
ماه: آگوست 2009
شوخی بامزه :)
:: تو کلن در قطع خالهریزه ساخته شدی. قاشقات رو گم کردی.
– الان یعنی چی این حرف؟
:: شوخی بامزه بود مثلن. خودم خوشام اومد.
آخرین خبر
دارم کاسه و کوزههای شکستهام رو جمع میکنم.
اویناَم، آرزوست
همون اوایل بود، که حرف شده بود، تلفنهای ملّت رو کنترل میکنن و زهرا، تهران نبود. تلفنی گپ و گفتی به راه بود بینمون و از حرفای معمولی شروع شد تا رسید به اوضاع و احوالِ جاری مملکت که یهو هوا ریخت توی گوشی تلفن، انگاری یکی اونور یه گوشی دیگه رو برداشته باشه و ایستاده باشه به سمع. خندهای کردیم و نشستیم به داستانپردازی و بعدتر، وعدهی ملاقات رو موکول کردیم به ساعت یازده که از کافینتِ اوین، پیاِم میدیم به همدیگه و دوباره خنده و هی تا خداحافظی و هنوز سه ماه نشده که بعله! حتّا میشه از اوین، وبلاگ آپدیت کرد!
اینطوریست که آدمها توی زندگی من تمام میشوند
«من بلد نیستم حالا که سالهاست اینورتر نیست، توی آنورتر زندگیم ببینمش. اینطوریست که آدمها توی زندگی من تمام میشوند. که شاید من طول بدهم اما چون درینباره آدم شدیدی هستم، همه چیز با خون و زخم و زاری و جریحهدار شدن اتفاق میافتد اما بالاخره اتفاق میافتد. چون من یا صمیمی شدهام با کسی یا نشدم. وسط ندارد (یعنی نداشته). برای همین است که این جور سخت و خشن و خونالود میشود جدا شدنم از این ورترها که تعدادشان خیلی هم کم بوده شاید… که همیشه وقتی یکی را میخواهی بیاوری این ورتر توی زندگیت میدانی که اگر جواب نداد، برای همیشه بیرونش کردی. که اصلن بگذارید بنویسم که تمام جذابیت این بازی همین ریسکی است که میکنی. که هربار که تمام میشود فکر میکنی تمام شدم. دیگر بلد نیستم دوباره از نو شروع کنم و بعد زمان که به آدم میگذرد، شدیدِ درون آدم می نالد که باز حاضر است شانسش را امتحان کند و خب تمام زیباییش در همین است؟ نیست؟»
{+}
عادت میکنیم.
شرححال ندارد این روزهایی که دیگر کسی نیست محض به صدا درآوردن زنگ تلفن، که آدم، حالتهای گریستگی را به پناهِ او تاب بیاورد و گاهِ حرف، هی خنده ریخته باشد لابهلای لحن و صدا و غرهای الکی زده باشد محض دقایق تأخیر که یعنی هراس خانه کرده در پسِ اوقاتِ بیگذرِ انتظار …
این روزها، دیگر بیستارهام.
شب من و تو … دوباره انتظار …
چهار تا حرف کوتاهِ بزرگِ پُردردِ شاد
1
حالا من هی کتاب و لباس بخرم برای خودم و خودم رو دعوت کنم کافیشاپ، بستنی بخورم با پیتزا، امّا این همه خودتحویلگیری هنوزم به قدر هدیهی ناغافلِ ایشون و محبّتهای پرستو مزه نمیده بهم.
2
امروز، تلفن زدم به ملیحه و زهره. یاد اون روزی افتاده بودم که دلم کتاب فقیر رو خواسته بود یا بعدتر، که میخواستم لغتنامه بخرم و زهره …
3
مدّتها بود که هیشکی به من هدیه نداده بود. که مثلن گفته باشم دلم فلان کتاب، کیف یا عروسک رو میخواد و فردا، یکی برام خریده باشه و من، هاج و واج مونده باشم با دهان باز که یعنی خوشحالام. که یعنی چه غیرمنتظره!
4
دلم شادی اون شبی رو میخواد که یهو تلفن زدی، من رفته بودم کانون، از وصال که پایین میاومدم به سمت انقلاب، هی یادت میکردم و حساب میکردم چهقدر گذشته از آخرینباری که حرف زده بودیم با هم و هماینکه رسیدم خونه، تلفن زده بودی و …
این پیادهروی همیشگی تنها اتّفاقی است که …
به همین سادگی
«خواستم بگویم که بزرگترین ترسهای آدمها به همین سادگی عادی میشوند و تو یک روز میبینی در دلشان نشستهای. صندلی ننوییات تکان میخورد. قصهی خودت را میخوانی و با شادیهاش میخندی و با غمهاش اندوهگین میشوی و کتاب را میبندی و ناهار کس دیگری را میپزی و قهرمان قصهای که میخواندی از سطح خطوط فراتر نمیرود.»
{+}