
امروز هوای خانه تاریک بود .
اصلا مگر هوا هم تاریک و روشن می شود !؟
نمی دانم ، ولی می دانم که امروز هم هوای خانه تاریک شده بود .
شده بود مثل چند وقت پیش که اهل خانه رفته بودند مسافرت نمی دانم کجا .
من هم کمی راحت تر نفس می کشیدم .
چند ماه قبل تر از سفر مشهد خودمان ، که سرمان را بخورد .
از بعد از ظهر ، مثل همین امروز هوا تاریک بود .
آمده بودی که برایم مادری کنی یا رفاقت یا ….
نمی دانم .
ولی آمده بودی .
پای ماهواره دراز به دراز ولو بودیم و از تن هم گرم می شدیم که باز صدای زنگ تلفنت چرتمان را پاره کرد .
اصلا یاد داری که گذاشته باشد این تلفن لعنتی یک چرت راحت زده باشیم ؟
الحق که مزاحم ترین اختراع بشر است .
حتی همین الان هم دارد یک بند خودش را جــــر می دهد .
به درک ، بدهد ، آن قدر داد بزند و بلرزد که از حال برود .
کجا بودم !؟
حال …
من توی حال بودم ، ولی تو …!
شاید چپیده بودی در اطاقی که جواب تلفن بدهی
شاید آشپزخانه
شاید مستراح ……
می دانی که ، یادم نمی ماند .
بر خلاف تو که یادت نمی رود » کال لیست » موبایلت را پاک کنی ، یا » اینباکس » اس ام اس هایت را قلع و غم کنی .
خنگم دیگر ، به قول ریچارد » هرگز بزرگ نخواهی شد »
مهم نیست.
اصل این است که نبودی .
مثل همان روز که با هم سفر یک روزه رفتیم » کوهستان های بی آنتن » میهمانیه «پابیش اینها» ( پابیش نام سگی مهربان )
و تو نبودی .
مثل همان سه روز که رفتیم پابوس آقا ، همه آمده بودند ، خیلی شلوغ بود .
برای تو به بهانه آقا آمده بودم
اگر چه حاجتم را از او خواستم ، نه تو
آخر تو که نبودی !
اصلا مثل هر شنبه که شده بود بهانه ی اهل خانه که به پر و پایم بپیچند و تشر بزنند ، آخرش هم که دیدند از من آبی گرم نمی شود ، خودشان سنگ تمام گذاشتند .
اگر چه از خجالتشان در آمدم ، اما چه فایده .
تو که دیگر نبودی .
یا مثل همان نمی دانم چند شنبه ، که از شب قبلش گره خورده بودیم به هم
ولی تو باز هم نبودی .
مثل هر شام دو نفره در رستوران آویشن ، که به قیمت خون پدرش حساب می کرد
و تو نبودی .
مثل فقط یک لحظه احساس آرامش در کمربندی لواسان و شیشه های بخار گرفته و جای تنگ ، که نمی دانم چرا تنگ شده بود !
آخر تو که نبودی .
شاید رفته بودی پی کار من ، قبل خودت .
شاید هم رفته بودی پی کار خودت ، اصلا .
نمی دانم ، نمی خواهم ، هم بدانم کجا بودی !
توفیر هم ندارد
مهم این است که نبودی .
می دانی من که بزرگ نمی شوم آخر ، مثل روز اول مدرسه که مادر گفت : تو برو سر صف کلاست ، من همین جا می مانم تا بیایی ….
و من رفتم – و او نماند .
سرم گرم شد به مدرسه که مادر رفت و زنگ آخر ، آمد .
ولی تو که مادر نبودی .
سرم که به تو گرم شد رفتی ، و هر چه زنگ زدم ، حتی آن زنگ آخر ، نیامدی .
من که بزرگ نمی شوم ، ریچارد گفته بود .
فکر کنم مادر هم می داند که این قدر چوب به آستین من می اندازد .
اما من
من که از وقتی یادم می آید بودم ، اصلا بودم که یادم می آید دیگر !
از همان اول .
مثل مادر که از اولش بوده بود .
نه مثل او ، که آخرش نفهمیدم از کی نبود .
نه مثل خود تو ، که آخرش مثل خود او شده بوده بودی ….
.
.
علیرضا امیرخان
25-10-89
نوشته شده در نوشته های کوتاه