در ادامه‌ی غیبت کبرا و بی‌خانمانی

امروز شد سیزدهمین روزِ دربدری. باورم نمی‌شود اینطور مسخره و احمقانه، دو هفته‌ی تمام را بی‌خانمان بوده باشم!

تازه هنوز هم تمام نشده، در بهترین حالت یک هفته‌ی دیگر. این‌که میگویم بی‌خانمان، یعنی‌ رسمن با یک چمدان این طرف و آن طرف! دوشنبه صبح که خانه را تحویل دادم، فکر می‌کردم که قرار است فقط یک هفته طول بکشد چون کارهای قانونی‌ِ خانه‌ی جدید تمام نشده بود. بعد از شب نخوابیدن و کلی‌ اسباب کشی‌ و کلی‌ تمیزکاریِ احمقانه، یک راست رفتم سرِ کار. عصر نشده، معلوم شد که داستان خانه به کل خورده به هم، به ما گفتند صاحب‌خانه پشیمان شده، ولی‌ واقعیت این بود که گویا ساکنینِ قبلی‌،  خیلی‌ شیک، بعد  از سه ماه اجاره نپرداختن، یک شب تشریف برده بودند و خلاصه شکایت و شکایت‌کشی‌ و گویا حکمِ دادگاهی لازم است قبل از اینکه کسی‌ بتواند خانه را تحویل بگیرد! این شد که ما برگشتیم سرِ خانه‌ی اول: در جستجوی جا!!!

این دو هفته نمی‌دانم چطور گذشته، چند شب خانه‌ی این و آن، چند شب هتل، هتل که نه البته، چیزی توی مایه‌ی مسافرخانه شاید. هیچ چیز که برایم نداشته، دست‌کم باعث شده خشن‌تر شوم و بی‌تفاوت‌تر. روز‌های اول خیلی‌ سخت بود، حالا ولی‌ کمی‌ عادت کرده‌ام. دیروز همه‌ی روز را نشستم کافه چون جایی‌ نداشتم بروم، از اتفاق بیکار بودم و صبح هم اتاقِ آن مسافرخانه طوریِ مزخرف را خالی‌ کرده بودم، تا عصر که ف‌‌‌ از سرِ کار برگردد و من بتوانم بروم از خرت و پرت‌هایی‌ که گذاشته بودم خانه‌اش یک چیزهایی‌ بردارم. بیکار بودم و نشستم بالاخره سرِ فرصت یک حرف‌هایی‌ را که باید میزدم، برایش نوشتم و فرستادم.

حسِ خوبی‌ست که بعد از این همه وقت برگردم اینجا و ببینم چند نفر سراغ‌ام را گرفته‌اند و حسابِ نبودن‌ام دستشان است. انگار که خانه‌ای دارم و همسایه‌هایی‌ مهربان که حواسشان بوده چند روز است از درِ خانه نزده‌ام بیرون، یا بی‌خبر رفته‌ام و برنگشته‌ام. امروز اولین روزی‌ست که بعد از دو هفته، کمی‌ آرامش داشته‌ام و وقت شده اقلن سری بزنم به این خانه، که فکر کنم تنها جای دنیا باشد که بشود ادعا کنم مالِ خودِ  خودم است. سندش به نام‌ام است و اختیارش با خودم. خوب است که اینجا هستید و خوب است که من دلم خوش است به این کنج. دلم خوش است به بودنتان.

17 پاسخ به “در ادامه‌ی غیبت کبرا و بی‌خانمانی

  1. چند روز پيش تو فكرت بودم و از خودم پرسيدن چطور نيستى؟ چون بك هفته گذشته بود فكر كردن نوشته ت را از دست دادن آخه اين اپ ووردپرس يه اشكال بزرگ داره اونم اينه كه نوشته هايى رو كه دنبال ميكنم بايد يبار از اول تا آخر بخونم و اگه وقت نشه و با اشتباهى اين قفحه باز و بروز بشه كلى نوشته رو از ديت ميدم!! الان اوصاع چطوره هنوز خونه تگرفتى؟! من خوب ميفهمم تو چه شرايطى هستى ولى اين هم ميگذره عزيزم بووووس

  2. منم به فکرت بودم.
    به قول «آواره در آمستردام» من خوب می فهمم در چه شرایطی هستی… این روزها هم میگذره بعد آدم به خودش میگه «چه قدر آدم سر سختی بودم».. این سرسختی واسه من که یه زن ام خیلی ارزش داره… انگار هالک باشم غول سبزی که میتونه هر کاری که بخواد بکنه از بس زورش زیاده و قویه.

    ارادت.

    • ارادت دو چندان 🙂
      اتفاقن دقیقن درست گفتی.. منم خیلی وقتا برمی‌گردم نگاه می‌کنم و به خودم و جون‌سختیم ایمان میارم.. این تجربه هم که آدمو فولاد آبدیده می‌کنه!

  3. روم سیاه…
    ولی… دروغ چرا،
    من به فکرت نبودم
    نه که نخوام و نباشم ها، نه… (ولش کن… میدونم میفهمی که میخوام خودمو الکی توجیح کنم)
    خلاصه ببخش
    می شه نوه ایی که هیچ یادی از مادربزرگش نمیکنه رو مچاله و پرت کرد تو سطل آشغال
    استحقاقش رو داره به نظرم

    یه بار به یکی گفتم این نیز بگذرد،
    گفت آره، یاد دستشویی های خدمت افتادم که پشت همه شون نوشته بود، چون میگذرد غمی نیست

    می بینی… من هنوز نمیدونم چجوری دلداری بدم
    ولی احساس کردم حس غریبی و تنهایی و چه میدونم، هر چی که تو الآن داری واسه من بیشتر از هر موقعی توی دوره سربازی پیش اومده، اینه که اینو گفتم، هدفم این بود که منم بگم «خوب میفهممت»
    ولی نمیشه…
    و قبول نمیکنی دارم همه تلاشم رو میکنم که خودمو جای تو بگذارم

    امیدوارم هر چه زودتر روبه راه شی
    راست و ریست…

    • ای بابا! سخت می‌گیری نوه‌ی گل‌ام! من همین‌جوری دوستت دارم، یاد که زورکی نیست که!
      تو به روش خودت دلداری میدی که خیلی هم خوبه
      اگه من بزی‌ام که به دهنم شیرین اومده 🙂

  4. سلام دوست عزیزم
    روزگارت خوش
    من از پرتابه اومدم. خواستم بهت بگم اگه خواستی مینیمال هاتو جایی غیر از وبلاگت بنویسی پرتابه به شدت توصیه میشه. به خصوص این که هیچ محدودیتی تو نوشتن نداری.
    پیشاپیش خوش اومدی به پرتابه

حرف شما