بایگانیِ مارس, 2008

باز خوانی یک خاطره

Posted in Uncategorized on مارس 29, 2008 by samira
Image

«ري را»… صدا مي آيد امشب

از پشت «کاج» که بندآب

برق سياه تابش، تصويري از خراب

در چشم مي کشاند.

گويا کسي است که مي خواند…

اما صداي آدمي اين نيست؛

با نظم هوش ربايي من

آوازهاي آدميان را شنيده ام

در گردش شباني سنگين؛

ز اندوه هاي من

سنگين تر.

و آوازهاي آدميان را يکسر

من دارم از بر.

يک شب درون قايق، دلتنگ

خواندند آنچنان؛

که من هنوز هيبت دريا را

در خواب

مي بينم.

ري را… ري را…

دارد هوا که بخواند

درين شب سيا

او نيست با خودش

او رفته با صدايش اما

خواندن نمي تواند

Entry for March 26, 2008

Posted in Uncategorized on مارس 26, 2008 by samira
اگر دست خودم بود، می نشستم پشت ماشین و می رفتم و می رفتم و می رفتم تا همه رسیدن ها و
نرسیدن ها و دیررسیدن ها از یادم برود

Entry for March 12, 2008

Posted in Uncategorized on مارس 12, 2008 by samira
… کاش می شد
ای کاش می شد می تونستم برای خودم تصمیم بگیرم….ای کاش می شد بفهمید که چه غمگینه سمیرا

Entry for March 12, 2008

Posted in Uncategorized on مارس 12, 2008 by samira
… کاش می شد
ای کاش می شد می تونستم برای خودم تصمیم بگیرم….ای کاش می شد بفهمید که چه غمگینه سمیرا

فی البداهه

Posted in Uncategorized on مارس 7, 2008 by samira

همه چیز از یه سیبیل شروع شد. آره ، همون شب ، همه چیز از یه سیبیل شروع شد.سوپرایزش کرده بودم ولی اون

نفهمید… ولی نه….. اون همه چیز رو می فهمید …. حتی فهمیده بود که گوشوا ره هام رو تازه خریدم. ولی چرا به

!روم نیاورد؟

آره، سیبیل. از همون شروع شد. داشت ریشاشو می زد. در رو بستم و گفتم بی سیبیل می آی بیرون….. ولی اون این

.کار رو نکرد

یعنی سیبیلش رو بیشتر از من دوست داشت؟؟! بهش می گفتم که بهت نمی آد ولی انگار نمی شنید. مسئله این بود که

.من دوست نداشتم…. با اینکه می دونست باز هم ….. من خودمو با اون سیبیله لعنتی مقایسه می کردم

…کات

پیاده می رفتیم…در سکوت درونی که ظاهرش پر حرف های روزمره بود به قرارمون رسیدیم. حالم بد بود…. .داشتم یخ می زدم…. از خودش و سرمایی که داشت….هوا بهاری بود

.آره ، همون شب ، همه چیز از یه سیبیل شروع شد.سوپرایزش کرده بودم ولی اون نفهمید….همیشه می فهمید

براش یه سری عکس برده بودم ….مدت ها انتظار روزی رو می کشیدم که این عکس ها رو بهش نشون بدم .یخ کردم ….. از خودش و سرمایی که داشت….هوا بهاری بود

:دیر رسیدیم سر قرار . داشتم فکر می کردم که اگه سیبیلش رو می زد بیشتر دیر می کردیم.موبایلم زنگ خورد – الو…. من رسیدم. شما کجائین ؟

.دوستم بود . زودتر از ما رسیده بود.ناراحت بدقولیم بودم. ولی نه…دلیلی نداشت. اون زود رسیده بود

…..یادم می آد دیگه هیچ حرفی نزدیم

…کات

سوار تاکسی شدیم. کناریم یه تبخال رو لبش داشت. آره ، خیلی خوب یادمه چون داشتم فکر می کردم که اگه اون هم

….تبخال داشت چه زشت می شد….. سیبیله تبخالی

. نفر بودیم. حس خوبی نداشتم. حس می کردم غریبست. تمام رفتاراش برام عجیب بود. دوستم هم فهمیده بود

…. حس می کردم غریبست. آره، یه غریبه ی سیبیلو

کات

.صدای زنگ موبایلم بود….. فکر می کنم 1 نصف شب بود

…..الو

…..خودش بود. می خواست حرف بزنیم. همون شب و همون لحظه….. من نمی تونستم

………..ژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ

.صدای ماشین ریش تراشش بود. سیبیلش رو زد

طراحی یک سایت مانند این با استفاده از WordPress.com
شروع کنید