من و خودسازی

Posted in نوشته های من on اکتبر 19, 2009 by samira
 

revinteractivesshampoo

امروز بعد اصرار شدید چند ساله خونواده و عذاب وجدان خودم، بالاخره یه وقت از دکتر پوست گرفتم و خوشحال و خندون بودم از اینکه قراره جوشهای ترکونده شده و لکهای به جا مونده از این عمل، خوب بشن ….

اسم این خانم دکتر عزیز رو که بعداً براتون وصفش می کنم رو از دهن چند تا از همکاران قبلی تو شرکت و دوستهای همکاران قبلی تو شرکت زیاد شنیده بودم.وقتی تلفن و آدرس مطبش رو گرفتم فهمیدم که آدم خوش اقبالی هستم و قرار نیست نصف روزم رو تو ترافیک کلان شهرمون برای رسیدن به مطب بگذرونم…. مطب دقیقاً سر کوچه هجدهم سعادت آباد، همون کوچه ای بود که خونه ی ما توش قرار داشت .این جا بود که به قدرت خدا پی بردم…..

ساعت یک ربع به دو بود که برای رفتن به سر کوچه و رسیدن به مطبی که قرار بود تموم آرزوهای منو برای داشتن پوستی بی لک و شفاف برآورده کنه، آماده شدم. به در مطب که رسیدم، اسم خانم دکتره یه حسی تو من ایجاد کرد… شعله خانم…..

وارد مطب شدم . به منشی بیست و هشت، نه ساله که داشت با تلفن حرف می زد گفتم که ساعت دو وقت دارم.طبق معمول باید یه چند دقیقه ای رو معطل می شدم .تو این مدت هی واسه خودم قیافه خانم دکتر و طرز حرف زدنشو و ادا و اطوارشو  که قرار بود بهم بگه : » خوب عزیزم ،مشکلتون چیه؟ » رو واسه خودم تخیل می کردم که با صدای منشی به خودم اومدم که با عشوه بهم می گفت : » خانم محمدی، بفرمایید تو.نوبت شماست»

قبل اینکه در رو باز کنم  با خودم گفتم الان شعله خانم سی و هفت هشت ساله خوشگل و خوش هیکل با یه کفش پاشنه بلند و یه آرایش ملیح پشت میز انتظارمو میکشه … خوب حق بدین … یه دختر شهرستانی بودم که تا حالا پیش دکتر پوست نرفته بودم و ازین قرتی بازیا انجام نداده بودم، بایدم یه همچین تخیلاتی می کردم…..رفتم تو….. چشمتون روز بد نبینه … یه زن خیکی، با یه مانتو عبایی گل و گشاد ، با یه عالمه سیبیل و پشم و صورت لک و مک دار و موهای رنگ نشده پشت میز نشسته بود…

جای من بودین چه حالی بهتون دست می داد؟( من که بعد سالها کار کردن رو خودم، قانع شده بودم برم پیش دکتر پوست ، مو و زیبایی!)

انقدر تو ذوقم خورده بود که اصلاً نمی فهمیدم چی داره ازم میپرسه …بهرحال یه جوری براش توضیح دادم که واسه چی اومدم پیشش و ازش خواستم که هرکاری از دستش بر میاد برام انجام بده.

روی یه تخت دراز کشیدم.یه ذره بین گنده اومد رو صورتم. یه کم با صورتم ور رفت و یه کم به موهام دست کشید و ازم خواست که بلند شم.مثل اینکه نوبت معاینه تموم شده بود…. پیش منشی برگشتم. فهمیدم که یه 25 هزار تومنی پیاده شدم و باورتون نمیشه که وقتی مواد و متریال توی پاکتی که تو دستم بود رو وسط کوچه نگاه می کردم، فهمیدم که یه شامپوی ضد شوره سر رِولون بهم داده کنار یه محلول صورت….حال غریبی داشتم….من به عمرم حتی یه شوره هم توی سرم نداشتم و امروز یه شامپوی 10 هزار تومنی توی دستم بود….

پ.ن اول : دقت کنید هر وقت پیش دکتر پوست میرین، اونم واسه بار اول ، بپرسین که چی واستون نوشته و اونو با درد و مرض خودتون چک کنید!

پ.ن دوم : شامپو آنتی dandruff رِولون ، شامپویی برای از بین بردن لک های صورت شما که احتمالاً یه ارتباطی با شوره سرتان  دارد.

پ.ن سوم : آخه بگو منو چه به دکتر پوست رفتن !!!

پ.ن چهارم : خوب از خودتون و امراض پوستیتون بگین ! روبراهین؟؟

مردان ضعیف النفس و سینه های تحریک کننده

Posted in نوشته های من on اکتبر 4, 2009 by samira

12

دوازده مهر ماه  هشتاد و هشت

فکر می کنم این عکس و تاپیک اون به اندازه کافی  گویا باشه و احتیاج به توضیح دیگه ای نباشه …. ولی آخه آدم دردشو به کی بگه؟؟

حتما شما هم اطلاعیه جدید سپاه رو خوندین … اطلاعیه ای در مورد زن های بی روح فریبنده ای که من تا حالا نمی دونستم که در این حد دلربایی می کردند که اطلاعیه ای در موردشون صادر بشه ….

به جرم دگرگون کردن حال مردان ضعیف النفس سرهایشان باید بریده ( همانطور که در تصویر می بینید) و سینه هایشان ( همان برجستگیها) که مهم ترین عامل این دگرگونی بوده است  از جا کنده شود. ( البته در تصویر اصل آن آورده شده است)

.

یعنی باورتون میشه؟؟؟ اون لحظه اول که این خبر رو شنیدم گفتم نََََه  امکان نداره…. دنیا کجا داره میره و ما کجای کاریم که دیگه افتادیم به جون مانکن ها …. بعد با خودم گفتم این بنده خدایی که این طرح و داده چقد مشکل داشته با خودش که … استغفرالله …

پ.ن اول : آقایون محترم تو رو خدا رو خودتون کار کنید … ( وینک)

پ.ن دوم : در سال های آینده، احتمالا خانم ها هم حق داشتن سینه را نخواهند داشت.

توضیح صحنه : ستاد ویژه مبارزه با زنان سینه دار، با اره برقی در خیابونها مشغول بریدن سینه ها هستند.

پ.ن سوم : روبان صورتی ، حامی مانکن های بی سینه در ایران.

پ.ن چهارم :  حالا بگین ببینم ، روبراهین؟

این روزها و تابستان

Posted in نوشته های من on سپتامبر 15, 2009 by samira

 

سه شنبه بیست و چهارم شهریور هشتاد و هشت

– اگه یادتون باشه تو پست قبلی راجع به سفر به یه تونلی براتون نوشته بودم ، حال و روزمو به طور غریبی به هم ریخته بود ولی الان می تونم بگم که همه چیز به خیری تموم شد و خوشحالم . از همه اونایی که برام آرزوهای خوب کردن ممنونم ….

–   روزهای شیرین زندگی

  چون مزه ی انجیر است

  آنگاه که بعد از ساعتها

 لذت دانه هایش را حس می کنیم

 که زیر دندانهایمان

 شکسته می شود.

 

– از اوایل تیرماه که کلاس زبانم شروع شده ، هر روز یه مسیری رو تو ونک پیاده می رم.نمی دونم من دقتم بالا رفته یا شما هم اینو حس کردید!!! به نظرم تعداد آدمایی که به خاطر یه نقصی تو بدنشون اومدن تو خیابونا و گدایی می کنن زیاد شده … هیچ وقت خودمو نتونستم جای اونا بذارم …  یکی از اون آدما که من خیلی می بینمش این روزا  یه پسریه که صورتش مثل جذامیاست … نمی دونم شاید سوختگی حاد باشه … این پسر فوق العاده است … آکاردئون نوازهِ  و با دهنش یه سوت غمناکی می زنه … خیلی زیاد می تونم حسش کنم….

 

–   چه فاجعه ایست

   وقتی، کودکی را می بینم

   که با یک پا

  کنار خیابان ایستاده

  و بعد آدم هایی را

 که پاهایی اضافه دارند،

 برای گریختن از واقعیت

 

پ.ن اول : دو تا شعر بالا کار سید رضا دمانکش ِ

پ.ن دوم : فردا آقا جمال و نسا خانم ( پدر و مادر عزیزتر از جان اینجانب ) دارن چشمهای ما رو روشن می کنن …اگه بدونید چه لذتیه؟؟

پ.ن سوم : همگی روبراهین؟

پ.ن چهارم : یه چیز هیجان انگیز برای  اونایی که مثل من عشق  رستورانن…. ( البته به خاطر اوضاع وخیم مالی در بعضی شرایط فقط توهم رستوران رفتن رو دارن!!!) اینه که اگه برین تو سایت fidilio.com می تونید یه نرم افزار دانلود کنید که راهنمای رستوران های تهرانه …. یعنی فوق العاده است … حجمش هم کمه ….سمت چپ صفحه اون وسطاست…

پ.ن پنجم : همین

Posted in نوشته های من on سپتامبر 3, 2009 by samira

یک – نوشتن برام سخت شده ، راستشو بخواین تو یه شرایطیم که انقدر حرف دارم که ترجیح می دم سکوت کنم …. ولی خودمو مجبور کردم که

بنویسم که نوشتن فراموشم نشه …..

دو – دیدین بعضی وقتا همه چیز به هم گره می خوره؟؟؟؟ مثل گره های یک فرش …. سعی هم میکنی که بشینی و منطقی دونه دونه گره ها رو وا کنی

ولی گره که منطق حالیش نمی شه …..

سه – بعضی وقتا هم پر درد میشیم حتی اگه سعی کنیم که بی درد باشیم….

درد وجود دارد ، زندگی هم می تواند آزار دهنده باشد، خیلی زیاد……حتی وقتی بچه خوبی هستی، ممکن است باز هم کتک بخوری، بدون معذرت

خواهی…بدون توضیح

چهار– هفته بعد قراره برم تو یه تونلی …. فقط خودم میفهمم که رفتن به این تونل چه حسی داره و چقدر سخته …. شماها درک نمی کنین …فقط

برام آرزوهای خوب کنید …همین

پنج – خوب ، از خودتون بگین ؟؟ روبراهین؟

شش– گرگ شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است

 

هفت – تمام

 

پ.ن اول : من گرفتار سنگینی سکوتی هستم گه گویا قبل از هر فریادی لازم است.

پ.ن دوم : شعر بخش ششم مال گروس عبدالملکیان  بود.

پ.ن سوم : کلاس زبانم همینجوری داره پیش می ره و کم کم استرس امتحان آیلتس داره بیشتر میشه

 

تولد

Posted in نوشته های من on آگوست 17, 2009 by samira

یک – همیشه از زاده شدن ، نو شدن ، نو کردن ، خلق کردن و یه همچین کارایی خوشم میومده ، ولی نمی دونم چرا هر سال، درست تو همون روزی که خودم اومدم و یه زندگی رو واسه یه سری آدما تازه کردم ، حس خوبی ندارم… همیشه تو یه همچین روزی یه حس گنگی میاد سراغم . دلایل شخصی زیادی این حس رو تقویت می کنه ، یه سری درگیری های شخصی …. نمی دونم چندتا از شماها این حس منو سالی یه بار تجربه می کنید و می تونید حس منو درک کنید!!!

دو – فردا بیست و چهارمین ساله …. فردا روز تولدمه … مرسی که تولدم رو تبریک گفتی

سه – شاید خنده دار باشه ، درسته که حس خوبی ندارم ولی همیشه دوست داشتم و دارم که یه اتفاق هیجان انگیزی تو اون روز برام بیفته …. مثلاٌ یه آدم خاصی رو ببینم ، نمی دونم ، یه سورپرایز گنده برام داشته باشن ، تو یه جای دیگه برگزار بشه منظورم اینه که مثل امسال نباشه که انگار قرارمون رو از کافی شاپ » توت فرنگی» که هفته ای چندبار اونجاییم به خونه ی ما منتقل بشه …..روزمرگی …روزمرگی …. همراه با کیک شکلاتی بی بی

گاه نگار 9

Posted in نوشته های من on آگوست 4, 2009 by samira

سه شنبه سیزدهم مردادماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت

یک – نمی دونم چرا همیشه یه جاذبه ای بین من و همه فال فروش ها و گدایان و کیف گم کنندگان و آدامس فروشان و … وجود داشته!!! روزی رو نمی تونم به یاد بیارم که بیرون بوده باشم و یکی از افراد فوق سراغمو نگرفته باشه…. حرفمو کوتاه کنم….امروز یکی از همون پسر های فال فروش اومد سراغم و با صدای نازی گفت :  » خالهِ…. خالهِ … یه فال می خری؟؟؟ بخر که ایشاالله سفید بخت بشی…. جمله آخر رو که شنیدم، خندم گرفت و مثل اینکه خوشم اومده باشه سریع دست تو کیفم کردم و یه فالی ازش خریدم…

معاشران گره از زلف یار باز کنید                شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

 میان عاشق و معشوق فرق بسیار است         چو یا ر ناز نماید شما نیاز کنید

دو – خوندی فالمو؟ … بگو ببینم، رو به راهی؟ 

سه – لیوان چایی روی میز

در انتظار یک بوسه است

نه تو می آیی

 و نه او گرم می ماند

چه گناهی دارد

* سماوری که داغ دیده است 

 

  شعر از کیوان مهرگان *

 

 

این روزها 3

Posted in نوشته های من on ژوئیه 27, 2009 by samira

روزها و ساعت ها می گذرند

  من هم می گذرم  از روزها و ساعت هایم

با هم یکی خواهیم شد

تا فراموش کنم آنچه بر من و روزهایم گذشت

88.4.25

2 این روزها

Posted in نوشته های من on ژوئیه 2, 2009 by samira
این روزها در کنار عملیات جانفرسای کلاس زبان رفتن هر روزه اونم از نوع 4 ساعت در روز، و
رفتن سه روز در هفته
کلاس بادی بیلدینگ
 
EDITH PIAF
 
، هم گوش می دم…
اضطراب و دلهره ای که تو تمام عملیات فوق اذیتم میکنه رو فقط همین موزیک خوبه که از بین می بره…. بچه های کلاس زبانمون بچه های غریبین…دوست داشتنی وپررو….
!!!!!کاش تو هم بودی و میدیدی که سمیرا خانم چقدر سخت مشغوله
هر روز حضور تو پر رنگ تر و پر رنگ تر میشه تو خیالم و وجودت خالی از بودن و نیستی که ببینی و ببینی و ببینی.همین

گاه نگار 8

Posted in نوشته های من on مِی 30, 2009 by samira
دوست دارم یه روزی برسه که دیگه به هیچ چیز فکر نکنم.نه به گذشته و اینکه چی بوده و چه جوری
گذشته و نه به آینده که چه گهی میخواد بشه و نه به حالم که اینه و نه به هیچ درد و مرض دیگه ای که
دارم که دو ساله زندگیمو به هم ریخته
امروز 9 خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشته و من هنوز گنبدم و در کنار خانواده. کلمه ای که
تو مفهومشو برام باز کردی و حالا شاید خیلی بهتر درک میکنم بودنشون رو….بارون در حال باریدنه
و باریدن و ریدن و ریدنه ….
یک ساعت پیش خوندن کتاب سمت تاریک کلمات رو تموم کردم.کار حسین سناپور و مال نشر چشمه
است. خوندنش برام جالب بود و یه ارتباط خوبی باهاش برقرار کردم
این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم. این » منِ» درونیم منو ول نمیکنه و حسابی کلافم کرده.واقعاً
شما هم انقدر با منِ درونتون حرف می زنید؟
اگه یه روز نتونیم و نخواهیم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنیم و نتونیم جلوی آینه بایستیم و به
خودمون نگاه کنیم، یا اگه نتونیم با خیالامون بازی کنیم ، چی کار می کنیم ؟؟

گاه نگار7

Posted in نوشته های من on آوریل 22, 2009 by samira
دوم اردیبهشت ماه سال جدید
فقط هشت روز مونده که خانواده پنج نفره ی محمدی به یک خانواده شش نفره تبدیل بشه. ورود یک داماد جدید…. باید حس خوبی باشه… با این حال و روز ما، این اتفاق نو می تونه تأثیرگذار باشه…. عروسی خواهر بزرگتر
تو این مدت که اومدم گنبد و تصمیم گرفتم که استراحت کنم خیلی اتفاق های عجیبی واسه من و درونم افتاد… تجربه های خوب و ناب
اینکه نمی دونی تو چه مقطعی از زندگی هستی و چی می خواد بشه و کجا می خوای بری و چه اتفاق گهی می خواد برات بیفته خودش کلی تجربه نابه ! جون من راست نمی گم !!؟؟
.
.
.
!!کی از تو پرسید؟؟ تو ای که تا من سراغتو نگیرم سراغ منو نمی گیری
حالا بگو ببینم، حال و روزت خوبه؟؟ چای دارچینت به راهه؟
!!!شنیدم روزگارت بد نیست!!! با از ما بهترون می گردی
.
.
.
 
: و روزهایمان قایم باشکی ست در تاریکی«
من در اتاق پنهان می شوم
تو چشم می گذاری و
» به خواب می روی
.
.
.
.
خیلی وقت بود که حس نوشتنم نبود… ولی خودمو مجبور کردم بشینم پشت میزم و یه گاه نگار دیگه بنویسم…( همگی یادتونه دیگه که کدوم میز رو می گم؟؟؟ همونیکه واسه دفاعش نیومد، یادتون اومد؟؟
.
.
صدای قلب نیست«
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
«کافی ست بایستی
.
 
.(همین ( 2/2/88
 
شعرها از گروس عبدالملکیان*
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید