلرزد و صداي کوبيدنت بر ماهي که مثل انداختن يک درخت بود و بوي خوش خون که همه جايم را گرفته بود. اينها همه را به يادم دارم.- واقعاً به ياد داري يا همه را از من شنيدهاي؟- از آن روز که يکديگر را ديدهايم تا به حال همه چيز را به ياد دارم.پيرمرد با چشمان آفتاب سوختة مطمئن پرمهرش به پسر نگاه کرد و گفت: اگر پسر من بودي تو را بر ميداشتم و ميبردم و با يکديگر دل به دريا ميزديم. ولي حالا مال پدرتي و مال مادرتي و توي يک قايق خوش شانسي.- بروم ساردين بگيرم؟ جايي چهار تا طعمه سراغ دارم.- من خودم چندتا از امروز زياد آوردهام. گذاشتهام لاي نمک توي قوطي.- چهار تا تر و تازه برايت ميآورم.پيرمرد گفت: فقط يکي. اميد و ايمان پيرمرد هرگز از کف نرفته بود. اما اکنون داشت جان تازه ميگرفت. مثل وقتي که نسيم ميوزيد.»در خاطره گويي نسبتا طولاني مانولين از ماهي، نثر فعال همينگوي از اسامي مصدر استفاده ميکند، اما مهمتر از همه برداشت شادمانهاي است که از خاطرات پسرک دست ميدهد. «کوفتن» سانتياگو بر مغز ماهي در نظر پسرک چون «قطع کردن يک درخت» طبيعي است و بوي سنگين خون در نظرش خوش است. چنين واکنشي از يک پسر پنجساله در مقابل صحنهاي چنان ترسناک و خونآلود فقط نشانة اعتماد او به سانتياگو است. همينگوي با توصيف «چشمان آفتاب سوختة مطمئن پرمهر» پيرمرد دليلي ديگر بر اطمينانبخش بودن او ميآورد و سپس پيش ميرود تا در آخرين تصوير، نيروي عشق مانولين را به نوبة خود در پيرمرد نمايش دهد. در خلال اين بخش، با آنکه بيشتر گفتوگو از زبان مانولين است، اما همينگوي با دادن تصاويري از سانتياگو، مدام پيرمرد را جلوي چشم ما ميآورد. و به مدد لحني که از تصاوير طبيعي مايه ميگيرد، برتاثير «دريا بودن» سانتياگو، و چون دريا پير و مغرور و غريب و شکست ناپذير بودنش ميافزايد.رابطة مانولين و سانتياگو سخت نافذ است و عميقاً بر احساسات تاثير ميگذارد. که پسرک تنها در يک پنجم کتاب، نوزده صفحة اول و پنج صفحة آخر، ديده ميشود. ساخت کتاب در اينجا شبيه «خورشيد باز هم ميدمد» است که جيک4 و بيرت5 تنها در دو فصل اول و سوم با هماند. با وجود اين، همة تنهايي سانتياگو را فکر پسرک پر ميکند و در مغزش فکر پسرک چون ترجيع بندي تکرار ميشود.با «کاش پسر اينجا پيشام بود» شروع ميشود، و به صورت «اگر پسرک اينجا بود» در ميآيد و بالاخره آنجا که طنابها دست پيرمرد را ميبرند، با سه بار تکرار کردن، آن را به اوج خود ميرساند. «اگر پسرک بود طنابها را خيس ميکرد، آره اگر پسرک بود. اگر پسرک بود.»سانتياگو براي خواندن دعاهايش وقت ندارد و در معاملة مسخرهاي که با خدا ميکند، اين را به او ميگويد، اما انديشيدنش به مانولين به اوج خود ميرسد و با توجه به ساختمان و ترکيب کتاب جانشين دعاهايي ميشود که کسان ديگر در چنين مواقعي ميکنند.تاثيري که همينگوي از مانولين به منزلة تنها اميد و تنها عشق سانتياگو ميآفريند با قصد و آگاهي کامل است، و هنگام کشتن ماهي نيز بار ديگر از آن اطمينان مييابيم. «فکر کرد: ” به علاوه هر چيزي به نوعي چيز ديگري را ميکشد. ماهيگيري هم مرا ميکشد. درست همانطور که زنده نگاهم ميدارد.” و فکر کرد: “اما پسرک مرا زنده نگه ميدارد. نبايد زياد خودم را گول بزنم.”»با در آميختن ساخت قبلي و تصاوير فوري، همينگوي اين رابطة عاشقانه پر وسعت و دامنه دار را، از همة داستانهاي ديگرش پذيرفتنيتر ميسازد. وقتي مانولين ميگويد: «از آن روز که يکديگر را ديدهايم تا به حال، همه چيز يادم هست.» ما نيز چون سانتياگو اغراق او را، شاهدي بر عشق و از خودگذشتهگياش به سانتياگو ميپنداريم. آمادگي او براي چانهزدن، گداييکردن، دزديدن غذا و وسايل براي پيرمرد و گوش ندادنش به حرف پدر و مادر، شاهد ديگري بر اين رابطة سراپا ايثار است. همينگوي عشق را همانا ايثار ميداند و شباهتهاي بين فداکاريهاي مانولين براي سانتياگو، با از خودگذشتگي ماريا نسبت به جوردن، حتا در مقياسي وسيعتر ايثار رناتا در مورد کنتول، اين معني را آشکار ميکند. گذشته از سکس، اکثر اين روابط برمبناي حرمت نهادن جواني به فرزانگي پرشکيب پيري است. رابطة بين مانولين و سانتياگو بيش از همه به رابطة جيک و برت شباهت دارد. جيک نيز، عاري از هرگونه تمناي جنسي، آرزو دارد که براي شادماني برت، از هيچ چيز فروگذار نکند و اگر اين اولين داستان بلند همينگوي جاي واقعي خود را باز نکرد به سبب آن بود که جامعه، براي گاوبازان کمتر از فنجانهاي قهوه ارج قائل است. مانولين ميخواهد که سانتياگو در نهايت خوشبختي باشد. هيچ رقابت و حسادتي بين دو قابق ماهيگيري نيست. از موقعيت خود نزد پيرمرد آگاه و مطمئن است وهيچ ترس و تصنعي در کار نيست. بهترين گواه اين تصنعي نبودن داستاني است که آن دو براي برنج زرد و ماهي ساختهاند. تنها عاشقان صادق يک دلاند که ميتوانند شوخي کنند (همچنانکه سانتياگو با خدا شوخي ميکند.) چنين صحنههايي هستند که فضاي آرام و اطمينان بخش داستان را ميآفرينند. همينگوي نيز، همچون شکسپير در توفان، در گيرو دار اين مبارزة مرگ و زندگي که بنياد اصلي کتاب است، ارزش طنز و شوخي را دريافته است. و بجا از آن استفاده ميکند. افکار پيرمرد در مورد زائده استخواني در پاشنة پاي «جوديماجيو» و اعجاب کودکانة او، در يکي از رفيعترين اوجهاي داستان به سراغش ميآيد. و گفتوگوي خندهدار سانتياگو و مانولين دربارة ترس، آن رگة شوخطبعي هميشگي همينگوي را در ذهن خوانندة آشنا بيدار ميکند. با تعقيب ردپاي ترس وسواسي رابرت جوردن که نشانة مردانگي اوست تا نظريات ريشخند آميز سانتياگو دربارة تيم بيسبال شاهد پختگي تدريجي همينگوي خواهيم شد.« – من ميگويم تيم يانکيها محالست ببازد.- ولي من از دستة سرخپوستهاي کليولند ميترسم- به يانکيها ايمان داشته باش پسرم. به ديماجيوي بزرگ فکر کن.- من، هم از دستة سرخپوستهاي کليولند ميترسم، هم از ببرهاي ديترويت.- هواي خودت را داشته باش. و گرنه يکوقت ميبيني داري از پيراهن قرمزهاي سينسيناتي و جورابسفيدهاي شيکاگو هم ميترسي.»سانتياگو به همراه مانولين که نقش شاگرد او را دارد از گيرو دارهاي ذهن بشر معمولي درباب نيستي و مرگ فراتر ميرود، و از همين رو چنان «غريب» و چنان مصمم است. با وجود اين همينگوي براي آنکه به شخصيت سانتياگو واقعيت ببخشد، از جزئيات فراوان استفاده ميکند. پيرمرد ميداند که بايد به ماهي «حقه» بزند چه ديگر نيروي جوانيش را ندارد. و از آنجاکه «خيلي دور» رفته بود تقديرش را واقعبينانه ميپذيرد. ماهي –با آنکه خود مقولة محال است- اما گرفتنش محال نيست؛ تنها سالم به مقصد رساندن ماهي از چنان مسافت بعيدي، محال است.سانتياگو وجوه مشترک بسياري با بهترين قهرمانان همينگوي يعني جيک بارنز و رابرت جوردن دارد. او نيز به محدوديت آرزوهاي انسان و به غير ممکن بياعتقاد است. در اواسط کتاب به تصوير مرکزي داستان ميرسيم که سانتياگو متحير از عظمت ماهي به «شانس» بشر ميانديشد: «تا حالا چنين ماهياي نه ديده و نه شنيده بودم. ولي بايد بکشمش. جاي شکرش باقيست که مجبور نيستم ستارهها را بکشم. فکر کرد: “فکرش را بکن، اگر قرار بود هر روز آدم مجبور باشد ماه را بکشد چه ميشد؟ خوب ماه فرار ميکرد. اما فکرش را بکن که قرار بود هر روز آدم مجبور باشد خورشيد را بکشد.” فکر کرد: “شانس آورديم که اينطور نشد.”» در اينجا وقتي که سانتياگو تمام شب را با عضلات منقبض در سرماي قايق نشسته است، همينگوي براهميت انصراف خاطر تاکيد ميکند که ما خود نيز در حوادث عادي زندگي دچاريم: «گوني از سايش نخ بر پشتش جلوگيري ميکرد و پيرمرد راهي پيدا کرده بود که بتواند راحتتر به ديوار قايق تکيه دهد و با آنکه وضعيت تازه فقط کمي تحمل پذير شده بود اما به نظر پيرمرد نسبتاً راحت مينمود.»اين را نبايد حمل بر خوشبيني کنيم. بينش سانتياگو، رواقي محض است که گهگاه با اميدي زنده و روينده در ميآميزد. خود تاثيري شگفت بهجا مينهد که تغيير نظرگاه نويسنده نيز به آن شدت ميبخشد. از نام گذاري بر فلسفة سانتياگو، به کليگرايي، و از آنجا به دسته بندي قهرمانان همينگوي کشانده ميشويم. و سپس در مييابيم که چقدر خودکشي در نوشتههاي او ناچيز و بيقدر است حال آنکه هميشه لحظهاي هست که قهرمان همينگوي لااقل براي يکبار در زندگي خود حق دارد به تفکر و تامل در اين باب بپردازد. از دشواريهاي شناختن جيک بارنز آگاهي اندکي هست که از احساسات واقعي او داريم؛ که علت آن بهکار بردن ضمير اول شخص و بيان موجز و سرکش روايتگر است. همينگوي به هنگام نوشتن پيرمرد و دريا ديگر آموخته بود که چگونه ميان اول شخص و ديگران آسان بلغزد (و گفتوگوهاي دو نفري را براي رازگوييهاي ضروريتر بگذارد)، و هم در لحظات دشوار به کمک خواننده بشتابد. پيش از آنکه بخواهد حرفهاي سانتياگو را در باب آرام گرفتن دردهايش به ما بباوراند، ميخواهد که واقعيت و ماهيت درد او را نشان دهد. و چند صفحه قبل از آنکه ما را به سوي قطعة مربوط به ماه و خورشيد بلغزاند، با دادن تصويري اجمالي، موقعيت سانتياگو را، که جز باد به دستش نمانده، در ذهن ما متبلور و درخشان ميسازد:«پيرمرد در زندگياش ماهيهاي بزرگ، فراوان ديده بود. ماهيهايي سنگينتر از پانصد کيلو. تا به حال دو تا از آنها را هم گرفته بود. ولي نه به تنهايي. و حالا، تنها و دور از ديدرس ساحل، به بزرگترين ماهياي که در عمرش ديده بود و شنيده بود گره خورده بود و دست چپش چون چنگال بستة عقاب بود.»پس از اين قسمت به زودي به يکي از فلش بکهاي معدود کتاب ميرسيم. که در آن سانتياگو به ياد زور ورزياش با قويترين مرد عرشه ميافتد. يک شب و يک روز با هم زورآزمايي کرده بودند و بيهيچ علت عقلاني، سانتياگو پيروز شده بود. بدين گونه همينگوي ميفهماند که قدرت روحي ميتواند انسان را تا دور دستها ببرد. اما نميتواند بر همه چيز پيروز شود.سانتياگو هرگز شکست نميخورد. همينگوي نيز همين را ميگويد «ولي انسان براي شکست آفريده نشده. انسان ممکن است نابود شود اما شکست نميخورد.» آنچه در اين داستان تازگي دارد، دعوت صريح به انديشيدن است. برخلاف اخطارهايي که بارنز، هنري، مورگان، جوردن، تامس هودسون و کنتول، براي فکر نکردن به خود ميدهند، زيرا که از ديد ما هملت وار از عمل وحشت دارند، سانتياگو با نهايت هشياري ميپذيرد که «بايد فکر کنم…اين تنها چيزيست که برايم مانده.» به جاي سلاحهايي که از دست داده، سلاح ميسازد و بعد تکرار ميکند: «فکر کن با چيزهايي که داري چه ميتواني بکني.» در اين ترکيب انديشه و عمل، سانتياگو مانند جوردن با نهايت قدرتش از آنچه ندارد و اميد داشتنش نيز وجود ندارد نميانديشد. درونماية همينگوي در نوشتههايش چندان تغييري نيافته است اما روش بيان آن در جهت سرراستي و تاکيد بيشتر بر تاثيرنهايي منحرف شده است. آخرين قسمت پيرمرد و دريا آموزندهترين نوشتة همينگوي است. در داستان تامس هودسون نظير همين شکيبايي ديده ميشود. هودسون با از دست دادن سه پسرش نوع ديگري از شکيبايي را تجربه ميکند. عذاب دل به جاي آزار جسم. هودسون زندگي را يک سلسه تجربه ميداند و به خود ميگويد که «اگر از اين تجربه به تجربة ديگر و تجربة ديگر برسيم.» همه چيز روبراه خواهد بود. موقعيتش را چنين تفسير ميکند «درست فکر کن. پسرت را از دست دادهاي. عشقت را از دست دادهاي. شرفت مدتهاست که از دست رفته. اما به وظيفهات عمل کن.»باز همينگوي مردي را نشان ميدهد که عشق را –چون سانتياگو- شناخته است اما اکنون ديگر برايش چيزي از آن نمانده است. (اولين قسمت کتاب شرح فداکاريهاي هودسون براي پسرانش و دلتنگيهاي او در غيبت آنان است). کتاب با وجود بعضي سستيها و ناتمام بودنش، بررسي سيالي از واماندگي بشر است. همچنانکه قسمتهايي از ماهي سانتياگو را کوسهها ميبرند، هودسون نيز رفتهرفته قسمتهايي از زندگياش را از دست ميدهد تا سرانجام چنانکه از حرکاتش در صحنه «شطرنج» برميآيد، زندگياش بيمعني ميشود. با اعمالش نشان ميدهد که انجام وظيفه تنها چيزي است که برايش مانده است. (وقتي که هودسون در يکي از بدبياريهاي بيدليلش زخمي ميشود، به تابلوهايش چنين فکر ميکند: «زندگي انسان در قبال کارش چيز بيارزشي است» اما ديگر براي چنين تفکري سخت دير شده است.)ارتباط عاطفي اين همه نوشتهها که با مسامحه ميتوان همه را «رمان دريايي» دانست با پيرمرد و دريا آشکار است. در جايي که هودسون انديشناکِ عشق خود به پسران و نخستين همسرش است، سانتياگو، مانولين را دارد. گفت و گويي تقريبا خاموشي که بين هودسون و پسرانش جريان دارد (جز آنجا که تام به ياد خاطرات خوش گذشتهاش از پاريس ميافتد) در مقايسه با بيان صريح و سرراست مانولين و سانتياگو، مطنطن و تکليفآميز مينمايد. ولي اين شخصيتها سادهترند و بيان موجزشان در کردارشان محو شده است. در «جزيرهها» آدمها به قدري زيادند که پرداختن به يکايک آنها دشوار است. اين شايد به موقعيت در آوردنش بسي مشکلتر از رابطة دوبهدوي پسرک و پيرمرد در پيرمرد و درياست. فقط يکبار در «جزيرهها» همينگوي به چنين تمرکزي دست مييابد و آن هنگامي است که ديويد ماهي را به ساحل ميکشد و به خاک مياندازد. در اينجا نيز کار همينگوي معنيدار است: فقط بر چند شخصيت متمرکز شده است (و پاکيزهتر از همه چهرة هودسون را که برکنار اما اسير حوادث است ترسيم کردهاست) و صحنه بهسرعت تغيير ميکند. واکنش ديويد در برابر ماهياش، مانند احساس پيرمرد به مانولين، نيرومند است. دست و پاي او هم مجروح است، او هم احساس وحدت با ماهي دارد، او هم خاموش و سردرگريبان است، او هم به ماهي مهر ميورزد. سيماي پسرک، در نهايت از سيماي سانتياگو کمرنگتر است. زيرا ديگران مدام دخالت ميکنند و همچنين همينگوي براي بيان واکنشهاي او، روايت غايبانة سوم شخص دارد.در «جزيرهها» نيز تجربة ماهيگيري، قبل از هر چيز نوعي آشنا سازي و مقدمه چيني است و ما را در ديدن نگرانيهايي که هودسون از بابت پسرانش دارد، بيناتر ميکند. اين نگراني در داستان خيلي زود بيان ميشود ولي سرانجام آشکار ميشود که بيدليل نبوده است. اين صحنه با رهيدن ماهي از قلاب پايان ميگيرد. در پيرمرد و دريا، با گستردگي بيشتر داستان، و با نشان دادن هيجان گرفتن ماهي، مبارزه کردن با او، و چيره شدن بر او، همينگوي تاب و طاقت انسان را باز مينمايد.(چنانکه در «جزيرهها» در دو قسمت متوالي داستان، همين حقيقت بر هودسون مکشوف ميشود) همينگوي با جابهجا کردن نقطة تاکيد و تمرکز داستان از گرفتن ماهي به ماندن با ماهي، ماهيت داستان را دگرگون ميکند. در سراسر پيرمرد و دريا کردار و کنش سانتياگو را همان چيزي نشان ميدهد که در حد انسانياش ميبايست انجام دهد تا بدانجا که بيهيچگونه سلاح در انتظار رسيدن آخرين کوسه بماند و بينديشد «انسان در دل تاريکي و بدون اسلحه در مقابلشان چه ميتواند يکند؟»بعضي از منتقدان مخمصهاي را که همينگوي قهرمانش را با آن روبرو ميکند، مخمصة اگزيستانسياليستي دانستهاند ولي تمامي موقعيت چه شباهت غريبي با يکي از صحنههاي تسخيرنا پذير فاکنر دارد که بايارد سارتوريس6 ميپرسد: «پدر، در کوه و کمر چگونه ميجنگي؟» و ندا ميآيد: «تو نميجنگي، ناگزير از جنگيدني». فاکنر داستان پيرمرد و دريا را تحسين ميکرد؛ چه اين نخستين داستاني بود که همينگوي در سيسال از نويسندگياش نوشته بود و قهرمان داستان تا پايان نيفتاده و زنده مانده بود.تصفيهاي که در مبارزة محتوم سانتياگو نهفته است، خواننده را به ياد تراژديهاي يونان مياندازد. تمرکز شديد تراژديهاي قديم در اينجا هم، در محدود بودن شخصيتها به سه نفر، و صحنة تقريبا يگانة عمل (دهکده، دريا، دهکده)، وحدت زمان سه روزه که با وحدت عمل مناسب است و محتوم بودن عمل يکه و يگانه، همه همانست. اين داستان چنان يکپارچه است که در هم فشردگي زمانياش، گاه طنز آميز مينمايد. فيالمثل وقتي که سانتياگو طناب ميکشد همينگوي مينويسد: «فکر کرد: “همين کارش را ميسازد. براي هميشه که نميتواند به اين کارش ادامه بدهد.” اما چهار ساعت گذشته بود و ماهي هنوز يکسره به آن سر دريا شنا ميکرد.»وقتي که آگاهي از زمان را با آگاهي نادرست پيرمرد قرينه ميسازد، از واقعيت پيروي نميکند و پيشاپيش، واهي بودن بسياري از انتظارات سانتياگو را نشان ميدهد. و بار ديگربه ياد تز همينگوي ميافتيم: حتا بزرگترين انسانها، بندرت ميتوانند بر محيط خود چيره شوند.در سراسر تاروپود اين داستان، همينگوي اين انديشه را دميده است. 59 صفحه طول ميکشد تا سانتياگو ماهي را بگيرد و فقط در 17 صفحه آن را از دست ميدهد و به کوسهها وا مينهد؛ تمرکز اصلي داستان حتا از نظر فضا و توصيفات، بر دل نهادن خود خواستة سانتياگو به خطر است. براي نخستين بار در بيستسال داستان نويسي همينگوي، قهرمان داستان زير بار نظم و دستور نميرود. (چنانکه هودسون در قسمتي از داستاني که بلافاصله پس از پيرمرد و دريا نوشته شده ميگويد: «خيلي از حال و روز تو بدتر هم پيدا ميشود.») سانتياگو نميتواند از دست قواي فوق طبيعي بنالد. مگر از آخرين تقدير انسان که او را به سوي سرنوشت ويژهاش ميراند. سانتياگو مانند جيکبارنز فقط در قبال خودش و آرمانهايش احساس وظيفه ميکند و همين است که فقط کساني که او را به خوبي ميشناسند و عميقا درکش ميکنند ميتوانند رفتارش را داوري کنند. همين است که همينگوي داستانش را با واکنشهايي که مانولين در برابر تجارب پيرمرد چه در حرف و چه در عمل نشان ميدهد، به پايان ميبرد: گريه کردن پسرک، گرم نگهداشتن قهوة پيرمرد و پاسداريش هنگامي که پيرمرد ميخوابد.پايان پيرمرد و دريا، به تماميت داستان کمال ميبخشد. وهيچ گونه گريز عمدي در تشبيه پيرمرد به عيساي مصلوب ندارد که پيرمرد را وا ميدارد دکل قايق(= صليب) را تا بالاي تپه ببرد و سپس با سر در بستر بغلتد -که از پا در آمدن انسان واماندهاي را نشان ميدهد نه به بستر رفتن را. بايد به کساني که ده صفحة آخر کتاب را نشانة نماد سازي همينگوي از مسيح ميدانند خاطر نشان کرد که همانا دعا نکردن پيرمرد دليلي قوي بر ضد اين تعبير است. بهتر است قسمتهاي آخر کتاب را چنين تلقي کنيم که مروري بر تمامي مضموني است که ماهرانه در سراسر کتاب دويده است، 1) توانايي باورنکردني انسان در از پا نيفتادن، در خطر کردن و روح و جسم را يکپارچه ساختن 2)بازگشت به عشق پايداري که مانولين ميورزيد و پيرمرد به خاطر آن ميزيست. 3) پاياني لازم براي «طرح» ظاهري داستان: سانتياگو زنده ميماند، آبروي رفتهاش باز ميآيد، و اسکلت ماهي را هم از دست مينهد. 4) و دستيابي همينگوي به يکي از شاهکارهاي قرينهسازي هنري.هنگامي که سانتياگو خفته است، دوباره کانون داستان متوجه مانولين ميشود که اشک شادي و غمش –و سه بار چنين اشکي ميريزد- بهترين گواه بر شجاعت پيرمرد است. صحنة چند صفحة آخر داستان مثل شهرفرنگ جابجا ميشود: مانولين سانتياگو را برانداز ميکند، به دنبال قهوه ميرود، با جماعتي که برگرد اسکلت جمع شدهاند حرف ميزند، بعد سانتياگو صحبت ميکند و سرانجام به دهکده باز ميگردد. وقتي که پسرک شتابان ميرود و باز ميگردد، واکنش تمامي دهکده و حتا بيگانگان تماشاگر را- همان نظارگان فارغبال که در اغلب داستانهاي همينگوي ظاهر ميشوند و غالبا تاثير کلي نامطلوبي دارند- احساس ميکنيم. در اينجا، پس از گفت و گوي موجز مانولين و سانتياگو و رنج او که فقط با خيلي وصف ميشود، تصوير نهايي ناداني تماشاگران، تاثيري سه جانبه دارد. بزرگترين شکار پيرمرد، عبث و آشغال است و براي هيچ کس جز همان بيدردان تماشاگر معنايي ندارد. حتا وقتي گارسون کافه سعي ميکند به خيال خودش ماجرا را توضيح بدهد و ماهي را کوسه ميداند، تماشاگران، درست منظورش را در نمييابند. در عبارت بيلطف «هيچ نميدانستم دم کوسه به اين قشنگي و خوش ترکيبي است.» همينگوي بيتفاوتي سطحياش را مطرح ميکند که از آن بيزار است. و سپس به جاي آنکه در باب ناداني مردم داد سخن بدهد يا موعظه کند يا بگذارد مانولين اظهار نظر کند، به سرعت به سراغ سانتياگو ميرود که به طرز شگفتيآوري؛ با دردهايش کنار آمده است، دردهايي که زندگي را شکوهمند ميسازد، و دوباره خواب شيران را ميبيند و مانولين به تماشايش ميايستد. و ما آرامش سانتياگو را از وراي توجه و تيمار مانولين نظاره ميکنيم.رابطة سانتياگو و ماهي چنانکه ديگران هم به درستي بيان کردهاند، به حس اعجاب و عظمت که با شفقت برادرانه همراه باشد، تعبير ميشود. ولي چنانکه تصوير و ترکيب پيرمرد و دريا نشان ميدهد، عشقي که بين دو موجود ناکامل انساني وجود دارد، هستة اصلي تجربة سانتياگو است. عشق است که او را ميرهاند، و عشق است که او را به خود ميخواند.
پي نوشت ها:
1. ايماژيسم: مکتبي شاعرانه است که توسط پاوند تکميل و تبليغ شد. بنا به گفتة پاوند، ايماژيسم «به شعري گويند که هنر مجسمهسازي يا نقاشي را در قالب کلام آورده باشد.» در مقابل سمبوليسم که «شعري است که موسيقي را به قالب کلام در آورده است.« ايماژيسم را «سمبوليسمي عاري از سحر و افسون» نيز دانستهاند و به نظر مورخان ادبي، مکتبي انگليسي- آمريکايي در مقابل سمبوليسم فرانسوي است.
2. وورتيسيسم: نام مکتبي در نقاشي بود که توسط پرسي ويندها لوييس و هانري گوديده برژشکا در (1913-1922) پديد آمد. و بر اين عقيده بود که نقاشي بايد پيچيدگيها و غوامض جهان نوين صنعتي را منعکس کند. از اين نظر و بسياري جهات ديگر به مکتب فوتوريسم شباهت دارد.
3. William Gass4. jake 5.Brett
از کتاب پيرمرد و درياارنست همينگوي
و ماه خائن نبود
برگردان:احمد شاملو
با آنکه دربارة مرگ لورکا بسيار گفتهاند و نوشتهاند جزئيات وقايع تا ديرگاه بر کسي روشن نبود تا اين که سرآنجام خوزه لوييس دبيا يونگا با استفاده از آنچه شاهدان عيني قضيه براي او باز گفته بودند جزئيات آخرين شب زندگي او را در کتابي نوشت.
آنچه در زير ميآيد فشردة بخشي است از اين کتاب، که از زبان فونسهکا نامي نقل ميشود. چنآنکه خواهيم ديد اين شخص در تمام مراحل بازجويي و اعدام شاعر حضور داشته است. 1«… بالدس با حرکت خشک سبابة خود عينک دوديش را به بالاي پيشاني راند. نگاهي بيرنگ داشت با خيرگي خاص چشم خزندگان؛ و پلکهايي پر از رگهاي برجسته. -خوب، گارسيا لورکا، اين که امروز خودتان را در برابر يکي از افراد سابق « گارد سيويل»2ميبينيد چه اثري در شما ميگذارد؟شاعر براي نخستين بار در زندگي کلمهاي پيدا نکرد…
-خيال ميکنم « ترانة گارد سيويل اسپانيا» اثر شماست.
-بله آقاي فرماندار. -لابد بهاش هم مينازيد؟شاعر ساده دلانه قبول کرد:
– اغلب بهام ميگويند که آن، يکي از بهترين شعرهاي من است.
-عقيدة خودتان در موردش چيست؟
-خوب، من شعرهاي بهتر از آن هم نوشتهام.
-مثلاَ؟-همانهايي که بچهها تو کوچهها ميخوانند. مثلاَ « لونا/ لونه را/ کارسکابله را…( من فونسهکا، با خودم گفتم: ) عجب! پس اين ترانه را او ساخته. دخترهايم اغلب تو خانه اين ترانة زيبا را ميخواندند. حاضرم شرط ببندم که بالدس روحش هم خبر نداشت که اين ترانة کودکانه مال اوست.
-برگرديم سر« ترانة گارد سيويل»… ميشود لطف بفرماييد موضوع اين شعر را براي من در چند کلمه خلاصه کنيد؟
عرق از سراپاي لورکا سرازير بود. دوباره، بدون نتيجه تو ذهنش بنا کرد دنبال کلمات گشتن. فرماندار که چشمهايش ريزتر از هميشه شده بود گفت:
– ميخواهيد بهتان کمک کنم؟
لورکا برگشت به طرف من نگاه کرد: استمدادي که بي جواب ماند. بالدس آهي کشيد و گفت:
– خوب، اگر حافظهام خطا نکند صحبت شهري در ميان است که اهاليش را کولي ها تشکيل ميدهند و گارد سيويل ميآيد آنجا را غارت ميکند و هر که را دم چکش بيايد ميکشد و البته بدون آن که انگيزة اين اقدام ذکر بشود. آقاي لورکا اسم اين کار را چه ميشود گذاشت؟
-آنجا يک شهر فرضي است آقاي فرماندار.
-من هم همين را ميگويم. چون تو اسپانيا هيچ شهر يا شهرکي را سراغ ندارم که تمام اهاليش کولي باشند. شما چطور فونسهکا؟
-من هم همين طور آقاي فرماندار.
-متشکرم، از اين بابت اطمينان داشتم.( و دوباره به سوي لورکا برگشت:) پس صحبت از شهري است که صرفاَ زاييدة تخيل شما است و بنابراين خودتان هرگز در صحنههايي که توصيف کردهايد حضور نداشتهايد. و بيآنکه به شاعر مجال پاسخ گفتن بدهد کاغذي از روي ميز برداشت به طرف او دراز کرد:
– بگيريد بخوانيد. بلند! کاغذ از دست لورکا افتاد. وقتي که خم شد برش دارد طرهيي مو روي پيشانيش افتاد و همانجا باقي ماند. بالدس بيصبرانه گفت:
– ياالله، بخوانيد!
شاعر بياينکه به کاغذ نگاه کند شروع به خواندن کرد. صدايش ميلرزيد و چيزي شبيه هقهق گريه بود. بالدس که با پلکهاي بر هم نهاده به آن گوش داده بود چشمهايش را باز کرد و گفت:
-يک زن کولي جلو در خانهاش نشسته ناله ميکند. پستانهايش را بريدهاند گذاشتهاند توي يک سيني. تصوير غيرقابل درک نفرت انگيزي است و کار، کار گارد سيويل است، مثل باقي کثافتکاريها! شما، گارسيا لورکا، خودتان هيچوقت چنين صحنهيي را ديدهايد؟
شاعر که چشمهاي فراخش را به او دوخته بود چيزي نگفت.
-بله يا نه؟
-نه آقاي فرماندار.
-پس اين فقط يک حدس است آن هم يک حدس کاملاَ بياساس.زنداني جرأتي به خود داد که حرف او را اصلاح کند:
-شاعرانه، آقاي فرماندار.
-منظورم همين است. اگر درست فهميده باشم در شعرهاي شما مطلقاَ حقيقت به حساب نميآيد.
-آنچه در شعر به حساب ميآيد هميشه حقيقت محض نيست آقاي فرماندار، بلکه…
بالدس هر دو تا مشتش را کوبيد روي ميز و فرياد زد:
– بلکه سوةنيت است، نه؟ منظور اصلي بدنام کردن است، نه؟ گمراه کردن است، دروغ پراکندن است… در ذهن شما و قهراَ در ذهن خوانندههاي شعرهاتان گارد سيويل عادت دارد شهرها را غارت کند و پستان دخترها را ببرد، و اين اعمال را هم همينطوري بدون علت و انگيزه آنجام ميدهد. فقط براي لذت!
-من هرگز چنين چيزي نگفتهام.
-شما کار بهتري کردهايد: اينها را نوشتهايد!
شاعر، با دستهاي آويزان سر به زير افکند.
-آقاي فرماندار سعي کنيد منظورم را بفهميد. من با نوشتن« ترانة گارد سيويل» فقط و فقط خواستهام ترس را بيان کنم. ترسي که مردم بينوا، کوليها، و زن و بچههايشان را قبض روح ميکند.
داد بالدس در آمد که:
– ترس، شماييد، شاعران بيضههاي من!… شما و امثال شمايي که با دروغهايتان تخم ترس را ميکاريد. با آن لذتي که از دگرگون کردن شکل همه چيز بهتان دست ميدهد. با آن لذتي که از عوضو بدل کردن همه چيز، به کثافت کشيدن همه چيز بهتان دست ميدهد! بعد با حرکتي خشمآلود کاغذ ديگري از روي ميز برداشت جلو چشم لورکا گرفت:
-آنچه در وجود شما بيش از همه چيز مورد نفرت من است افکارتان نيست، آن نحوة تزريق زهرتان است که زير سرپوش « هنر» انجامش ميدهيد…من آن کارگر بيسوادي را که پشت سنگرها مشت تکان ميدهد به روشنفکري که خودش را تو اتاقش زنداني ميکند و کتاب تخم ميگذارد ترجيح ميدهم. اولي را با احترام تيرباران ميکنم اما دومي را هميشه با لذت کامل ميکشم. و بار ديگر مرا به شهادت طلبيد:
– گوش کنيد فونسهکا!( و با صدايي يکنواخت از روي کاغذ خواند:) « من برادر همهام، اما از موجودي که فقط چون وطنش را چشم و گوش بسته دوست ميدارد خودش را خداي افکار ناسيوناليستي تجريدي جا ميزند متنفرم. من اسپانيا را ميستايم و آن را تا مغز استخوانهايم حس ميکنم اما در درجة اول همشهري دنيا و برادر همهام»… امضاي پاي اين نوشته ، گارسيا لورکا است. خوب، من، بالدس، سرگرد نيروي زميني، فردي دست راستي اما محدود، فردي شرافتمند اما داراي فکر بسته و طبعاَ بيخبر از همة جريانها( نظاميها را شما همين جور ميبينيد بينيد ، نه؟) با شما موافق نيستم. من ترجيح ميدهم وطنم را چشم و گوش بسته و کور نسبت به باقي دنيا دوست داشته باشم. من، آقا! افتخار دارم همان فردي باشم که شما بهاش« ناسيوناليست تجريدي» ميگوييد و هرگز هم نه همشهري دنيا خواهم بود نه برادر کسي، چون که اسپانيايي بودن تمام وقتم را ميگيرد!
باز خم شد روي ميز و کاغذ ديگري برداشت.
-و حالا فونسهکا، براي ختم اين مقال به اين يکي گوش بدهيد: « دو مرد در ساحل رودخانهيي راه ميروند. يکي از آن دو ثروتمند است ديگري فقير. مرد ثروتمند ميگويد:-آه، چه کشتي زيبايي روي آب است! نگاه کنيد به اين زنبقهايي که ساحل را غرق گل کرده!و مرد فقير زمزمه ميکند که:- من گرسنهام و هيچي نميبينم. من گرسنهام!روزي که گرسنگي از جهان رخت بربندد بزرگترين انفجار روحي که بشريت بتواند فکرش را بکند به وقوع ميپيوندد. محال است تصور بشود کرد که در روز وقوع انقلاب بزرگ چه شادي عظيمي روي خواهد داد».کاغذها را به روي ميز انداخت. -خوب، گارسيا لورکا! چند نفر را با اين نوشته فريب دادهايد؟ تا حالا چند تا از فقرا به کمک شما، به کمک نوشتة شما، يقين کردهاند که يک روز گرسنگي از اين جهان رخت بر ميبندد؛ در صورتي که خودتان بهتر ميدانيد که بي گفتوگو وضع فردا به مراتب از امروز بدتر خواهد بود؟ با اين حرفها چند نفر ديگر را تا حالا بدبخت کردهايد؟ براي خاطر انقلاب بزرگي که وعدهاش را به آنها دادهايد تا حالا چند تاشان مردهاند يا خواهند مرد؟
شاعر جوابي نداد. بالدس بلند شد و من هم به طور غريزي از او تبعيت کردم. به نظر ميآمد که آرامش کامل خودش را باز يافته است. با تأني تمام گفت:
-گارسيا لورکا! من شما را به خاطر خيانت به سرزميني که شاهد تولدتان بوده گناهکار اعلام ميکنم. گناهکار نسبت به طبقة خودتان و نسبت به تمام کساني که با نوشتههايتان فريبشان دادهايد.
مکثي کرد تا نفسي تازه کند. با نوک انگشتهايش به لبة ميز تکيه کرد و با کلماتي مقطع گفت:
-من شما را محکوم ميکنم که ديگر هرگز چيزي ننويسيد.
ناگهان اين احساس به من دست داد که لورکا به طرز عجيبي کوچک شده است. زمزمه وار پرسيد:
– ديگر هرگز؟
-بله ، ديگر هرگز!
يک بار ديگر شاعر به دنبال نگاه من گشت. پرسش خاموش چشمهاي سياهش را تحمل کردم و صداي او را شنيدم که ميگفت :
– ترجيح ميدهم که بميرم!
بالدس به نحوي نامحسوس قد راست کرد و پرسيد:
– از من چنين لطفي را تقاضا ميکنيد؟
شاعر دوباره زير لب تکرار کرد:
– ترجيح ميدهم که بميرم!
فرماندار چند ثانيهيي فکر کرد و بعد تقريباَ با مهرباني گفت:
– باشد، موافقم. بعدها ديگر کسي نخواهد توانست ادعا کند من شخص سنگدلي بودهام! نشست و با عجله چند کلمهيي روي کاغذ نوشت و به من داد:
-فونسهکا، اين دستورهاي کتبي من است. اقدام کنيد!
و با اشارة دست به گفتوگو پايان داد.زنداني را برگرداندم به سلولش. در راه هيچ کدام حرفي بر زبان نياورديم. لورکا روي سکوي سلول نشست و چون ديد من بيحرکت در آستانه ايستادهام با کمرويي پرسيد : – سيگار داريد؟
بستة نيمه خالي سيگارم را انداختم روي زانوهايش و گفتم:
– مال شما. و برايش کبريت زدم. دود را که فرو داد به سرفة شديدي افتاد. همچنان که اشکهايش را با پشت دست پاک ميکرد گفت:
– در زندگيم اولين دفعهيي است که ميافتم به زندان.( سيگار را انداخت زمين و زير پا له کرد:) اگر مردم ميدانستند هيچوقت پرندهيي را در قفس نميکردند.
و آن وقت سئوالي از من کرد که از شنيدنش وحشت داشتم:
– قرار است کجا ترتيب کار داده شود؟
چون براي خودم هم روشن نبود زير لب گفتم:
– خودتان خواهيد ديد.
-فقط کاش تو قبرستان نباشد. قبرستان براي سکوت و گلها و ابرها ساخته شده ، نه براي اين که انسان توش بميرد.( و ناگهان چيزي فکرش را مشغول کرد:) امشب ماه در چه وضعي است؟ ( و با حرارت توضيح داد:) دوست ندارم زير بدر تمام بميرم.( لبخندش پر از محنت شد:) آخر در شعرهايم خيلي از ماه حرف زدهام . اگر زير نگاهش بميرم اين احساس بهام دست ميدهد که از طرف بهترين دوستم مورد خيانت قرار گرفتهام.
من ابلهانه اين پا آن پا کردم و گفتم:
– عجالتاَ شما را تنها ميگذارم.
پا شد ايستاد و پرسيد:
– کي ميآييد سراغم؟
گفتم: نيمه شب.( ديگر چه قايم کردني داشت؟)
به ساعت مچيش چشمي انداخت و زماني را که براي زندگي در اختيار داشت حساب کرد. گفتم :
– ميخواهيد کشيشي پيشتان بفرستم؟ نگاهي کودکانه به من انداخت و گفت:
– چندان چيزي ندارم بهاش بگويم. ( و بلافاصله افزود:) جز اين که ميترسم.
براي دلگرم کردنش گفتم:
– همه همين جورند.
طوري سر تکان داد که انگار منظورش را درک نکردهام . گفت:
– ميدانم.
اما من در تمام عمر گرفتار وسوسة مرگ بودهام و معذلک احساس اين که از اين دنيا ميروم ميترساندم. حتي در دورة بچگي هم هيچ وقت کلمة بدرود را به زبان نميآوردم. اين کلمه هم برايم در حکم مردن بود. درست نيمه شب نوزدهم اوت بود که فرمانداري را ترک کرديم. خودم به دنبال گارسيا لورکا به سلولش رفته بودم. خواب بود، مثل بچهها پاهايش را جمع کرده بود تو سينهاش . نميخواستم يکهو از خواب بيدارش کنم، اما نشد. چشمهايش را که باز کرد، بدون اين که يکه بخورد مرا نگاه کرد. گفتم:
– بلند شويد ديگر، موقعش شده.
کشوقوسي آمد و خميازهيي کشيد. کش و قوس آمدن کار گربهها و عشاق است. اين حرکت به وسيلة يک محکوم به مرگ، به نظرم سخت غير عادي آمد و مرا پاک منقلب کرد. نگهباني وارد سلول شد و يک قوري بزرگ قهوة داغ و گيلاسي کنياک را که با خود آورده بود کنار سکو روي زمين گذاشت و رفت. لورکا بلند شد. براي رفتن آماده بود. هيچ چيز با خودش نداشت. نه شانهيي نه مسواکي نه لباس زيري چيزي. در سلولش هم نه لگني بود نه مشربهيي . شايد حدس زده بود به چه فکر ميکنم، که برگشت به سوي من و لبخندي زد. به سرعت دستي به موهايش کشيد و گفت:
– هروقت که بگوييد.
گفتم:
– قهوهتان را بخوريد.
به سرعت اطاعت کرد و لبهايش را سوزاند. نگاهي به ساعت انداختم و گفتم:
– عجله نکنيد.
گيلاس کنياک را برداشت تو فنجان قهوهاش خالي کرد و گفت:
– حالا ديگر درست نميدانم در کجاي اسپانيا به اين مخلوط کارافي يو ميگويند.
فنجانش را که خالي کرد، دوباره گفت:
– هروقت که بگوييد. پيراهنش پر چروک و شلوار سياهش چسب تنش بود. ميدانستم در بيرون هوا سرد و يخزده است، با اشاره به پتوي روي سکو گفتم:
– اين را بيندازيد رو شانههايتان.
پتوي ارتشي زبر و رنگ و رورفتهيي بود. وقتي آن را بر شانه انداخت ظاهر ترحمانگيز مترسکي را پيدا کرد.از پلکان وسيع خلوت به طبقة همکف رفتيم. اتومبيل بزرگ سبز رنگي با چراغهاي خاموش کنار پيادهرو، جلو در بزرگ ساختمان فرمانداري منتظر ما بود. مرسدسي بود متعلق به… – گر چه معماي پيچيدهيي نيست و حلش بسيار ساده است، معذلک اسم کامل صاحب ماشين را نميگويم. چون گو اين که چشم ديدن خودش را ندارم روابطم با خانوادهاش بسيار حسنه است. بعد از ظهر همان روز به او تلفن کرده بودم گفته بودم از لحاظ وسيلة نقليه دستم تنگ است و ازش خواسته بودم ماشينش را در اختيارم بگذارد. پرسيده بود: « براي چه ساعتي؟»
– وقتي فهميد براي نصف شب لازمش دارم شستش خبردار شد و گفت:« پس براي يک پاسه ئو3 ميخواهيش. در اين صورت موافقم. فقط شرطش اين است که بگذاري خودم هم همراهتان بيايم.» فکر کردم ممکن است براي چال کردن جسد وجودش لازم بشود و قبول کردم. راننده پشت فرمان نشسته بود. ما در صندلي عقب نشستيم: من وسط، لورکا سمت راستم و صاحب ماشين سمت چپم. او يکي از خرپولترين مالکان منطقه بود. چنان لباس مرتبي پوشيده بود که انگار ميخواهد به شکار برود: شلوار چرمي بلوطي، جوراب چهارخانه، کت جير، با يک کلاه فوتر کوچولوي سبز رنگ که روبان ابريشميش به پر قرقاول مزين بود!مأموري که مسئوليت مراقبت از محکوم رسماَ به عهدة او بود کنار دست راننده نشست و به راه افتاديم. سيتروئن سياه رنگي هم پشت سر ما ميآمد که حامل افراد جوخة اعدام بود.صاحب ماشين وقتي شاعر را ديد از فرط تعجب حرکتي به خود داد. زياد مطمئن نيستم اما خيال ميکنم لورکا با حرکت سر سلامي به او کرد ولي حريف که سعي ميکرد خودش را تو تاريکي پشت ماشين پنهان کند متوجه آن نشد. از شهر خوابآلوده گذشتيم. وقتي ازجلو پوئرتاداليبرا عبور ميکرديم شاعر سر برگرداند و من برق دو قطره اشک را در چشمهايش ديدم. به ميدانچة کوچک بيسنار که رسيديم هوا هنوز تاريک بود. همهاش ده کيلومتر راه آمده بوديم اما اين احساس در من بود که انگار ساعت ها راه طي کردهايم . به راننده دستور دادم جلو کاخ اسقف نشين توقف کند. ميدانستم که همقطارم نستارس آن شب مي بايست عدة زيادي را به جوخة اعدام بسپارد، و من نميخواستم موقعي به بارانکوس برسم که او هنوز کارش را فيصله نداده است. درست کنار ما، در ساية کليسا، حوضچهيي و شير آبي بود که خروسي بيخواب، با حرکات مقطع يک اسباب بازي کوکي از آن آب مينوشيد. صاحب ماشين به خود لرزيد و گفت:
– واي خدا، چه قدر سرد است!
و لورکا بيدرنگ پتويش را به او تعارف کرد. حريف تا بناگوش قرمز شد. زير لب گفت: « متشکرم» و سرش را به پشتي صندلي تکيه داد و خودش را به خواب زد. سگي که اتومبيل کنجکاويش را جلب کرده بود وارد ميدآنچه شد. يک پايش شکسته بود و قوطي خالي کنسروي را که با نخ درازي به دمش بسته بودند با رنج به دنبال ميکشيد. لورکا ازمشاهدة او سخت به هيجان آمد و بي اختيار حرکتي به خود داد، چنان که گويي ميخواست از اتومبيل بيرون جهد و به ياري حيوان بشتابد. ناچار به خشکي به او دستور دادم آرام بگيرد. هنگامي که ساعت ميدآنچه دوي بعد از نيمه شب را اعلام کرد احساس کردم چند دقيقهيي خوابم برده بود. به راننده گفتم راه بيفتد.
-کجا ميفرماييد بروم جناب سروان؟
– برو به طرف آلفا کار.
از کولونيا گذشتيم. اندکي بعد زمينهاي بارانکوس شروع مي شد. ميبايست آن تکه از راه را پياده طي کنيم. به راننده گفتم نگه دارد، و مرسدس با سروصداي ترمزها کنار جاده متوقف شد. آمدم پايين و گفتم پياده شوند. لورکا پتو را در اتومبيل گذاشته بود و حالا داشت از سرما ميلرزيد. سر بالا کرد، آسمان را از نظر گذراند، و هنگامي که ديد کسي جز من متوجه اين حرکت او نشده است با شادي گفت:
– ماه نيست!
سيتروئن سياه هم پشت سر مرسدس ايستاد و افراد از آن پياده شدند. هفت نفر بودند : شش نفر از افراد« گروه سياه» و يک کشيش که روي لبادهاش عيساي مسيح را آويزان کرده بود. با انگشت به شانة شاعر زدم وگفتم:
– بيفتيد جلو.
پس از چند دقيقه راهپيمايي، لورکا ايستاد. در نزديکي آن محل ، درست آن طرف جنگل کبوده، فونتهواکهروس قرار داشت: دهکدة زادگاهش. شنيدم دو بار پياپي زمزمه کرد:
-چرا؟ خداي من، چرا؟
راننده که تپآنچه به دست کنار من راه ميرفت لولة سلاحش را به پهلوي او فشرد و گفت:
– برو جلو،بچه، اگر نه حسابت را ميرسم.
ميخواست چيز ديگري هم بگويد، اما نگاه من خاموشش کرد. شاعر دوباره به راه افتاد. ميان سنگ و سقط کوره راه تلوتلو مي خورد. سه بار روي زانو به زمين افتاد که هر بار بلندش کردم. تند قدم برميداشت. شايد براي رسيدن به پايان سرنوشتش بيصبر بود. ناگهان بيمقدمه ايستاد ، رو به من کرد و گفت:
-راستش را بگوييد، خيلي درد دارد؟
راننده که سوألش را شنيده بود غريد:
– کمتر از آن که دست خري تو ماتحتت بکنند…
با تمام قوه و قدرتم کشيدهيي حوالة صورت راننده کردم، به طوري که خون از دک و پوزش شره زد. نگاهي به من کرد اما چيزي دستگيرش نشد. خودم را آماده ميکردم که سيلي جانانه را تکرار کنم ولي پيش از آن که به خودم بجنبم تپآنچهاش را به طرف من گرفت. نگهباني که پشت سر او راه ميآمد خودش را سپر من کرد و راننده غرغر کنان دور شد. دوباره همگي به راه افتاديم.آنگاه ناگهان نعرهيي برخاست. چنان نعرهيي که گمان نميرفت از حنجرة انساني برآمده باشد: لورکا کنار راه ايستاده بود، کنار جراحتي دهانگشوده و خونآلوده در دل خاک، با ريشههايي آشکار و البسهيي بر جاي مانده و برجستگي خاکي نرم و سياه که شکل اجسادي را که زير آن بود به خود گرفته بود و پاي عريان زني که تا کشالة ران، وقيحانه از خاک تازه زيرورو شده بيرون افتاده بود. /لورکا با هقهقي بريدهبريده کنار گودال ميناليد و ميگريست. کشيش به اشارة من پيش رفت، با رخسارة کثيف و ريش چند روزهاش ، صليبي را که به دست داشت نزديک برد و با لحني تند و شتابزده به شاعر گفت:
اعتراف کن!
-به چه؟
-به هر چه دلت ميخواهد.
لورکا او را با دست به کناري زد. پشت سر من، افراد« گروه سياه» گلنگدنهاشان را به صدا درآوردند . حالا ديگر نوبت من بود که تصميم بگيرم. براي نخستين بار از هنگامي که او را ديده بودم با لفظ « تو» مورد خطاب قرارش دادم. گفتم:
– ياالله ، بدو!
بدون اينکه از منظور من سر درآورد نگاهم کرد. او را به جلو راندم و فرياد زدم:
– گفتم بدو!
رنگش چون گچ سفيد شده بود. پرسيد:
– به کجا؟
گفتم:
– به جلو، راست به جلو. اطاعت کرد. مثل هميشه. ناشيانه و به نحوي ترحم انگيز پا به دو گذاشت و پانزده بيست متر آنطرفتر، از نفس افتاده ايستاد.
-بدو! بدو! ياالله!و او با دستهاي آويزان دوباره به حرکت در آمد. مثل مجسمهيي از حيات عاري بود.فرمان دادم:
– آتش!
و افراد از پشت به طرفش شليک کردند. مثل خرگوشي به خود تپيد. وقتي بهاش نزديک شدم صورتش غرق خون و خاک سرخ بود. چشمهايش هنوزباز باز بود. اين طور به نظرم رسيد که سعي ميکرد لبخندي بزند. با صدايي که به زحمت ميشد شنيد گفت:
– هنوز زندهام!
من پايين پايش قرار گرفته بودم. ضامن تپآنچهام را آزاد کردم و او را هدف گرفتم. تمام پيکرش در تشنجي هولناک تاب برداشت. جهشي ماهيوار و با قدرتي باور ناکردني. گلوله که بدون ارادة من شليک شده بود از مقعدش گذشت و از شکمش خارج شد.راننده که کنار من ايستاده بود قاه قاه به خنده افتاد و بعد که آرام گرفت گفت:
-ماهي از دهن مي ميرد.
جسدش را کنار درخت زيتوني به خاک سپرديم.
ــ پانوشتها:
1- بخشي که ميآيد به ترجمه قاسم صنعوي در مجله ايران( سال اول، شماره 1 ، 16 آبان 58 ) به چاپ رسيده که مأخذ ماست. با تغييراتي براي حفظ يکدستي اين پيشگفتار، و تلخيص قسمتهايي از آن.
2- به اسپانيايي، guardia Civil نيروي پليس شبه نظامي اسپانيا که براي مراقبت از راهها و مرزهاي کشور در سال 1844 به وجود امده بود و نخستين کار ان قلع و قمع راهزنان بود ولي در دولتهاي بعدي و بخصوص در دو دهه ابتداي قرن حاضر و سراسر دوره فرانکو به مثابه واحد اختناق و ديکتاتوري وسيله اي براي سرکوب تشکلهاي کارگري اسپانيا و مبارزه با جمهوريخواهان اين کشور عمل ميکرد.1- Paseo کلمه اسپانيايي به معني گذر و عبور، و در اينجا کنايه از اعدام است.
از کتاب فدريکو گارسيا لورکا: ترانة شرقي و اشعار ديگر – سازمان انتشاراتي، فرهنگي و هنري ابتکارحروفچين: شراره گرمارودي
داستانی که زندگیست : چراغهاي بيفروغ
| شروود اَندرسون | برگردان: ف.م. هاشمي
ساعت هفت بعد از ظهر يکشنبهي يکي از روزهاي ماه ژوئن سال 1908، «ماري کوچران» ((Mary cochran خانهي پدري خود دکتر «لستر کوچران» را به قصد پياده روي ترک کرد. او، آرام آرام طول خيابان «ترومونت» ((Tremont را طي کرد و با عبور از خط آهن، قدم به ابتداي خيابان «ماين» (Main Street) گذاشت. مغازههاي کوچک و خانههاي محقري که در دو سوي خيابان به دنبال هم چيده شده بود، فضاي ساکت و غمانگيزي را براي روز يکشنبه به وجود آورده بود که هر از چندگاهي، با صداي پاي رهگذري، سکوت حاکم بر آن درهم ميريخت. «ماري» به پدرش گفته بود که به کليسا ميرود، اما، قصد نداشت بهآنجا برود. در واقع، او سر درگم بود و نميدانست که چه ميخواهد. همانطور که به آرامي قدم برميداشت با خود ميگفت: «قدم ميزنم و فکر ميکنم!». به نظر او، اين احمقانه بود که کسي ساعتها فضاي خفه و دلتنگ کليسا را براي گوش دادن به سخناني تحمل کند، که هيچ ربطي با مشکلاتش ندارد. «ماري»، دوراني بحراني را پشت سر ميگذاشت و ميبايست به طور جدي به آيندهي خود بيانديشد. اين حالت جدي و متفکرانه، پس از گفت و گوي بعد از ظهر روز قبل با پدر، در او ايجاد شده بود. دکتر «کوچران» بدونه هيچ مقدمهاي ناگهان به دخترش گفته بود که از يک بيماري قلبي رنج ميبرد که هر آن ممکن است او را از پاي درآورد. اين گفت و گو، در دفتر کار دکتر صورت گرفت که درست روبهروي اتاق نشيمن قرار داشت. وقتي «ماري» وارد دفتر شد، هوا به آرامي رو به تاريکي ميرفت و پدر، به تنهايي در دفتر کار نشسته بود. دفتر کار و اتاقهاي نشيمن، در طبقهي دوم يک ساختمان قديمي شهر «هانترزبرگ» (Huntersberg) در ايالت «الي نويز» قرار داشت. پدر در حالي که با دخترش گفت و گو ميکرد، به کنار يکي از پنجرههاي اتاق رفت و به خيابان «ترمونت» چشم دوخت. کم کم، زمزمهي حيات شنبه شب در شهر بالا ميگرفت و آرام به خيابان «ترمونت» نيز نفوذ ميکرد. قطار شيکاگو (واقع در پنجاه مايلي شرق «هانترزبرگ») به سرعت عبور کرد. اتبوس هتل، با سر و صداي فراوان از خيابان «لينکلن» خارج شد و با عبور از عرض خيابان «ترمونت» راهي بخش پاييني خيابان «ماين» شد. غبار حاصل از سم ستوران، فضا را آکنده بود. گروهي از مردم به دنبال اتوبوس ميدويدند و صف درازي از گاريهاي کشاورزان، خيابان «ترمونت» را اشغال کرده بود. کشاورزان و همسرانشان، سوار بر اين گاريها، براي عرضهي محصول خويش در يکشنبه بازار، ديدار و گفت و گو با يکديگر، و غيبت از ديگران، راهي شهر بودند. سه يا چهار گاري پشت سر يکديگر از ايستگاه اتوبوس گذشتند و به خيابان «ترمونت» پيچيدند. مرد جواني به نامزدش کمک ميکرد تا از پشت يکي از اين گاريها پياده شود… در اين لحظه بود که پدر، خبر مرگ قريبالوقوع خود را به دختر داد. همان گونه که دکتر صحبت ميکرد، «ماري»، «بارني اسميت فيلد» (Barney Smithfield) مالک اصطبل بزرگ خيابان «ترمونت» را ديد که پس از خوردن عصرانه، راهي محل کار خود بود. اصطبل او، درست روبهروي منزل «کوچران» قرار داشت. «بارني» روبهروي در اصطبل ايستاد و با گروهي از مردم که در آنجا اجتماع کرده بودند خوشوبِش کرد. اندکي بعد، صداي شليک خنده از ميان جمعيت به آسمان برخاست. يکي از کساني که به شدت ميخنديد، مرد جوان و قوي هيکلي بود که پيراهن چهار خانه به تن داشت. او که اندکي دورتر از ديگران و پشت سر مهتر ايستاده بود، با ديدن «ماري» پشت پنجره، سعي داشت توجه او را به خود جلب کند. او، ماجرايي را با آب و تاب براي ديگران تعريف ميکرد، دست خود را تکان ميداد و هر از چندگاهي نيمنگاهي به بالا ميانداخت تا مطمئن شود که «ماري» هنوز کنار پنجره ايستاده و او را تماشا ميکند.
دکتر «کوچران» با لحني سرد و غمانگيز، دخترش را در جريان مرگ قريبالوقوع خود قرار داد. همهي مسايلي که مربوط به دکتر بود، به نظر دختر، سرد و غمانگيز ميرسيد. دکتر با لحني بيتفاوت گفت: «من مبتلا به بيماري قلبي هستم. مدتها بود که احساس ميکردم دچار نارسايي قلبي هستم تا اين که پنجشنبهي قبل که به شيکاگو رفتم، براي معاينهي دقيق به پزشک متخصص مراجعه کردم. حقيقت اين است که هر لحظه امکان دارد که من بميرم و اين مطلب را فقط به اين دليل به تو ميگويم که من پول چنداني ندارم که براي تو باقي بگذارم و لذا، تو بايد براي آيندهي خود برنامهريزي کني»
دکتر، به کنار پنجرهاي آمد که دخترش ايستاده بود و دست خود را روي چهارچوب پنجره گذاشت. اين خبر، تا حدودي دختر را مضطرب کرد. رنگ از صورتش پريد و دستانش شروع به لرزيدن کرد. مرد، با وجود تظاهر به خونسردي، به شدت متأثر بود و ميخواست به دخترش قوت قلب بدهد: «اکنون، ديگر مطمئن شدهام که در اين سالها حق با من بوده است. اما، طي 30 سال طبابت خود به اطمينان دريافتهام که زياد نبايد هشدار پزشکان را جدي گرفت. چه بسا، بيمار قلبي که ساليان دراز به حيات خود ادامه ميدهد.» و خندهاي عصبي بر لبانش نقش بست: «من حتي شنيدهام که ميگويند، بهترين راه براي داشتن عمر طولاني، ابتلا به مرض قلبي است.»
با گفتن اين کلمات، دکتر دفتر را ترک کرد و صداي پايش روي پلکان چوبي ساختمان پيچيد. «داک يتر» (Duke yetter )، همان مردي که پيراهن چهارخانه به تن داشت، اکنون داستان خود را به پايان رسانيده بود اما، شليک خندهي جمعيت همچنان ادامه داشت. دختر، به طرف دري که پدرش از آن خارج شده بود چرخيد. ترسي موهوم وجودش را فرا گرفته بود. او در تمامي زندگاني خود، تا آن لحظه، به چيزي دلبستگي پيدا نکرده بود. احساس گرما ميکرد. با ظرافتي دخترانه، دست بر پيشاني کشيد. گويي ميخواست غبار ترس را از فراز سر خويش دور کند. «داک يتر» که هنوز بيرون اصطبل ايستاده بود و نگاه به پنجره داشت، اين عمل «ماري» را حمل بر تکان دادن دست کرد. وقتي مرد مشاهده کرد که دست «ماري» بالا رفت، لبخند بر لبانش نقش بست و بلافاصله سر تکان داد و با اشارهي دست از دختر خواست که در خيابان به او بپيوندد. اکنون، عصر يکشنبه بود و «ماري» به سمت بالاي خيابان ماين قدم ميزد. آنگاه به سمت خيابان «ويلموت» (Wilmott Street ) پيچيد که يک محلهي کارگري محسوب ميشد. چندي بود که کارخانجات شيکاگو، از مناطق شهري به چمنزارهاي غربي شهر منتقل ميشد و در آن سال، نخستين نشانههاي اين روند به «هانترزبرگ» نيز رسيد. يک سرمايهدار سازندهي مبل اهل شيکاگو، چندي پيش يک کارگاه در اين شهر کوچک و آرام کشاورزي، احداث کرده بود. هدف وي از اين کار، گريز از سازمانهاي کارگري بود که براي وي در شيکاگو دشواريهاي فراواني ايجاد کرده بودند. در منتهياليه شمالي شهر، که خيابانهاي «ويلموت»، «سويفت»، «هريسون» و «چست نوت» را شامل ميشد، خانههاي ارزان قيمت و بدهيبتي وجود داشت که سرپناه اغلب کارگران اين کارگاه بود. در آن عصر گرم تابستان، کارگران و خانوادههاي آنها، در دالان جلوي در خانهها جمع شده و خيل کودکان آنها در خيابانهاي خاکآلود به بازي مشغول بودند. مردان سرخرو، با زيرپوشهاي سفيد، روي صندلي چرت ميزدند و يا اين که روي تکه چمنهاي جلوي در خانهها و يا روي زمين سخت، در خوابي عميق فرو رفته بودند.
همسران کارگران، گروه گروه، در دو سوي تورهاي سيمي که محوطهي خانهها را از يکديگر جدا ميکرد، مشغول بدگويي و غيبت از ديگران بودند. صداي يکي از اين زنان آنقدر بلند بود که زمزمهي يکنواخت حيات را که مانند رودي آرام در کوچههاي باريک و گرم اين منطقه جاري بود، برهم ميزد. در وسط خيابان، دو کودک به يکديگر گلاويز شده بودند. يکي از آن دو، پسرک قوي هيکل و سرخمويي بود که پسربچهي نحيف و رنگ پريدهاي را ميزد. بچههاي ديگر، دوان دوان به محل نزاع ميآمدند، سرانجام، مادر پسربچهي سرخمو، به نزاع پايان داد: «جاني، بس کن! به تو ميگويم تمامش کن! اگر دست برنداري گردنت را ميشکنم!»
پسربچهي نحيف، روي گرداند و از محل نزاع دور شد. همانگونه که از خيابان رد ميشد، از کنار «ماري کوچران» گذشت و با چشمان کوچک و هشيار خود که مالامال از کينه و نفرت بود، نگاهي به او انداخت. «ماري» بر سرعت گامهايش افزود. اين بخش جديد از شهر، با ولولهاي که بر حياتش حاکم بود، هميشه براي او هيجانانگيز و جذاب مينمود. چيزي سرکش و مبهم در وجودش بود که موجب ميشد در اين محلهي شلوغ و کثيف، احساس آرامش و الفت کند. کم حرفي پدر و ازدواج ناموفق او، بر نگرش «ماري» به زندگي و مردم شهر تأثير گذاشته و او را به فردي منزوي تبديل کرده بود که از تصميمگيري دربارهي زندگي آيندهي خود ناتوان بود.
در وراي اين فکرها، حس کنجکاوي شديد و تمايل «ماري» به ماجراجويي نهفته بود. او به يک حيوان کوچک جنگلي ميمانست که مادر خود را به تير تفنگ يک شکارچي قهار از دست داده و اکنون عاجز و سرگردان به جستوجوي غذا براي بقاة مشغول است. ماري، در آن سال حداقل 20 بار، يکه و تنها در منطقهي کارگري شهر، که به سرعت نيز در حال گسترش بود، پيادهروي کرده بود. او هجده ساله بود و کمکم به يک زن کامل تبديل ميشد. با خود ميانديشيد که دختران هم سن و سال من، تمايلي به قدم زدن در اين نقطه از شهر ندارند. و از اين بابت، به جسارت خود ميباليد. در ميان کارگران منطقهي «ويلموت»، زنان و مرداني وجود داشتند که فقط براي کار در کارگاه مبلسازي به «هانترزبرگ» آمده بودند و لذا، اغلب آنها به لهجههاي ناآشنا سخن ميگفتند. «ماري» علاقه داشت که به ميان آنها برود و به لهجهي عجيبشان گوش فرا دهد. با قدم زدن در اين منطقه از شهر، اين احساس به او دست ميداد که به سفر رفته و به سرزميني ناآشنا گام گذاشته است. در آن سوي خيابان «ماين» که به خيابانهاي منطقهي شرقي شهر ميپيوست، تجار، کارمندان، وکلا و کارگران مرفه «هانترزبرگ» زندگي ميکردند. از اين جهت، او از خود بيزار بود اما، اطمينان داشت که اين احساس، ريشه در شخصيتاش ندارد و به خود تلقين ميکرد که «اين به آن خاطر است که من دختر مادرم هستم». به همين دليل، «ماري» سعي مي کرد از آن بخش از شهر که دختران همطبقهاش زندگي ميکردند، هرچه بيشتر فاصله بگيرد.
رفت و آمد «ماري» در خيابان «ويلموت» آنقدر ادامه يافت که مردم اين خيابان به او احساس الفت ميکردند. آنها ميگفتند: «او حتماً دختر يک کشاورز است که به قدمزدن در شهر عادت کرده است». يک زن سرخمو و قويهيکل از در يکي از خانهها بيرون آمد و با تکان دادن سر به او سلام کرد. جواني که روي نوار باريک چمن، روبهروي يکي از خانهها، به درخت تکيه داده و وشغول کشيدن پيپ بود، با ديدن «ماري» پيپ از دهان برگرفت. «ماري» با خود فکر کرد که او بايد ايتاليايي باشد زيرا چشم و ابرويش کاملاً مشکي بود. جوان براي «ماري» دست تکان داد و جملاتي به زبان ايتاليايي گفت. «ماري» به انتهاي خيابان «ويلموت» رسيد و قدم به جادهي بيرون شهر گذاشت. احساس ميکرد از زماني که با پدرش صحبت کرده، ساعتها ميگذرد اما، در واقع فقط چند دقيقهاي سپري شده بود. در کنار جاده و بر فراز يک تپهي کوچک، بقاياي اصطبلي مخروبه، خودنمايي ميکرد. در جلوي در اصطبل، گودالي عميق قرار داشت که پر از چوب و الواري بود که زماني با آن کلبهاي روستايي برپا شده بود. کوهي از سنگ و آجر خارج از گودال روهم انباشته شده و روي آن را علفهاي هرز پوشانده بود. ميان اصطبل و کلبه، باغستاني قرار داشت که پوشيده از علفهاي انبوه خودرو بود.
«ماري»، از خود بيخود، راه خويش را از ميان علفهاي انبوه پوشيده از گُل باز ميکرد. ناگهان متوجه شد روي تختهسنگي، پاي يک درخت سيب کهنسال نشسته است. علفها، تا کمر «ماري» را ميپوشانيد و فقط سر او از جاده پيدا بود. «ماري» در اين چمنزار انبوه، به بلدرچيني ميمانست که با شنيدن صدايي نامأنوس، هراسان به هر سو ميدود و با هر چند گامي که بر ميدارد ميايستد و گوش فرا ميدهد و سپس سر خود را در ميان علفها مخفي ميکند. دختر دکتر «کوچران» قبلاً بارها به اين اصطبل قديمي آمده بود. خيابانهاي شهر، از دامنهي تپهاي که او بر فراز آن نشسته بود، آغاز ميشد و او ميتوانست از همانجا، صداي هياهوي ضعيف شهر را از خيابان «ويلموت» بشنود. حصاري کهنه، محوطهي اصطبل را از مزارع گسترده در دامنهي تپه جدا ميکرد. «ماري» قصد داشت تا تاريک شدن هوا همانجا بماند و دربارهي آينده خويش فکر کند. تصور اين که پدرش را به زودي از دست خواهد داد، براي او هم واقعي به نظر ميرسيد و هم غير قابل تصور. اما، هنوز نميتوانست دربارهي پدرش به عنوان يک مُرده فکر کند. در آن لحظه، مرگ پدر در نظر «ماري»، به معني به خاکسپاري پيکر بيجان يک موجود زنده نبود، بلکه او تصور ميکرد پدرش به سفري دور و دراز خواهد رفت. همانگونه که مادرش مدتها قبل به سفر رفته بود. اين احساس ترديد عجيب، تا حدودي به او آرامش ميبخشيد. با خود ميگفت: «بسيار خوب! وقتي زمان مناسب فرا رسيد، من هم اينجا را ترک ميکنم و بهجاي ديگري در اين جهان ميروم». «ماري» در گذشته، بارها به مناسبتهاي مختلف، اوقاتي را با پدرش در شيکاگو گذرانده بود و لذا، اين فکر به او القا شده بود که بايد بهزودي براي زندگي به اين شهر برود. شيکاگو در چشم «ماري»، شهري بود که خيابانهاي آن پر از مردمي است که همگي برايش ناآشنا هستند. قدم زدن در چنين خيابانهايي و زيستن با اين غريبهها، در نظر «ماري»، مانند انتقال از يک بيابان خشک و لميزرع به جنگلي خنک و پوشيده از علف بود.
در «هانترزبرگ»، «ماري»از يک زندگي يکنوخت برخوردار بود اما، اکنون او به زني تبديل شده بود که ديگر مجبور نبود هواي خفه و رنجآوري را تنفس کند که تحمل آن رفته رفته برايش غيرممکن ميشد. اين درست بود که تا آن زمان، در زندگي اجتماعي خود دچار مشکلي نشده بود اما، احساس ميکرد تاکنون فقط وجود خود را در اين جامعه، توجيه کرده است. وقتي او بچه بود، داستان رسوايي پدر و مادرش، زبانزد خاص و عام شد و هنگامي که بزرگتر شد، مردم به به ديدهي همدردي تحقيرآميز به او مينگريستند: «بچهي بيچاره! وضعيت خيلي بدي دارد!» يک بار، در عصر يکي از روزهاي ابري تابستاني، هنگامي که پدر «ماري» به خارج شهر رفته بود و او به تنهايي در تاريکي جلوِ پنجرهي دفتر کار پدر نشسته بود، صداي زن و مردي را شنيد که زير پنجره با يکديگر صحبت ميکردند و نام او را بر زبان ميآوردند. مرد ميگفت: «اين دختر دکتر کوچران است. دختر زيبايي است!» و زن با لبخند جواب داد: «او ديگر بزرگ شده و نظر مردان را به خود جلب کرده است. بهتر است تو هم چشمت را درويش کني! او عاقبت خوشي ندارد. دختر، به مادرش ميرود.»
براي ده پانزده دقيقه، «ماري» همچنان بيحرکت روي سنگ نشسته بود و دربارهي نظر مردم شهر نسبت به خود و پدرش فکر ميکرد. با خود گفت: «سرنوشت ما به هم گره خوده است.» و بسيار عجيب خواهد بود اگر مرگ بتواند ما را از هم جدا کند. سنگيني جو ناخوشايند شهر طي ساليان گذشته، نتوانسته بود ميان آن دو جدايي بيفکند. گويي، او در آن لحظه، هيچ تصور روشني از مرگي که به زودي پدرش را به کام خود ميکشيد، نداشت. مرگ براي او، پديدهاي مساعد نيز محسوب ميشد، زيرا دست خود را دراز کرده بود تا در خانهي پدري «ماري» را به سوي زندگي واقعي براي او بگشايد. «ماري» با بيرحمي تمام، که ناشي از جواني و ناپختگياش بود، قبل از هرچيز، به تحولي ميانديشيد که اين پديده ميتوانست در زندگي يکنواختاش بهوجود بياورد.
توقف «ماري» در اصطبل مخروبه به درازا کشيد. حشراتي که در سراسر علفزار انبوه پخش شده بودند، آواز شامگاهي خود را آغاز کردند. يک سينهسرخ، لابهلاي شاخسار انبوه درخت سيبي که «ماري» زير آن نشسته بود، پرکشيد و آواز رساي خود را سر داد. هياهوي زندگي از محلهي کارگر نشين شهر، به آرامي به گوش ميرسيد. اين زمزمه، همچون صداي ناقوس کليسايي بود که از فاصلهي دور، مردم را به عبادت فرا ميخواند. گويي چيزي درون سينهي دختر در هم ميشکست. سرش را ميان دو دست گرفته بود و به آرامي تکان ميداد. گرمياشک را بر گونههاي خويش احساس ميکرد. هيچ وقت تا اين حد، نسبت به مردان و زنان «هانترزبرگ» احساس نزديکي نکرده بود. فريادي از جاده به گوش رسيد: «سلام! دختر خانم!» «ماري» به سرعت از جاي برخاست. رشتهي تفکرش، همچون حبابي روي آب ترکيد و خشم سراسر وجودش را فرا گرفت. ميان جاده، «داک يتر» ايستاده بود. هنگامي که او جلوي اصطبل روبهروي خانهي «کوچران» به وقت گذراني مشغول بود و متوجه شد که «ماري» براي قدم زدن عصر يکشنبه از خانه خارج شد، فوراً به تعقيب او پرداخت. وقتي «ماري» از بخش فوقاني خيابان «ماين» به طرف منطقهي کارگر نشين شهر پيچيد، «داک يتر» از مقصد او مطلع شد. با خود گفت: «نبايد مردم مرا در حال قدم زدن با او ببينند. «ماري» ميداند که من دنبال او ميآيم اما، تا زماني که از ديد شهر خارج نشدهايم، نميخواهد با من ديده شود. او، اندکي مغرور است و بايد اندکي گوشمالياش بدهم. اما چطور؟ او فقط به اين خاطر از شهر خارج شد که به من امکان نزديکي به خود را بدهد. شايد او از پدرش ميترسد!» «داک» از شيب کوتاه جاده بالا آمد و به طرف اصطبل روان شد. اما، وقتي به نزديکي نوک تپه رسيد، ناگهان پايش بر روي صخرههاي پوشيده از علف هرز لغزيد و در آستانهي سقوط قرار گرفت. آنگاه در حالي که ميخنديد، سعي کرد تا تعادل خود را حفظ کند. «ماري» منتظر رسيدن «داک» نماند و به سرعت به طرف او حرکت کرد و در آستانهي سقوط، سيلي محکمي بر گونهاش نواخت. سپس روي برگرداند و مرد بهتزده را که اکنون روي پاي خود ايستاده بود، به حال خود رها کرد: «اگر يک بار ديگر دنبال من بيفتي، و يا سعي کني با من صحبت بکني، کسي را مأمور کشتن تو ميکنم.»
«ماري»، از تپه سرازير شد و در جاده بهسوي خيابان «ويلموت» حرکت کرد. تا آن زمان، داستانهاي مختلفي دربارهي مادرش از مردم شهر شنيده بود. بر اساس يکي از اين داستانها، مادر «ماري» سالها پيش، در يک شب تابستاني، ناپديد شد. يکي از اراذل سرشنانس «هانترزبرگ» که قبل از «بارني اسميت فيلد»، مهتري اصطبل بزرگ شهر را بر عهده داشت، همراه او رفته بود. اکنون يک مهتر ديگر، سعي داشت او را بفريبد. اين تصور، وي را خشمگين ميساخت. در ذهن خود دنبال وسيلهاي ميگشت تا به کمک آن ضربهاي کاريتر بر«داک يتر» وارد آورد. چهرهي درحال احتضار پدر پيش چشمش ظاهر شد. صورتش را به سوي «داک يتر» چرخاند و فرياد زد: «پدرم، به خون آدمهاي رذلي چون تو، تشنه است!» مرد، با گذشتن از صخرههاي لغزنده، اکنون قدم به جاده گذاشته و دنبال «ماري» روان بود. دختر ادامه داد: «پدرم از همهي شما متنفر است زيرا دربارهي مادرم دروغهاي بيشرمانهاي سرهم کردهايد.»
خشم «ماري» اندکي فروکش کرد و او از اين که اين چنين عليه «داک» شوريده و وي را تحديد کرده بود، شرمگين به نظر ميرسيد. لذا، بر سرعت گامهاي خويش افزود تا با او روبهرو نشود. اشک از چشمانش سرازير بود. هراز چندگاهي به عقب برميگشت تا مطمئن شود «داک يتر» او را تعقيب نميکند. مرد فرياد زد: «من قصد نداشتم به شما صدمه بزنم خانم کوچران! لطفاً اين موضوع را به پدر خود نگوييد! من فقط قصد شوخي داشتم و نميخواستم به شما آسيبي برسانم!» خورشيد به آرامي غروب ميکرد و تاريکي چهرهي مردمي را که در دالانهاي مقابل منازل خود اجتماع کرده و يا کنار پرچينهاي سيمي ايستاده بودند، در خود فرو ميبرد. صداي بچهها فروکش کرده بود و آنها هم که در گروههاي کوچک دور هم جمع شده بودند، با ديدن «ماري» سکوت کردند و با چشماني خيره، عبور وي را تماشا ميکردند. يکي از زنان به زبان انگليسي گفت: «اين زن، احتمالاً همين اطراف زندگي ميکند. شايد همسايهي ما باشد!» و «ماري» اين سخن را شنيد اما، وقتي روي برگرداند، فقط گروهي از مردان را ديد که چهرهي آنها در تاريکي قابل تشخيص نبود. آنها، مقابل يکي از خانهها اجتماع کرده بودند. از داخل خانه، صداي زني ميآمد که براي فرزندش لالايي ميخواند.
جوان ايتاليايي که عصر هنگام «ماري» را صدا کرده بود، و اکنون از ماجراجويي شبانهي خود باز ميگشت، به سرعت از کنار «ماري» گذشت و در تاريکي ناپديد شد. او لباسهاي شيک يکشنبه را به تن داشت: پيراهن سفيد يقه آهار که کراواتي قرمز رنگ روي آن بسته شده بود. سفيدي يقهي پيراهن مرد به حدي بود که پوست برنزهي او در مقايسهي آن، تقريباً سياه به نظر ميرسيد. وقتي مرد ايتاليايي از کنار «ماري» گذشت، لبخند زد و کلاه خود را به نشانهي احترام از سر برداشت اما، حرفي نزد.
«ماري» يک بار ديگر به عقب برگشت تا مطمئن شود که «داک يتر» او را تعقيب نميکند اما، در تاريکي شب چيزي نديد. خشم او ديگر زايل شده بود.
«ماري» قصد نداشت به خانه برود. اما، براي رفتن به کليسا نيز ديگر دير شده بود. از قسمت فوقاني خيابان «ماين»، خيابان کوچکي به طرف شرق منشعب ميشد که با يک سراشيبي تند به خليج کوچک و پل انتهايي شهر ميرسيد. او قدم در اين خيابان گذاشت و بر فراز پل توقف کرد. دو پسربچه کنار خليج سرگرم ماهيگيري بودند.
يک مرد قوي هيکل که لباس مندرسي به تن داشت از خيابان پايين آمد و روي پل، کنار «ماري» توقف کرد. اين نخستين بار بود که يکي از شهروندان «هانترزبرگ» وي را با نام پدرش خطاب ميکرد: «شما، دختر دکتر کوچران هستيد؟ تصور نميکنم مرا بشناسيد اما، پدرتان با من آشناست». سپس با دست به کودکاني که بر ساحل خليج سرگرم ماهيگيري بودند اشاره کرد و گفت: «آنها بچههاي من هستند. من غير از آنها، چهار بچهي ديگر هم دارم: يک پسر و سه دختر. يکي از دختران من که در فروشگاه کار ميکند، تقربباً هم سن و سال شماست». مرد سپس به ارتباط خود با دکتر «کوچران» پرداخت. او يک کارگر کشاورزي بود که به تازگي در جستوجوي کار در کارگاه مبل سازي، راهي شهر شده بود اما، زمستان قبل، مريض شده بود و به شدت دچار بيپولي و تنگدستي شده بود. وقتي او در بستربيماري قرار داشت، يکي از پسرانش از سقف اصطبل سقوط کرده؛ دچار شکستگي شديده جمجمه شده بود.
مرد، اندکي از «ماري» فاصله گرفت و در حالي که کلاهش را به دست گرفته بود به بچهها چشم دوخت: «پدر شما هرروز به عيادت ما ميآمد. او سر پسرم را بخيه زد. من خارج از خانه دنبال کار بودم و پدر شما نه تنها مراقب پسر مجروح و خانوادهي من بود، بلکه پول دارو و خورد و خوراک آنها را نيز به همسر پيرم ميپرداخت.» مرد، آنچنان آرام سخن ميگفت که «ماري» براي شنيدن سخنانش مجبور بود آنقدر به جانب وي خم شود که چانهاش با شانههاي مرد تماس برقرار کند: «پدر شما، مرد خوبي است اما، من فکر ميکنم که در زندگي خوشبخت نيست. خلاصه، حال پسرم بهبود يافت و من سر کار رفتم اما، او پولي از من نگرفت و گفت من ميدانم که وضع زندگي تو و فرزندانات چگونه است. تو بايد تلاش خود را صرف خوشبخت کردن آنها کني. پول خود را صرف آنها کن». مرد کارگر، از پل گذشت و در طول ساحل به سوي بچهها روان شد. «ماري» از نردهي پل به پايين خم شد و به آبي که به آرامي زير پايش جريان داشت چشم دوخت. گويي در تاريک و روشناي زير پل، زندگي پدرش را ميديد که همچون آب در گذر بود. با خود گفت: «زندگي او هميشه همچون آبي بوده که در تاريکي جريان داشته و هيچگاه روشنايي را تجربه نکرده است» و از اين که زندگي خود او نيز دچار يک چنين سرانجامي شود، بر خود لرزيد. عشق به پدر، قلب «ماري» را فرا گرفته بود و او در خيال خود پدر را در آغوش گرفت. تا زماني که کوچک بود، از مراقبتهاي پر مهر پدر برخودار شده بود و اکنون نيز دست پر مهر او را بر سر خود احساس ميکرد. مدت زماني طولاني، بيحرکت به جريان آب چشم دوخت. گويي بدون تلاش براي تحقق روياهايش، هيچگاه اين شب تيره به پايان نميرسيد. دوباره به مرد نگاه کرد که آتشي کوچک در منتهياليه خليج برپا کرده بود. مرد کارگر خطاب به «ماري» گفت: «ما، اينجا ماهي قزل آلا ميگيريم. روشنايي آتش آنها را به نزديکي ساحل ميکشاند. اگر مايلي بيا شانس خود را آزمايش کن. پسرم، قلابش را به تو قرض ميدهد.» «ماري» گفت: «اوه، متشکرم! امشب نه!» و سپس از ترس روان شدن سيل اشک و ناتواني از پاسخگويي به تقاضاي مجدد مرد، از او و فرزندش خداحافظي کرد و به سرعت از آنجا دور شد. «خداحافظ!»، هر سه نفر يکصدا و با صدايي ترومپت مانند به او پاسخ گفتند. وقتي «ماري» از پيادهروي شبانگاهي به خانه بازگشت، دکتر کوچران را ديد که در تمام اين مدت به تنهايي در دفتر کارخود نشسته است. هوا ديگر تاريک شده بود و افراداي که جلوي در اصطبل اجتماع کرده بودند براي خوردن شام به خانه رفته بودند. سروصداي خيابان فروکش کرده بود و هراز چندگاهي چهار يا پنج دقيقه، سکوت کامل بر خيابان حکمفرما ميشد. صداي گريهي بچهاي از فاصلهي دور به گوش رسيد. ناقوس کليسا شروع به نواختن کرد.
دکتر «کوچران» مرد شسته و رفتهاي نبود و چه بسا روزها که صورت خود را اصلاح نميکرد و هميشه ته ريشي به صورت داشت. بيماري او جديتر از آن چيزي بود که خود به آن باور داشت. اغلب مينشست، دستان بلند خود را روي زانو ميگذاشت و به آنها خيره ميشد. گويي دستهاي او به ديگري تعلق داشت. در اينجا، تفکرات او رنگ و بوي فلسفي به خود ميگرفت: «مسخره است. ساليان دراز من در اين کالبد زندگي کردهام اما، استفادهي چنداني از آن نبردهام. اکنون کالبد من در حال احتضار و انحطاط است و من در اين شگفتم که چرا از همان ابتدا روح فرد ديگري در آن حلول نکرد.» از اين تفکرات، خندهاي تلخ بر لبانش مينشست اما، همچنان ادامه ميداد: «اين درست است که من دربارهي مردم بسيار انديشيدهام. زبان و دهان خويش را بسيار به کار گرفتهام. اما، تمامي آنها در مسيري بيهوده بوده است. وقتي همسرم «اِلِن» (Ellen) در کنارم بود، به نحوي رفتار ميکردم که مرا بياحساس و سرد مزاج تصور ميکرد در حالي که از صميم قلب او را ميپرستيدم».
او شبهايي را به ياد ميآورد که در سکوت مطلق، در همين دفتر روبهروي همسرش مينشست اما، دستان بلندش قادر نبود بر فاصلهي اندک ميان خود و اِلِن فايق آمده و دست، صورت يا موي زن را لمس نمايد.
به تقريب هر که خانودهي «کوچران» را ميشناخت با اطمينان ميگفت که خانوادهي سعادتمندي نيست. همسر دکتر قبل از ازدواج با او، هنرپيشه بود و در يک کمپاني هنري که به تازگي در «هانترزبرگ» آمده بود، کار ميکرد. زن، بيمار ميشود و پولي نيز براي پرداخت اجارهي هتل ندارد. دکتر جوان، به عيادت زن ميرود. وقتي حال زن رو به بهبود ميگذارد، دکتر او را با گاري خود به نقاط ديدني شهر ميبرد. زن، زندگاني بسيار دشوار و پرماجرايي داشت و زندگي در شهري کوچک و ساکت، هميشه او را آزار ميداد. پس از ازدواج و به دنيا آمدن «ماري»، زن ناگهان دريافت که ديگر قادر به ادامهي زندگي با مردي اين چنين آرام و سرد مزاج نيست. بر اساس يکي از شايعههايي که در شهر زبان بهزبان ميگشت، «اِلِن» با يک ورزشکار جوان که پسر مدير باشگاه ورزشي شهر بود و در همان زمان ناگهان ناپديد شد، فرار کرد. اما، اين داستان، حقيقت نداشت. «لستر کوچران»، خود همسرش را تا شيکاگو همراهي کرد تا از آنجا همراه با گروه هنري خود براي اجراي برنامه، راهي ايالتهاي غربي آمريکا شود. «کوچران» زنش را تا در هتل همراهي ميکند، مقداري پول به او ميدهد و آنگاه در سکوت مطلق و بدون خداحافظي باز ميگردد. دکتر، هنگامي که غمگين بود و يا از چيزي به شدت متأثر ميشد، در دفتر کارش به تنهايي مينشست و در پشت ظاهر خونسردش به فکر فرو ميرفت. هزاران بار دربارهي بازگشت «اِلِن» فکر کرده بود. از آن شبي که همسرش را مقابل در هتل ترک کرد ديگر هيچ خبر يا نامهاي از او دريافت نکرده بود. هزاران بار با خود فکر کرد: «شايد او مرده باشد!»
در ذهن دکتر، چهرهي همسرش با چهرهي «ماري» در هم آميخته بود و او چهرهي دقيق زن را به ياد نميآورد. هرچه سعي ميکرد چهرهي اين دو را از يکديگر جدا کند و هريک را در جايگاه واقعي خود بنشاند، موفق نميشد.
دکتر، سرش را به آرامي چرخاند. يک آن تصور کرده بود که چهرهي سفيد و دخترانهاي را ديده است که از در خانه وارد شده است و مستقيم به سوي او ميآيد. درِ سفيد رنگ دفتر به آرامي روي پاشنه چرخيد و نسيم ملايمي از پنجره به داخل وزيد. نسيم سراسر اتاق را درنورديد و اوراق روي ميز را به حرکت درآورد. صداي تکان خوردن لباس به گوش رسيد. دکتر در حالي که ميلرزيد، از جاي برخاست و با صدايي گرفته پرسيد: «آنجا کيه؟ تويي ماري؟ تويي اِلِن؟»
روي پلکان جلوي در خانه، صداي گامهاي سنگيني به گوش رسيد و در خانه باز شد. قلب ضعيف دکتر ديگر توان همراهي نداشت و وي با پشت از روي صندلي به زمين افتاد.
مردي وارد اتاق شد. او يک کشاورز بود و از بيماران دکتر محسوب ميشد. مرد به ميان اتاق آمد، کبريتي روشن کرد و آن را بالاي سر دکتر گرفت و فرياد زد: «آقاي دکتر!» وقتي دکتر به هوش آمد و پاسخ داد، مرد آنچنان از لحن او وحشتزده شد که کبريت از دستش افتاد و چيزي نمانده بود که پاي او را بسوزاند. کشاورز جوان، داراي پايي تنومند بود که به دوستون سنگي ميمانست. اين پاها بايد سنگيني بار بدن تنومند و فربه او را تحمل ميکردند. شعلهي روبه احتضار کبريت، با نسيم باد ميرقصيد و سايههايي روي ديوار دفتر ميانداخت. انديشهي دکتر آنقدر مغشوش بود که نميتوانست موقعيت خويش را به درستي تشخيص دهد.
او، حضور کشاورز را فراموش کرد و ذهنش به سوي خاطرات گذشته کشيده شد. در بعد از ظهر يکي از روزهاي تابستان نخستين سال ازدواج، با «اِلِن» يک آينهي کهنه پيدا کرده بود که اگرچه ديگر قابل استفاده نبود اما، او آن را به ديوار نصب کرد. «اِلِن» در اين آينه چيز جالبي يافته بود که وي را جلب ميکرد. همسر کشاورز، آن را به «اِلِن» هديه داد. هنگام بازگشت به خانه، زن جوان به هسرش گفته بود که حامله است و دکتر به وجد آمده بود. زن، کالسکه را ميراند و دکتر در حالي که آينه را روي زانوي خود گرفته بود، کنارش نشسته بود. دکتر وقتي مطلع شد که به زودي پدر ميشود، نگاه خود را به دشت دوخته بود.
اکنون اين صحنه، چقدر در ذهن اين مرد بيمار، زنده و روشن به نظر ميرسيد! خوشيد در حال غروب کردن بود و آخرين آفتاب، بر گندمزارها و روستاهاي دوسوي جاده ميتابيد. چمنزارهاي دوسوي جاده به سياهي ميگراييد. جاده از ميان درختزاري ميگذشت که به تدريج در تاريکي فرو ميرفت. آينهاي که روي زانوان دکتر قرار داشت اشعهي خورشيد را جذب و آن را به صورت توپهاي کوچک طلايي رنگ، روي چمنزار به رقص درميآورد. اکنون نيز شعلهي رو به موت کبريت، آن عصر دلانگيز را براي دکتر تداعي ميکرد و او را به ناکامي در زندگي خانوادگي رهنون ميشد. در آن روز، نيز وقتي «اِلِن» دکتر را در جريان بزرگترين رويداد زندگياش قرار داد، باز هم دکتر خونسرد و ساکت باقي ماند زيرا فکر ميکرد که هيچ کلمهاي قادر به بيان احساس او نيست. «من فکر ميکردم که اِلِن اين احساس مرا بدون نياز به کلمهاي حرف، درک ميکند. اما، من احمق و بزدل بودم. من از آن رو هميشه ساکت بودم که از آن بيم داشتم که با ابراز نظر خود، ممکن است احمق و سادهلوح به نظر برسم.» و سپس با صداي بلند گفت: «اما، امشب اين کار را خواهم کرد. حتي اگر صحبت کردن با دخترم، موجب مرگم شود، من اين کار را خواهم کرد.» در اينجا، چهرهي «ماري» جاي چهرهي «اِلِن» را در ذهن دکتر گرفت. کشاورز در حالي که کلاه به دست منتظر ايستاده بود و ميخواست هر چه زودتر مأموريتاش را انجام دهد با اعتراض گفت: «هي! اينجا چه خبره؟!» دکتر، اسب خود را از اصطبل «بارني اسميت فيلد» گرفت و به سرعت به طرف خانهي کشاورز روان شد. همسر کشاورز، در حال زايمان نخستين فرزند خود بود و نياز به کمک دکتر داشت. او زني به غايت نحيف و کمبنيه بود. جنين خيلي بزرگ بود و دکتر با تمام توان خود دست به کار شد و مأيوسانه سعي ميکرد جان مادر و فرزند را نجات دهد. زن نيز که سخت ترسيده بود، به شدت تقلا ميکرد. مرد روستايي دايم داخل اتاق ميآمد و بيرون ميرفت و دو زن همسايه نيز آرام ايستاده و منتظر دستودات پزشک بودند. ساعت ده شب بود که سرانجام کار به پايان رسيد و دکتر آماده شد تا به شهر باز گردد. کشاورز، اسب دکتر را زين کرد و آن را جلوي در خانه آورد و دکتر در حالي که احساس ضعف و رضايت ميکرد، سوار بر اسب شد. کار دشواري که انجام شده بود اکنون چقدر ساده به نظر ميرسيد. با خود گفت، شايد وقتي به خانه برسم «ماري» خوابيده باشد. اما، بايد او را بيدار کنم و از وي بخواهم که به دفتر کارم بيايد. آنگاه بايد تمامي داستان ازدواج ناموفق خود را برايش تشريح و تحقير و سرشکستگي ناشي در آن را براي او بازگو کنم: «چيزهاي بسيار زيبا و جذابي در شخصيت اِلِن وجو داشت که ماري بايد از آن مطلع شود. شايد او نيز بتواند به زني زيبا و جذاب تبديل شود.» در اين زمينه، دکتر ذرهاي ترديد به خود راه نميداد. ساعت يازده شب، دکتر جلو در اصطبل «بارني اسميت فيلد» توقف کرد. «داک يتر» و دو مرد ديگر مقابل اصطبل سرگرم گفتوگو بودند. مهتر، اسب دکتر را گرفت و در تاريکي درون اصطبل ناپديد شد. دکتر، لحظهاي درنگ کرد و به ديوار اصطبل تکيه داد. نگهبان شب، جلو در اصطبل سرگرم بگومگو با «داک يتر» بود. اما، دکتر به کلمات تندي که ميان اين دو ردوبدل ميشد، خندهي استهزاةآميز «داک» و عصبانيت نگهبان، توجهي نداشت. ترديد وجود او را فراگرفته بود. با تمام وجود ميخواست کاري انجام دهد اما، آن را به خاطر نميآورد. آيا اين کار به همسرش اِلِن مربوط بود يا به دخترش «ماري»؟ دوباره چهرهي اين دو در ذهن دکتر به هم آميخت و چهرهي سومي نيز وارد اين آشفتگي ذهني شد. چهرهي زني که چند ساعت قبل وضع حمل کرده بود. همه چيز در ذهن دکتر آشفته و سردرگم مينمود. قدم به خيابان گذاشت و به سوي خانه حرکت کرد. وسط خيابان درنگي کرد و سپس به حرکت ادامه داد. سرو کلهي «بارني اسميت فيلد» که اسب دکتر را در اصطبل بسته بود، جلو در پيدا شد. او، در اصطبل را بست و شببند آن را انداخت. فانوس که بر فراز در اصطبل آويزان بود با وزش باد تکان ميخورد و سايههاي مضحکي بر چهرهي مرداني که همچنان جلو در اصطبل سرگرم مشاجره بودند، ميانداخت. «ماري» همچنان برابر پنجرهي دفتر کار پدر نشسته و منتظر بازگشت او بود. او نيز آنچنان در افکار خويش غرق بود که صداي مشاجره «داک يتر» و نگهبان را نميشنيد. وقتي «داک يتر» در خيابان ظاهر شد، خشمي که وجود «ماري» را هنگام ملاقات وي در اصطبل قديمي فرا گرفته بود، دوباره شعلهور شد، غرور و تکبري را که در چشمان «داک يتر» موج ميزد دوباره به خاطر آورد. اما، در آن لحظه، «ماري» همه چيز را فراموش کرده بود و فقط به پدرش ميانديشيد. يکي از خاطرات دوران کودکي را به ياد آورد. بعد از ظهر يکي از روزهاي ماه مه، هنگامي که پانزده سال داشت، پدرش از او خواست که در عيادت شامگاهي يکي از بيماران خارج از شهر، وي را همراهي کند. دکتر به عيادت يک زن بيمار در پنج مايلي شهر ميرفت. باران شديدي ميباريد و جاده بسيار لغزنده و نا مناسب بود. ديگر هوا تاريک شده بود که آنها به کلبهي روستايي رسيدند. داخل آشپزخانه رفته و غذاي سادهاي خوردند. پدرش در آن بعد از ظهر، حالتي بچگانه داشت و بسيار سرحال به نظر ميرسيد. در تمام طول راه، او ساکت بود. در آن زمان ديگر «ماري» اندام کشيده و زنانهاي پيدا کرده بود. پس از خوردن عصرانه، پدر و دختر به قدم زدن اطراف کلبه پرداختند. دختر روي پرچين باريکي نشست. پدر براي لحظهاي مقابل او توقف کرد و در حالي که دست را در جيب شلوار کرده و سر را به عقب داده بود، خندهاي سرداد و گفت: «تو ديگر داري يک زن کامل ميشوي! در اين صورت، چه بر سر تو خواهد آمد و چه نوع زندگي در انتظار تو خواهد بود؟» دکتر آنچنان نزديک پرچين ايستاده بود که گويي ميخواهد دختر را در آغوش بگيرد. اما، ناگهان، به خود آمد و به سرعت داخل کلبه شد و در تاريکي نشست و به فکر فرو رفت.
همانگونه، که «ماري» اين واقعه را در ذهن مرور ميکرد، پي برد که آن روز، تظاهر ديگري از سکوت و خويشتنداري پدر را شاهد بوده است. به نظرش ميرسيد که بايد خود را براي وضعيت کنوني زندگيشان سرزنش کند ونه پدرش را . کارگري که روي پل ملاقات کرده بود، به سردي و خويشتنداري پدرش پي نبرده بود زيرا پدر، هنگام کار و انجام وظيفه، با بيماران بسيار گرم، صميمي و سخاوتمند برخورد ميکرد. پدرش به او گفته بود که کارگر ميداند که بايد چگونه پدري باشد و «ماري» جملهاي را که پدر دو کودک سرگرم ماهيگيري، در آخرين لحظه به او گفت به خاطر آورد: «پدر آنها ميداند که چگونه پدري باشد، همانطور که آنها ميدانند بايد چگونه فرزندي باشند.» در اينجا «ماري» احساس گناه کرد. در آن شب که «ماري» با پدرش به خارج شهر رفته بود، سعي کرد ديواري را که ميان آنها حايل شده بود، از ميان بردارد، اما، موفق نشد. باران سنگيني، تبديل به سيلاب شده و راه را مسدود کرده بود. آنها توانستند به کمک يک پل چوبي از رودخانه عبور کنند. اسب، بسيار عصبي به نظر ميرسيد و دکتر دهنهي آن را محکم به دست گرفته بود و هراز چندگاهي با او صحبت ميکرد. روي پل، لختي توقف کردند. جريان سيلاب زير پاي آنها ميغريد و به موازات جاده در بستري پهن و فراخ به پيش ميرفت. ماه، کم کم از پشت ابر بيرون ميآمد و جريان باد روي آب، امواج کوچکي ايجاد ميکرد. روي آب، لکههايي درخشان ونوراني در حال رقص بودند. دکتر با صدايي گرفته گفت: «ميخواهم دربارهي خودم و مادرت با تو صحبت کنم». اما، ناگهان چوبهاي کف پل بهشکلي خطر ناک به لرزه درآمد و اسب جستي به جلو زد. پدر وقتي توانست اسب وحشتزده را مهار کند که ديگر به شهر رسيده بودند و دوباره جو سکوت و خويشتنداري بر وجود پدر غالب شده بود. ماري، که همچنان در تاريکي، برابر پنجرهي دفتر کار نشسته بود و غرق در تفکر بود، ورود دکتر را به داخل مشاهده کرد. اين بار نيز مثل هميشه، او پس از تحويل اسب به مهتر، بلافاصله به طرف پلههاي ساختمان حرکت نکرد، بلکه اندکي در تاريکي مقابل اصطبل، بيحرکت باقي ماند. يک بار به طرف منزل حرکت کرد، اما، دوباره به تاريکي مقابل اصطبل پناه برد. ميان دو مردي که از دو ساعت قبل در مقابل اصطبل سرگرم گفتوگو بودند، اکنون مشاجرهاي درگير شده بود. «جک فيشر» (Jack Fisher) نگهبان شب شهر، داستان نبردي را که در جريان جنگ داخلي در آن حضور داشت، با آب و تاب تعريف ميکرد و «داک يتر» نيز وي را مسخره ميکرد. هر لحظه بر خشم نگهبان افزوده ميشد. باتومش را در چنگ ميفشرد و آن را باعصبانيت در هوا تکان ميداد. صداي بلند «داک يتر» با فرياد خشمآگين نگهبان در هم آميخته بود. «داک» با صداي بلند ميخنديد و ميگفت: «جک! داري زيادي شلوغش ميکني!» و نگهبان سراپا خشم، با فرياد جواب او را ميداد. نگهبان پير باعصبانيت در خيابان به راه افتاد و «داک» در حالي که همچنان ميخنديد به دنبال وي روان شد. «بارني اسميت فيلد» که اسب دکتر را بسته بود، برگشت و در اصطبل را بست. فانوسي که بر فراز در اصطبل آويخته بود، با وزش باد تکان ميخورد. دکتر «کوچران» دوباره به طرف خانه حرکت کرد و وقتي به پاي پلکان رسيد ايستاد و با خوشرويي به مردان آن سوي خيابان گفت: «شب بهخير آقايان!»
نسيم خنک شبانگاهي، موهاي «ماري» را نوازش ميداد و يک دسته از آنها را بر روي پيشاني او پريشان کرده بود. ناگهان از جاي خود پريد. گويي کسي در تاريکي، شانهي او را لمس کرده است. او صدها بار پدرش را ديده بود که به شهر باز ميگردد اما، هيچ بار او، مانند آن شب، با افرادي که هميشه مقابل در اصطبل وقتگذراني ميکردند، خوش و بش نکرده بود. «ماري» به قدري از اين برخورد پدر شگفتزده شده که تصور کرد اکنون فرد ديگري، به جاي پدرش، از پلههاي خانه بالا ميآيد.
صداي گامهاي سنگين مرد روي پلکان چوبي پيچيد و «ماري» صداي زمين گذاشتن کيف کوچک و مربع شکلي را که هميشه پدرش با خود حمل ميکرد شنيد. حالت سرخوشي عجيب مرد همچنان ادامه داشت. اما، در ذهنش آشوبي بر پا بود. «ماري» فکر کرد که شبح پدر را در آستانهي در مشاهده کرده است. صدايي محکم از پاگرد به گوش رسيد: «زني بود که بچهاي داشت. او که بود؟ اِلِن بود؟ زن ديگري بود؟ يا «ماري» کوچک من بود؟» سيلي از کلمات بيهدف از دهان مرد خارج ميشد: «من ميخواهم بدانم چه کسي بچه دار ميشود؟چه کسي؟ زندگي کسل کننده نيست. چرا بچهها متولد ميشوند؟» خندهاي بر لبان دکتر نقش بست. دختر به جلو خم شد و دستهي صندلي را در دست فشرد. دکتر ادامه داد: «کودکي متولد شده است. عجيب است که دستهاي فردي بايد به کودک جان ببخشد که خود در آستانهي مرگ قرار دارد.»
دکتر «کوچران» جلو پاگرد زانو زد: «پاهاي من ديگر ياراي انتظار کشيدن براي خلق حيات از بطن يک موجود زنده را ندارند. زن روستايي مبارزه را به انجام رسانيد و اکنون نوبت من است که پاي در گور بگذارم.»
در پي خارج شدن اين کلمات از دهان مرد خسته و بيمار، سکوتي سنگين بر پاگرد حکمفرما شد. صداي قهقههي «داک يتر» همچنان از داخل خيابان به گوش ميرسيد. آنگاه ، دکتر «کوچران» ناگهان از پلهها فروغلطيد. هيچ صدايي از او برنخاست و فقط صداي برخورد کفشهايش با پلکان چوبي و سقوط بدن سنگيناش روي زمين، به گوش رسيد. «ماري» از جاي تکان نخورد و فقط با چشم نگران منتظر باقي ماند. قلبش به شدت ميتپيد. ضعفي مفرط، تمامي وجودش را فراگرفته بود.
نقل از مجلهي چيستاسال شانزدهم آبان و آذر 1377





