۰

معرفی کتاب در وبلاگ امروز لی‌لی چی می‌خونه

نویسنده‌ی وبلاگ «امروز لی‌لی چی می‌خونه؟» هم در پست وبلاگش و هم در صفحه‌ی اینستاگرامش کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» را معرفی کرده است.

در وبلاگ آمده است:

سه روز وقت داشتم توی اینترنت وول بزنم و طرز تهیه غذاهای هندی را پیدا کنم. هی می‌گشتم و می‌گشتم. رفتم دم دکان‌های عطاری تجریش بست نشستم. پاپیچ پیرمردهای عطار شدم. به هوای زیره‌ی سبز، به هوای زیره‌ی سیاه، سرک می‌کشیدم توی دکان عطاری‌شان. وسوسه می‌شدم و رازیانه می‌خریدم؛ با پودر گل سرخ می‌مُردم از خوشی. عطارها با خوشحالی برایم سر تکان می‌دادند و جوز هندی را می‌گذاشتند روی ترازو. از بازار تجریش زنجبیل تازه می‌گرفتم و با دیدن بوته‌های کوچک سیر پایم سست می‌شد. فلفل‌های قرمز، فلفل‌های سفید. برگ بو، دارچین و هل. طعم و عطر. دنیای تند و تیز غذاهای هندی دنیای ناشناخته‌ها بود. از خودم و دست‌پختم شرمنده بودم، که این همه سال چه مدعی بوده‌ام و دلم خوش بوده و با چند پَر زعفران به خودم می‌نازیده‌ام و مثلا غذا را رنگی‌رنگی و معطر می‌کرده‌ام. اما دنیای ادویه‌ها دنیای بی‌شیله‌پیلگی بود. دنیای آشپزی با هزار جور عطر، بدون فخرفروشی‌های زعفرانی.

در گشت و گذارم توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها و عطاری‌های تجریش در فکر و خیال غرق شدم. دیدم آدم‌های دور و برم شبیه ادویه‌هایند. خلق و خوی هر آدم یک‌جور ادویه بود. پیمان نمک بود. زندگی بدون او معنا نداشت. مامان زردچوبه بود و بی‌مزد و منت به زندگی رنگ می‌داد، اما هیچ‌وقت به چشم کسی نمی‌آمد. بابا دارچین بود و آرام‌بخش. طلیعه فلفل سیاه بود و هر وقت پیدایش می‌شد، دنیا خوشمزه‌تر بود. ناهید گل سرخ بود. نه ترش بود، نه شیرین. اما بدون او نمی‌شد. دنیا بدون گل سرخ خاصیتی نداشت. بهروز فلفل قرمز بود، پشتیبان و بی‌سر‌و‌صدا. بو نداشت و طعم داشت. بی های و هوی و محکم. من اما هیچ‌کدام نبودم و همه‌شان بودم. من گرام‌ماسالا بودم.

lili1.jpg

خیلی طول کشید تا این گزاره بهمان ثابت شود که آبگوشت شاخ دارد. خانه‌مان داشت از بیخ و بُن کن‌فیکون می‌شد که یکهو شاخک‌های مامانم جنبید و فهمید ما از آن خانواده‌ها هستیم؛ از آن‌ها که وقتی آبگوشت می‌خورند، پاچه‌ی هم را می‌گیرند و از گَل و گردن همدیگر آویزان می‌شوند و می‌پرند به هم.

شاخ آبگوشت دومین واقعیت بزرگ زندگی‌ام بود؛ هنوز هم است. مامان می‌گفت آدم یا نباید آبگوشت بپزد، یا باید حجت را بر بقیه تمام کند. می‌گفت خوردن آبگوشت خالی نه تنها مزه‌ای ندارد، بلکه بی‌فایده است. تِزش این بود که بی‌برو برگرد کنار آبگوشت باید نان سنگک، سبزی خوردن، ماست و خیار، سالاد شیرازی، ترشی لیته و دوغ باشد. این‌ها حواشی زندگی بود. مشکل اصلی و همیشگی خانه‌ی ما خودِ خود آبگوشت است. فرضیه‌ای که بعدها به نظریه‌ی مهم خانوادگی‌مان تبدیل شد «شاخ» بود؛ شاخ آبگوشت.

تا وقتی مامان داشت بساط آبگوشت را آماده می‌کرد، همه به هم لبخند می‌زدیم و خنده‌های گل و گشاد نثار هم می‌کردیم… آبگوشت که داشت جا می‌افتاد، زندگی روال عادی‌اش را طی می‌کرد. لوبیا سفیدها مغزپخت می‌شدند. نخودهای پخته توی دیگ جولان می‌دادند. گوشت‌ها دل می‌بُردند و دنبه‌ها قر می‌دادند. سیب‌زمینی‌ها می‌ترکیدند و گوجه‌ها می‌شکفتند. وقتی مامان فلفل سیاه می‌پاشید توی دیگ، تازه بوی آن لعبت بهشتی می‌پیچید توی خانه. یکی‌مان بشقاب را از سبزی تازه پر می‌کرد. بابا دبه‌های قدیمی ترشی لیته و سیر ترشی‌های قهوه‌ای چند ساله‌اش را از توی زیرزمین می‌کشید بیرون. من نعنا خشک می‌پاشیدم روی ماست و خیار. بهروز پیاز چهارقاچ می‌کرد و کاسه‌های سفالی لالجین مامان را از توی کابینت‌های فلزی در می‌آورد. سفره پهن می‌شد. منتظر می‌ماندیم؛ عین جوجه‌های یک‌روزه، با دهان‌های باز و چشم‌های خمار. منتظر بودیم مامان تغار آبگوشت را بیاورد سر سفره و ما نان تریت کنیم.

یکهو آن لحظه‌ی باشکوه می‌رسید. گردباد می‌شد. طوفان می‌شد. سیل می‌آمد. تگرگ می‌شد. باد سیاه می‌وزید. بوران می‌گرفت. آسمان می‌شکافت. زمین ترک می‌خورد. یکی با دیگری دعوایش می‌شد. کسی به پر و پای دیگری می‌پیچید. بحث می‌شد. جدل می‌شد. فتنه می‌شد. غوغا می‌شد. همگی با هم قهر می‌کردیم. با لب و لوچه‌ی آویزان، با دماغ باد کرده، با گوش‌های کش آمده، می‌نشستیم به خوردن آبگوشت. با غصه نان تریت می‌کردیم. با فین‌فین پیاز می‌خوردیم. با دلخوری گوشت کوبیده را می‌لمباندیم. با آه ترب گاز می‌زدیم. با ناله کاسه‌ی ترشی را می‌لیسیدیم.

بالاخره مامان به ستوه آمد. یک بار گفت: «بمیرید ان‌شاء‌الله. هر وقت آبگوشت داریم، گند می‌زنید به سر تا پای هم.» انگار خودش ناظر کیفی بود. دانای کل بود. گل و بلبل بود. ما خاک بر سر بودیم. ما یاغی بودیم. ما جنگلی بودیم. چند ماه که گذشت، به کشف و شهود رسید. گفت: «شستم خبردار شده چه مرگتان است. عیب از آبگوشت است. شاخ دارد. اسمش هم که می‌آید، یکی آن یکی را انگولک می‌کند.»

Image

عنوان: می خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم ( یازده روایت آبگوشتی)

نویسنده: فاطمه ستوده

ناشر: هیلا

سال نشر: چاپ اول- 1394

شمارگان: 1100 نسخه

شماره صفحه: 96 ص.

موضوع: داستان های فارسی

قیمت: 60000 ریال

پی‌نوشت: نویسنده‌ی وبلاگ «امروز لی‌لی چی می‌خونه؟» در کامنتی توضیحی درباره‌ی کتاب در صفحه‌ی اینستاگرامش نوشته است: «این کتاب فوق‌العاده است. خود ِ زندگیه. طنز خوشمزه و خوش‌طعم. یازده داستان طنز که به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم به یک غذا مربوط می‌شن.»

۰

معرفی کتاب در خبرگزاری کتاب

خبرگزاری ایبنا هم کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» را معرفی کرده است:

book10

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «می‌خواستم نویسنده شوم آشپز شدم» نام مجموعه داستان فاطمه ستوده است که با عنوان فرعی «یازده روایت آبگوشتی»، به تازگی از سوی انتشارات هیلا راهی بازار کتاب شد.

این کتاب چهل و دومین مجموعه داستانی است که از سوی انتشارات هیلا به بازار کتاب راه یافته‌است. «آبگوشت»، «خورش کرفس»، «نان و پنیر و گوجه»، «یتیمچه»، «کله پاچه»، «خورش هویج»، «پای چوپان»، «کتلت»، «سبزی پلو و ماهی»، «آش شله‌قلمکار» و «چیکن تیکا ماسالا» نام 11 داستان این مجموعه است.

در داستان «آبگوشت» می‌خوانیم: «خیلی طول کشید تا این گزاره بهمان ثابت شود که آبگوشت شاخ دارد. خانه‌مان داشت از بیخ و بن کن فیکون می‌شد که یکهو شاخک‌های مامانم جنبید و فهمید ما از آن خانواده‌ها هستیم؛ از آن‌ها که وقتی آبگوشت می‌خورند، پاچه هم را می‌گیرند و از گَل و گردن هم‌دیگر آویزان می‌شوند و می‌پرند به هم.

چاق و چله نبودیم. حتی یک جورهایی ریقو هم به حساب می‌آمدیم. من و بهروز به اضافه مامان و بابایمان سر و جمع صد و پنجاه کیلو هم نمی‌شدیم. بهروز تا دوازده سالگی بیست کیلو بود. من ده دوازده کیلو بیشتر. مامان‌بزرگ رویمان اسم گذاشته بود. چپ می‌رفت و راست می‌آمد بهمان تشر می‌زد: «شماها آدم نیستید که، جزو خانواده عنکبوتیانید.»

مامان‌بزرگ چاق و تپل بود و پیراهن‌های گل درشت می‌پوشید.»

در بخش دیگری از داستان «آبگوشت» می‌خوانیم: «شاخ آبگوشت دومین واقعیت بزرگ زندگی‌ام بود؛ هنوز هم هست. مامان می‌گفت آدم یا نباید آبگوشت بپزد، یا باید حجت را بر بقیه تمام کند. می‌گفت خوردن آبگوشت خالی نه تنها مزه‌ای ندارد، بلکه بی فایده است و تِزش این بود که بی‌بروبرگرد کنار آبگوشت باید نان سنگک، سبزی خوردن، ماست و خیار، سالاد شیرازی، ترشی و لیته و دوغ باشد. این‌ها حواشی زندگی بود. مشکل اصلی و همیشگی خانه ما خودِ خود آبگوشت است. فرضیه‌ای که بعدها به نظریه مهم خانواده‌مان تبدیل شد «شاخ» بود؛ شاخ آبگوشت.»

«می‌خواستم نویسنده بشوم آشپز شدم» با شمارگان هزار و 100 نسخه به قیمت 6 هزار تومان از سوی انتشارات هیلا راهی بازار کتاب شده است.

۰

نقد کتاب در ماهنامه‌ی جهان کتاب

زری نعیمی، منتقد کتاب، در شماره‌ی 7 ماهنامه‌ی جهان کتاب، کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» را معرفی و نقد کرده است. نعیمی می‌نویسد:

jahan-ketab1

 

«بعضی نویسنده‌‌ها ماه‌اند ماه. یک تکه جواهرند. خودشان پیشاپیش تکلیف همه را روشن کرده‌اند. از خودشان گرفته تا داستان‌هایشان و بعد هم خوانندگان. من باید کلی به مغزم فشار می‌آوردم تا جمله‌ای پیدا کنم برای توصیف کتاب. جمله‌ای که هم تازه باشد و تا به حال ننوشته باشم و هم ابعاد زیباشناسانه‌ای داشته باشد. معمولاً همه‌ی این‌ها با هم جمع نمی‌شوند. حالا نویسنده‌ی ماه خودش همه‌ی این راه‌ها را رفته، و جمله‌ای را که من باید می‌ساختم مثل هلوی پوست‌کنده گذاشته در دهان من: می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم و عالی‌تر از آن! یازده روایت آبگوشتی. به‌نظر من معرفی من این‌جا تمام شده. دیگر هر چه بنویسم اضافه بر سازمان است. البته من بعد از خواندن یازده روایت آبگوشتی که عبارت باشند از: آبگوشت، خورش کرفس، نان و پنیر و گوجه، یتیمچه، کله‌پاچه، خورش هویج، پای چوپان، کتلت، سبزی پلو و ماهی، آش شله‌قلمه‌کار و چیکن تیکاماسالا با نویسنده به توافق کامل رسیدم و متوجه خلاقیت بزرگ نویسنده در توصیف و تشریح مجموعه داستانش در یک جمله (عنوان) شدم. اگر به دنبال روایت‌های آبگوشتی هستید، بفرمایید. نویسنده در این گونه روایت‌ها تخصص دارد.
معرفی من از این مجموعه همین‌جا تمام شد. بقیه را برای کسانی می‌نویسم که نمی‌خواهند کتاب را بخوانند. اما می‌خواهند بدانند در کلیت کتاب چه چیزهایی آمده و چه‌جوری. خودتان را خسته نکنید. به دنبال چیزهایی ناگفته، اسرار مگو یا سرّ دیگران در حدیث دلبران نباشید. آبگوشت، آبگوشت است و نه هیچ چیز دیگر. راوی همه‌ی روایت‌ها یک خانم است. پا به پای قصه‌های آبگوشتی، چاشنی طنز را هم اضافه نموده‌اند. البته از طنزهایی هماهنگ با آبگوشت استفاده کرده‌اند. اگر اهل فرهنگ آبگوشتی هم باشید این روایت‌ها می‌توانند لحظات مفرح و چسبنده‌ای برایتان فراهم کنند همراه با مخلفات لازم.
مهم‌ترین روایت آبگوشت است، همان اولی. خانواده‌ی راوی از صغیر تا کبیر آبگوشت دوست‌اند. متاسفانه آبگوشت برایشان شاخ دارد. چرا: «ما از آن خانواده‌ها هستیم. از آن‌ها که وقتی آبگوشت می‌خورند پاچه‌ی هم را می‌گیرند و از گل و گردن هم آویزان می‌شوند و می‌پرند به هم.» ماجرای موجود در آبگوشت هم حول و حوش همین پاچه گرفتن‌ها در زمان آبگوشت می‌چرخد. خانم راوی حالا خودش خانه و خانواده‌ای دارد و همسری به نام پیمان. بعد از چند سال تصمیم می‌گیرد آبگوشت بپزد و دوستانش را به صرف آن دعوت کند. اگر آن‌جا بعد از خوردن آبگوشت برای هم شاخ می‌شدند، این‌جا قبل از آمدن و خوردن منهدم شده‌اند: «منهدم شدیم. سفره‌مان پهن بود و از کسی خبری نبود. مهمان‌هایمان با هم دعوایشان شده بود. آبگوشت عزیز مظلوم پکید. شاخ جهانی شده بود.» حتما طنز آبگوشتی را هم در همین جملاتِ آورده شده میل می‌فرمایید. در هر داستان یک بخش کلاس آشپزی هم داریم. از جا افتادن آبگوشت و لوبیا سفیدهایش و نخودهای توی دیگ تا انواع ترشی‌های مناسب با آبگوشت و نان سنگک و سبزیجات.
می‌توانید از روی همین آبگوشت برای ده داستان دیگر کپی بگیرید. یا غذاهای دیگر. البته بهتر است به جای طنز بگذارم لودگی. چون طنز با روایت آبگوشتی جور درنمی‌آید. لودگی با آبگوشت هماهنگ‌تر است. مثل دعوای راوی در هفت سالگی با مادرش در روایت خورش کرفس و تبعات آن در دست‌شویی: «در عنفوان هفت سالگی، یک بار با مامانم دعوایم شد و رفتم بست نشستم توی مستراح و یک ربع گریه کردم و برای سیفون توالت شرح مصیبت گفتم. حالا هم هر وقت عرصه بهم تنگ می‌شود، راه دست‌شویی را پیش می‌گیرم. گوش سیفون را مفت گیر می‌آورم.» خانم راوی توصیه‌های عاشقانه‌ی آبگوشتی هم در متن قصه‌ها گنجانده‌اند: «موقع ته‌دیگ خوردن با ته‌دیگ عشق‌بازی ‌کنید. نگاهش کنید. بهش محبت کنید. یکهو ته‌دیگ را فرو نکنید توی حلقتان…»

۰

خوشمزه‌ترین کتاب جهان را بخوانید!

کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» در سایت «چی» این‌جوری معرفی شده است:

book8

فکر کنم ۱۲ ساله بودم که یک روز گرم تابستانی هوس کردم شیرینی درست کنم، چند بار به مادرم گفتم که مخالفت کرد و گفت در این گرما حالا شیرینی درست کردن را از کجا آوردی؟! من هم نقشه کشیدم وقتی مادرم در خواب ظهر تابستانی بود تنهایی رفتم داخل آشپزخانه و همه جا را بهم ریختم و شیرینی پختم.

فاطمه ستوده دو عشق دارد: آشپزی و نویسندگی. آن‌چه را در بالا خواندید هم خاطره‌ای از دوران کودکی اوست که برای روزنامه ایران تعریف کرده است. این پست اولین مجموعه داستانی او را معرفی کرده است. کتاب عاشقانه‌ای که او نوشته، یک روایت عاشقانه از رخدادهای معمولی زندگی است که عاشق و معشوقش، آشپز و خوراکی‌ها هستند، دو دلبر چرب و شیرین و دلچسب.

«می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» چه کتابی است؟

داستان‌های کتاب درباره زندگی روزمره انسان‌ها و اتفاق‌های ساده زندگی هستند. اتفاقاتی مثل گردش روزانه، نگهداری از یک سالمند یا یک برنامه دورهمی خانوادگی سوژه داستان‌های ساده این کتاب شده‌اند.

فاطمه ستوده، نویسنده کتاب اسم داستان‌های کوتاهش را «روایت‌های آبگوشتی» گذاشته است. خود او کتابش را این‌طور توضیح داده است: «راوی داستان زنی سی ساله و فارغ التحصیل رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است. از بد روزگار، از کار بیکار و از همه جا رانده شده و با شوهر مهندس خود زندگی آرام و بی حاشیه ای دارد. وقت های بی کاری و افسردگی های موسمی اش را با پختن غذا و یادآوری خاطره های پراکنده شکمی از روزگارهای دورتر می گذراند. کتاب حاضر تصویرگر یازده روایت آبگوشتی است. در هر روایت یک جور غذا محور داستان می شود: آبگوشت، خورش کرفس، نان و پنیر و گوجه، یتیمچه، کله پاچه، خورش هویج و… . نویسنده کوشیده است با استفاده از موضوع هیجان‌انگیز غذا، هم قصه بنویسد و هم روش پخت یازده غذا را میان قصه‌هایش بیاورد.»

کتاب ۱۱ داستان کوتاه دارد. نثر کتاب روان است و جمله‌هایش کوتاه و خوب هستند. هر داستان حدود ۴ صفحه یا بیشتر است. اگر خوره‌ی کتاب باشید. دو یا سه روزه تمام صفحاتش را خواهید خورد.

بخش‌هایی از کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم»

خیلی طول کشید تا این گزاره به ما ثابت شود که آبگوشت شاخ دارد. خانه‌مان داشت از بیخ و بن کن فیکون می‌شد که یک‌هو شاخک‌های مامانم جنبید و فهمید ما از آن خانواده‌ها هستیم: از آن ها که وقتی آبگوشت می‌خورند، پاچه هم را می گیرند و از گل و گردن همدیگر آویزان می شوند…

«می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» دست‌نوشت کیست؟

فاطمه ستوده نویسنده کتاب است. حوزه اصلی کار او ادبیات کودک و نوجوان است و تا به حال ۱۵ کتاب ترجمه کرده است. او که روزنامه‌نگاری را هم تجربه کرده، عاشق آشپزی است. سوژه‌های کتاب زمانی که او مشغول آشپزی است به ذهنش می‌رسد. از طرفی مشغول سرخ کردن پیاز داغ و از طرفی دیگر، جمله‌ها را در ذهنش مزه مزه می‌کند. فاطمه ستوده از سال ۱۳۸۶ کار در حوزه روزنامه‌نگاری را رها کرده و سراغ دنیای کتاب کودک و نوجوان آمده است. «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم»، اولین مجموعه داستانی اوست که برای مخاطب بزرگسال نوشته شده است.

کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» را از کجا بخریم؟

کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم آشپز شدم»، نوشته فاطمه ستوده را انتشارات هیلا چاپ کرده و ۶ هزار تومان هم قیمت خورده است. چند سایت این کتاب را به صورت اینترنتی می‌فروشند اما بهترین راه این است که از کتاب‌فروشی‌های سطح شهر سراغ این کتاب را بگیرید. اگر دنبال مشخصات بیشتری از کتاب هستید، سایت اصلی انتشارات هیلا را ببینید.

ا
۰

با صدای نویسنده

اگر دوست دارید بخش کوچکی از قصه‌ی سبزی پلو و ماهی از کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» را با صدای نویسنده‌ی کتاب بشنوید، می‌توانید از صفحه‌های زیر فایل صوتی کتاب را بشنوید و یا فایل را دانلود کنید. شهرکتاب آنلاین با همکاری موسسه‌ی شنوتو متولی این کارند.

tokhmeh

*عکس از مطهره صالحی است.

۰

برای خرید آنلاین کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» به کجا سر بزنیم؟

امکان خرید اینترنتی کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» مهیا شد.

asrgahi

برای خرید اینترنتی کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» می‌توانید به سایت‌های پخش ققنوس، ای‌فرهنگ، شهرکتاب آنلاین و بای‌بوک بروید و با سفارش کتاب و پرداخت اینترنتی، کتاب را بگیرید.

۰

«آبگوشت» در مکتب‌خانه‌ی طنز خوانده شد

در نخستین نشست طنزپردازان نامی کشور در مکتب‌خانه‌ی طنز، داستان آبگوشت از کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» خوانده شد و طنزپردازان درباره‌ی این داستان صحبت کردند.

maktabkhaneye tanz1

به گزارش ایسنا، رضا ساکی دبیر این جلسات در ابتدای نشست گفت: امسال جلسه‌های مکتب‌خانه به طور هفتگی برگزار می‌شود و طبق روال میهمان‌هایی خواهیم داشت که درباره موضوعات مربوط به طنز کارگاه جانبی برگزار می‌کنند. همچنین از همین جلسه گلستان‌خوانی را شروع می‌کنیم تا بیشتر از هر کسی از سعدی بیاموزیم. افراد شرکت‌کننده در این نشست که تا پایان سال ما را همراهی کنند در گروه‌هایی رده‌بندی می‌شوند تا نتیجه بهتری از کار بگیریم.

در ادامه دیباچه گلستان با صدای ساعد باقری پخش شد و حاضران دیباچه را روخوانی کردند. دیباچه گلستان به صورت کپی در اختیار حاضران قرار گرفته بود. قرار است گلستان سعدی تا پایان در هر جلسه روخوانی شود.

همچنین اسماعیل امینی بعد از گلستان‌خوانی در سخنانی گفت: جمع شدن 30 نفر علاقه‌مند به طنز در یک مکان شاید واقعه مهمی نباشد در میان این همه وقایع و هیاهوها. اما هر خبری هست در همین جمع‌های کوچک و داوطلبانه و جدی است که اتفاق می‌افتد و در جمع‌های پرهیاهو اغلب اتفاقی نمی‌افتد. یک بار جایی جلسه بودیم که افرادش زیاد شدند و رفتیم سالن بزرگ‌تر و بعد خبرنگاران آمدند و من به مسئولش گفتم کاری کنید که خیلی‌ها نیایند. خیلی‌ها به درد نمی‌خورند، همان 15 نفر خوب بود. چون جمعیت با خودش کف زدن و سوت زدن می‌آورد.

maktabkhaneye tanz2

این شاعر طنزپرداز و استاد دانشگاه در ادامه گفت: این روزها تمرکز نداریم و سرها همه در موبایل‌هاست. شبکه‌های اجتماعی و موبایل فرصت تمرکز به آدم نمی‌دهد و ما اگر نتوانیم تمرکز کنیم و بخوانیم راه به جایی نمی‌بریم. الان جنسی از طنز رایج شده است که همه ظرافت‌ها و دقایق‌ و زیبایی‌های آن به سرعت عرضه می‌شود و به سرعت فهمیده می‌شود و به سرعت کهنه می‌شود. طنز اما زبان آدم‌های نکته‌سنج و ظریف است. طنزهای خوب را باید با دقت خواند. باید تمرکز کرد.

او درباره امکانات زبان فارسی برای نوشتن اظهار کرد: ما در روزگار سعدی، هم سعدی را داریم و هم وصاف الحضره شیرازی را. اما کسی زبان وصاف را نمی‌پسندد و همه سعدی می‌خوانند. وصاف در نوشته‌هایش خیلی اطلاعات می‌دهد اما چون بیانش شیوا نیست کسی رغبت نمی‌کند او را بخواند. زبانی که پشتوانه فرهنگی نداشته باشد، یعنی ارجاعات، کنایات، اصطلاحات، اشارات، تمثیل‌ها و… این زبان به درد کار هنری نمی‌خورد. فارسی زبان مناسبی برای کار هنری است و برای طنز هم خوب است. اما امروز طنزمان خالی از امکانات زبان فارسی است. بی‌حوصله می‌نویسیم. زبان را از امکاناتش فقیر کرده‌ایم چون برای آدم‌های بی‌حوصله می‌نویسم. چنین طنزی نمکش را مثلا اگر ورزشی باشد از شیر سماور می‌گیرد. چون مجبور است از دم‌ دستش وام بگیرد. طنز نباید از دعوای روزمره برای نمکش بهره بگیرد.

در ادامه جلسه حاضران با موضوع مشخص شروع به طنزنویسی کردند و بعد نوشته‌های خود را خوانند و نوشته‌هایشان نقد شد. صابر قدیمی از شاعران طنزنویس شعری برای حاضران خواند که مورد توجه قرار گرفت.

داستان‌خوانی طنز دیگر بخش مکتب‌خانه بود. مجتبی پرازین داستان «آبگوشت» از کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم‌،‌ آشپز شدم» نوشته فاطمه ستوده را برای حاضران خواند و درباره داستان بحث شد.

ناصر فیض، علیرضا لبش، روح‌الله احمدی، فرامرز ریحان‌صفت، عبدالله مقدمی، مهدی فرج‌اللهی و صابر قدیمی از جمله طنزنویسان حاضر در این جلسه بودند.

۰

معرفی کتاب «می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» در سایت ناشر کتاب

در سایت انتشارات ققنوس درباره‌ی کتاب «می‌‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» چنین آمده است:

good food

«راوي داستان زني سي‌ساله و فارغ‌التحصيل رشته ادبيات فارسي از دانشگاه تهران است. از بد روزگار، از كار بيكار و از همه جا رانده شده و با شوهر مهندس خود زندگي آرام و بي حاشيه‌اي دارد. وقت‌هاي بي‌كاري و افسردگي‌هاي موسمي‌اش را با پختن غذا و يادآوري خاطره‌هاي پراكنده شكمي از روزگارهاي دورتر مي‌گذراند.
كتاب حاضر تصويرگر يازده روايت آبگوشتي است. در هر روايت يك جور غذا محور داستان مي‌شود: آبگوشت، خورش كرفس، نان و پنير و گوجه، يتيمچه، كله‌پاچه، خورش هويج و… نويسنده كوشيده است با استفاده از موضوع هيجان‌انگيز غذا، هم قصه بنويسد و هم روش پخت يازده غذا را ميان قصه‌هايش بياورد: خيلي طول كشيد تا اين گزاره به ما ثابت شود كه آبگوشت شاخ دارد. خانه‌مان داشت از بيخ و بن كن‌فيكون مي‌شد كه يكهو شاخك‌هاي مامانم جنبيد و فهميد ما از آن خانواده‌ها هستيم: از آن‌ها كه وقتي آبگوشت مي‌خورند، پاچه هم را مي‌گيرند و از گل و گردن همديگر آويزان مي‌شوند و مي‌پرند به هم.
نويسنده اين كتاب معتقد است دنيا بر مدار سه اصل كليدي مي‌چرخد: «خواب، كتاب، كباب» و تا كسي مي‌گويد چرا ايراني‌ها اينقدر شكمو هستند زود مي‌گويد شكمو نيستند اهل دل‌اند.»

۰

آدم دلش می‌خواهد ته این کتاب را مثل ته‌دیگ سیب‌زمینی در بیاورد

یادداشت آزاده قصبه در صفحه‌ی اینستاگرامش

azadeh

كتاب آرومیه، در عين آرومى يه كشش خاصى داره كه مي‌خواى ته كتاب رو مث ته‌ديگ سيب زمينى در بيارى. با اين‌كه داستانا بهم ربط نداره و هر داستان، قصه‌ی خودش رو داره، اما سبك خاص نوشته‌هاى فاطمه ميكشوندت…
ته كتاب رو در می‌آرى. حست مث آدميه كه يه مزه‌ی خوشمزه رو كشف كرده و دلش می‌خواد كه تموم نمی‌شد و بازم ادامه می‌داشت، اين كتابم اين‌جوريه كه هى دلت می‌خواد دوباره و دوباره مزه‌اش رو بچشى و بخونی‌اش!
اونم نه خوندن خالى!!!
خوندن با تناول…
روز اول كه از نمايشگاه گرفتمش، تا رسيدم، خيلى كلاسيك‌وار يه قهوه‌ی ليوانى برا خودم درست كردم و رو تخت نشستم به خوندن… يك‌کم كه گذشت ديدم نه! اين كتاب رو با يه قهوه نمی‌شه خوند، بايد تنقلاتش زياد باشه!
حتى می‌شه باهاش يه وعده‌ی غذايى بخورى تا بهت بچسبه. مخصوصاً وقتى به قصه‌ی سوم می‌رسى، اگه نون و پنير و گوجه با مخلفات لازم رو داشته باشى، داستان انگار تزريق می‌شه تو جونت…
اما وقتى به قصه‌ی كتلت می‌رسى، بايد يادت باشه كه كتلت رو تو اون لحظه نخورى… اصن نبايد چيزى بخورى. مث سينما كه نگاه می‌كنى تا به سكانس بعدى برسى. زل می‌زنى و كلمات رو قورت می‌دى و يه جا چشمات ثابت می‌شه و باورت نمی‌شه كه چى شد. برمی‌گردى و از اول می‌خونی‌اش. اما اين بار شمرده‌تر كلمات رو می‌بلعى تا هضمش برات راحت‌تر باشه… ولى انگار كتلت با هيچ ضرب و زورى قرار نيست از گلوت پايين بره!
اين‌جاست كه نياز دارى يه تنفسى به نگاهت و فكرت بدى تا يك‌ضرب تمام قصه‌ها رو مث نوشابه سر نكشى…
افكارت يک‌كم كه آروم شد، دوباره كتاب‌به‌دست و يك‌کم قيافه‌ی كج و مُوَج گرفته به خاطر عنوان ماهى كه تو نام داستان هست، وارد قصه‌ی سبزى پلو با ماهى می‌شى و دست بر قضا می‌بينى كه با شخصيت داستان همفكرى و اونم درست مث خودت (يعنى خودم) خوردن و لب زدن بهش كه سهله، بلكه دست به ماهى هم نمی‌زنه و از بوى ماهى دل‌آشوب می‌شه و از صد فرسخى ماهى هم رد نمی‌شه…
وقتى اين داستان رو می‌خونى، انگار بايد يه چايى زعفرونى با نبات بخورى كه سردی‌اش دل كوچيكت رو آروم كنه…
اصن براى هر داستان می‌شه يه منو تعريف كرد كه وقت خوندن باهات همراه باشه و تو هضم تلخى و شيرينى و گرمى و سردى قصه كمكت كنه…
و اين‌بار می‌خوام با آلبالو خشكه‌هايى كه خودم درست كردم، باز برم تو عمق ماجرا.
فاطمه، قلمت رو دوست دارم چه تو كتاب، چه تو وبلاگ و چه گاه نوشته‌هات تو فيس‌بوك… و از همه بيشتر عاشق مهين خانم هستم و دلتنگ خوندن چند خط ازش… و از همه مهم‌تر اين‌كه كتابم امضاى نویسنده‌اش رو كم داره و از همين تريبون اعلام می‌كنم كه فاطمه جان حق همسايگى (الكى، مثلاً ما همسايه‌ايم) ما رو با يه امضا بدى!