عقاب های شهر بلند پروازیشان را سرب سوراخ کرد پای دیوار ها

همواره مرز خیال و واقعیت, به طور مائوس کننده ای تار و مبهم بوده است. رومن پولانسکی

گردونه

مدتی از اخرین مزه ای که احساس کردم می گذرد
زبانم به خواب رفته
حس چشایی ام کاربردی دیگر ندارد
لامسه با تو ام چرا لیوان افتاد
بینایی را تار میبینم
شنوایی حرف های گذشته های دور را زمزمه می کند
بوی تو اینجا می آید باور کن بوی تو می آید تویی که اینجا نیستی
مسته مست
تا فردا
حواسم را ول می کنم

دستم بگیر

مشکل دنیا شنیدن است گوش هایتان را باز کنید
زمزمه
دنیا را تکان دهیم
شاید فقط شاید
جای بهتری شود
دنیا پایش را در یک کفش کرده
تغییر نمی کند
تخت دو نفره, یک نفر را با خود حمل می کند

پیاده رو

وقت رفتنش
دهانم را باز کردم تا بگویم
لحظه ای دور شدنش را دیدم
سکوت حرفی بود که بر لبانم گذشت

می

من همیشه این اصل رو رعایت کردم که تنها می نزنم
همیشه کسی رو پیدا کنم که باهاش هم پیاله بشم
اخه میدونی تنها می زدن قبول تلخ تنهاییه و من انقدر پرو هستم که باورش نکنم
اما امشب انقدر دلم گرفته است که باید تنها می بزنم
بیخیال
سلامتی رو که نمی تونم نگم
سلامتی

امید

چراغی روشن کنیم
شاید در دور دست کسی در دور دست
کورمال کورمال به دنبال نور باشد
بگذار امید را زندگی کند

باور بودن

بهار
بهار
بهار هم هیچ فرقی با بقیه فصل ها ندارد اگر باورش نکنیم
در همین نزدیکی بهار منتظر ماست
بگذارید بهار بیاید
بهار در دستان شماست
ازادش کنید
باورش کنید

ساعت شنی

یه وقتی میرسه میبینی دنیا انقدر ها هم منطقی نیست خیلی ام احساسیه

رسوا

از آتش سوزان قلب نمی توان پرید
از آتش ها اما پریدم
تو آن ور آتش نبودی
این روز ها سیاوش که باشی
رسوا می شوی

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید