زندگی جای دیگری است

دارم فکر می‌کنم با زندگی‌ام چه کنم؟ اصلن چه می‌توانم بکنم؟ من حتّا نمی‌توانم مطمئن باشم که می‌توانم یک قرار ساده بگذارم برای یکی از روزهای هفته‌ی بعد، که برویم پارک، ناهار بخوریم و بخندیم. همه‌ی بازی افتاده دستِ کسی که ما نیستیم.

*عنوان نام کتابی‌ست از میلان کوندرا. کادوی تولّدم بود، دو سال قبل. هدیه‌ی بهار. تازه دارم می‌خوانمش. ماجرای زندگی پسرک شاعری‌ست در سال‌های بلوغ، یارومیل. اسم این پسر یارومیل است.

هفتم تیر نود

247 روز قبل رفته بودیم خانه‌ی م ه ر ک و د ک،
محمّد پول آورده بود برای خرید قفسه‌های کتاب.
دوباره خودم را انداخته‌ام توی کار مشابهی.
امیدوارم دیگر به دل و خاطر شکسته ختم نشود.

11:32

دارم گند می‌زنم؟ نه. اشتباه کردم. فکر کردم به زن می‌گویم «خب، پول ندهید». نگفتم. زن مُدام می‌گفت: «خوب است. خوب است.» فکر کردم حالا بروم، کاغذهایم را نگاه کند، فحش می‌دهد، دست‌کم. بار بعد هم می‌گویم «اصلن پول نده.» مرگم نمی‌دهد که. به ‌درک. نه؟

یه روز خوب نمیاد

برادر کوچکم این‌جا بود و گریه می‌کرد، هق‌هق.
بابا حرف نمی‌زد و اخمالو نگاه می‌کرد.
از مهدی پرسیدم چی شده؟
نمی‌دانست.
از خودش پرسیدم، فریاد کشید و گریه کرد.
گفتم: این‌جوری که نمی‌شه. یه کم آروم باش، حرف بزنیم. همه‌چی درست می‌شه.
گفتم: یادت نیست قبلن چه‌قدر همه‌چی بد بود. دیدی تموم شد. این هم مثل قبل. فقط آروم باش.
فکر کردم هیچی درست نشده. همه‌چی گند است هنوز، فکر کردم دارم شبیه مددکارهای گه حرف می‌زنم که برادرم مهر تأیید زد بر ذهنیات من.
گفت: واقعن فکر می‌کنی همه‌چی درست شد؟
و گریه کرد.

جشن تولّد

پونزده‌هزارتومن گذاشتم توی پاکت، دادم بهش. گذاشتش روی میز و نیم‌ساعت بعد، باباش اومد؛ یه مرد لاغرِ پیزوری که هیچ ربطی نداشت به بابایی که من قبلن دیده بودم؛ با قد بلند و هیکل ورزیده. باباهه نشست و هر کی هر چی آورده بود، داد زد و گفت. پاکت منو هم باز کرد و یه نگاه انداخت به پنج‌تومنی‌ها و زل زد توی چشم‌هام و گفت: فقط پونزده تومن رؤیا خانوم؟ گفتم: من و دخترتون دیگه با هم دوست نیستیم. چرا منو دعوت کردین؟ چرا من این‌جام؟

بارانِ تابستانی

روزنامه بود یا هفته‌نامه؟ یادم نیست، اسمش «حوادث» بود و نشریه‌ی تخصصی قتل و جنایت و سرقت و غیره. یه صفحه‌ی داستان هم داشت که توش پاورقی‌های عاشقانه‌ی عبرت‌آموز چاپ می‌کردن. «باران وسط تابستان» یکی از قصه‌هاش بود و این‌قدر یادمه که ماجرای دختر جوونی بود که به نیّت خریدن ماست از خونه می‌ره بیرون و عاشق برمی‌گرده.

10:28

از چهار، پنج روز قبل دست‌کم روزی دو بار زنگ می‌زد تا صبح امروز که دست‌آخر جواب دادم. من هیچ فکری نداشتم درباره‌ی این‌که چه کاری با من دارد؟ می‌دانستم که نمی‌خواهد حال من را بپرسد یا دلش برایم تنگ نشده و یا … حرفِ بعد از سلامش این بود که با زهره کار دارد و تلفنش خاموش است و زنگ زده به من، که بپرسد ازش خبری دارم یا نه؟ گفتم زهره … بعد رفتم توی فکر. انگار من و زهره هر روز داریم با هم می‌رویم کافی‌شاپ یا تلفنی حرف می‌زنیم یا … انگار من و زهره این‌قدر رفیق گرمابه و گلستان‌ایم که من الان باید بدانم چرا تلفنش خاموش است؟ و چه می‌کند؟ و … یادم بود از پارسال که زهره رفت استرالیا تا الان هم‌دیگر را ندیده‌ایم و حتا حرف نزده‌ایم، تلفنی. از روی فیس‌بوک می‌فهمیم که زنده‌ایم. هستیم و همین. نگفتم: چرا من باید ازش خبر داشته باشم؟ گفتم: من خبری ندارم ازش. امیدوار بودم کار مهم‌تری داشته باشد، کاری شخصی‌تر که به من ربط داشته باشد. دلم می‌خواست حرفی بزند که با خودم بگویم طفلکی حق داشت این همه روز رفت روی اعصابِ من، بس که زنگ زد. فقط پرسید: از گزینش چه خبر؟ گفتم: هیچی. گفتم: من دیگر بی‌خیال شده‌ام و پی‌گیری نمی‌کنم. پرسید: الان سر کار می‌روی؟ حوصله نداشتم به لحنِ صدایش فکر کنم وقتی‌که داشت ازم می‌پرسید الان سر کار می‌روی. دلم می‌خواست تلفن را قطع می‌کردم و بعد، گوشی‌ام را (یک‌جوری که مثلن اتفاقی باشد) می‌انداختم زمین و اصلن نمی‌فهمیدم گوشی‌ام افتاده و از خیابان رد می‌شدم ….