دل گرفتهام این روزها عجیب بیحوصلهست. دارم میفهمم سعی برای عوض کردن شرایط ،حداقل برای آدمایی مثل من، بیشتر باعث سقوط و ویرونی میشه. وقتی در هیچ جمعی نیستی، امکان حضور در جامعهای برای برخورد نزدیک وجود ندارد با خیلی چیزها ممکنه حال کنی یا خیلی چیزها رو دوست نداشته باشی شبای داغون پرغمی رو تحمل کنی و…. ولی برای هر تصمیمی برای هر احساسی یک دلیل هرچند مزخرف داری؛ همینکه با انتخاب خودت آدمهایی رو وارد زندگیت میکنی همهچی بههم میریزه تازه میفهمی چقدر دوری از دنیا یا به قول دوست عزیزی چقدر شعور اجتماعیت پایینه و چقدر تحمل آدما نسبت به چندسال قبل سختتر شده. شاید سختترین قسمت این باشه که هیچوقت تا قبل این جریان خودم رو متفاوت حس نکردهبودم و تفاوتها انقدر تو چشمم نبود. عجیب اینکه تحمل اون دوران ِ تنهایی با تمام اون شرایط سگی و آدم بهدوری ، حالا دیگه عذابآور نیست .
ماه: ژانویه 2011
تکلیف من با زندگی
بعضیها ، هیچوقت درگیر هیچ مسئلهای خارج از دنیای خودشون نمیشن
من نمیدونم چرا همیشه تو بطن همه قضایای اطراف هستم به زندگی خودم که میرسم، میشم حاشیه نشین قصه….
هنوز
هنوز هم دیدنت، گذر از جادههای آشنای روزهای تلخ درحسرت تو بودن است.
فاصله
دارم فاصله میگیرم از خودم و دنیایی که میشناختم، این حجم ِ زیاد تغییر،گاهی ترسناک میشه ؛ دقیقاً میشه حس تمام ِ اون شبایی که میخواستم و نبودی؛ مثل شبایی که از ترس، چشامو محکم بههم فشار دادم، دستم رو به کنارای تخت گرفتم از ترس سقوط و هربار سقوط کردم. این حس ترس همون حالتارو داره ولی اینبار دستم به خودم و زندگیمه بس که سریع داره از دست میره و بس که نمیخوام خودم رو بعد اینهمه صبر از دست بدم . گاهی به خودم تلنگر میزنم که هی تو که هیچوقت از تغییر نمیترسیدی بذار بیاد نترس که شرایط بهتر یا بدتر نمیشه فقط تغییر شرایطِ ولی اعتراف میکنم میترسم و عجیب هم میترسم. داره از دست میره وجودی که به خاطر خواستههاش دوسال زندگیم رو سوزوندم و اصلاً هم براش مهم نبود…..