آدمها عوض میشوند. آدمها همه چیزشان عوض میشود. حتا سلیقهها و علایقشان. حتا نظرها و قضاوتهاشان. حتا چیزهای مهم و غیرِ مهمشان. میشود که آدمی مثلِ من، که این همه سالِ عمرش، همیشه عاشقِ سنتها بوده و چیزهایی مثلِ یلدا و نوروز و تولّد، برایش کلی ارزش و اهمیت داشتهاند، حالا تک و تنها نشسته باشد توی خانه، جلوی کامپیوتر، و حتا برایش مهم نباشد که امشب شبِ یلداست یا هر شبِ لعنتیِ دیگر. میشود که دو سالِ گذشته را اینجا توی این کشورِ غیرِ یلدایی، با هزار ذوق و هیجان، پیِ هندوانه و آجیل و انار بوده باشی و این باشد سفرهٔ پارسال ات:

و حالا به هیچ کجای مبارکات نباشد که خرِ این حرفها به چند؟ که نشسته باشی یک گوشه تک و تنها برای خودت و باز زده باشد به سرت که زار زار گریه کنی بدونِ اینکه دلیلِ خاصی داشته باشد. که هی فکر کنی نکند این حالِ بد و افتضاحات برای این باشد که سه روز، به اجبارِ سفرِ به ناگهان پیش آمده، قرصهایت را نخوردهای و حیران باشی که مگر میشود یک مادهی شیمیایی، تا این حد اثر داشته باشد؟ مگر میشود که فقط با سه روز نخوردناش، یکهو اینطور ریخته باشی بههم؟
پارسال به چه ذوق و عشقی، شبِ یلدا گرفتیم. هیچ وقت برایش مهم نبود.. به زور میکردم توی پاچهاش. همهچیز را. از یلدا و چهارشنبهسوری و تولّد گرفته تا نوروز و کریسمس. آنقدر ذوق و هیجان داشتم و آنقدر به فکرِ سفره چیدن و بساط جورکردن بودم که گاهی به او هم سرایت میکرد ذوق و شوق بچگانهام. لابد حالا امسال هم به ذوقِ یک نفرِ دیگر و یک جای دیگر، هندوانه و انار میخورد و با هم فالِ حافظ میگیرند. چه اهمیتی دارد اصلن؟ گورِ پدرِ خودش و همهی این حرفها. برای من هم اصلن مهم نیست و همهی این هذیانها صرفن بهخاطرِ عوارضِ قطعِ ناگهانی فلوکسیتین است. اصلن بقیهاش مهم نیست و حتا این سر دردِ مداوم و گریههای من و چشمهای ورمکرده و حالِ تهوع و سرگیجه، همهاش بهخاطرِ این قرصهای لعنتیست که یادم رفته بود ببرم و حالا تا یکی دو هفتهی دیگر دوباره خوب میشود. همین که دوباره زیرِ حجمِ کارِ روی سرم مانده له بشوم و توی یک خروار قول و تاریخِ تحویل فرو بروم، یادم میرود که احساس چیست و عشق و عاشقی کیلویی چند است؟ یادم میرود که یک آدمِ ساخته و پرداختهی ذهنِ من، دست از سرِ کچلِ من برداشته و شرّش را از سرِ من کم کرده. آخر او که یک آدمِ واقعی نبود. او را من ساخته بودم. عاشقِ یک خیال و تصور شده بودم. عاشقِ آدمی که یک تکّه از پازلِ گم شدهی رویاهایم بود. دیگر حتا آدمِ واقعیاش را نمیدیدم. که اگر میدیدم، خیلی قبلترها، خودم شرش را از سرم کم کرده بودم. خیلی اتفاقی، یک شباهتهایی در این آدمِ واقعی با آدمِ رویاهای من، برایم کسی را ساخته بود که اصلن وجودِ خارجی نداشت. من توی تصور و خیالِ خودم، یک آدمِ مهربانِ عاشقپیشه میدیدم که من را دوست دارد. حالا اینکه اتفاقن آن آدم واقعی شعر هم میگفت گاهی و من عاشقِ شعر بودم از بچگی، برایم یک شخصیتِ خیالی رمانتیک ساخته بود، انگار که همان بوده که میخواستهام. اینکه لاغر و استخوانی بود و من کلا از آدمهای لاغرِ مو سیاهِ چشم سیاهِ کمی تا قسمتی زشت و زمخت خوشم میآید، او را شبیهِ تصویرِ ذهنی قدیمیِ من کرده بود و من را کور و کر. خلاصه که من یک وقتی به شکرِ داروهای شیمیایی، به خودم آمدم و دیدم که ای بابا، اصلن آن آدم کجا و عشقِ من کجا؟ بیخود نیست که فرهاد اینهمه سال پیش خوانده که «عمرِ اندوه در قرنِ ما یک سال بیش نیست».
این روزها حتا درد و اندوه هم چارهی شیمیایی و درمانِ دارویی دارند. این روزها عشق کشک است، اما کشکی که حتا به کارِ غذا درستکردن هم نمیآید. این روزها عاشقی، انتزاعیترین مفهومِ زندگیِ تبلیغاتیِ ما آدمهاست و احساساتی شدن، یک تکه از همین فیلمهای هالیوودی که به زور کردهاند توی حلقمان. عمرِ احساسِ آدمها، اندازهی عمرِ کالاهای تبلیغاتیِ تلویزیون است، یا شاید حتا کمتر. این روزها دیگر یلدا گرفتن هم مسخره و بی معنیست. مثلِ همهی کارهای دیگر. این روزها فقط باید مثلِ یک آدمآهنی کار کرد. کار کرد که بشود مثل ایک آدمآهنی زندگی کرد. اینطوری همه چیز خوب پیش میرود و زندگیِ آدم هم به سامان میرسد. این روزها باید دانههای انار را فقط ریخت پای مرغ که خوشمزهتر بشود و هندوانههای زرد خرید که به یلداهای سورئالِ روزگارِ پست مدرنمان بخورد و فیلسوفهایمان بتوانند هنوز برای آدمها و احساساتشان فلسفه ببافند و خودشان از فلسفههایی که به خوردِ بقیه دادهاند سود ببرند. این روزها همه خوب هستیم. شکر. همان بهتر که اعتقادمان هم قوری چای راسل باشد یا هیولای اسپاگتیِ پرنده. مثلِ من که در حالِ بررسی اعتقاداتم، هنوز نفهمیدهام «قوریِ چایباور» هستم یا «پستافاریان». هر کداماش هم که باشد، ما که راضی هستیم! یلدای زردِ دانه دانهتان مبارک!
يلداى تو هم مبارك ، خيلى دام ميخواد دلداريت بدم ولى خودم هم الان تقريباً تو حس و حال تو هستم، البته مطمئن باش حال بد توبخاطر فلوكستينه و حتماً خوب ميشئ تجربهدترم كه بهت ميگم،
نوشته ات خيلى زيبا بود خيلى
فكرشو نكن، ما خوبيم. هرچي آشفته تر، بهتر. مرسي كه تعريف مي كني. تو هم خوب باش. باور كن زندگي خيلي مسخره تر و مزخرف تر از اين حرفاست. به قول گلي برو سراغ كمك. حالا انساني يا شيميايي فرق نمي كنه! درست ميشه :*
مرسى عزيزم من مدتهاست دارو ميخورم و روانكاو خوب اينجا نميشناسم . اين روزهام ميگذره منم يه مدت سر خود داروهامو قطع كرده بودم حالا دوباره شروع كردم
كامنت من اومده؟!
راستى سفره ى پاريالت خيلى قشنگ بود
آره اومد 🙂 ما هم كه كلا هميشه شب زنده دار!!! الان نزديك دو ساعت و نيمه كه دارم تلاش مي كنم بخوابم.
من چند شبه قرص خواب ميخورم
والا بنده ایران هم بودم یلدا برام هیچ اهمیتی نداشت. نه از یلدا خوشم میاد و نه نوروز. یعنی به معنای واقعی از نوروز خوشم نمیاد. ولی فال حافظ گرفتن یک امر واجبه که ما در هر شرایطی در شب یلدا انجام می دادیم.
وبلاگِت رو گذاشتهبودم تو صف که بخونم همیشه. راضیَم 🙂
حالا رفتی خارج (هرجایی خارج از محله ی آدم حکم خارج را دارد حتی اگر در شفیلد باشد) برای ما سوغاتی چی اوردی؟
هاها! هیچی! آدم مگه از مریضداری هم سوغاتی میاره؟! اونم از شفیلد!! یا به قول دوستم: شفتهایلد!! حالا فرض هم کن آوردم! تو کجا هستی که بگیری؟ 😉
میام خارج می گیرم ازت!
بعد شما چرا نمی خوابی؟ ساعت ۹ شب باید خواب باشی!
باشه! گذاشتم برات 😉 بیا بگیر
مرسی. میام. بشین به پام میام همین روزا سوار یه خر سفید.
عزیز من! بنده تازه نشستم سر کار! خیلی زود بخوابم دو و سه
بیا قدمت به چشم! پالون خرتم عوض میکنیم!
الان بگم کی خر است تو دلت خنک می شه؟
نه خیر! اولن که کلا من خرم! دومن که اینجا «کی» مصداق نداشت! 😉
خواهش می کنم خودت رو قاطی خر ها نکن! ما تا الان به این نتیجه رسیدیم که امید و عشق و سرطان خر هستند. خر بودن الکی نصیب هر کسی نمی شود.
با تشکر
ستاد سرقفلی خرها!
اوه اوه! چه تناسبی هم دارن این سه تا خر با هم!!!!
بعد از ظهر برات خیلی نوشتم، برای تو، برای مامانم. حالم بد شد، آخرش معذرت خواستم و رفتم دراز کشیدم. الآن میبینم نیست. نیومده. خوشحالم که نیومده.
چه حيف 😦
یکی از چیزای خوبش این بود که منم لاغرم، درازم. ولی فکر نمیکنم کودن باشم.
ديوونه! اينو از كجات در آوردي؟! كودن واسه چي! آهاي! حواست باشه نوه ي من هستيا
نمیدونم! به نظرم همه لاغرها یه جوری کودن معلوم میشن.
گفته بودم انگار جبروت ندارم. 10 تا بند نوشته بودم واسه تو و مامانم و خودم و شیرین. که غصه بسه. قرار بود یلدامون حداقل معمولی باشه. انگار مال هیچکدوممون نشد.
چیزای بدش زیاد بود، ولی نمیگم دیگه، تموم شد. حالم خوبه.
اما سوالم پرسیده بودم. اون قرصه که میخوری مال چیه؟
دپرشن ؛) برو گوگل سرچ كن راحت پيداش مي كني
نمیخوام سرچ کنم. اگه خواسته بودم که میکردم!
دلم خواسته خودت بگی
خوب گفتم ديگه!
چقدر زود جواب میدی!
دارم توي سرم ميزنم يه كاريو واسه ٩ صبح آماده كنم.. هيچي هم به عقلم نميرسه. به جاش جواب ميدم!