
مردان ضعیف النفس و سینه های تحریک کننده
Posted in نوشته های من on اکتبر 4, 2009 by samiraدوازده مهر ماه هشتاد و هشت
فکر می کنم این عکس و تاپیک اون به اندازه کافی گویا باشه و احتیاج به توضیح دیگه ای نباشه …. ولی آخه آدم دردشو به کی بگه؟؟
حتما شما هم اطلاعیه جدید سپاه رو خوندین … اطلاعیه ای در مورد زن های بی روح فریبنده ای که من تا حالا نمی دونستم که در این حد دلربایی می کردند که اطلاعیه ای در موردشون صادر بشه ….
به جرم دگرگون کردن حال مردان ضعیف النفس سرهایشان باید بریده ( همانطور که در تصویر می بینید) و سینه هایشان ( همان برجستگیها) که مهم ترین عامل این دگرگونی بوده است از جا کنده شود. ( البته در تصویر اصل آن آورده شده است)
.
یعنی باورتون میشه؟؟؟ اون لحظه اول که این خبر رو شنیدم گفتم نََََه امکان نداره…. دنیا کجا داره میره و ما کجای کاریم که دیگه افتادیم به جون مانکن ها …. بعد با خودم گفتم این بنده خدایی که این طرح و داده چقد مشکل داشته با خودش که … استغفرالله …
پ.ن اول : آقایون محترم تو رو خدا رو خودتون کار کنید … ( وینک)
پ.ن دوم : در سال های آینده، احتمالا خانم ها هم حق داشتن سینه را نخواهند داشت.
توضیح صحنه : ستاد ویژه مبارزه با زنان سینه دار، با اره برقی در خیابونها مشغول بریدن سینه ها هستند.
پ.ن سوم : روبان صورتی ، حامی مانکن های بی سینه در ایران.
پ.ن چهارم : حالا بگین ببینم ، روبراهین؟
این روزها و تابستان
Posted in نوشته های من on سپتامبر 15, 2009 by samiraسه شنبه بیست و چهارم شهریور هشتاد و هشت
– اگه یادتون باشه تو پست قبلی راجع به سفر به یه تونلی براتون نوشته بودم ، حال و روزمو به طور غریبی به هم ریخته بود ولی الان می تونم بگم که همه چیز به خیری تموم شد و خوشحالم . از همه اونایی که برام آرزوهای خوب کردن ممنونم ….
– روزهای شیرین زندگی
چون مزه ی انجیر است
آنگاه که بعد از ساعتها
لذت دانه هایش را حس می کنیم
که زیر دندانهایمان
شکسته می شود.
– از اوایل تیرماه که کلاس زبانم شروع شده ، هر روز یه مسیری رو تو ونک پیاده می رم.نمی دونم من دقتم بالا رفته یا شما هم اینو حس کردید!!! به نظرم تعداد آدمایی که به خاطر یه نقصی تو بدنشون اومدن تو خیابونا و گدایی می کنن زیاد شده … هیچ وقت خودمو نتونستم جای اونا بذارم … یکی از اون آدما که من خیلی می بینمش این روزا یه پسریه که صورتش مثل جذامیاست … نمی دونم شاید سوختگی حاد باشه … این پسر فوق العاده است … آکاردئون نوازهِ و با دهنش یه سوت غمناکی می زنه … خیلی زیاد می تونم حسش کنم….
– چه فاجعه ایست
وقتی، کودکی را می بینم
که با یک پا
کنار خیابان ایستاده
و بعد آدم هایی را
که پاهایی اضافه دارند،
برای گریختن از واقعیت
پ.ن اول : دو تا شعر بالا کار سید رضا دمانکش ِ
پ.ن دوم : فردا آقا جمال و نسا خانم ( پدر و مادر عزیزتر از جان اینجانب ) دارن چشمهای ما رو روشن می کنن …اگه بدونید چه لذتیه؟؟
پ.ن سوم : همگی روبراهین؟
پ.ن چهارم : یه چیز هیجان انگیز برای اونایی که مثل من عشق رستورانن…. ( البته به خاطر اوضاع وخیم مالی در بعضی شرایط فقط توهم رستوران رفتن رو دارن!!!) اینه که اگه برین تو سایت fidilio.com می تونید یه نرم افزار دانلود کنید که راهنمای رستوران های تهرانه …. یعنی فوق العاده است … حجمش هم کمه ….سمت چپ صفحه اون وسطاست…
پ.ن پنجم : همین
Posted in نوشته های من on سپتامبر 3, 2009 by samira
یک – نوشتن برام سخت شده ، راستشو بخواین تو یه شرایطیم که انقدر حرف دارم که ترجیح می دم سکوت کنم …. ولی خودمو مجبور کردم که
بنویسم که نوشتن فراموشم نشه …..
دو – دیدین بعضی وقتا همه چیز به هم گره می خوره؟؟؟؟ مثل گره های یک فرش …. سعی هم میکنی که بشینی و منطقی دونه دونه گره ها رو وا کنی
ولی گره که منطق حالیش نمی شه …..
سه – بعضی وقتا هم پر درد میشیم حتی اگه سعی کنیم که بی درد باشیم….
درد وجود دارد ، زندگی هم می تواند آزار دهنده باشد، خیلی زیاد……حتی وقتی بچه خوبی هستی، ممکن است باز هم کتک بخوری، بدون معذرت
خواهی…بدون توضیح
چهار– هفته بعد قراره برم تو یه تونلی …. فقط خودم میفهمم که رفتن به این تونل چه حسی داره و چقدر سخته …. شماها درک نمی کنین …فقط
برام آرزوهای خوب کنید …همین
پنج – خوب ، از خودتون بگین ؟؟ روبراهین؟
شش– گرگ شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می کند
بلند شو پسرم !
این قصه برای نخوابیدن است
هفت – تمام
پ.ن اول : من گرفتار سنگینی سکوتی هستم گه گویا قبل از هر فریادی لازم است.
پ.ن دوم : شعر بخش ششم مال گروس عبدالملکیان بود.
پ.ن سوم : کلاس زبانم همینجوری داره پیش می ره و کم کم استرس امتحان آیلتس داره بیشتر میشه
تولد
Posted in نوشته های من on آگوست 17, 2009 by samira
یک – همیشه از زاده شدن ، نو شدن ، نو کردن ، خلق کردن و یه همچین کارایی خوشم میومده ، ولی نمی دونم چرا هر سال، درست تو همون روزی که خودم اومدم و یه زندگی رو واسه یه سری آدما تازه کردم ، حس خوبی ندارم… همیشه تو یه همچین روزی یه حس گنگی میاد سراغم . دلایل شخصی زیادی این حس رو تقویت می کنه ، یه سری درگیری های شخصی …. نمی دونم چندتا از شماها این حس منو سالی یه بار تجربه می کنید و می تونید حس منو درک کنید!!!
دو – فردا بیست و چهارمین ساله …. فردا روز تولدمه … مرسی که تولدم رو تبریک گفتی
سه – شاید خنده دار باشه ، درسته که حس خوبی ندارم ولی همیشه دوست داشتم و دارم که یه اتفاق هیجان انگیزی تو اون روز برام بیفته …. مثلاٌ یه آدم خاصی رو ببینم ، نمی دونم ، یه سورپرایز گنده برام داشته باشن ، تو یه جای دیگه برگزار بشه منظورم اینه که مثل امسال نباشه که انگار قرارمون رو از کافی شاپ » توت فرنگی» که هفته ای چندبار اونجاییم به خونه ی ما منتقل بشه …..روزمرگی …روزمرگی …. همراه با کیک شکلاتی بی بی
گاه نگار 9
Posted in نوشته های من on آگوست 4, 2009 by samiraسه شنبه سیزدهم مردادماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت
یک – نمی دونم چرا همیشه یه جاذبه ای بین من و همه فال فروش ها و گدایان و کیف گم کنندگان و آدامس فروشان و … وجود داشته!!! روزی رو نمی تونم به یاد بیارم که بیرون بوده باشم و یکی از افراد فوق سراغمو نگرفته باشه…. حرفمو کوتاه کنم….امروز یکی از همون پسر های فال فروش اومد سراغم و با صدای نازی گفت : » خالهِ…. خالهِ … یه فال می خری؟؟؟ بخر که ایشاالله سفید بخت بشی…. جمله آخر رو که شنیدم، خندم گرفت و مثل اینکه خوشم اومده باشه سریع دست تو کیفم کردم و یه فالی ازش خریدم…
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یا ر ناز نماید شما نیاز کنید
دو – خوندی فالمو؟ … بگو ببینم، رو به راهی؟
سه – لیوان چایی روی میز
در انتظار یک بوسه است
نه تو می آیی
و نه او گرم می ماند
چه گناهی دارد
* سماوری که داغ دیده است
شعر از کیوان مهرگان *
این روزها 3
Posted in نوشته های من on ژوئیه 27, 2009 by samiraروزها و ساعت ها می گذرند
من هم می گذرم از روزها و ساعت هایم
با هم یکی خواهیم شد
تا فراموش کنم آنچه بر من و روزهایم گذشت
88.4.25



