نویسندهی وبلاگ «امروز لیلی چی میخونه؟» هم در پست وبلاگش و هم در صفحهی اینستاگرامش کتاب «میخواستم نویسنده شوم، آشپز شدم» را معرفی کرده است.
در وبلاگ آمده است:
سه روز وقت داشتم توی اینترنت وول بزنم و طرز تهیه غذاهای هندی را پیدا کنم. هی میگشتم و میگشتم. رفتم دم دکانهای عطاری تجریش بست نشستم. پاپیچ پیرمردهای عطار شدم. به هوای زیرهی سبز، به هوای زیرهی سیاه، سرک میکشیدم توی دکان عطاریشان. وسوسه میشدم و رازیانه میخریدم؛ با پودر گل سرخ میمُردم از خوشی. عطارها با خوشحالی برایم سر تکان میدادند و جوز هندی را میگذاشتند روی ترازو. از بازار تجریش زنجبیل تازه میگرفتم و با دیدن بوتههای کوچک سیر پایم سست میشد. فلفلهای قرمز، فلفلهای سفید. برگ بو، دارچین و هل. طعم و عطر. دنیای تند و تیز غذاهای هندی دنیای ناشناختهها بود. از خودم و دستپختم شرمنده بودم، که این همه سال چه مدعی بودهام و دلم خوش بوده و با چند پَر زعفران به خودم مینازیدهام و مثلا غذا را رنگیرنگی و معطر میکردهام. اما دنیای ادویهها دنیای بیشیلهپیلگی بود. دنیای آشپزی با هزار جور عطر، بدون فخرفروشیهای زعفرانی.
در گشت و گذارم توی کوچهپسکوچهها و عطاریهای تجریش در فکر و خیال غرق شدم. دیدم آدمهای دور و برم شبیه ادویههایند. خلق و خوی هر آدم یکجور ادویه بود. پیمان نمک بود. زندگی بدون او معنا نداشت. مامان زردچوبه بود و بیمزد و منت به زندگی رنگ میداد، اما هیچوقت به چشم کسی نمیآمد. بابا دارچین بود و آرامبخش. طلیعه فلفل سیاه بود و هر وقت پیدایش میشد، دنیا خوشمزهتر بود. ناهید گل سرخ بود. نه ترش بود، نه شیرین. اما بدون او نمیشد. دنیا بدون گل سرخ خاصیتی نداشت. بهروز فلفل قرمز بود، پشتیبان و بیسروصدا. بو نداشت و طعم داشت. بی های و هوی و محکم. من اما هیچکدام نبودم و همهشان بودم. من گرامماسالا بودم.

خیلی طول کشید تا این گزاره بهمان ثابت شود که آبگوشت شاخ دارد. خانهمان داشت از بیخ و بُن کنفیکون میشد که یکهو شاخکهای مامانم جنبید و فهمید ما از آن خانوادهها هستیم؛ از آنها که وقتی آبگوشت میخورند، پاچهی هم را میگیرند و از گَل و گردن همدیگر آویزان میشوند و میپرند به هم.
شاخ آبگوشت دومین واقعیت بزرگ زندگیام بود؛ هنوز هم است. مامان میگفت آدم یا نباید آبگوشت بپزد، یا باید حجت را بر بقیه تمام کند. میگفت خوردن آبگوشت خالی نه تنها مزهای ندارد، بلکه بیفایده است. تِزش این بود که بیبرو برگرد کنار آبگوشت باید نان سنگک، سبزی خوردن، ماست و خیار، سالاد شیرازی، ترشی لیته و دوغ باشد. اینها حواشی زندگی بود. مشکل اصلی و همیشگی خانهی ما خودِ خود آبگوشت است. فرضیهای که بعدها به نظریهی مهم خانوادگیمان تبدیل شد «شاخ» بود؛ شاخ آبگوشت.
تا وقتی مامان داشت بساط آبگوشت را آماده میکرد، همه به هم لبخند میزدیم و خندههای گل و گشاد نثار هم میکردیم… آبگوشت که داشت جا میافتاد، زندگی روال عادیاش را طی میکرد. لوبیا سفیدها مغزپخت میشدند. نخودهای پخته توی دیگ جولان میدادند. گوشتها دل میبُردند و دنبهها قر میدادند. سیبزمینیها میترکیدند و گوجهها میشکفتند. وقتی مامان فلفل سیاه میپاشید توی دیگ، تازه بوی آن لعبت بهشتی میپیچید توی خانه. یکیمان بشقاب را از سبزی تازه پر میکرد. بابا دبههای قدیمی ترشی لیته و سیر ترشیهای قهوهای چند سالهاش را از توی زیرزمین میکشید بیرون. من نعنا خشک میپاشیدم روی ماست و خیار. بهروز پیاز چهارقاچ میکرد و کاسههای سفالی لالجین مامان را از توی کابینتهای فلزی در میآورد. سفره پهن میشد. منتظر میماندیم؛ عین جوجههای یکروزه، با دهانهای باز و چشمهای خمار. منتظر بودیم مامان تغار آبگوشت را بیاورد سر سفره و ما نان تریت کنیم.
یکهو آن لحظهی باشکوه میرسید. گردباد میشد. طوفان میشد. سیل میآمد. تگرگ میشد. باد سیاه میوزید. بوران میگرفت. آسمان میشکافت. زمین ترک میخورد. یکی با دیگری دعوایش میشد. کسی به پر و پای دیگری میپیچید. بحث میشد. جدل میشد. فتنه میشد. غوغا میشد. همگی با هم قهر میکردیم. با لب و لوچهی آویزان، با دماغ باد کرده، با گوشهای کش آمده، مینشستیم به خوردن آبگوشت. با غصه نان تریت میکردیم. با فینفین پیاز میخوردیم. با دلخوری گوشت کوبیده را میلمباندیم. با آه ترب گاز میزدیم. با ناله کاسهی ترشی را میلیسیدیم.
بالاخره مامان به ستوه آمد. یک بار گفت: «بمیرید انشاءالله. هر وقت آبگوشت داریم، گند میزنید به سر تا پای هم.» انگار خودش ناظر کیفی بود. دانای کل بود. گل و بلبل بود. ما خاک بر سر بودیم. ما یاغی بودیم. ما جنگلی بودیم. چند ماه که گذشت، به کشف و شهود رسید. گفت: «شستم خبردار شده چه مرگتان است. عیب از آبگوشت است. شاخ دارد. اسمش هم که میآید، یکی آن یکی را انگولک میکند.»
عنوان: می خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم ( یازده روایت آبگوشتی)
نویسنده: فاطمه ستوده
ناشر: هیلا
سال نشر: چاپ اول- 1394
شمارگان: 1100 نسخه
شماره صفحه: 96 ص.
موضوع: داستان های فارسی
قیمت: 60000 ریال
پینوشت: نویسندهی وبلاگ «امروز لیلی چی میخونه؟» در کامنتی توضیحی دربارهی کتاب در صفحهی اینستاگرامش نوشته است: «این کتاب فوقالعاده است. خود ِ زندگیه. طنز خوشمزه و خوشطعم. یازده داستان طنز که بهصورت مستقیم یا غیرمستقیم به یک غذا مربوط میشن.»









