آگهی: به یک پاکت و یک تمبر نیازمندیم

امروز صبح با خستگی‌ِ مفرط چشم باز کردم. انگار که یک کامیون از روی بدنم رد شده و من مثلِ پلنگِ صورتی‌، پهن شده‌ام کفِ زمین. دلم می‌‌خواست یک نفر بگیرد این تکه‌ی کاغذِ بی‌ مصرف و له‌ شده را سه بار تا کند و خیلی قشنگ بگذارد توی یک پاکتِ تر و تمیز و شیک، بعد پست کند به یک آدرسی در تهِ دنیا. به یک جای گرم، یک جزیره‌ که آفتاب باشد اما هیچ آدمِ دیگری پیدا نشود. یک طوری که اصلا بروم گم و گور شوم و هیچ کس هم هیچ جا پیدایم نکند. اصلا خودم هم خودم را پیدا نکنم. حیف که دنیای لعنتی با آن‌ دنیای قشنگِ کارتون‌ها خیلی‌ فرق می‌کند.
حیف.

17 پاسخ به “آگهی: به یک پاکت و یک تمبر نیازمندیم

  1. منم یک وقتایی دوست دارم یک طوری بشه سر از ناکجا آباد در بیارم که پای هیچ آدمیزادی به اونجا نرسیده باشه، بعدش خودم باشم و خودم و بازم خودم!

  2. گاهی آنقدر بدم می آید…که حس میکنم باید رفت…باید از این جماعت پرگو گریخت…گاهی دلم میخواهد بگریزم از اینجا، از این جهانِ بی جهت، که مَیا، که مگو، که مپرس!
    گاهی دلم میخواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا…گوشه ی دوری گمنام، حوالیِ جایی بی اسم…بعد بی هیچ گذشته ای…به یاد نیاورم از کجا آمده؟ کیستم؟ اینجا چه می کنم؟ بعد بی هیچ امروزی..به یاد نیاورم، که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست!…
    گاهی واقعا خیال میکنم،روی دست خدا مانده ام…خسته اش کرده ام…راهی نیست…باید چمدانم را ببندم، راه بیفتم… بروم…و میروم…اما به درگاه نرسیده از خودم می پرسم:کجا؟! کجا را دارم؟! کجا بروم؟!

    سید علی صالحی

حرف شما