امروز وقتی آمدم سوار ماشین بشوم ، دیدم دو تا آقا تکیه دادند به در ماشین و گپ می زنند.یک کمی فکر کردم .یک کمی این پا اون پا کردم. گفتم شاید توجه شون جلب شه و بفهمند من می خواهم سوار شوم .ولی نشد .هیچی دیگه .یک ربع در و دیوار و نگاه کردم و با گوشیم ور رفتم تا خودشان رفتند… تازه فهمیدم چقدر خجالتی هستم. بعد کم کم مصادیق دیگری از این خجالتی بودن خودم را کشف کردم.مثلا وقتی از چیزی در مغازه ای خوشم می آید ولی رویم نمی شود بروم قیمت آن را بپرسم و از آن بدتر اگر بپرسم رویم نمی شود نخرم. یا مثلا امروز که با مامان تو مترو بودیم و مامان دو شکلات داد تا به دو بچه دوقلو که روبرویمان نشسته بودند ،بدهم ،ولی نمی شد. یک بار هم در مهمانی خیار پوست کندم و اولین قاچ را که خوردم از تلخی و بدمزگی آن نزدیک بود بالا بیاورم ولی همه را خوردم و دلم خیلی درد گرفت.
به نظرم اینکه می گویند آدمها وقتی بزرگ می شوند کم کم این کم روی شان خوب می شود ، خیلی حرف درستی نیست . و در مورد من که کاملا گند قضیه در آمده است.
Archive for آوریل 2017
*
Posted in تب on آوریل 14, 2017| Leave a Comment »