Image
 

شیطان در محراب

•دسامبر 27, 2013 • نوشتن دیدگاه

.

نیمه های شب بود که خداوند مچ شیطان را در محراب گرفت

اینجا چه می کنی ؟

– انسان را از بهشت راندی ، داستان من و تو چیز دیگری بود .
– همان طور که داستان عشق من به تو ، وحلقه به گوش نبودنم چیزیست متفاوت .
– شاید اگر از اغاز می دانستم شروعش نمیکردم .
.
– دل تنگت شده ام
.
.
تا صبح در محراب ماند ، و خداوند به او مینگریست .

شاید در دل می گفت :
» انسان ارزشش را نداشت» .

——–_——————-
نوشته های پراکنده
۹۲/۱۰/۰۵

مشکوکیت

•دسامبر 18, 2013 • نوشتن دیدگاه

.
.

image

.
.

چیزی هست که از خود ادم بیشتر ادم رو میشناسه
از خود ادم بیشتر صلاح ادم رو می دونه
ظاهرا بامعرفت هم هست چون راه سعادت را کتبا  در اختیار ادم قرار داده
بعد چون دلش نمی خواسته کسی بی سعادت بمونه استفاده از این راه رو اجباری کرده
تا اینجاش جالب و موجه
.
حالا یکی بخواد سرکشی کنه و سعادتمند نشه
اصلا بخواد کنجکاوی کنه ببینه راه های دیگه به کجا میرسن
یا هر چی دیگه ….
چرا باید به بد ترین شکل تنبیه بشه اخه
پس تکلیف اختیار و انتخاب چی میشه
اصلا واسه چی پس راه های دیگه هم هست ؟
اصلا این که میگه خوشبختی اینه هر کی هم خوشبخت نشه فلانش می کنم و …..
چرا این شیطون رو که اوندفه حرف گوش نکرد تنبیه نکرد که هیچ ، هم بازیشم شد ، شرایط رو هم براش فراهم کرد ….
.
.
این ظاهرا یا ما رو از همه بیشتر دوس نداره و خالی بسته یا اینجوریام که قیافه میگیره نیس .
..
من یکم مشکوکم …..

…………………………..
1392/09/27

برای پسرم

•فوریه 13, 2012 • نوشتن دیدگاه

 


Image

 

 

 

 

 

 

 

 


به پسرم که هنوز با او سوپ نخورده ام

نه به هیچ دلیل مشهودی که در ذهن توست

به این دلیل که سوپ دوست ندارم

حتی اگر سوپ جو مادرم باشد و شیر هم داشته باشد

نه به این دلیل که شیر دوست ندارم

بلکه از نوشیدنی های مورد علاقه ام می باشد

نه به خاطر دست پخت مادرم

و حتی نه به خاطر خود او ، که مشکلاتم را با او و فلسفه ی رفتاری و بر خوردش

که بسیار برایم آزار دهنده است کتمان می کنم .

بلکه به خاطر احساس فلسفیم نسبت به سوپ و این که او را بیشتر برای بیماران و کودکان مناسب می بینم .

لذتی که در کتمان درد دندان ، برای گاز زدن هر پیرمرد  به سیب وجود دارد .

حتی اگر از قورت دادن سیب صرف نظر کند

یا با مکیدن پنهان و دست شستن از ادامه ی ماجرا ، عدم توانایی در بلع و هضم سیب را

اگر چه  نرم و جا افتاده باشد

برای ما به معمایی تبدیل کند .

ایجاد تشویش در ذهن مخاطب ، یکی از راه های همیشگی برای دور کردن ذهن او

و ایجاد کنش های نا مناسب تحلیلی در رابطه با پرداختن به هر موضوع می باشد .

با این راه از خود گریزی ایجاد شده در ذهن مخاطب می توان عیان و بدیهی بودن مسئله ای را موهوم و تار  جلوه داد .

و این تنها به این دلیل است که این اجازه را به مخاطب داده ایم

تا خود ، خویش را گمراه کند .

در دوره ای که در آن زندگی می کنیم تئوری هایی مثل

عدم رهبری راهبردی در جوامع

و خود محوری جامعه

و همپایه گی طبقه های جامعه در نقش آفرینی

در تشدید قدرت برای ایجاد حرکت در جامعه

اگر چه حرکت ها از پیش تعیین شده و محرک ها نیز از قبل سر جای خود قرار گرفته اند

رواج فراوان دارد  .

به جای اینگه همای در پیش رو فریاد بزند » نترس ، دستت را به من بده ، بگزار پرواز کنیم «

کرمی در بین جمعیت فغان می کند » ای قهرمانان من ضعیف ناتوان را  به آنجا برسانید»

و قهرمانان همه گی سیمرغ گونه ایفای نقش می کنند .

جامعه ی ناتوان و بیماری که به  مدد قاشق های سوپ آماده  ، جان می گیرد

تا در روز موعود سیمرغی بسازد .

هزارها سیمرغ می سازند به خرج خون دل ملت .

اما دل کثیفشان نمی آید یک پاپاسی از جیب های گشاد همیشه سوراخشان در بیاورند .

اگر دست به جیب بردند و چیزی بیرون نیاوردند باور کن که  برای خاراندن بیضه هایشان بوده است .

……………………..

علیرضا امیرخان

18-11-90

……………..

کــــار

•دسامبر 19, 2011 • نوشتن دیدگاه

من ، پــارویم نــشکستهImage

فریــــاد بر می آید از من

کـــــــار هم

کـــــــــــاش این فصل ببــــــــــــارد

——————–

( شرمنده ی نیمای یوش – مهندس خوشکار ) 1390- 9- 28

—————————

زندگی

•اکتبر 2, 2011 • نوشتن دیدگاه

زندگی یعنی حرکت اتوبوس های شرکت واحد در رگ های » بی آر تی «

زندگی یعنی شدت لوکوهای مترو زیر پوست شهر

زندگی یعنی نگاه خسته ی دخترک فال فروش

زندگی یعنی تنه های کلافه ی همشهری های عجول

زندگی را باید ساخت

با زندگی باید ساخت …

 .

.

علیرضا امیرخان

( نوشته های پراکنده – 1390 )

دریـــــــــــــا

•اکتبر 2, 2011 • نوشتن دیدگاه

عجیب دلتنگ شدم برات، دریا.

یادت هست آن روزها وقتی کودک تر بودم بازی های آن روزگارمان را

آهسته، آهسته و بی تفاوت قدم روی شن ها می گذاشتم و تو موج هایت را پس می کشیدی تا در آغوشم بگیری

و من قدم به قدم آهسته و با وقار دل به آغوش تو می سپردم

آنقدر پیش می آمدم و تو پس می کشیدی که گاهی خودم هم باورم نمی شد

و با هر قدم ضربان قلب تندتر و تندتر و تبسم موزیانه من که دستت را خوانده بودم

و نگاه مهربان تو به تبسم من

و ناگهان …

آن موج بلند که نمی دانم ازکجا می فرستادیش

و من ُ گریز ُ فریاد و تو ُ نعره های کف آلود

و سر آخر چه دستت به پای لیچ شده ام می رسید چه نمی رسید مشتی شن به سر و کولت حواله می کردم .

نقاشی بازی هایمان یادت می آید !؟

آن خانه که با دودکش بلند، خورشید ُ کوه ُ رودخانه و آن همه درخت و پرنده

که تمام آن چه دوست می دارم بود و تنها نقشی بود که بلد بودم بکشم، برایت کشیدم

و تو با یک مشت آب، صافش کردی چقدر از دست تو دلخور بودم آن روز

و دیگر برایت نقاشی نکشیدم

و تو چقدر خندیدی … .

اما دریا چه خوب یادم دادی که هزار بار باید کشید

حتی اگر هر بار یک خانه با دودکش بلند و یک عالمه درخت و پرنده و کوه و … بکشی

باید یاد گرفت که نمی ماند

و تو می خواستی که یادم بدهی، من لج کردم.

و یاد نگرفتم.

اما تو باز خندیدی … .

هیچ وقت قلعه نساختم، یادت هست.

همیشه کلبه را دوست تر می داشتم

لابد تو می دانی چرا !

من که هنوز هم خودم نمی دانم .

چقدر هنوز کینه دارم از آن مرد بد هیکل که با گلوله های شنی آن مرغ دریایی را زد

و من هنوز یادم هست به آن مرغ ضرب دیده یک ماهی دادی

و هنوز یادم هست فریادهای مستانه اش را وقتی هدف گلوله ی شنی شد

و آن وقت که از دست تو آرام ماهی را گرفت و رفت .

شاید آن شام مهتاب

من که یادم نیست

آن مرد بد هیکل که هنوز کینه اش به دلم هست

وآن مرغ ماهی خوار که از درد ، نعره های مستانه می کشید

هر سه مهمان تو بودیم ..

چقدر دلتنگم برایت

کاش باز مهمانی بگیری

.

.

 

علیرضا امیرخان 9-7-1390 ( از نوشته های پراکنده زمستان 89 )

یاد

•جون 21, 2011 • ۱ دیدگاه

Image
از کنار هم رد می شیم ، حتی نمی شناسیم همو
کنار هم می خوابیدیم ، نمی شناختیم همو
بقل به بقل
چشم تو به چشم من ، نزدیکتر از دو چشم خودم ، به هم بود
و نفست
از هوا برام اکسیژن تر .
مثل اون روز و اون شبا که یاد امروز نبودیم
کاش امروز از یادمون اون روز و اون شبا بره

————-
علیرضا امیرخان
(90-3-31) نوشته های پراکنده
——————-

خیابان ، سیگار

•مارس 7, 2011 • نوشتن دیدگاه

Imageلب به لب سیگار خیابان های شهر را متر می کردم

دمبال جا مانده ای ، مثل خودم

و چون هیچ کس ،  دیگر جا نمانده بود

پای سیگار ماندم

تا آنجا که لب از سیگار گرفتم و دل به پاکت سیب زمینی سرخ کرده  دادم

اما زیاد طولی نکشید تا

دل از روغن سوخته و سیب نپخته کندم

و لب به لب سیگار به خیابان های نا تمام شهر برگشتم .

علیرضا امیرخان

15-11-89

 

شبانه

•ژانویه 23, 2011 • 2 دیدگاه

راستی دیشب کلی حرف روی دستم باد کردImage

می خواستم بنویسمشان که …

به یاد روز ها و شب های شهر دور که کله پز هایش مثل دارو خانه هایش شبانه روزی بود ، شال و کلاه کردم و زدم بیرون .

آنجا که بودم همچین شب هایی از درب پشتی خانه می زدم بیرون ، امام زاده را دور می زدم و راست بازارچه را می رفتم تا برسم به کله پزیه » فلاح» .

دیگه کارم از دخل و حساب روزانه گذشته بود ، ماه به ماه حساب می کردم .

حاج فلاح اول از همه یک نیم مغز در آب گوشت له می کرد بعد کاسه را دستم می داد که با نان تلیتش کنم ، بعد هم بر حسب میل و حال و هوا کمی گوشت یا چند پاچه پشت بند می کردم .

وای که چه حالی می داد اون حال ، من بعد این حال ، چای و سیگار را می گویم .

تو هوای شرجی و نم ناک نیمه شب از همان راه رفته ، لنگ و لوچ و پاتیل تا همان در پشتی خانه قدم می زدم .

روزگاری بود برای خودش .

دیشب هم حال و وضع لعنتی ام ، کم از آن روز ها نداشت .

البته نه از آن جهت ، از آن یکی جهت .

راست می گویند که تاریخ هزار بار تکرار می شود .

ولی راست نمی گویند که آدم عاقل از یک سوراخ دوبار نیش نمی خورد .

اگر چه مار گزیده بودم و از ریسمان سیاه و سفید می ترسیدم ولی از آنجا که عاقل نیستم هزار بار از هزار سوراخ گزیده می شوم و باز یاد نمی گیرم که آقاجان سوراخ مار دارد .

از سوراخ و مار که بگذریم حال دیشبم از روزگار مار یا سوراخ گزیدگی ام کم نداشت .

اما این شهر که آن شهر نبود .

لا اقل کله پزهایش مثل کله پزهای آن شهر نبودند

ولی می گویند دارو خانه ها در همه ی شهر ها یکجورند .

کله پاچه که گیرمان نیامد ، رفتیم سراغ صنف دوا فروش.

در را از تو چفت انداخته بود .

–         چه می خواهی این وقت شب !؟

زرشک ، مگه شبانه روزی نیست ؟؟

–         گیرم که باشه ، نخسه داری ؟ ( نخسه : همان نسخه است )

از کی تا حالا مسکن نسخه می خواد ! ژلوفنی ، بروفنی ، کدئینی ، کوفتی …!؟

–         از امشب ، به سلامت .

بدجوری هوایی شدم از این نابلد ، نابکار به جای کله پاچه ای که گیرم نیامده بود یه دست سیراب شیردون سفره کنم .

زیر لب فحش آب نکشیده ای بارش کردم و برگشتم .

شنید ، اما کوچه علی چپ هم نزدیکتر بود هم سر راست تر .

امشب از اون شباست علی آقا  – کجا دارن پتک به سندانت می کوبن و تو بی خبری که این جور قمر در اغربت افتاده و برجت شده سرطان ، نمی دونم . ولی یه خبری هست .

آره ، بی شک خبری بود ، حالا تو کجا و کدوم صده و سنه و عهد و طایفه خدا می دونه !

به هر حال

کوچه ی علی چپ رو که فقط برای دارو خانه چی ها نگذاشته بودند ، ما هم بلدمان شده بود .

اصلا بهترین جا برای مارگزیده جماعت همان کوچه است .

اسب که نداشتم ، استارت زدم

به تاخت که نه ، یک و دو اش را پر کردم

سر خر را که نه ، فرمان را چرخاندم

و زدم به همان کوچه ی علی چپ .

اگر چه تا صبح هفت پادشاه را خواب ندیدم اما با هفت جلاد هم شب آدم صبح می شود .

یا حق !

.

.

علیرضا امیرخان

02-11-89

بود و نبود

•ژانویه 15, 2011 • 3 دیدگاه

Image

امروز هوای خانه تاریک بود .

اصلا مگر هوا هم تاریک و روشن می شود !؟

نمی دانم ، ولی می دانم که امروز هم هوای خانه تاریک شده بود .

شده بود مثل چند وقت پیش که اهل خانه رفته بودند مسافرت نمی دانم کجا .

من هم کمی راحت تر نفس می کشیدم .

چند ماه قبل تر از سفر مشهد خودمان ، که سرمان را بخورد .

از بعد از  ظهر ، مثل همین امروز هوا تاریک بود .

آمده بودی که برایم مادری کنی یا رفاقت یا ….

نمی دانم .

ولی آمده بودی .

پای ماهواره دراز به دراز ولو بودیم و از تن هم گرم می شدیم که باز صدای زنگ تلفنت چرتمان را پاره کرد .

اصلا یاد داری که گذاشته باشد این تلفن لعنتی یک چرت راحت زده باشیم ؟

الحق که مزاحم ترین اختراع بشر است .

حتی همین الان هم دارد یک بند خودش را جــــر می دهد .

به درک  ،  بدهد  ،  آن قدر داد بزند و بلرزد که از حال برود .

کجا بودم !؟

حال …

من توی حال بودم ، ولی تو …!

شاید چپیده بودی در اطاقی که جواب تلفن بدهی

شاید آشپزخانه

شاید مستراح ……

می دانی که ، یادم نمی ماند .

بر خلاف تو که یادت نمی رود » کال لیست » موبایلت را پاک کنی ، یا » اینباکس » اس ام اس هایت را قلع و غم کنی .

خنگم دیگر ،  به قول ریچارد » هرگز بزرگ نخواهی شد »

مهم نیست.

اصل این است که نبودی .

مثل همان روز که با هم سفر یک روزه رفتیم » کوهستان های بی آنتن » میهمانیه «پابیش اینها» ( پابیش نام سگی مهربان )

و تو نبودی .

مثل همان سه روز که رفتیم پابوس آقا ، همه آمده بودند ، خیلی شلوغ بود .

برای تو به بهانه آقا آمده بودم

اگر چه حاجتم را از او خواستم ، نه تو

آخر تو که  نبودی !

اصلا مثل هر شنبه که شده بود بهانه ی اهل خانه که به پر و پایم بپیچند و تشر بزنند ، آخرش هم که دیدند از من آبی گرم نمی شود ، خودشان سنگ تمام گذاشتند .

اگر چه از خجالتشان در آمدم ، اما چه فایده .

تو که دیگر نبودی .

یا مثل همان نمی دانم چند شنبه ، که از شب قبلش گره خورده بودیم به هم

ولی تو باز هم نبودی .

مثل هر شام دو نفره در رستوران آویشن ، که به قیمت خون پدرش حساب می کرد

و تو نبودی .

مثل فقط یک لحظه احساس آرامش در کمربندی لواسان و شیشه های بخار گرفته و جای تنگ ، که نمی دانم چرا تنگ شده بود !

آخر تو که نبودی .

شاید رفته بودی پی کار من ، قبل خودت .

شاید هم رفته بودی پی کار خودت ، اصلا .

نمی دانم ، نمی خواهم ، هم بدانم کجا بودی !

توفیر هم ندارد

مهم این است که نبودی .

می دانی من که بزرگ نمی شوم آخر ، مثل روز اول مدرسه که مادر گفت : تو برو سر صف کلاست ،  من همین جا می مانم تا بیایی ….

و من رفتم – و او نماند .

سرم گرم شد به مدرسه که مادر رفت و زنگ آخر ، آمد .

ولی تو که مادر نبودی .

سرم که به تو گرم شد رفتی ، و هر چه زنگ زدم ، حتی آن زنگ آخر ، نیامدی .

من که بزرگ نمی شوم ، ریچارد گفته بود .

فکر کنم مادر هم می داند که این قدر چوب به آستین من می اندازد .

اما من

من که از وقتی یادم می آید بودم ، اصلا بودم که یادم می آید دیگر !

از همان اول .

مثل مادر که از اولش بوده بود .

نه مثل او ،  که آخرش نفهمیدم از کی نبود .

نه مثل خود تو ، که آخرش مثل خود او شده بوده بودی ….

.

.

 

علیرضا امیرخان

25-10-89