امروز صبح با خستگیِ مفرط چشم باز کردم. انگار که یک کامیون از روی بدنم رد شده و من مثلِ پلنگِ صورتی، پهن شدهام کفِ زمین. دلم میخواست یک نفر بگیرد این تکهی کاغذِ بی مصرف و له شده را سه بار تا کند و خیلی قشنگ بگذارد توی یک پاکتِ تر و تمیز و شیک، بعد پست کند به یک آدرسی در تهِ دنیا. به یک جای گرم، یک جزیره که آفتاب باشد اما هیچ آدمِ دیگری پیدا نشود. یک طوری که اصلا بروم گم و گور شوم و هیچ کس هم هیچ جا پیدایم نکند. اصلا خودم هم خودم را پیدا نکنم. حیف که دنیای لعنتی با آن دنیای قشنگِ کارتونها خیلی فرق میکند.
حیف.
تمبر و پاکت اوردم کاغذه رو پستش کنم دیدم له شده ولی بی مصرف نیست…
شما درست دقت نکردی.. بعدش هم، بیمصرف و با مصرف، شما پستش میکردی اگه راست میگی..
نخیر خیلی هم خوب دقت کردم. علاوه بر این، به جزیره ای که در اون هیچ آدم دیگه ای پیدا نشه پستچی هم نمیره.
نمیخوای انجام بدی دیگه بهونه نیار!
شما هم منطق مهندسی من رو دست کم نگیر!
بهونه چیکار داره به منطق؟
اثبات کردم که خواسته ات قابل انجام نیست.
شما اگه تا اینجاشو قبول کردی که من کاغذ بشم (حتا اگه نه بی مصرف) و پاکت و تمبر آوردی، دیگه فرضیهی پستچی خودبهخود منتفیه!
با منطق نمیشه ثابت کرد که تو نمی تونی کاغذ له شده باشی؛ ولی منطق نشون میده که اگه یه پستچی نامه رو به اون جزیره برسونه دیگه گزاره «اما هیچ آدمِ دیگری پیدا نشود» گزاره نادرستی میشه. مگه اینکه پستچی آدم نباشه.
میشه ببندیمت به پای یه کبوتر نامه بر. قبوله؟
exactly
تو که خودت جوابو میدونی که!
نه عزيزم چيزى مه بايد پست بشه به ناكجالفكار بيمار و مسمومى هستند كه اين ماهها ذهنت را گرفته اند
کاش میشد..
ميشه، حتماً ميشه
منم یک وقتایی دوست دارم یک طوری بشه سر از ناکجا آباد در بیارم که پای هیچ آدمیزادی به اونجا نرسیده باشه، بعدش خودم باشم و خودم و بازم خودم!
بدبختی اینجاست که این یه وقتای من زیادی طولانی شده.. از دستم در رفته افسارش..
گاهی آنقدر بدم می آید…که حس میکنم باید رفت…باید از این جماعت پرگو گریخت…گاهی دلم میخواهد بگریزم از اینجا، از این جهانِ بی جهت، که مَیا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم میخواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا…گوشه ی دوری گمنام، حوالیِ جایی بی اسم…بعد بی هیچ گذشته ای…به یاد نیاورم از کجا آمده؟ کیستم؟ اینجا چه می کنم؟ بعد بی هیچ امروزی..به یاد نیاورم، که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست!…
گاهی واقعا خیال میکنم،روی دست خدا مانده ام…خسته اش کرده ام…راهی نیست…باید چمدانم را ببندم، راه بیفتم… بروم…و میروم…اما به درگاه نرسیده از خودم می پرسم:کجا؟! کجا را دارم؟! کجا بروم؟!
سید علی صالحی
man hamchin barname ii bara bacham daram. ba ham ie ja tanha too ie jazire bashim relax.