کوه سنگی

کوه هر چقدر بزرگ  و عظیم،  یه وقتایی دلش به درد میاد، واسه دل داریش نباید کوه بود، باید اقیانوس بود و در آغوشش گرفت، دو تا کوه هیچ کمکی به هم نمی کنن!

Published in: on دسامبر 12, 2012 at 11:35 ب.ظ.  Comments (2)  

بزرگ می شویم یا پیر؟

بالاخره نفهمیدم دارم بزرگ می شم یا پیر!

کاش شده بودم، از حس نا امنی و حسادت بیزارم…

میرم تا شاید یه روزی بزرگ شم، حتی اگه در حین پیری باشه…

میرم تا بدونم، بازم مثل همیشه می تونم یا نه…..

نمی دونی چقدر سخته… البته چرا الانا همه دیگه می دونن!

می رم تا شاید یه روز برگردم، ولی درست…

Published in: on دسامبر 12, 2012 at 10:58 ب.ظ.  Comments (2)  

خاکستری

هیچ چیز سیاه و سفیدی وجود نداره. حتی چیزهایی که بهشون ایمان داریم و جزیی از باورهامون شدن.

شاید قصه های ما از همین جا شروع میشه، که فکر می کنیم آدما هم سیاه و سفیدند. شاید اگر باور کنیم که هیچ کس بی عیب نیست و یا بر عکس، راحت تر با مسائل کنار میایم. واسه آدمایی زندگیمون جایی برای اشتباه در نظر می گیریم. می بخشیم و راحت تر بخشیده می شیم.

البته این حرف به این معنی نیست که هر اشتباهی مجازه، فقط به این معنی که هر اشتباهی ممکنه و ما باید خودمون رو براشون آماده کنیم.

پ.ن. من همیشه باهات مخالفم یا تو همیشه خلاف جهت علاقه ی من پیش رفتی؟!

پ.ن.2-نمی دونم اون پنجره کجای شهره ولی هر جا که بود نمای برفش خوب بود:)

پ.ن.3- پنجره، آدمای پشت پنجره، نمای مشترک، زندگی غیر مشترک، خیابان سفید، اتاق تاریک . آدم تنها؟

Published in: on فوریه 15, 2012 at 7:38 ب.ظ.  Comments (2)  

تولد

تولدت مبارک:)

پ.ن. آرزویی ندارم برایت…………

Published in: on فوریه 14, 2012 at 5:37 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

آماده

چقدر سخته که می دونی هر آن می تونی بری، به هیچ چیزی و کسی وابستگی نداری!

ولی کجا بری که خودت توش نباشه؟!

می دونی که اینجا ته خطه، فقط نمی خوای اعتراف کنی، اعتراف یعنی تیرِ خلاص….

پ.ن.هر کسی نباید فوت آخر رو بدونه، موافقم.

Published in: on فوریه 8, 2012 at 5:47 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

یک پیک کافیست…

بعضی از آدما رو با یک پیک میشه به جایی فرستاد که حتی گزندی هم به خاطر خیالت نمی زنن، بعضی های دیگه رو میشه با هر پیک به عمق وجدت فرستاد…..

و حسرت این رو بخوری که کاش اینجا بود، تو چشاش نگاه می کردی و می گفتی : هنوزم دوست دارم و هنوزم با هر تپش قلبم حست می کنم…..

Published in: on فوریه 3, 2012 at 11:20 ب.ظ.  Comments (6)  

اگه عالی…

اگه عالی باشم، اگه شادِ شاد باشم، با باز کردن یه وبلاگ به آنی زیر و رو میشم! آهنگش به تنهایی کافیه که دلم هری بریزه پایین، نوشته  هاش که هزار بار هر کدومشون روخوندم هنوز مو به تنم سیخ می کنه، هنوز تنها چیزیه که ضربان قلب یخی من رو به رعشه در میاره!

اسمش حماقته؟ عشقه؟ نمی دونم! ولی پاکترین حسیه که ازم باقی مونده…..

 

Published in: on ژانویه 26, 2012 at 12:50 ق.ظ.  Comments (1)  

سرخوش

ژانر این آدمایی که سوار آسانسورن تنها  بعدم خیلی جدی دارن آهنگ گوش میدن و اصلا حواسشون به هیچ جا نیست،  بلند بلند می خونن بعد قراره برن طبقه ی 3، می بینن هی نمی رسن، ییهو صدای خنده از پشت سرشون می شنون و می بینن کلی وقته که در از سمت مخالف باز شده!

Published in: on ژانویه 12, 2012 at 2:05 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  
Tags:

من یا …..؟

توی این چند وقت اخیر اتفاقات مختلفی افتادن، و بهم ثابت کردن، که خیلی از احساسات و تفکراتی که آدما معمولا توی شرایط اضطراری دارن، در من نیست! شایدم بوده، دیگه نیست! ترس، دفاع، عشق، احتیاط، درد… و خیلی چیزای دیگه. نکته ی جالبش اینجاست که انگار من اونجا نیستم، فقط یه تماشاچیم، که از سکویی داره بازی و می بینه! نه اگه بخوام بهتر بگم، از توی یه غار مخفی داره دزدکی نگاه می کنه!

نمی دونم شاید همه همینن…

به هر حال فکر می کنم که الان طعمه ی خوبی برای قاتلای زنجیره ای و غیر زنجیره ایم!

 

 

Published in: on ژانویه 11, 2012 at 9:20 ق.ظ.  Comments (4)  

برگشت؟

نمی دونم چه حسی است که بعد از مدت ها برگردی و خودت رو ببینی و خوب نشناسی، حس فراق، حس دوری، یا شایدم خیلی عادی باشه!

Published in: on ژانویه 9, 2012 at 9:25 ب.ظ.  Comments (5)  
طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید