چقدر سخته واقعا ، نفمیده شدن، همراه نداشتند و احساس همراه نداشتند.
نوش امروز یک پست شیر کرد که گفتمبدنیشت دیدگاه منو بدونه،
بهله آخرش خودت و خودت، ولی ما الان در حال گذر از این لحظه هستیم و در این لحظه ایم که زندگی میکنیم و یه نکاه به آینده، نه در این لحظه من با تو ام و تصمیم هامون روی زندگیمون تاثیر میکذاره، در نهایت بعله همه تنهاند، ولی یک زندگی خانوادگی این واقعیت تبثل
این ترس ...
فکر میکنم دارم تصمیم اشتباه میگیرم .
چاره ای ندارم با تمام صداقت کلام برنده بیام جلو وحرفم رو بزنم.
تلفیقی از تعلق و درد پیریه پدر ومادر کهنه شدن لوازمی که یکزمانی نو بودند روبه عنوان جنسای لوکسزمانخودشون بهشون نکاه میکردی و الان قدیمی از کار افتاده، از همه بدتر نرسیدن پدر و مددر به خودشون و خونه ... از طرفی آغوش گرم مامان ، جک های از نظر ما بی جای بابا ،
من از اون چیزی که اینجام خیلی ساده ترم ...