برآمدگی مردانه یا مردانگیه بر آمده 1

در محیط های تازه شهری شده و یا شهر هایی با حاشیه بزرگ روستایی؛ تعارضات فرهنگ ها و هویت ها وضوح بیشتری نسبت به محیط ها و شهر های دیگر دارند و وجه مشخصه دیگر این تعارضات حضور قدرت مند سنت های روستایی در مقابله با هر نوع حضور فرهنگ دیگر است که در قالب های اجتماعی پیشین نگنجد. و به این واسطه که بیشتر جمعیت های چنین شهر هایی را مهاجرین روستایی تشکیل میدهند و تقریبن تمام این مهاجرین در شهر در طبقه کارگر و یا اقشار متوسط به پایین خرده بورژوازی وجود اجتماعی پیدا میکنند ، در برخوردشان با کالا ها و در واقع فرهنگ شهری (اگر فرهنگ را در آداب استفاده از رفاه خلاصه کنیم) به صورت خطوط ناخوانایی در دبیره شهر نشینی ظاهر میشوند که مشخصن در کنار تلاشیه فرهنگ روستایی و کوشش آنها برای شکل یابی در فرهنگ نا شناخته شهری قابل بررسی و درک است.
اولین تجربه های خانواده های مهاجر روستایی ؛ متعلق به زنان آنهاست ؛ که با جدایی از کار مولد و اجتماعی به کنج خانه ها فرستاده میشوند و تنها زمانی توانایی برگشت به اجتماع را خواهند داشت که مردانه زندگی کنند.
مثلن مسافر کشی یک زن ، از همین دست که به خودیه خود از نوادر است و بسیار مورد توجه همراه با دلسوزی و سرزنش قرار میگیرد را در نمود واقعی آن بخواهیم ببینیم (بر حسب تجربه شخصی من ) اینطور خواهد بود که نمایشی میبینید از زنی که مرد انگی از او میچکد یا به قولی کننده کار است. پرخاش بی مورد به راننده های رقیب و مامور راهنمایی و رانندگی و سوار شدن و تکرار جمله کلیشه «شما دهن ملت رو گ.. صاف کردین» و کوبیدن در موقع سوار شدن و اصرار به فارسی صحبت کردن با مسافر و مامور و همینطور گیلکی حرف زدن با مسافر کش های رقیب و بیرون گذاشتن پاکت سیگار بهمن فیلتر قرمز و خاراندن سر و …
این رفتار مردانه زنیست که در توانایی هضم چگونگی حضور خود در رابطه ای با مردان ؛ با همان ظرف های فکری –فرهنگی خودش نا توان است و در پی قالبی تعریف شده در اجتماع میگردد که این رابطه را ابتداعن مفهوم و در گام بعدی تعریف کند. در واقع قالبی در حالت گذار خواهد بود( که متاثر از نوع سنجش فرهنگ های توده ای شده که خود برآیندی از تقابل اجتماعات تولیدی در حال مرگ و حاکم ،) که توانایی تبدیل نیروی در تلاش برای فهم شرایط تغییر نموده را به قدرتی برای مقابله با سرکوب و سانسور اجتماع را داشته باشد

بابا جان داد


 

معلم گفت: “بابا آب داد”

و من اندیشیدم

چه کسی بود که بابا را خواب داد؟

****

معلم پرسید

“بابا با کدام (الف) نوشته می‌شود؟”

بچه‌ها فریاد زدند

“با آی بی کلاه”

و من یادم آمد

بابا نیز کلاه نداشت

و از خود پرسیدم که بابا

در این زمستان سرد

چرا کلاه نداشت؟

و چرا کلاه نباید داشته باشد؟

****

دوباره فریاد معلم برخاست

“بابا نان داد “

و من اندیشیدم، آخرین بار کی بود

که بابا جان داد؟

بابا کی پول داشت که نان بخرد؟

****

معلم پرسید : “چند جور (نون) داریم؟”

بچه‌ها فریاد زدند “نون کوچک، نون بزرگ “

و من یادم آمد که نان سفره ما

همیشه کوچک بود.

****

معلم فریاد زد

“دارا توپ دارد”

و من یادم آمد

دارا تانک نيز دارد

پول نیز دارد

بانک نیز دارد

ومن میدانم که بابا

در زیر دست دارا

جان داد.

****

دارا اگر توپ و تانک دارد

اسد داس دارد

اسد اسب دارد

اسد ایمان دارد.

 

ب. بهرنگ

مندرج در کار شماره ١٩ – ٢١ تیر١٣٥٨

برگرفته از سایت:

http://honari4.wordpress.com

بی نام

چون سنگ مزارمن و بیشماران در وطنم بر بالای این قطعه بنویسید شاعرش نا شناس است

و تقدیم به پدرم که مجبور بود همیشه سخت کار کند تا جائی که نفهمید فاصله تولد و مرگش واژه دیگری هم وجود دارد بنام زندگی

به رضا شهابی های وطنم و همه آنهائی که عاشقند و بدور از منیت ها و ………. قلبشان برای کارگران بر علیه سرمایه داری میطپد

تقدیم بتو آینه دوران کودکی ام که در این دوره  صاحب نام و شناسنامه معتبر شدی و امروز کودک خیابانی صدایت میکنند

بیاد رفقایم در تک اطاق شان در در ترکیه و همه آنهائی که مجبور به ترک وطن شده اند و یا رونده و از اینجا مونده شده اند ! بویژه پناهجویان ایرانی

کارگر ساده

با بال شکسته ا‌‌‌ش پر آورد پدر

عمري ز خودش پدر درآورد پدر

از کوره‌‌‌‌‌ي آجر پزي سنگدلان

نان از دل هر سنگ درآورد پدر

پيک نيکي ما چه آه سردي دارد

بيچاره پدر چه روي زردي دارد

امروز خدا خانه‌‌‌‌‌ي ما مهمان بود

فهميد گرسنگي چه دردي دارد

یک کارگر ساده منش را گم کرد

تا سوخت تمام خرمنش را گم کرد

آن کارگر ساده پدر بود که رفت

هفتاد و دو درصد تنش را گم کرد

از معدن و  از کوه پدر برمی‌‌‌‌‌گشت

با زحمت بسیار سحر برمی‌گشت

یک کوه غم و درد به روی دوشش

با مورچه های کارگر برمی‌‌‌‌‌گشت

پرپر زده و لانه‌‌‌‌‌ي ما را چرخاند

حتي دل ديوانه ي ما را چرخاند

باباي من انگار خداي دنياست

با کارگري خانه‌‌‌‌‌ي ما را چرخاند

تا خواست که او چگونه اي باشد مرد

انسان خداي گونه اي باشد مرد

از زندگي لعنتي اش راضي بود

تا کارگر نمونه‌‌‌ اي باشد مرد

دزد است ولي از دم در آمده بود

او سرزده بود و بي‌‌‌‌‌خبر آمده بود

سرکارگر لعنتي اش با خرما

ديشب به عيادت پدر آمده بود

بي پا شدن و دوندگي يعني درد

قرباني اين درندگي يعني درد

خنديدن هر کسي دو معنا دارد

لبخند پدر به زندگي يعني درد

هي بر سر و بر سينه زده واويلا

با عاطفه و کينه زده واويلا

ارث پدرش بربري و باربري‌‌‌‌‌ست

دست و دهنش پينه زده واويلا

وقتي همه‌‌‌‌‌ي دغدغه‌‌‌‌‌ي ما نان است

برگرد بگو کجاي ما انسان است

درياي عميق درد و رنج است پدر

چشمش به کدام نيمه‌‌‌‌‌ي ليوان است!

هر بار به کار و بار دنيا خنديد

تنها پدرم دوباره تنها خنديد

هر روز به قانون گه کارگري

دستان ترک‌‌‌‌‌خورده ی بابا خنديد

از چشم پدر هميشه آيينه تر است

آيينه خودش ديد که بي‌‌‌‌‌کينه‌‌‌‌‌تر است

قانون همه آينه‌‌‌‌‌ها برعکس است

دستان تهي هميشه پر پينه‌‌‌‌‌تر است

مشغول به برپايي دارش مي‌‌‌‌‌شد

گل بود که خوار روزگارش مي‌‌‌‌‌شد

با هر گره‌‌‌ اي به دار قالي انگار

نزديک به انتهاي کارش مي‌‌‌‌‌شد

پاييز رفوزه در زمستان مانده‌‌‌‌‌ست

پژمرده‌‌‌‌‌ترين گل گلستان مانده‌‌‌‌‌ست

باباي ضعيف مدرسه درجا زد

مانده‌‌‌‌‌ست، هميشه در دبستان مانده‌‌‌‌‌ست

يک عمر اگر چه زندگي ساخته است

يک لحظه ولي به خود نپرداخته است

گيسوي منظم‌‌‌‌‌شده‌‌‌‌‌ي کارگر است

بيلي که به روي شانه انداخته است

کشتند

چه مایه نفرت لازم است تا بر این دوزخ دوزخ نابه کاری بشوریم؟

به همین خرچنگ غورباقه ,باور دارم

به همین خرچنگ غورباقه ,باور دارم

دوگانگی های مسخره،نمیدانم یا نمیدونم اما به هر حال از آنجا که تو میخوانی باید گفتن را شروع کرد از همانجا که تو میخوانی
اعتیاد،کرک،آ«قدر نئشه ای ،که بالا می آوری خودت را و آنقدر واضح جلویت مثل یک سیال ، کل هستیت غرقه و ق ق ق غوطه ور با هر املایی میرقصد که یادت میرود،ریده ای و گه ذهنت خشک چسبیده به تنت لباس میپوشی که باید رفت.
:من ترک کردم،،،،،،باید رفت
هستی و فکر سیال غوطه ور، غوطه ور در حرکتی درون چرخه پوچ و بی معنی گندابی که فاضلاب گرفته دارد،فاضلاب خراب و فندک خوب،تخدین و تخدیرو ….
:به جون تو من ترک کردم بچه
فریاد بیخود شدگی گمشدگی که پوچ در پوچ معلق میچرخد به دنبال دنیای خود
به دنبال همان خودی که بالا آورده میرود از اینجا به شاید . . .
همیشه سه نقطه ها خلوتی میسازند برای عشق بازی ذهن ها با معشوقه کلمات
از همانجا که میخوانی باید گفت، از همان اول!!
که چرا ذهن ها می روند،اصولا سیالیت چیز است خوب نیست،دلم میخواست کمی می ماندیم.اصلا همان سه نقطه که ما را میبرد به… کمی ماندن در لحظه ای که ذهن رفته است و من به تنهایی،به عریانیه همان هستیه معلق و غرقه در،نادانی خطاب به تو سکوت میکنم.چشمانم شهلاست،باز تر از باز میبینم ولی چیزی برای نمایش نیست
من هنوز ذهنم میپیچد که کاش می ماندی ی ی ی.
ذهن سیال است بین باید ها،بین منی که نیست تا ساخته شود.
کلمات،،،کد واژه های صحنه های طبیعی انزجار،عشق،ترس،انزجار
کلمه ها،،، :فقط بغلم کن بقلم کن قلبم کن کلمه های بو گندو!!
کاش ذهن راه خودش را میرفت تا من تنها برسم : من ترک کردم بچه باور کن!!
ها راستی اول
اول قصه وقتی شروع شد که در خانه بودیم و در پی آتش،گرما،حرارته هستیه در حال شد! در حال چرخش و گردش معلقانه…در پی آتش فندک سرخی میله های زندان بوی کباب خر داغ کردن قصه از آنجا تمام شد که در خانه بودیم و آتش تنهایی من سرخ شد
و تو که آمدی همه چیز ماند.همه چیز از اول تمام شد و اصلا تو که آمدی من بیشتر سرخ شدم
: کارگر های جهان متحد شوید راستش میدونی خانوم محترم،من با تو فرق دارم

شاید نه،توکه رفتی آتش ، تنهایی سرخ شد و من دود آمدم خانه و فندک روشنم کرد که تو رفتی و تفوت من تورا… : کاش کمی بمانیم ها؟

من من من من همینطور سیال تر از ذهن پیچ میخوردیم تا هستی بالا آمد و من به خودم نشسته چسبیدم
: من ترک کردم،باور کن بچه ؛ باید بریم الان؟
. . .

تو را می خواند

تو را می خواند

صدای فریاد های ما

-بندگان اسیر حبل المتین ذو الاکتاف-

بازخم های گرسنه و گوش های سیر

با دست های پر از پینه و خالی

و سنگینی یوغ استثمار و استحمار

به تیر های پوسیده ی امارت اربابان میتازیم

خون ما موریانه میشود

-و می خوانیم-

تورا که خشت دیوار این پلشت خانه ای

به راه بیفت و باور کن

دیوار ها با به راه افتادن ما میریزد

و شاید فردا ها

بدون دیوار و بند….

رفیق سلطانپور

چیست این سلول

این دیوارهای پست بی روزن

جز برای یک دو روزی بیش

پایداری های لرزان در مسیر سیل

سیل بنیان کن

خنده ام میگیرد از تزویر نامردان

گریه ام خاموش وار اما,به گلزاران جان

جاریست:

گرچه دیهیم شب آلودست با خون رفیقانم

و به خون تازه من نیز

جنده-دیو مردم آزاری

قحبه پیر تبه کاری

در کمیته قلعه کشتار

همچنان سرگرم خونخواریست

لیک میدانم

و چو توفان های سهم انگیز می خوانم:

ای به باغ خون نشسته

دست ها

پا ها

آ…ی ای چشمان خون پالا

در هوای در هم شبگیر

پشت سنگر های سرخ سازمان عشق

پشت ابر شعله و باروت

با صدا هایی که می خواند خروس خشم

روی بام های خانه مردم

پشت این شب

این شب فرتوت

صبح مردم

صبح بیداریست

((رفیق سلطانپور))

برای تمامی همزنجیران خاتون آباد و هفت تپه و اشنویه و ….

وقتی که انسانیم

ایستادن تنها گناه ماست

خونی که ازگردن و چارچوبه کوتاه زندگیمان میچکد شاهد

مرگ جریمه ایست برای آزادی

دستور میدهد به تعظیم

با شلاق هایی که طعم گوشت ها مان را هم میزند

گوشت تو

گوشت من

گوشت نسلهای ما

چقدر به هم نزدیک شدیم با این تزویج

وقتی اینطور گرد افشانی میکنیم

به زبان خون فریاد میزنیم

دنیا آبستن قیام میشود

وقتی پیامبرانمان

تکه های له شده گوشتهامان هستند

با پرواز سرخشان به آسمان غبار گرفته ملکوت…

چقدر به هم نزدیکتریم حالا که گرسنه ایم

حالا که جای کار

جای پول

و حتی به جای طعم همیشگی مس

سرب با باروت زیاد سیرمان میکند

ساکتمان میکند

حالا که به خون آب ما وضو میسازند

دیوار مساجد آذین میشود

 

بوی کباب آدم در مجلس می پیچد

 

سوز آتش  سرمایه

 

برجان ما

 

زنده میماند

 

آتش و سوختنی نا مطهری که ما هستیم

 

مذهبی به پیش گاه مان دعا نمی خواند

-اورمزدی را نشان نیستیم جز دردهایمان-

 

زردی من از تو…

 

زردی من ازتوست

 

گرچه سرخم


 

وقتی سوختیم

 

وقتی هاله های نور نگذاشتند دیده شویم…

 

به جوهر خونمان

 

حقمان را نوشتند که:        نداریم

 

و در اعماق خط فقر حقمان گم شد

وقتی که…

 

چقدر به هم نزدیکتریم حالا که کارگریم

حالا که ایستاده ایم

و ایستادن تنها گناه ماست

حالا که روز ها مبارک است

به دست های به هم پیوسته مان

 

– نه به کلنگ کسی-

 

دالان و شلاقی نخواهد ماند.

دیدگاه‌ها: چپ ایران و مسئله قدرت سیاسی(کپی از پیشگام)

دیدگاه‌ها: چپ ایران و مسئله قدرت سیاسی

خارا

انقلابیون طبقه کارگر ایران همچون همه همفکران خویش در سرتاسر جهان خود را نماینده و مدافع پیگیر منافع طبقه کارگر در نبرد با سرمایه داری حاکم میدانند و اعتقاد دارند که استثمار انسان از انسان بر نمی افتد مگر از طریق به زیر کشیدن سرمایه داران از اریکه قدرت سیاسی و اقتصادی و جایگزینی آن با یک قدرت سوسیالیستی کارگری. کسب قدرت سیاسی بعنوان هدف فوری آنها در جهت استقرار حاکمیت شورائی کارگران و زحمتکشان همواره مورد تاکید بوده و هست. در مرحله کنونی اما باید پرسید که چپ تا چه اندازه در جهت رسیدن به این هدف فوری خود برنامه ریزی و کار واقعی نموده است؟

آنچه که امروز در صحنه سیاسی و اجتماعی جامعه در جریان است یک مبارزه طبقاتی تمام عیار است که روز به روز از دامنه و عمق بیشتری برخوردار میگردد. محتوای واقعی بیشتر نبردهای در جریان در عرصه اجتماعی مبارزه عموم مزد بگیران جامعه بویژه طبقه کارگر بر علیه نظم کهنه وغارتگرانه سرمایه داری حاکم است. در شرایطی که ما شاهد اوج گیری و تشدید مبارزه طبقاتی و تاثیر گذاری جنبش طبقه کارگر بر سایر جنبشهای اجتماعی در جهت رادیکالیزه کردن هر چه بیشتر آنها هستیم، متاسفانه در میان صفوف نیروهای چپ شاهد تلاش و کوشش لازم و متناسب با این سطح از نبردهای طبقاتی نیستیم. آنچه که در میان نیروهای سیاسی چپ شاهد آن هستیم یک سلسله از تلاشهای محدود، ناکافی، و بسیار پراکنده از سوی گروهی از این نیروها است که عمدتا” نه کنشگرانه بلکه واکنشی بوده و سقف این فعالیتها محدود به این شده که اخبار مبارزات کارگری و انقلابی جامعه را بازتاب داده و بر سیاست سانسور دستگاه سرکوب چیره شوند. روشن است که با چنین رویکرد انفعالی و واکنشی آنهم تا به این اندازه پراکنده و نا هماهنگ چپ قادر نخواهد بود که بعنوان پیشتاز نبردهای طبقاتی کارگران ، این مبارزات را به نحو مطلوب سازماندهی کرده و در جهت هدف محوری یعنی تصرف قدرت سیاسی هدایت کند. نگاه به تاریخچه فعالیت چپ در ایران بیانگر این واقعیت تلخ می باشد که چپ بنا به دلایلی که این نوشته پرداختن به آن را هدف خود قرار داده فاقد یک برنامه و تاکتیک عملی و روشن در جهت تصرف قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر بوده و هست.

با تعمیق و گسترش مبارزه طبقاتی جنبشهای اجتماعی بطور روز افزونی رادیکالیزه می شوند مبارزه در شهر، روستا، کارخانه و دانشگاه آشکارا مضمون طبقاتی خود را عیان می کند. عمق یابی مبارزه طبقاتی حتی در مقایسه با چند سال گذشته آنچنان به جداسازی صفوف طبقات انقلابی از طبقات و نیروهای ضد انقلابی شفافیت بخشیده که در عرصه جنبشهای اجتماعی و نبردهای کارگری جریانات منفعل و ناپیگیر روز به روز بیشتر به حاشیه رانده می شوند اگر در زمانی نه چندان دور کارگران ناچار بودند که درخواستها و مطالبات خود را از کانال تشکلهای زرد و بعضا” ساخته و پرداخته سرمایه حاکم نظیر شوراهای اسلامی و یا خانه کارگر پیش برند امروزه دیگر تشکلهای مستقل کارگری  همچون سندیکای واحد و هفت تپه سکاندار هدایت نبردهای کارگری گشته اند.

طبیعی است که بر بستر این مبارزه طبقاتی چپ کارگری می باید برای سازماندهی و هدایت این پتانسیل نیرومند اجتماعی برای نیل به قدرت سیاسی و استقرار جایگزین سوسیالیستی تلاش واقعی نماید اما گویا چپ ایران به ایفای نقش یک اپوزسیون صرفا” منتقد بیشتر علاقمند است تا یک نقش کنشگر و مدعی قدرت سیاسی . چپ ایران هیچگاه نتوانسته به آن سطحی از آمادگی سازمانی و سیاسی برسد که بتواند به عنوان یک آلترناتیو انقلابی در جامعه ظاهر شود. گویا رسالت تاریخی اش را خود او هم آنچنان که لازم است جدی نگرفته . ما می کوشیم تا به قدر توان اندک خود روشن نمائیم که ریشه این ضعف در کجاست؟ زمینه های مادی و اجتماعی این بی علاقگی و یا ناتوانی را دریابیم و روشن کنیم که آیا این بی علاقگی یا ناتوانی با خاستگاه طبقاتی این نیرو ارتباطی دارد یا نه؟ و اینکه چپ شناخته شده و به اصطلاح سنتی ما تا چه اندازه از محیط مذهبی که در آن رشد و نمو کرده متاثر است ؟ این ضعف نیاز به یک بررسی آسیب شناسانه دارد تا ریشه های این نگرش منفعلانه پیدا و درمان گردد. ما ضمن ارج نهادن بر فداکاری و سخت کوشی هزاران مبارز انقلابی که طی دهه های اخیر تاریخ میهنمان دلاورانه در راه آرمانهای بر حق و انسانی خود کوشیده و جان داده اند می کوشیم تا گامی هر چند کوچک در راه نقد کاستی ها و انحرافات بویژه زمینه های پیدایش این انحرافات برداریم.

در بررسی علل بروز این آسیب دیر پا عوامل متعددی تاثیر گذار بوده و سبب ساز این نوع کار کرد اجتماعی شده اند که در این فرصت به دو عامل شاخص و کلیدی به ترتیب زیر اشاره می کنیم.

۱ – ترکیب طبقاتی سازمانهای سیاسی چپ

۲ – تاثیر مذهب به عنوان روبنای حاکم بر جامعه در کارکرد چپ

۳ – ترکیب طبقاتی سازمانهای سیاسی چپ

یک نگاه آماری به ترکیب طبقاتی نیروهای سیاسی چپ ایران گواه این واقعیت است که خاستگاه طبقاتی اکثریت قاطع نیروهای سازمان یافته در تشکلهای چپ را طیفهای گوناگونی از لایه های مختلف خرده بورژوازی از تهیدست ترین آنها تا مرفه ترین و بالائی ترین لایه های خرده بورژوازی شهر و روستا شامل شده است. با توجه به عدم توسعه کامل صنعتی و رشد ناقص مناسبات صنعتی و بورژوائی در جامعه ایران این امری طبیعی است که طی بویژه نیمه نخست قرن جاری از نظر ترکیب جمعیتی جامعه نیز، غلبه اصلی با خرده بورژوازی شهر و روستا بوده باشد.

توسعه ناموزون مناسبات بورژوائی به همراه فروپاشی مناسبات کهن زمینداری بویژه عقب ماندگی روستاهای کشور در جریان این توسعه ناموزون و نا متوازن سبب ساز بسیاری از نارضایتی ها و تنشهای اجتماعی و سیاسی از جانب این بافت تحت فشار بوده که در بیشتر مواقع خود را بصورت شورشهای توده ای به نمایش می گذاشت. در آن بخشی از مناطق روستائی کشور که مناسبات ایلی و کوچ نشینی حاکم بود، تسلط شیوه تولید بورژوایی این بخش از خرده بورژوازی روستائی را به شدت تحت فشار قرار داده و مناسبات دیر پای ایلی و کوچی را در مرزاضمحلال و نا بودی قرار داد. زندگی کوچی کم کم و به ناچار می باید جای خود را به یکجا نشینی و استقرار ثابت میداد همزمان مناسبات پدر سالارانه و مرد سالارانه حاکم بر این بافت اجتماعی تحت تاثیر تحولات جدید زیر فشار دچار فرو پاشی میگردید. آزادی عمل ایلات و عشایر، خارج بودن نسبی آنها از حوزه نظارت دولت مرکزی از جمله مواردی بود که به سرعت زیر ضرب نظام جدید گرفته شده و علیرغم مقاومتهای سر سختانه این بافت در کلیت خود دچار فرو پاشی گردید. در بخش دیگر از مناطق روستائی که تولید کشاورزی و یکجا نشینی در چارچوب نظام ارباب رعیتی حاکم بود نیز علی رغم اینکه انجام اصلاحات ارضی سبب رهائی دهقانان از قید مناسبات ظالمانه ارباب رعیتی و بهره مالکانه گردید ولی در ادامه به دلیل همان توسعه نا متوازن صنعتی در کشور که آنهم ناشی از تابعیت توسعه ناپایدار و نامتوازن داخلی از نیازهای سرمایه جهانی بود نتوانست سبب پیشرفت رفاه و آبادانی روستا ها گردد و در نتیجه کشاورزان را گروه گروه در جستجوی زندگی بخور و نمیر راهی شهرهای بزرگ می کرد. طبیعی است که در شرایط توسعه نا متوازن ، شهرها نیز که خود بی نصیب از عوارض این ناکافی بودن توسعه نبودند،نمی توانستند بار ناشی از خانه خرابی روستاییان وهجوم انبوه  تهیدستان روستایی را تحمل نموده و به نحو مطلوبی آنها را در بخشهای گوناگون مناسبات جدید خود سازماندهی و جذب کند بر آیند همه این فرو پاشیها ، جابجائی ها و تمرکز یافتن در شهر ها ، خود را در گسترش حاشیه نشینی و حلبی آباد نشینی در شهر ها نشان می داد. حاشیه نشینانی که گاها از کمترین فواید این توسعه صنعتی نیز بی بهره بودند. گسترش فقر در میان جمعیت روستائی و حاشیه نشینان شهری یعنی در واقع اکثریت ترکیب جمعیتی کشور یعنی همان خرده بورژوازی شهرو و روستا سبب ساز بروز نا رضایتی و گسترش دامنه اعتراض و طغیان در میان این اقشار گردید.

بورژوازی مدرن از آنجا که رشدش تابع نیازمندیهای سرمایه جهانی بود و نمیتوانست توسعه پایداری را در سرتاسر کشور بطور هماهنگ و متوازن پیش برد لذا نتوانست که در مسیر پیشروی ناقص خود بخشهای وسیعی از خرده بورژوازی را نیز در کنار خود داشته باشد و به همین دلیل است که در جریان انقلاب ۵۷ بخشهای وسیعی از خرده بورژوازی که اکثریت قاطع جمعیت کشور را شامل میشد توانست در قالب یک جنبش نیرومند توده ای در اتحاد با بخش تجاری بورژوازی که سازمان یافته تر بود رژیم شاهنشاهی را واژگون نماید.

عمده نیروی سازمانی چپ ایران از درون این فرو پاشیهای اجتماعی در شهر و روستا سر بر آورد و منشا” اصلی نا رضایتی اش در فرو پاشی نظام دیر پای تولید خرد روابط سنتی از یکسو و عدم بهره مندی از دستاوردهای مناسبات نوین از سویی دیگر بود.این نیرو عموما” برخاسته از لایه های میانی یعنی تولید کنندگان خرد است که دغدغه اصلی اش آن چیزی است که از دست داده است نه آن چیزی که باید بدست آورد. دلبستگی اش به گذشته و آنچه داشته است را می توان در احساسات عموما” نا امیدانه و سوگوارانه ای که در ترانه های فولکوریک مناطق و بخشهای مختلف روستائی منعکس شده دید.

دلبستگی به تولید خرد صفت ویژه خرده مالکان روستا، کسبه و پیشه وران شهری است که رو بنای ویژه خود را در این اقشار پرورش و تقویت می کند. انفراد منشی این اقشار ریشه در تولید خرد و انفرادی مستقل آنها دارد. عنصر خرده بورژوا بطور غریزی گرایش به انفراد منشی و خود محوری و خود رائی دارد و در مقابل هر جریانی که بخواهد خود محوری او را مهار نماید جان سختانه مقاومت می کند. هر شاگرد یا وردست استادکار مدام در پی آنست که با فراگرفتن فنون لازم در حرفه و صنف خویش و فراهم آوردن ملزومات کار هر چه سریعتر راه خود را جدا کرده و واحد کوچک دیگری برای خود علم نماید. تا خود محور و مرکز آن واحد باشد هر چند این واحد در حد یک سلول کوچک باشد. او می کوشد تا برای بقای خود هم صنفهای دیگرش را از میدان بدر کند. به عبارت بهتر بقای خویش را در حذف رقبا از گردونه رقابت می داند. هم چنین عرصه کار او عرصه محدود و بسته ای است به همان اندازه توانائی های خودش ، تا بتواند در آن عرصه هم چنان خود ،محور و کانون همه امور باشد. رقابت در میدانهای بزرگ ، کار نیروی بزرگ است و سازماندهی و هدایت چنین نیرو در میدان نبرد خارج از توان و نگرش محدود و خود محور و بسته است. چنین کاری نیازمند یک قدرت و اراده جمعی است که خود قبل از هر چیز زائیده منافع مادی مشترک طبقات بالنده می باشد و آنها را قادر می سازد با روی هم گذاشتن تمام توان فکری و فیزیکی خویش نیروئی موثر در تحولات اجتماعی باشند. این فرآیند دلخواه عناصر خرده بورژوا با منش خود محورانه نبوده و نیست. او ترجیح می دهد که بجای مبارزه واقعی، جدی و جمعی در یک میدان بزرگ و تن دادن به اراده جمع بزرگتر میدان نبرد را کوچکتر کند تا آنجائی که بتواند در آن محدوده کوچکتر نیازهای خویش را ارضاء نماید.

وابستگی به منافع مادی ناشی از تولیدخرد که خود را در عرصه فعالیت سیاسی این اقشار به شکل خود محوری ، انفراد منشی و تمایل ذاتی به تجزیه و کوچکتر شدن نشان می دهد، مانع از آن می شود که این نیروها بتوانند سکاندار خوبی برای نبردهای بزرگ باشند.

درجوامعی که تولید خرد شکل مسلط روابط تولیدی آن بوده و هست به همان نسبت که در عرصه مادی، تولید در واحدهای خرد و کوچک تقسیم شده و نظام تولیدی متشکل از واحدهای کوچک و مستقل از هم جریان دارد، رو بنای سیاسی آن جامعه نیز متاثر از زیر بنای مادی خود به شکل پدر سالاری در خانواده و ریش سفیدی در قوم و قبیله خود را نشان می دهد. در امور داخل و بیرون خانواده محور پدر بوده و در امور اجتماعی  محوریت بدست ریش سفیدان قوم و قبیله است.  در حالیکه در مناسبات مدرن که مبتنی بر تولید کلان و به بند کشیدن گروهی انسانها و غارت دستاورد کار آنهاست رو بنای مناسب آن دیگر بر محوریت منافع جمعی استوار است. در اینجا بجای ریش سفید و بزرگ خاندان ، نهادهائی که بازتاب دهنده رای و نظر جمعی همه تولید کنندگان باشد شکل گرفته و محوریت می یابند نظیر مجامع عمومی ، انجمنها ، شوراها و اشکال دیگر سازمانهای اجتماعی. اگر در تولید خرد منافع مادی فردی مانع از تغییر شیوه تولید و اصلاح روشهای کار میگردد در تولید کلان از آنجا که منافع فردی در خلال کار جمعی تحقق می یابد لذا عرصه کار و فعالیت روز به روز وسیع تر می شود و اشتراک منافع جای افتراق و پراکندگی را می گیرد و اراده فردی جای خود را به اراده جمعی، کار جمعی و منافع مشترک مادی و همگانی می دهد.

با این توضیحات باید قضاوت کرد چگونه می توان انتظار داشت چپی که عمدتا” نیروی خود را از کانونهای تولید خرد گرفته(خرده مالکان روستا، کسبه، پیشه وران شهری و بخش نوظهور خرده بورژوازی شهری اعم از کارمندان…) بر بستر یک مبارزه طبقاتی حاد که در جریان است و جامعه را به سرعت دو قطبی می نماید بتواند رهبری شایسته و مجرب برای پیش برد نبردهای طبقاتی کارگران باشد . و آنها را به نحو شایسته سازماندهی و هدایت نماید.  چپ خرده بورژوا تا آن محدوده ای که مناسبات جامعه دچار دگرگونی اساسی نگردیده و مناسبات تولیدی سرمایه داری هنوز بطور کامل جایگزین مناسبات کهنه زمینداری نگردیده و تولید خرد شکل غالب و مسلط است می تواند نماینده رادیکالیسم عموم خلقی باشد همانگونه که در چین، ویتنام ،و….بود. چپ ایران نیز با ترکیب غالبا” خرده بورژوائی خود مادام که مبارزه طبقاتی و نبردهای کارگری در جامعه انکشاف نیافته بوده و جنبش انقلابی خصلتی عمومی و تمام خلقی داشت در محدوده عمل خود می توانست خوب هم نتیجه کیری نماید. نگاه به تاریخچه جنبش فدائی گواه این مدعاست که ا گر چه اتخاذ تاکتیک مشی چریکی شایسته نقدی جدی است ولی از آنجا که این شکل از کار بر بستر یک جنبش توده ای جریان داشت که هنوز مبارزه طبقاتی در آن انکشاف نیافته بود، ثمرات خاص خود را هم داشت. همانگونه که علیرغم ضربات سنگین و پی در پی امنیتی و جان باختن صدها انقلابی و در مقطعی کوچک شدن و ضعف شدید تشکیلاتی آن ، با وزش اولین نسیم از جنبشهای توده ای ۵۷، این جنبش با شدت و سرعت چشمگیری از نظر کمی رشد می نماید. با تشدید مبارزه طبقاتی در جامعه این چپ دچار بحران و فرو پاشی مستمر می گردد زیرا:

نیروی اصلی درگیر و پیش برنده این مبارزه طبقاتی در جامعه را طبقه کارگر ایران و تهیدست ترین لایه خرده بورژوازی شهر و روستا تشکیل می دهند. لایه های میانی تولید خرد تقریبا” مردد و نظاره گر این مبارزه بوده و لایه فوقانی خرده بورژوازی بطور قطع در کنار بورژوازی ایستاده است. در چنین شرایطی با توجه به اینکه جریانات چپ که عمدتا” از لایه های میانی جامعه برخاسته بود، فاقد یک ارتباط منظم و سیستماتیک با طبقه کارگر بودند دچار بحران هویت گردیدند. اگر چپ نزدیک شدن و پیوند با جنبش کارگری را در آن سالها در دستور کار خود قرار می داد و قبل از آنکه سرکوبهای خونین دهه ۶۰ فرا برسد، بطور واقعی در این راستا تلاش و کار می کرد می توانست با پالایش اصولی خود و با ترد گرایشات غیر کمونیستی و غیر کارگری درون خود و تقویت هرچه بیشتر گرایشات رادیکال نزدیک به طبقه کارگر به پیش برد مبارزه طبقاتی کمک نماید. این روندی است که حد اقل سه دهه در شکل سیستماتیک و کلان آن بر جا مانده است.

در تحلیل نهائی به نظر می آید که چپ برخاسته از لایه های میانی یعنی تولید کنندگان خرد بطور ذاتی تمایل و توان چندانی برای سازماندهی سیستماتیک مبارزه طبقاتی و انکشاف و گسترش آن ندارد. انفراد منشی برخاسته از تولید خرد او را به سمت شیوه ای از کار هدایت می کند که لزوما” محدود بوده و خود او را هم ، چنان محور و کانون تغییرو تحولات باقی می دارد در این اقشار و تفکر آنها گرایش ذاتی به تجزیه و انفراد منشی است تا وحدت و همگرائی بیشتر به همین دلیل عموما” قادر نیستند در تحولات اجتماعی و در جریان مبارزه طبقاتی نقشی پیشتاز ایفاء نمایند زیرا گرایش ذاتی و روبنای سیاسی و فکری آن بیشتر متمایل به ایستایی است تا دگرگونی و تغییر. دقیقا” به همین دلیل ساختاری است که چپ ایران هیچ گاه نتوانسته برای کسب قدرت سیاسی و استقرار قدرت سیاسی کارگران و زحمتکشان هدف گیری و برنامه ریزی جدی نماید. بیشتر در مقام یک اپوزسیون صرفا” منتقد ظاهر شده است تا مدعی قدرت. زیرا صرف تهیه و تدوین یک برنامه عمل آنهم در بسیاری از موارد کپی شده از روی نمونه های تاریخی آن به معنای وجود یک جایگزین انقلابی نمی باشد. زیرا امتیاز هر برنامه عمل، در عملی شدن آن است و تا زمانیکه برای عملیاتی کردن برنامه عمل گامی واقعی بر نداشت آن برنامه عمل صرفا” یک نقادی محض از موضع نفی است نه اثبات.

در سوی کارگران اما وضع بگونه دیگری است بر بستر مبارزه طبقاتی . کارگران گام به گام فرا می گیرند که برای هر آنچه که نقد می نمایند جایگزین مناسب بیافرینند. طبقه کارگر به هنگام نقد مناسبات سرمایه داری جایگزین سیاسی و اقتصادی آنرا در برابر آن می گذارد و بطور واقعی دارای امکانات مادی برای عملیاتی کردن برنامه خویش است. طبقه کارگر می تواند کسب قدرت سیاسی را بعنوان هدف اساسی خود هدف گیری کند زیرا از ابزار مادی اینکار برخوردار است . کارگر از منفعت خرد و انفراد منشی مبرا است منافع خود را در منافع طبقه خود می بیند. صدها و هزاران نفر از آنان در کارگاههای بزرگ و کوچک بر سر یک خط تولید کار یکدیگر را تکمیل می کنند. منافع کارگران بر خلاف دهقان و پیشه ور و کسبه در از میدان به در کردن هم طبقه ای و هم صنف خویش نیست . به همین دلیل طبقه کارگر تنها طبقه ای است که به لحاظ مادی دارای منافع مشخص و ملموسی در برقراری سوسیالیسم بوده و ثانیا” دارای امکانات مادی برای بسیج گسترده ترین نیروهای خود و تهی دستان جامعه برای تصرف قدرت سیاسی و استقرار حاکمیت شوراهای کارگران و زحمتکشان است. گرایش ذاتی کارگران بر خلاف لایه های میانی به سمت وحدت و همگرائی طبقاتی است ، خود آفریننده همه ثروتهای اجتماعی است، با پیشرفتهای نوین علمی رابطه مستقیمی دارد و در صورت آگاهی به منافع خویش و سازمان یابی در حزب طبقاتی خود می تواند به وظیفه دوران ساز خویش عمل نماید. این امتیازات به پیشروان طبقه کارگر این امکان را می دهد که بطور واقعی و خارج از دنیای ذهنی و در میدان واقعی نبرد طبقاتی برای بزیر کشیدن بورژوازی ازاریکه قدرت سیاسی و استقرار حاکمیت کارگران برنامه ریزی کند.

۱ – تاثیر مذهب بر رفتار سیاسی چپ ایران

جامعه ما دارای پیشینه طولانی از سلطه مذهب بوده اما ظهور مذهب شیعه بعنوان روبنای سیاسی فئودالیسم ایرانی و قرار گرفتن آن در موضع ضدیت با دستگاه خلافت اسلامی و انطباق آن با ناسیونالیسم تحقیر شده ایرانیان نفوذ و طبیعتا” دامنه تخریب آنرا در بنیانهای فکری جامعه ایرانی گسترده تر کرد. امروزه وقتی در رفتار و کردار سیاسی چپ بعنوان یک نیروی ضد مذهبی در ایران می نگریم آثار و رد پای طرز تفکر و نگرش مذهبی در آن به وضوح قابل رویت است. می کوشیم تا روشن نمائیم که اولا” این تاثیر پذیری عمدتا” در چه عرصه هائی عمیق تر بوده و آنگاه ببینیم دلایل این تاثیر پذیری و در هم آمیزی چیست. کدام وجه اشتراک این همسوئی را پدید آورده است؟

رشد تدریجی مناسبات اجتماعی اشراف عرب را به این سمت هدایت کرد که با متحد کردن قبایل پراکنده و ایجاد یک دولت مرکزی مقتدر سعی در توسعه  نفوذ مادی خود در شبه جزیره و بعدها بیرون از آن نماید. یقینا” نیاز به یک روبنای جدید که بتواند این نیاز را پاسخگو باشد یعنی دینی واحد که از قدرت بسیج گسترده تری برخوردار باشد ضرورت حیاتی یافت. در آن دوران در شبه جزیره عربستان با فرو پاشی تدریجی بقایای مناسبات دیر پای برده داری و ظهور فئودالیسم عرب که در مسیر توسعه عمده نگاهش به دست اندازی به منابع فرامرزی و تامین منافع غارتگرانه از راه اشغال سرزمینهای دیگر بود از آنجا که چشم انداز پیش روی این طبقه نو ظهور روشن و امیدوار کننده بود این امیدواری را در آموزه های دینی آن دوران نیز بازتاب میدادند. یقینا” در تبلیغات برای بسیج توده مردم تکیه عمده بر نعمت های زندگی بود همراه با امید به دست یابی به آن در سایه جهاد در صورت فتح و پیروزی در این جهان و در صورت شهادت در آن جهان در بهشت برین . اسلام به مثابه رو بنای سیاسی فئودالیسم نوپای عرب در شبه جزیره و بعدها در سرزمینهای مجاور همواره در هر دوره ای در خدمت تحکیم سلطه اقتصادی این طبقه عمل نموده است. در سده اخیر اما همزمان با فرو پاشی و اضمحلال فئودالیسم به عغنوان یک شکل بندی اقتصادی و سیاسی و پیدایش و تسلط شیوه تولید سرمایه داری ما شاهد اضمحلال و زوال تدریجی بافتهای اجتماعی وابسته به این شکل بندی بوده ایم . بر خلاف سده های آغازین تسلط فئودالیسم در شبه جزیره عربستان در سده های اخیر اما دیگر طراوت و امیدواری را در روبنای سیاسی این شکل بندی اقتصادی و اجتماعی نمی بینیم . همزمان با فرو پاشی مناسبات کهن روبنای سیاسی آن یعنی نظامهای دینی نیز دچار همین سرنوشت گشته و مناسبات جدید بورژوائی همراه با خود رو بنای سیاسی خود یعنی سکولاریسم را نیز به ارمغان میاورد. هدف از این توضیحات این است که نشان داده شود که این روبنا انطباق دیالکتیکی تام و تمامی با ظهور و زوال و اضمحلال تاریخی شیوه تولید زمینداری دارد و دقیقا” بازتاب نا امیدی و یاس و بی آیندگی لایه های میانی از مناسبات قدیمی و در حال زوال است.

نیروی برخاسته از تولید خرد و لایه های میانی رو به زوال اساسا” نوع نگاهشان به مجموعه این تحولات نگاه منفی و نومیدانه ای است و بر این اساس برای خود به لحاظ تاریخی هیچ سهم و وظیفه ای در طراحی و معماری مناسبات آینده قائل نیست . در حالیکه کارگران علیرغم همه آسیبهائی که متوجه شان است آینده روشن را در ادامه این مسیر می بینند و به همین خاطر نگاهشان بر خلاف لایه های میانی نکاهی مثبت و امیدوارانه بوده و برای خود رسالتی تاریخی برای ساختمان آینده آزاد بشریت قائل هستند. در سالهای دهه ۵۰-۴۰ ما با نسلی از مبارزین چپ روبرو هستیم که با از جان گذشتگی و در کمال آرمانخواهی برای مبارزه با رژیم شاهنشاهی دست به سلاح می برند. آنها خود را از همه قید و بندها ی زندگی رها کرده و با سیانور در زیر زبان و سلاح در دست در گروههای کوچک سازمان می یابند. بسیاری از آنها بیش از شش ماه زنده بودن را دور از انتظار می دانند. آنان همانند شهابی شعله ورهر از گاهی با درخشش خیره کننده خود نوری در تاریکی حاکم بر آسمان جامعه میافکنندو به ـسرعت خـاموش می شوند. در تفکر این مبارزین اوج انقلابی گری در فدا کردن خود تعریف می گردد. شهادت و فدا کردن خود، باور عمیق به این که آنها زیاد زنده نخواهند بود، نیاندیشیدن به اینکه آنها وظیفه دارند برای زندگی بجنگند . وظیفه دارند بیاندیشند به بنیان آنچه که باید خلق نمایند و بعنوان بدیل جایگزین در مقابل مناسبات رو به زوال به جامعه ارائه دهند. هرگاه پوسته این حرکت را کنار زده و عمق آنرا نگاه کنیم به نظر می رسد که این نگرش و دیدگاه بیشتر از آنکه از کانون نبردهای طبقاتی جاری الهام گرفته باشد از نومیدی و یاس لایه های میانی رو به زوال متاثر بوده است. طبقه کارگر و عموم رنجبران جهان آینده را از آن خود می دانند و از همین رو، نگاه آنان به تحولات جاری در عرصه مبارزه طبقاتی و روند تکامل تاریخی نگاهی امیدوارانه است. در حالیکه لایه های میانی رو به زوال هر آن چیزی که بنای مناسباتش را بر پایه های آن ساخته بود در حال فرو ریزی می بیند. اضمحلال و زوال تدریجی مناسبات تولید خرد در رو بنا خود را در قالب یاس ، نا امیدی، عصیان و انتحار بروز می دهد.

تحت تاثیراسلام شیعی در ایران گونه ای از فرهنگ پدیدار شد که در آن شهید و شهادت از قداست برخوردار شد. تعزیه و عزاداری در اعماق روح و روان جامعه رسوخ کرد. بازتاب ناکامیهای توده مردم در نبردهای طبقاتی بجای آنکه در نقد واقعه و یافتن راهی جدید نمایان شود در قالب عزا و سوگواری به بیراهه رفت. در میان عامه مردم دلبستگی به زندگی امری ناپسند شمرده میشد زیرا دنیا را ایستگاهی گذرا پنداشته و حیات ابدی را در جهانی دیگر باید جست. می توان قضاوت کرد که بی برنامه گی و نداشتن برنامه ای جدی برای آینده و عصیان، متاثر از حوزه نبردهای طبقاتی کارگران است یا زوال و فرو پاشی لایه های میانی در حال اضمحلال.

جایگاه تشکیلات و سازمان در کارکرد چپ

در اندیشه های دینی ، محور همه تغییرو تحولات خداست و از آنجا که او خود خارج از دسترس بشر است طبیعتا” محوریت به پیامبران و امامان منتقل می شود. اگر قرار است جامعه ای اصلاح شود می باید نجات بخشی از آسمان بیاید. او منبع قدرت و توانائی است و قدرتی مافوق بشری مانند موسی و عصایش و یا عیسی با دم مسیحائیش و یا محمد. و هر کدام اگر در التیام آلام بشری توفیق نیافتند نجات بخشی را مامور می کنند تا در قیامت با آمدنش همه دردها را درمان کند.

دین وظیفه دارد تا نقش مردم را از سازندگان تاریخ به دنبال روان محض نمایندگان زمینی خداوند یعنی طبقات ستمگر تنزل دهد. توده مردم نباید بداند که خود منشاء تمام تحولات تاریخی است. پس بجای آگاهی و اراده توده مردم یک نیروی آسمانی نشانده می شودو توجه از کانون اصلی حرکت و تغییر یعنی مردم به سرابی دست نیافتنی منحرف می شود. در چنین بستری قهرمانان و شخصیت های اساطیری در فرهنگ عامـه مـردم دارای نقـش و جایـگاه برجسته ای میگردند. مردم راز ناکامی هاو کامیابیهایشان را نه در خود که در وجود شخصیت های اساطیری و افسانه ها جستجو خواهند کرد. دین بعنوان رو بنا بدرستی وظیفه تحمیق توده مردم را به نفع زیر بنای موجود انجام می دهد.

تاریخ بشری تاریخ مبارزه طبقاتی بی وقفه بوده و هست. از برده داری باستان گرفته تا سرمایه داری نوین. جنبش جهانی طبقه کارگر در یکصدو پنجاه سال اخیر استاوردهای درخشان و بی بدیلی چه در عرصه زندگی مادی کارگران و عموم بشریت و چه در عرصه فرهنگ ، هنر و ادبیات به جامعه بشری عرضه داشته است. طبقه کارگر در این دوران نمونه های درخشانی از رهبران کار آزموده ، خستگی ناپذیر و از جان گذشته را پرورش داده و معرفی نموده است. چه بسیار کارگران پیشرو که با دلاوری و شایستگی در عرصه مبارزه طبقاتی کوشیدند و آثار درخشـانی از خـویـش در تـاریخ نبردهای طبقاتی کارگران بجای گذاشتند. اما باید دید که چپ ایران بویژه در دهه ۵۰-۴۰ در الگو برداری از شخصیت های انقلابی کدام گونه از شخصیت ها را بیشتر بعنوان الگوی یک مبارز انقلابی انتخاب نمود.

اگر جنبش انقلابی جهانی را به دو بخش کارگری و دهقانی تقسیم کنیم، آنگاه تصادفی نخواهد بود اگر چپ ایران بیشترین انتخاب خود را از درون جنبش دهقانی نموده باشد. بسیاری از جوانان پر شور و انقلابی در آن سالها تحت تاثیر مبارزین ویتنام، کوبا و بویژه نقش غیر قابل انکار چه گوارای بزرگ پا به عرصه مبارزه چریکی نهادند.

کدامیک از این مبارزین از حوزه های نبردهای کارگری آمده بودند. تقریبا” تمامی آنها از محیط های دهقانی و تولید کنندگان خرد می آمدند تمامی آنها از رهبران جنبشهای توده ای با مضمون عموم خلقی و پوپولیستی بودند. عدم انکشاف و بسط نیافتن مبارزه طبقاتی در آن محیط ها عاملی موثر در توفیق سیاسی این انقلابات بود. تصور کنید که کتاب سرخ مائو یا تجارب جنگهای رهائی بخش ویت کنگ و نمونه هائی از این دست چه کمکی به پیشبرد مبارزه طبقه کارگر می توانست بنماید، جز اینکه برخی از این پیشروان تحت تاثیر این آثار از محیطهای کارگری جدا شده و به خانه های تیمی یا واحدهای جنگل پناه می برند. تاثیر این شیوه غلط از کار با قهرمان سازیهای افسانه ای و اساطیر باستانی در عمل یکی است. هر دو نگاهها را از کانون نبرهای حیاتی طبقه کارگر و توده مردم به نا کجا آباد می کشانند. یکی افسانه را و دیگری قهرمان را بجای منشاء اصلی قدرت و تغییر تحولات یعنی طبقه قرار می دهد. عرصه مبارزه یکی پهنه افسانه ها و قصه هاست و دیگری کانونهای از رونق افتاده زیرااگر در روزکاری نه چندان دور جنگل و کوهستان کانون قدرت بود ولی در ایران لااقل از زمان انقلاب مشروطیت به این سو شهرها همواره نقش محوری را در جنبشهای اجتماعی ایفاء نموده اند.

برداشت و فهم ناقص از قانونمندی روند تکامل تاریخی و اجتناب ناپذیر بودن سرنوشت نهائی این روندها  چپ غیر کارگری را به جائی کشانده که عملا” مهدی موعود شیعیان را در قامت جبر تاریخی احیاء و بازسازی کرده است. اندیشه های مذهبی از همانجائی که قدرت باز تولید خود را از دست دادند به قیامت متوسل شدند و پاسخ همه چیز را به ظهور منجی عالم مربوط نمودند. چپ نیز متاسفانه در مقطعی دچار همین عارضه شده است، با تشدید مبارزه طبقاتی و فروپاشی روابط و مناسبات تولید خرد و پایان آمدن استیلایش بر جنبشهای توده ای، قدرت تولید اندیشه خود را نیز از دست داده. از آنجا که به کانون زایش و تولید اندیشه نوین متصل نیست بنا بر این همانند مذهبیون منتظر ظهور او هم به چله نشسته تا شاید جبر تاریخی سرانجام خود به امور سرو سامان بدهد. چون اگر غیر از این باشد عنصر چپ بهتر از هر کسی میداند که جبر تاریخی همچون اسبی دست آموز نیست که سوار خود را بدون خواست و هدایت سوار به مقصد برساند. روندهای پویا قدرت افزایش آگاهی و اراده آگاهانه را دارند و تنها با اراده آگاهانه و سازمان یافته طبقات بالنده است که تاریخ ورق خواهد خورد. حال باید دید که بیشترین تاثیر پذیری از مدلهای دهقانی در عرصه جهانی، بکارگیری ابزار و روشهائی که دوران آنها سپری شده و به ناکجاآباد بردن جنبش انقلابی، چله نشینی و جبر گرائی و نظایر آن از خصوصیات جنبش پویای طبقه کارگر است یا لایه های میانی تولید.کم بها دادن به نقش و جایگاه تشکیلات و سازماندهی توده های کارگر و زحمتکش در جریان مبارزه دقیقا” از این تفکر ناشی می شود که در فرهنگ لایه های میانی اساسا” کار منظم مداوم و صبورانه در دراز مدت برای آموزش و تربیت توده ها جهت پیشبرد مبارزه انقلابی جایگاه شایسته ای ندارد. در فرهنگ سیاسی لایه های میانی کار اصلی را قهرمانان و نخبگان مانند اساطیر به انجام میرسانند. کارکرد چپ سنتی ایران بیشتر در این قالب فکری قابل تعریف و تحلیل است زیرا هیچ گاه کار منظم و تشکیلاتی درون توده ها مورد توجه کافی و وافی قرار نگرفته است.

کارکرد مبارزه ایدئولوژیک در رفتار و عملکرد چپ

چپ ایران از دو سو هدف آسیب های فکری واقع بوده نخست از ناحیه خاستگاه طبقاتی آن که عمدتا” برخاسته از لایه های میانی تولید خرد بوده و دوم از ناحیه رو بنای مذهبی مسلط بر جامعه. ترکیب این روبنا و زیر بنا سبب شد تا چپ ایران نتواند همانگونه که مدعی بود در پراتیک مبارزاتی خود یک روش و متد علمی و دیالکتیکی مبتنی بر ماتریالیسم تاریخی و سوسیالیسم علمی را بکار ببندد. سوسیالیسم علم مبارزه طبقاتی است. همانگونه که فیزیک علم ستاره شناسی است. اما کارنامه چپ ایران حکایت از آن دارد که چپ متاثر از زیربنا و روبنای اجتماعی و اقتصادی موجود تمایل ذاتی دارد تا از ماتریالیسم و سوسیالیسم گونه ای شریعت تازه خلق نماید. اگر چه مدعی تحلیل مشخص از شرایط مشخص است ولی در عمل درسها و تجارب تاریخی معین را به اصول غیر قابل تردید و مقدس تبدیل می کند. در تحلیل یک رخداد مشخص بیش از آنکه به تجزیه و تحلیل خود بپردازد بدنبال آن است تا با بهره گیری از اسناد تاریخی حاضر و آماده و آثار کلاسیکهای مارکسیسم نتیجه دلخواه خود را از آن رخداد استنتاج نماید. صادقانه قضاوت کنیم: حجم ترجمه های موجود از آثار بزرگان و کلاسیکهای مارکسیسم را مقایسه کنیم با حجم تحقیقها و آثار بومی که به تجزیه و تحلیل شرایط ویژه و بومی خودمان پرداخته است. چه میزان تحلیل و گزارش تحلیلی از وضعیت کارگران ایران در صنعت نفت، معادن بزرگ، صنایع فولاد، صنایع کشاورزی و خدمات تهیه و موجود است؟چه میزان کار تحقیقی در مورد سنجش میزان با سوادی در میان کارگران ایران و تاثیر آن بر روند جاری مبارزه طبقاتی در ایران انجام گرفته است؟ آیا چپ ایران تحلیل دقیق آماری و علمی از ترکیب طبقاتی جمعیت کشور دارد تا بتواند بر پایه داده های آماری آن به تدوین روشها و تاکتیکهای اصولی بپردازد؟ آیا تغییرات بافت جمعیت طبقات متوسط و جهت گیری آنها با توجه به انقلاب تکنولوژیک سریعی که دائما” در حال رخ دادن بوده و پیوسته در حال زایش انبوهی از مزد بگیران فکری و نوع جدیدی از کارگران مزد بگیر هستیم و جایگاه آنها در مبارزه برای آزادی و سوسیالیسم را بدقت مورد کنکاش قرار داده است؟ آیا از جمعیت روستائی کشور تحلیل آماری دقیقی دارد؟ تناسب طبقاتی در روستا ها دچار چه تغییراتی گشته و تضاد اصلی امروز در روستا کدام است؟ حول کدام شعار محوری می توان به گرد آوری و سازماندهی جنبش دهقانی بعنوان متحد جنبش طبقه کارگر پرداخت؟

یک نیروی مدعی قدرت سیاسی که بطور واقعی برای کسب قدرت سیاسی می کوشد لزوما” می باید دارای تحلیل دقیقی از تناسب قوای طبقاتی در جامعه باشد. نسبت طبقه کارگر را به تولید کنندگان خرد و دیگر لایه های میانی جامعه بداند. نسبت کارگران صنعتی در واحدهای بزرگ را به کارگران واحدهای کوچک، کارگران بخشهای خدماتی و کشاورزی بداند. آسیب هائی که به لحاظ بافت نا همگون طبقاتی، همانند برخی پیوستگی ها با تولید خرد، تاثیرات مخرب مذهب و هم چنین مطالبات قومی مبارزه متحدانه طبقه کارگر را تهدید می کند مو شکافانه بررسی و تحلیل نماید. در غیر این صورت مدعی کسب قدرت سیاسی بودن عبارت پردازی محض باقی می ماند. چون شناخت یک پدیده مقدمه تعامل آن پدیده و ایجاد هر تغییری در شرایط آن است.

تئوری در عرصه اندیشه به مجموعه ای از نظریات گفته می شود که دارای حداقلی از انسجام و هماهنگی در اجزاء باشند. نظریات علمی می توانند در مورد و موقعیت خاصی درست و در شرایط زمانی و مکانی دیگری نادرست باشند. خطای بزرگی است هر گاه بنیان یک اندیشه علمی را درهاله ای از قداست پیچیده و همچون آیاتی غیر قابل تردید پایبندی قدسی به آن رابه معیار و ترازوی قضاوت در باره فرد یا جریانی تبدیل کنیم. بقول کاسترو (ما آئینی انقلابی و دیالکتیک را می پذیریم نه آئینی مذهبی را ، این آئین در زمینه هدایت ما در اقدام انقلابی باید همچون راهنمائی در خدمت ما باشد نه آن که چون جزمیتی بر ما سنگینی کند. توقع مقید کردن مارکسیسم در نوعی شرعیات کاری ضد مارکسیستی است.)

اندیشه ایدئولوژیک چپ در واقع نوعی قداست بخشیدن به مجموعه اصولی است که می باید بنا به ذات علمی بودنش همواره در معرض نقد و آزمون باشد تا مرتب حک و اصلاح شده و همانند سایر شاخه های علوم به روزتر گردد.در حالیکه در چپ ایدئولوژیک واژه تجدید نظر صرف نظر از اینکه در جهت عقب گرد باشد یا در جهت اصلاح و تقویت مضمون سوسیالیستی و رادیکال آن به یک واژه مضموم و کناه بزرگی تبدیل شده است. تجدید نظر می تواند در جهت پیشرفت و فراروئی کارکرد یک پدیده به سطحی بالاترصورت گیرد و این فراروئی و تکامل ممکن نخواهد بود مگر اینکه همواره امکان نقد بازنگری و اصلاح در تمام حوزه های نظری و عملی فراهم باشد روشن نیست که پویه دائمی و تکامل این اندیشه و مکتب فکری چگونه و به چه شیوه ومکانیسمی رخ خواهد نمود.

اندیشه دینی همواره در خدمت زیر بنای اقتصادی حاکم بر جامعه است. برای به انقیاد کشیدن توده مردم مجموعه ای عقاید خرافی و عوام فریبانه را بعنوان اصول مقدس و غیر قابل تردید بر جامعه تحمیل می کند. طبقه مسلط بر جامعه و رو بنای آن یعنی دین می کوشند که شرایط بدون تغییر و به همان شکل دلخواه آنان باقی بماند. اما موش کور نقب زن کار خود را می کند و روند رو به پیش تکامل تاریخی بر خلاف اراده طبقات کهنه و میرنده به حرکت رو به پیش خود ادامه می دهد. در ادامه این روند طبقه نو ظهور کم کم بر عرصه های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه مسلط می شود. طبقه کهنه دچار زوال و فروپاشی می گردد. همزمان روبنای آن نیز دچار تجزیه و فرو پاشی و چند پارگی می گردد. طبقه نوظهور رو بنای نوینی می طلبد به همین خاطر این رو بنای جدید یا از در هم آمیزی عناصر مثبت تر روبناهای گذشته با هم پدیدار می شود یا بطور ریشه ای از اساس دین جدید با بنیانهای متفاوت خلق می گردد.

این چرخه ظهور، قدرت یابی، اضمحلال و فروپاشی در تمامی دورانهای تاریخ مبارزه طبقاتی بدون وقفه تکرار شده اما در هر دوره به نسبت دوره ماقبل خود با کیفیتی متفاوت و پیچیده تر. روند ظهور و فروپاشی دقیقا” ناشی از آن است که روبنا یعنی دین یا مکاتب فکری از آنجا که متعهد و مقید به بقای نظام سلطه ی طبقه ای خاص همچون برده داران زمینداران یا سرمایه داران هستند مکلف هستند که با ساختن یک ایدئولوژی متصلب و خشک و بسته توده مردم را به اطاعت و انقیاد وادار کنند.درحالیکه زندگی پویه طبیعی خود را دارد و آن روابط کهنه و رو بنای عقب مانده که نتواند خود را با روند متکامل جامعه همراه کند بناچار دچار بحران زوال می گردد.

این در حالیست که در عرصه علوم طبیعی ما شاهد یک مجموعه ای از دانش نظری و مادی بشری هستیم که نه در یک چرخه تکراری بلکه در زنجیره ای از پیشرفتهای بهم پیوسته مدام در حال ارتقاء سطح دانش بشری است. در این زنجیره هر حلقه، حلقه ما قبل خود را کامل می نماید و هر خشت بر روی خشت قبلی چیده می شود و این بنا همواره با تکیه بر دانش ما قبل خود و آزمودن روشهای جدید آنرا یک گام ، یک حلقه و یک خشت به سطح بالاتری ارتقاء می دهد. بین شاخه های مختلف علوم مادی انسجام، وحدت نظر و هماهنگی کامل و روز افزونی بر قرار است. نتایج پیشرفتهای علمی در رشته زیست شناسی نه تنها هیچ ضدیتی با سایر رشته ها نداشته بلکه دقیقا” تکمیل کننده آن است بطور مثال تحقیقات زمین شناسی موید و مکمل تحقیقات ستاره شناسی بوده و الی آخر. علوم مادی از مهندسی گرفته تا فیزیک و شیمی و علوم طبیعی همانند زیست شناسی، زمین شناسی، پزشکی و الی آخر امروزه در عالیترین شکل از هماهنگی و به هم پیوستگی هستند.این هماهنگی ناشی از آن است که در عرصه علوم مادی بر خلاف علوم نظری ،به قانون نسبیت عمل میشود وهمواره امکان نقد ،اصلاح وبازنگری درمورد هر دستاوردی وجود دارد وبرای هیچ موضوغی نسخه ابدی پیچیده نمیشود.

علت چیست که رو بنای کهنه بدلیل عقب ماندنش از روندهای پویا و جدید دچار زوال و فرو پاشی می شود. همانطور که بفرض مسیحیت به دهها شاخه و فرقه تجزیه می شود و گروهی کاتولیک و گروهی پروتستان، گروهی ارمنی و گروهی آسوری و غیره، یا اسلام به همین سرنوشت دچار می شود اما علوم مادی همواره به عنوان یک مجموعه هماهنگ و به هم پیوسته و منسجم وجود داشته و باقی مانده است. مثلا” در علوم زیست شناسی ما هیچ گاه با دو شاخه متضاد و غیر همسو روبرو نیستیم. علت آن در این است که ادیان بعنوان روبنای یک شکل بندی میرنده و کهنه و بدلیل شکل بسته و ثابت و کلیشه ای خود سرنوشتی دیگر ندارند چون بنیان کارشان بر پیشرفت و نو آوری استوار نبوده و برای باقی ماندن و ثابت نگهداشتن همه چیز به همان حالتی که هست تلاش کرده اند بنا بر این جز زوال سرنوشت دیگری ندارند. اما علوم مادی به دو دلیل دچار روند زوال و فرو پاشی و تجزیه نگردیده است، نخست آنکه همواره بر ضد کهنگی بوده و خواهان نو آوری است به همین دلیل همواره از جانب طبقات جدید و نو ظهور مورد اقبال و حمایت قرار گرفته. دوم آنکه چون ذات آن بر علم و دانش بشری آنهم بر پایه آزمون و خطا استوار بوده نه احادیث و احکام و ندای آسمانی بنا بر این هیچ گاه در یک چارچوب ذهنی مقید نشده و در واقع هیچگاه باور نداشته که به خط پایان رسیده است، این دو دلیل مهمترین عوامل موثر در پویائی علوم مادی بشری بوده است، در حالیکه بشر از ابتدای شکل گیری جوامع انسانی همواره با مکاتب و مذاهبی روبرو بوده که هر کدام برای گذشته و آینده بشر نسخه کامل و غیر قابل شکی نوشته و همگان را به پرستش آن وا می داشتند.

خلاصه اینکه هر گونه تفکر ایدئولوژیک که بخواهد دستاوردهای تا کنونی بشر را در هر زمینه ای بمثابه خط پایان تلاش، نوآوری و شکوفائی در عرصه های گوناگون جوامع بشری بداند سرنوشتی جز زوال و فرو پاشی ندارد. به سرنوشت چپ ایران نگاه کنیم. اکنون سه دهه است که چپ ایران بعد از اوج گیری اش در جریان جنبش عموم خلقی ۵۷ بدلیل تشدید مبارزه طبقاتی دچار تفرقه، پراکندگی و تجزیه مداوم و خرد شدن گشته است . باید جست که ریشه این تجزیه و از هم گسیختگی در چیست؟ چگونه شد که مبارزه ایدئولوژیکی که اوایل دهه ۶۰ قرار بود به پالایش نظری و نیرومندی این جریان بیانجامد به تجزیه و از هم گسیختگی آن منجر شد.

به نظر می رسد چپی که از لایه های میانی تولید یعنی لایه هائی که در روند تکامل اجتماعی جزو لایه های رو به زوال هستند آمده باشد، دارای آن پتانسیل خلاق نیست که بتواند با در هم شکستن بسیاری از دگمها ، جزمیات و با نوآوری، ساختار فکری متناسب با شرایط نوین را خلق نماید. این نیرو بنا به سرشت طبقاتی اش گرایش ذاتی به ایستائی دارد تا تحول و نوآوری، گرایش ذاتی اش به خرد شدن و کوچک شدن است تا به جمع شدن و بزرگتر شدن، تکروی و انفراد منشی را به وحدت و کـثرت ترجـیح می دهد. هر مبارزه نظـری به یک جـدل اـیدـئوـلوژیک تبدیل می شود، چرا که دیگر در عرصه مبارزه طبقاتی و سوسیالیسم گویا جامعه به پایان خط رسیده و هر آنچه را که نیاز داشت بداند فهمیده است. اصول نظری به جزمیات غیر قابل شک و بازنگری بدل می شوند. جدل نظری از آنجا که بدون تولید فکر و اندیشه کاملتری همراه است و در واقع با تحولات نوین جامعه همگام نیست به ابزاری تبدیل می شود برای تسویه حساب شخصی، فرقه ای و از میدان بدر کردن رقیب. هدف از مبارزه تئوریک پالایش نظری و اصلاح روشهای عملی است اما در عمل به تجزیه و خرد شدن هر چه بیشتر می انجامد. خود محوری و انفرادمنشی برخاسته از خاستگاه طبقاتی این لایه ها او را به جایی کشانده که برای خود این حق را قایل میگردد که از موضع دانای کل وارد جدل نظری با دیگران شده و براحتی حکم به ارتداد هر گرایشی بدهد که نتوانسته خود را با چهارچوبهای فکری آن منطبق کند.مباحث نظری اگر در ارتباط زنده با تحولات اجتماعی پی گرفته شوند میتوانندبه موازات آنکه به ترد گرایشات ناپیگیر و مردد منجر میشوند،در مقیاسی وسیع تر به جذب عناصر کارگری و نیروهای رادیکال برخاسته از تهیدستان جامعه پرداخته و با تغذیه از روند مبارزه طبقاتی ،منجر به گردآوری و سازماندهی وسیع ترین نیروهای انقلابی درگیر در عرصه مبارزه طبقاتی گردد.

تئوری و پراتیک رابطه ای مستقیم با یکدیگر دارند، در یک ارتباط ارگانیک یکدیگر را حک و اصلاح کرده و تقویت می نمایند. هر گونه دوری یکی از دیگری به لاغر شدن هردو منجر می شود. و سوسیالیسم علمی بمثابه علم مبارزه طبقاتی حاصل این پراتیک زنده است. مارکس با حضور عملی خود دربیش از نیم قرن مبارزات طبقه کارگر اروپا از انقلاب ۱۸۴۸ آلمان گرفته تا کمون پاریس و آنالیز علمی درسهای این مبارزات توانست اندیشه های علمی و راهگشایش را فرموله و مدون نماید.

اگر مبارزه تئوریک بجای وحدت بخشی بیشتر نیروها به از هم پاشیدگی آنها منجر می شود باید دلیل آنرا در خاستگاه طبقاتی آن و روبنای متاثر ار آن جستجو کرد. نیروئی که برخاسته از لایه های میانی تولید باشد، بنا به ذات وسرشت طبقاتی نمی تواند منشاء اتحاد و انسجام طبقه کارگر باشد. زیرا او گرایش ذاتی به تجزیه و انفراد منشی دارد. زیرا او متاثر از روبنای مذهبی حاکم بر جامعه خود است که در تلفیق با خاستگاه رو به زوالش اصولا” اوج هنرش در نفی پدیده های غیر همسو با خودش متبلور می شود و حاضر است برای منافع خودش که آنرا بجای منافع طبقه کارگر نشانده است، آنقدر پافشاری کند تا اینکه همه چیز را از دست بدهد. سرشت طبقاتی این نیرو تمایلی به اثبات و ایجاد ندارد این نیرو که تمایل ذاتی اش به ایستائی است نه حرکت، تمایل ذاتی اش به تجزیه و ا نفراد منشی است نه اتحاد و همبستگی طبقاتی و مـناسبـات اقتصـادی و سیـاسی اش در حـال زوال است چـگونـه می توان از چنین نیروئی انتظار داشت که در قامت پیشاهنگ و نماینده نظمی نوین و ا نسانی که در حال زایش است ظاهر شده و برای کسب قدرت سیاسی بعنوان مقدمه نابودی  نظم کهنه رو به زوال و ایجاد نظم نوین سوسیالیستی تدارک واقعی دیده و برنامه ریزی کند. آیا نیروئی با چنین عقبه لرزان و مردد می تواند امر بزرگ به زیر کشیدن بورژوازی از اریکه قدرت و سازماندهی قدرت شورائی کارگران و زحمتکشان را تدارک ببیند؟

دورانی که ما اکنون در آن بسر می بریم دوران گندیدگی و نفرت آفرینی سرمایه داری است. اکنون دهه های زیادی از شکوفائی و نو آوری سیاسی و اجتماعی سرمایه گذشته و جامعه جهانی امروز در وسعتی بیکران اسیر در منجلاب متعفنی است که آزمندی و سود پرستی سرمایه داران برای بشریت ایجاد نموده است. نئولیبرالیسم بخشهای وسیعی از جهان را در نوردیده و در پی خود گردابی متعفن مملو از بیکاری، گرسنگی، فحشا، ایدز، اعتیاد و بی خانمانی بجا گذاشته است. نگاهی دقیق به جهان پیرامون و سطح زندگی اکثریت قاطع ساکنین این جهان در بند از افریقا گرفته تا آسیا و امریکای جنوبی تا حتی قلب اروپا و امریکا به روشنی گویاست که نظام سرمایه داری دیر زمانی است که وارد مرحله کندیدگی خود شده است. سرمایه جهانی اکنون فاقد هر نوع عنصر نوآوری در رابطه اش با اکثریت استثمار شوندگان است. امروزه آزمندی سرمایه به مرزی از جنون رسیده که با فراغ بال، بسیاری از دست آوردهای گذشته طبقه کارگر کشورهای متروپل را نیز هدف حمله خود قرار داده است. اگر تقریبا” در بیش از نیمی از قرن بیستم در وحشت از گسترش کمونیسم ناچار بود ژست انسانی بگیرد اکنون دیگر نیازی به داشتن نقاب انساندوستانه نمی بیند و با کنار زدن آن نقاب بسیاری از حقوق ابتدائی کارگران و زحمتکشان را هدف حمله و تاراج خود قرار داده است. در چنین شرایطی جای سئوال است که چرا با وجود زمینه های عینی برای یک انقلاب اجتماعی عملا” تحول کیفی مطلوبی در این عرصه به چشم نمی خورد.

در ایران چرا با وجود بحران اقتصادی عمیق، گسترده و رو به گسترش و با وجود بحران سیاسی دائما” رو به گسترش و شکاف روز افزون در بین طبقات حاکم و با وجود جنبشهای اعتراضی نیرومند و بزرگ در میان طبقه کارگر و توده های تهیدست شهری، چرا با این همه ما شاهد یک تحول کیفی مثبت در زندگی توده های مردم و عرصه اجتماعی جامعه خود نیستیم؟

به اعتقاد ما پاسخ اساسی به این ضعف تاریخی در زمینه های عینی و تاریخی است که می کوشیدیم تا در حد توان محدود خود در این نوشته به آن بپردازیم. بقای بورژوازی در اریکه قدرت تا حد زیادی مرهون این ضعف تاریخی نیروهای رویارویش بوده است تا نیرومندی او. به اعتقاد ما چپ بعنوان یک نیروی پیشرو و انقلابی در تحولات پنجاه ساله اخیر ایران هیچ گاه نتوانسته در قامت یک بدیل سیاسی واقعی ظاهر شود و اساسا” هیچ گاه بطور واقعی به موضوع کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر و زحمتکشان نیندیشیده است. عملکرد جریان چپ در ایران در این دوران نهایتا” اختلال در برنامه های بورژوازی بوده تا به کف آوردن ابتکار عمل در میدان مبارزه، ما کوشیدیم تا از دیدگاه خود دلایل این ضعف تاریخی را روشن کنیم که چرا چپ شناخته شده ایران اساسا” نتوانسته مدعی جدی و واقعی قدرت سیاسی باشد. نیروی برخاسته از لایه های میانی تولید خرد فقط در پیوند با طبقه کارگر می توانست جهت گیری سیاسی نموده و بطور واقعی بعنوان جایگزین سیاسی دست به سازماندهی انقلاب اجتماعی و جنبش طبقه کارگر بزند. تنها نیروئی می تواند در مصاف با سرمایه بطور واقعی مدعی قدرت سیاسی باشد که امکانات بالقوه و بالفعل این جابجائی قدرت سیاسی را داشته باشد. چپ ایران تا به این لحظه نتوانسته از تمامی امکانات بالفعل خود بهره مناسبی ببرد.

در دوران انقلابی ما قبل ۵۷، چپ ایران و اصلی ترین نیروی آن یعنی جنبش فدائی توانست با بهره گیری از جسارت، پشت کار و انضباط آهنین پیشگامان مبارزه مسلحانه در سخت ترین شرایط پلیسی دست به سازماندهی مخفی خود در شهرهای بزرگ یعنی اصلی ترین مراکز قدرت سیستم سرکوب شاهنشاهی بزند. وصل بودن بند ناف این مبارزین به محیط زنده و خلاق پیرامون خود و تغذیه شدن از آن محیط سبب می شد که جای خالی هر انقلابی به خاک افتاده را چندین انقلابی از راه رسیده پر کنند. از طرفی بدلیل تسلط پوپولیسم و عدم بسط و انکشاف مبارزه طبقاتی در جامعه جنبش فدائی می توانست بدون وارد شدن به حوزه مبارزه طبقاتی و در همان محدوده مطالبات عموم خلقی طیفهای گسترده ای از مبارزین را بسیج و سازماندهی نماید، اما سرنگونی رژیم شاهنشاهی و استقرار جمهوری اسلامی سر آغازی شد برای تشدید مبارزه طبقاتی و انکشاف آن در میان جبهه واحد خلق. چپ ایران و در راس آنها جنبش فدائی بدرستی اقدام به نقد خود نمود. اینکه چرا بااین همه جانفشانی و تلاش بورژوازی توانست براحتی با فریب توده ها بر موج انقلاب توده ای سوار شده و آنرا در بارانداز سرمایه به مهار و محاق خود کشد؟ تقریبا” همه جریانات چپ بر این نکته تاکید داشته اند که چپ ایران بدلیل تفکرات پوپولیستی نتوانست بعنوان سازمان سیاسی طبقه کارگر، به سازماندهی صف مستقل طبقه کارگر ایران بپردازد و محروم بودن طبقه کارگر از داشتن حزب مستقل خود و پرچم مستقل سبب شد تا طبقه کارگر و عموم تهیدستان شهری و روستائی به زیر پرچم بورژوازی قرار گرفته و نیروی انقلابی شان مهار گردد. رسیدن به این نکته جزو یکی از درخشان ترین دست آوردهای جنبش چپ ایران تا آن مقطع بود اما روندی را که ما بعد از آن شاهد بودیم به هیچ وجه منجر به بر طرف کردن آن ضعف تاریخی نبود.

دو دلیل عمده سبب این ناکامی گردید: نخست آغاز سرکوبهای خونین دهه ۶۰ بود که به کشتار وسیع انقلابیون و فرو پاشی بسیاری از سازمانهای سیاسی چپ منجرشد و دوم خاستگاه طبقاتی این نیروها. به عقیده ما دلیل نخست تا حدود زیادی( نه بطور مطلق) از حیـطه اختیار نیروهای سیاسی خارج بوده و چپ می باید خود را با شرایط جدید منطبق می کرد که نکرد. اما نداشتن پیوندهای نیرومند با کانونهای مبارزه طبقاتی که تعطیل بردار نبودند یعنی جنبش مستمر طبقه کارگر سبب شد که بخش قابل توجهی از این نیروها بویژه در سطوح رهبری آن بجای جستجو کردن راههای مناسب برای بقاء و استقرار و هم جوشی با توده ها، آسان ترین راه یعنی خروج از حوزه ضرب پلیس را انتخاب نمایند. این خروجها متاسفانه همراه شد با قطع کامل همه روابط زنده و فعال این جریانات با تحولات داخل کشور. نزدیک به سی سال زندگی در خارج از کشور و دوری تقریبا” محض از محیط پویا و زاینده داخل کشور آنچنان بستری فراهم آورد تا نقدی که میرفت تا به یک پوست اندازی اساسی و تقویت جهت گیری سوسیالیستی و  کارگری در آن بینجامد منجر شد به رشد روز افزون گرایشات فرصت طلبانه، انفراد منشانه و جاه طلبانه لایه های میانی که به درجات مختلف در این جریانات حضور داشت. نقدی که هدفش پالایش کاستی ها و انحرافات بود به ابزار تفرقه، تجزیه و انزوای روز افزون این نیروها تبدیل شد.

دوری از پوپولیسم و نگرش عموم خلقی بجای تقویت گرایش طبقاتی و اتحاد وسیع طبقه کارگر و پیشاهنگ انقلابی آن به تجزیه همان اندک نیروهائی منجر شد که توانسته بودند خود را از زیر ضرب پلیس خارج کنند. بجای صف مستقل طبقه کارگر و حزب آن، با انبوهی از تابلو های رنگارنگ از محافل اتمیزه شده سیاسی روبرو شدیم که هر کدام خود را طلیعه حزب مستقل طبقه کارگر ایران می دانست.

پروسه انتقاد از خود چپ ایران بدلیل بافت طبقاتی نیروهایش و جدائی کامل آن از روند زنده تحولات اجتماعی از پوپولیسم به اتمیزه شدن رسید. اتمیزه شدن جریانات چپ اگر در خارج از کشور محصول تسلط گرایشات انفراد منشانه لایه های میانی جامعه بود ، در داخل اما شدت سرکوب و الزامات امنیتی ناشی از آن بود که پراکندگی بین حوزه های مختلف کاری را سبب شد که غلبه بر این پراکندگی با مکانیسم مناسب آن اصلی ترین وظیفه فعالین انقلابی است.

اگر در دوره مشی چریکی بخاطر الزامات این شیوه از مبارزه تاکید بسیار بر تمرکز و انضباط آهنین در تشکیلات بوده و عموما” سانترالیسم بر وجه دموکراسی آن می چربیده ، در مقابل در دوره بعد از قیام چپ نتوانست به یک درک منطقی از رابطه بین تمرکز و دموکراسی تشکیلاتی دست یابد. نقد افراط در تمرکز چپ را به جائی کشاند که اکنون سالهاست جایگاه فعالیت متمرکز سازمانی مغفول مانده است.

هر کسی با طراحی یک سایت یا آدرس اینتر نتی به انتشار دیدگاههای خود می پردازد. این کار اگرچه در نفس خود امر پسندیده ایست ولی در ادامه از آنجا که در بیشتر موارد فاقد کوچکترین رابطه زنده با محیط اجتماعی مورد بحث خود است و غلبه بر پراکندگی موجود مابین نیروهای انقلابی را هدف واقعی خود قرار نداده است، به یک بیماری بدل شده است. اندیشه زمانی پیشرو و راهگشا خواهد بود که با عمل و در نتیجه آزمودن آنچه در اندیشه است حک و اصلاح شود، فکر کردن و قلم زدن در یک فضای مجازی و غیر واقعی آنهم بمدت دهها سال اکنون به یک بیماری تبدیل شده است. این بیماری امروزه در بین فعالین داخل نیز کم و بیش نمایان گشته است. چپ سوسیالیست و کارگری باید بپذیرد که داشتن نظرات و دیدگاههای شخصی و گروهی هیچ مغایرتی با فعالیت متحد و یکپارچه تمامی فعالین چپ کارگری و سوسیالیست در یک حزب نیرومند طبقاتی ندارد. امروزه جایگاه عمل و فعالیت دسته جمعی کاملا” مورد غفلت واقع شده ، گوئی همگان در قامت پیامبران ظاهر می شوند.

نقد مشی چریکی نه به معنای نفی کلیت آن دوران بلکه به معنای نقد جنبه های منفی و ناکار آمد آن شیوه از مبارزه و در عوض اثبات و برجسته کردن وجوه ممتاز و بی بدیل آن در عرصه عمل انقلابی می باشد.ما وظیفه داریم که بر این وجوه مثبت همچون انضباط آهنین، پشتکار و جسارت مثال زدنی فدائیان به عنوان عناصر لازم و ضروری برای سازماندهی حزب طبقه کارگر تاکید کنیم.ایجاد چنین حزبی بدون بهره مندی اعضاء آن از این خصوصیات برجسته هیچگاه رنگ واقعی بخود نخواهد گرفت . آن دسته از نیروهای انقلابی که خود را مدافع منافع طبقه کارگر ایران می دانند باید با بکار گیری انضباط آهنین، پشتکارو جسارت انقلابی در خدمت سازماندهی حزب و طبقه کارگر بکوشند.

جنبش اعتراضی اخیر پس از نمایش انتخاباتی رژیم بدرستی به همگان نشان داد که توده های مردم دیگر مانند گذشته منظر رهبران کاریز ماتیک نمی مانند. سالهامبارزه و کشمکش، پیشروان جنبش راامروزه به سمت ایجاد و سازماندهی اشکال نوینی از رهبری جمعی و نزدیک به خود و در واقع از خود سوق داده است. اینکه میلیونها انسان تحت فشار و عاصی می توانند خیابانهای کلان شهری چون تهران را به کنترل خود در آورند و بجای شورش زود گذر، جنبش هدفمند و تقریبا” سازمان یافته را به نمایش بگذارند و علیرغم سرکوبهای خونین و گسترده ماههای اخیر همچنان توفنده و پرتوان به پیش روند گویای این واقعیت است که توده های مردم در پراتیک عینی مبارزه به دستاوردهای مفید و کارساز برای غلبه بر ضعف سازمان رهبری کننده در مبارزاتشان دست یافته اند. تداوم مبارزات ماههای اخیر علیرغم سرکوبهای وحشیانه گویای این واقعیت است، امری که در سی ساله اخیر سابقه نداشته است. رودخانه خروشان انقلاب تا ابدپشت موانع سر راهش نمی ماند، این رودخانه جاریست، با نیروی تازه ای که از پی می آید تقویت می شود، راه خود را باز می کند و بر موانع پیشا روی خود غلبه می کند.

در پایان باید خلاصه کرد که :

۱ – چپ شناخته شده ایران بدلیل خاستگاه طبقاتی و تاثیرات مخرب روبنای اجتماعی متاثر از آن تا کنون نتوانسته است بطور واقعی برای تصرف قدرت سیاسی از سوی کارگران و زحمتکشان برنامه ریزی کرده و بدیل واقعی قدرت سیاسی باشد.

۲ – شرایط پلیسی و شدت سرکوبها در داخل کشورفعالین چپ را تا مرز اتمیزه شدن پیش برده، باید از فعالیتهای اتمیزه دوری جست، به ضرورت کار حزبی گسترده و سازمان یافته در جمعهای بزرگ باور داشت و با در نظر داشت تمامی تجارب سالیان گذشته در این جهت اقدام عملی کرد.

۳ – برای تصرف قدرت سیاسی و استقراربدیل انقلابی باید برنامه ریزی واقعی کرد ملزومات آنرا شناخت، دشواریهای آن را نه در حرف که در عرصه عمل واقعی شناخت و برای غلبه بر آن برنامه ریزی کرد.

۴ – شناخت از خود و جامعه خودی را به عنوان نقطه آغاز هر حرکت پیشرو و سوسیالیستی پذیرفت و به آن عمل کرد.

۵ – باید باور داشت که وحدت نظر امری است که در صورت مهیا بودن زیر بنای لازم در طی دوره زمانی پدیدار می شود. وحدت نظر نیز همانند هر پدیده دیگری امری نسبی است و ما باید بیاموزیم که چگونه با تکیه بر نقاط اشتراکمان در عرصه واقعی نه مجازی تبدیل به نیروئی گردیم که توان تاثیر گذاری بر رویدادهای اجتماعی محیط خود را داشته باشیم و توده های مردم به عنوان بدیل مناسب برای شرایط بحرانی موجود به آن باور داشته باشند.

۶ – انقلابی گری تنها در نقد بی رحمانه مواضع دیگران معنا نمی یابد، نقد بیشتر از آنکه در شکل بیرحمانه باشد می باید متضمن یک محتوای پیشرو باشد تا منشاء تحول مثبتی گردد . عنصر انقلابی و پیشرو در برخورد با توده ها همواره می کوشد تا بجای نقد شکلی انحرافات آنها با صبوری کافی به ارتقای تدریجی دانش سیاسی آنها کمک نماید. پس پسندیده است که در روابط میان خود نیز بیشتر از آنکه درگیر مسائل شکلی شویم به محتوا بهای بیشتری بدهیم. اگر نقاط اشتراکی داریم آنرا برجسته کرده و بر آن پای فشاریم و با متانت و دور اندیشی و به دور از هرگونه فرصت طلبی و برخوردهای شکلی به اصلاح و تکامل ایده های یکدیگر بپردازیم.

۷ – نباید اجازه داد که یکبار دیگر جنبش طبقه کارگر و زحمتکشان میهنمان مورد سوء استفاده عوامل رنگارنگ بورژوازی واقع شده و به بیراهه رود و این میسر نیست مگر اینکه طبقه کارگر ایران بویژه پیش آهنگ انقلابی آن با درک وظیفه دوران ساز طبقه کارگر در تحولات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی پیشاروی از روزمره گی و پراکندگی فاصله گرفته و با تمرکز تمامی امکانات و فعالیتها در راستای  هدف استراتژیک یعنی کسب قدرت سیاسی و استقرار حاکمیت توده های کارگر و زحمتکش گام بردارد. هر گونه کم کاری در این عرصه نقش انقلابی طبقه کارگر و عموم مزد بگیران را از سازندگان جامعه آزاد انسانی به پیاده نظام بورژوازی در تحولات آتی تنزل خواهد داد.

۸ – پس لازم است که فعالین چپ کارگری و کلیه نیروهای انقلابی طرفدار سوسیالیسم با تمرکز فعالیتهای خود ضمن غلبه بر پراکندگی، بطور واقعی در راستای تشکیل حزب انقلابی طبقه کارگر ایران کام بردارند.بدون چنین حزبی و بدون چنین یکپارچه گی و اتحادی، مبارزه برای سوسیالیسم و  ایجاد جامعه آزاد انسانی عبارت پردازئی محض بیش نخواهد بود.

آبان ماه ۸۸

Imagefree counters

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید